خانه / گزارش سفرهای سال86 / گزارش قوم شناسی سفر نوروز 86 – سواحل خلیج فارس

گزارش قوم شناسی سفر نوروز 86 – سواحل خلیج فارس

رامهرمز

چهره مردم شهر، تم واحدی ندارد. چهره های کشیده و استخوانی، چهره های گرد و فربه و چهره هایی با گونه های برآمده که به چهره اقوام لر تبار شباهت زیادی دارند، به تناوب دیده می شود. با اینحال ویژگی مشترک چهره ساکنان شهر، رنگدانه های قهوه ای پوستشان است که مردم رامهرمز را از مردم سایر شهرهایی که در جاده لرستان دیدیم کاملاً متمایز می کند.
طبق گفته مرضیه رسولی (همسفر ما) یکی از ساکنان شهر، قومیت های ساکن رامهرمز را لر کهکیلویه و لر بهمئی ذکر کرده است.
در توقفی که در عمارت صمیمی (از بناهای دوره قاجاریه) داشتیم، چند نفر رامهرمزی به زبان فارسی با هم صحبت می کردند. فارسی آنها تفاوت هایی با فارسی معیار داشت. استرس جملات با فارسی معیار فرق می کرد و بعضی از هجاها کوتاهتر و بعضی دیگر کشیده تر ادا می شد. رویهمرفته آنها به لهجه خاصی از فارسی تکلم می کردند. اما این لهجه تا حد شکلگیری یک گویش با واژه ها و ترکیبات خاص خودش پیش نرفته بود.
پیشه وران شهر در یک نگاه گذرا، بیشتر مغازه دار و فروشنده اجناس کارخانه ای هستند و باقی پیشه وران، مشاغل خدماتی (تعمیرکار، آرایشگر و …) دارند. در حومه شهر، دسته های کوچک 5-6 تایی گاو، بز و گوسفند توسط چند کودک چرانده می شد و چند زمین زراعی نیز در داخل بخش های مسکونی شهر وجود داشت. پیداست که هنوز عده ای از مردم رامهرمز به مشاغلی روستایی از قبیل زراعت و دامداری مشغولند.
از آنجا که گورستان رامهرمز، در داخل منطقه مسکونی و متمایل به حومه شهر قرار گرفته، پیداست که شهر یک یا چند دوره توسعه را از سر گذرانده و گورستان حاشیه شهر را به مرور زمان در بر گرفته است.
خیابان های اصلی شهر به صورت بلوارهای طویلی هستند که خیابان های فرعی، به تناوب و نامنظم آنها را قطع می کنند.
ساختمان های رامهرمز در بیشتر موارد مشاهده شده، دو یا حداکثر سه طبقه اند و خط آسمان شهر پائین است. بیشتر ساختمان هایی که در کنار هم ساخته شده اند، از نظر نمای بیرونی با هم متفاوتند و در یک نگاه گذرا، تم واحدی در آنها به چشم نمی خورد. در اصطلاح انسانشناسی شهری، این نوع معماری آنومیک یا ناهمگون است و ساختمان ها با مصالح گوناگون و رنگ های گوناگون در کنار هم ساخته می شوند. این وضعیت وقتی پیش می آید که ساختمان ها تک تک و به تدریج توسط صاحبانشان بازسازی شوند.

مشاهدات ما در رامهرمز، بیشتر از داخل اتوبوس و هنگام عبور از خیابان های اصلی شهر صورت گرفته است. رفت و آمد در شهر با اتوبوس و رفتارهای توریستی همسفران ما، مشاهده مردمشناسانه را مخدوش می کند.  بویژه آن بخشی از گزارش که درباره لهجه رامهرمزی ها مطالبی ذکر شده است.

بوشهر

چهره هایی که پوست صورتشان رنگدانه های روشنی دارد، افرادی با متوسط قد بیشتر از دو متر و کسانی که فارسی را بدون لهجه و یا با لهجه های شناخته شده اصفهان، تبریز، شیراز و … صحبت می کنند، به تناوب در شهر دیده می شوند. بخشی از این افراد، گردشگرانی هستند که برای گذراندن تعطیلات نوروزی به بوشهر آمده اند. با اینحال تعداد این افراد غیر بومی آنقدر زیاد است که می توان با حدسی قریب به یقین گفت که بسیاری از آنها ساکن بوشهرند. البته با توجه به وجود مراکز متعدد صنعتی و بازرگانی، گمرک، اسکله پرکار بندر، نیروگاه اتمی، چند پایگاه نظامی وسیع که تقریباً یک سوم شهر را اشغال کرده اند و توسعه یافتگی بوشهر نسبت به بندر گناوه، بندر دیلم و سایر شهرهای استان، فرض غیر بومی بودن بسیاری از ساکنان بوشهر، چندان دور از ذهن نیست.
بازار بوشهر، در امتداد چند خیابان اصلی شهر شکل گرفته و به سمت خیابان های فرعی پیرامونش گسترش یافته است. برخی اصناف به صورت متمرکز در قسمت هایی از بازار قرار دارند. مانند راسته پارچه فروشان، راسته خیاطان، راسته ساعت سازها، راسته فروشندگان قطعات لوازم یدکی و ماشین آلات صنعتی، راسته رنگ فروشان و …. با اینحال بخش هایی از بازار مانند ورودی خیابان های اصلی، به صورتی ناهمگون با پیشه ورانی از صنف های مختلف پر شده است و در این بخش ها هیچ صنف خاصی بر دیگر اصناف غلبه ندارد.
پاساژهای نوساز در امتداد خیابان های اصلی و یا فرعی نسبتاً بزرگ ساخته شده اند. اما اگر از خیابان های اصلی بازار به کوچه پس کوچه های فرعی وارد شوید، با بافتی قدیمی از خانه های مسکونی، دیوارهای خشتی و کوچه های تنگ روبرو می شوید. این تفاوت خیابان های اصلی و کوچه های فرعی نشان می دهد که بازار شهر یک یا چند دوره توسعه و نوسازی را از سر گذرانده است. کوچه ها و گذرگاه های فرعی بازار، به تناوب تغییر جهت می دهند و به ندرت در امتداد یک خط راست قرار گرفته اند. این ویژگی کوچه ها و کهنگی بیشتر خانه ها و مغازه ها، بر قدیمی بودن این بخش از بازار صحه می گذارد.
نکته ای که می خواهم در اینجا ذکر کنم، مختص بوشهر نیست. بلکه در بسیاری از شهرهای ایران، من جمله تهران نیز دیده می شود. وقتی طرح های مادام دیولافوا و یا عکس ها و طرح های رئالیستی سایر سیاحانی که در ادوار گذشته از ایران دیدن کرده اند را می بینم، در غالب فضاهای شهری تصویر برداری شده، به تناوب با ساختمان ها و بناهای مخروبه روبرو می شوم. حتی در برخی از بناهای مهم (مثلاً گنبد مسجد شیخ لطف الله اصفهان در طراحی یک سیاح هلندی از میدان نقش جهان در دوره قاجاریه) آثار فرسودگی و کهنگی (مانند ناقص بودن بخش هایی از کاشیکاری ها، فرو ریختن بخش هایی از دیوار و …) دیده می شود. این موضوع در بوشهر معاصر نیز به چشم می خورد. علی رغم توسعه یافتگی بوشهر و فضاهای شهری نسبتاً نوسازی شده آن، در ورودی خیابان شمالی جنوبی بازار شهر ( که نامش را فراموش کرده ام) دو خانه خشتی مخروبه قرار داشت که کاملاً به حال خود رها شده بود. در نزدیکی مرکز ایرانشناسی بوشهر هم یک خانه مخروبه بود. انگار فرسودگی و مخروبه بودن این ساختمان ها، از نظر ساکنان شهر، چندان مورد توجه نیست و واکنشی عمومی نسبت به آنها ابراز نمی شود.
وقتی ساختمانی خالی از سکنه می شود، مدت ها به حال خود رها می شود و رفته رفته آثار فرسودگی در آن پدیدار می شود. پس از گذشت چند ماه و یا حداکثر چند سال، ساختمان کاملاً به شکل و شمایل یک خرابه در می آید و به ندرت تلاشی برای نوسازی و یا حذف اینگونه بناها از فضاهای شهری صورت می گیرد. در حقیقت در بخش هایی از بافت های قدیمی شهرهای ایران، من جمله بوشهر، ساختمان های کهنه و نوساز  در کنار هم قرار می گیرند و بافت هایی ناهمگون را تشکیل می دهند. البته این بافت های ناهمگون در نوع خود جالب توجه است و تلاش هایی که برای نوسازی یک محله صورت می گیرد را به خوبی می نمایاند.

باغویه

در اکثر روستاهای مسیر گاوبندی به باغویه و همچنین در مسیر باغویه به بندر چیرویه، به تناوب گنبدهای تخم مرغی شکل نوک تیزی دیده می شوند که به گفته آقای حیدری (محیط بان منطقه باغویه) آب انبار اند. گنبد، روی حوضچه ای دایره ای شکل قرار دارد و برای آنکه آب جمع شده توی حوضچه به خاک نفوذ نکند، کف و دیواره آنرا با مصالح نگه دارنده و سخت مانند سیمان و ساروج می پوشانند. چهار در، در چهار سوی گنبد تعبیه شده است که برای ممانعت از سقوط شخصی که از حوضچه آب بر می دارد، جلوی هر یک از درها یک تیرک چوبی، به صورت افقی کار گذاشته اند. روی آب، گرد و خاک، زباله و گاهی حشرات مرده شناورند. آقا صدیق (یکی از راننده وانت هایی که ما را از باغویه به چیرویه برد) برای وضو گرفتن، سطلی را در آب انداخت، گرد و خاک روی آب را با سطل به کنار زد و آب برداشت.
معلوم نشد که آب این آب انبارها، خود به خود و به تدریج (از آب باران و …) در این آب انبارها جمع می شود یا اینکه با کانال هایی از جویبارهای فصلی و منابع دیگر آب، به سمت آنها هدایت می شود. طبق گفته آقای حیدری (محیط بان منطقه باغویه)، این آب با هیچ ماده افزودنی گندزدایی نمی شود و همانطور که از آب انبار برداشته می شود به مصرف می رسد. با اینحال بیشتر برای مصارف غیرخوراکی از آن استفاده می کنند، بویژه در ماههایی که مردم محلی، آب شیرین بیشتری در اختیار دارند.
آب شیرین محیط بانی را با تانکر می آورند و از آنجا که در اکثر روستاهای کنار جاده (بویژه روستای نخل جمال) علاوه بر آب انبارها، روی پشت بام بیشتر خانه ها منبع های فلزی و فایبرگلاس آب نیز وجود داشت، معلوم می شود که آب شیرین آنها را هم با تانکر برایشان می آورند.

چیرویه

مسیر حرکت ما از باغویه به سمت بندر چیرویه، تا دهستان نخل جمال، جاده آسفالته، بعد جاده خاکی و در کرانه دریا، یک جاده شنی بود. طبق اطلس راههای ایران (گیتاشناسی 1385) هیچ راه آسفالته ای به بندر چیرویه ختم نمی شود. چیرویه بر کرانه های خلیج فارس و بین بندر چارک و بندر مقام قرار دارد و با جاده ای شنی به دهستان های طاعونه، گرزه، کلات، جزء و نخیلو وصل می شود که همگی بر ساحل دریا قرار دارند. در یک نقشه نادقیق در صفحات اول کتاب اهل هوا (غلامحسین ساعدی، انتشارات امیرکبیر، تهران 2535) نام بندر چیرویه به صورت «چیرو»، در کنار بندر لنگه، بندر چارک، بندر عباس، بندر جاسک و شهر گاوبندی آمده و نام باقی شهرها و بنادر حذف شده است.
در ساختن نمای عمومی خانه های چیرویه در قیاس با هم، از تم واحدی پیروی شده است. خانه ها عموماً یک طبقه اند و با مصالح جدید (آجر، سیمان، تیرهای فولادی و …) ساخته شده اند. بیرون خانه با سیمان سفید، سفید کاری شده است و درون خانه با گچ.
در چیرویه، روی پشت بام اکثر خانه ها پرچم ملی ایران را افراشته بودند. طبق گفته حسن و حسین خرم (دو برادر در خانه آقا صدیق) هنگام عروسی یا مناسبتهای دیگری که پیش می آید، مردم چیرویه پرچم ملی ایران را بر بام خانه هایشان نصب می کنند. وقی پرسیدم چرا پرچم ایران را روی پیشت بام نصب می کنند و چرا از پرچم یا تزئینات دیگری استفاده نمی کنند؟ پاسخ خاصی ندادند و گفتند که «خب، پرچم ایران می زنند دیگر». ظاهراً پرچم ملی ایران برای مردم چیرویه چندان جنبه نمادین معمول را ندارد و صرفاً از آن برای تزئین و یا اعلام مناسبت ها استفاده می کنند.
مشاهدات ما در چیرویه محدود می شود به محله های اطراف ساحل و مسیر ساحل تا منزل آقا صدیق. اکثر مردها و پسربچه هایی که در ساحل دیدیم، پیراهن و شلوار و تی شرت پوشیده بودند و لباس بیشتر زن ها هم چادرهای تیره رنگ و در غالب موارد مشکی بود. رویهمرفته لباس ساکنان چیرویه در نگاه اول، دوخت بومی و محلی ندارد.
دو تا از خانم های مسن که دم در خانه نشسته بودند، برقع به صورت زده بودند و یکی از خانم هایی که در منزل آقا صدیق دیدیم، از بینی به پائین صورت خود را با قسمتی از چادر خود پوشانده بود. اما دخترهای جوان منزل آقا صدیق، قرص صورتشان را با هیچ چیزی نپوشانده بودند.
زن های چیرویه چادر خود را آزاد و رها نمی پوشند، بلکه آن را دور مچ دست، پیشانی و کمر خود می پیچند و گره می زنند. بدین ترتیب، چادر روی بدن محکم می شود و قد و قامت، فربگی یا لاغری اندامی زن را نشان می دهد.
کف دست یکی از دختربچه هایی که در ساحل دیدیم را حنا گذاشته بودند (پر نقش نگار و به شکل بوته هایی از گل). انگار که سنتی شبیه به جشنی برای ورود به دوره بلوغ زنانه را از سر گذرانده بود.
مردم چیرویه به زبان عربی حرف می زنند و در بیشتر موارد مشاهده شده، فارسی را خوب می فهمند و خوب حرف می زنند (جز در یک مورد، پسربچه ای 7-6 ساله در ساحل). با اینحال عربی را آنقدر سریع حرف می زنند که تشخیص کلمات آشنای عربی که در فارسی استفاده می شود و حتی تشخیص اسامی اشخاص بسیار دشوار است. آواها و واج های لهجه عربی چیرویه به واج های فارسی بسیار نزدیک است و در بیشتر موارد واج های متداول عربی مانند ح، غ، ط، ظ و… شنیده نمی شود. حتی واج چ  که در نام چیرویه قرار گرفته را به خوبی تلفظ می کنند.
شغل بیشتر مردم بندر چیرویه ماهیگیری است. چند قایق و لنج موتوری نیز در ساحل دیده می شد و اغلب قایق ران ها جوانند. طبق گفته های عبدالله (یکی از جوان های قایق ران که ما را از چیرویه به جزیره هندرابی برد، سرباز وظیفه در تهران) قایق رانی، رقابت بر سر هدایت قایق در میان موج های بلند دریا و یا انجام حرکات نمایشی با قایق، از تفریحات جوان هاست و هدایت لنج با افراد میانسال است.
غذایی که در منزل آقا صدیق خوردیم، پلو و ماهی طبخ شده در روغن کم بود. برنج، بدون آب کشی و با روغن کم پخته شده بود (در حقیقت نوعی کته) و ماهی به تکه هایی به اندازه یک کف دست قسمت شده بود و طوری طبخ شده بود که بوی خود را کاملاً از دست داده بود و حالتی ترد به خود گرفته بود. هنگام صرف غذا، آب لیمو هم بر سر سفره گذاشته بودند و ظاهراً باید به ماهی طبخ شده در ادویه و به احتمال زیاد سرخ شده، به عنوان چاشنی، آب لیمو اضافه کرد.

جزیره هندرابی

(مشاهدات ما در جزیره هندرابی به ساحل شرقی و شمال شرقی جزیره محدود می شود) در ساحل شرقی جزیره، بخشی از یک اسکله فلزی، نیمه واژگون در آب دیده می شود و با کمی فاصله از ساحل دریا، ساختمان متروکه ای با سوئیت های مجزا قرار دارد که به احتمال زیاد یک هتل است.
این هتل متروکه، یک طبقه است و در محوطه جلوی آن، چند باغچه و چند حوضچه و با کمی فاصله از هتل، چند اتاقک شیروانی دار مخروبه قرار دارند. البته تمام باغچه ها و حوضچه ها از خاک و شن ساحل پر شده است و بیشتر سنگ های مرمر بکار رفته در کف و دیواره آنها، به مرور زمان تکه تکه شده اند.
اینطور که معلوم است گویا طرح توسعه ای برای جزیره وجود داشته و بعد از مدتی متوقف شده است. طبق گفته چند نفر از اهالی بندر چیرویه، گویا قرار بر این بوده که در دوره ریاست جمهوری اکبر هاشمی رفسنجانی، جزیره هندرابی را به عنوان منطقه آزاد تجاری اعلام کنند ولی همجواری با کیش و علل دیگر موجبات لغو این پروژه را فراهم کرده است.
به فاصله حدود 100-150 متر از هتل به طرف داخل جزیره، تیرک های سفید فلزی روشنایی های  شهری (در بیشتر موارد زنگ زده و خمیده) دیده می شوند که در امتداد بخشی از یک جاده آسفالته قرار گرفته اند و در نزدیکی آنها نیز نخلستان کوچکی دیده می شود.
در داخل هتل و در محوطه پیرامون آن، فضله بز و گوسفند (یا حیوانی دیگر از خانواده میش) به وفور روی زمین دیده می شود. معلوم نیست که این فضله ها متعلق به حیوانات بومیان جزیره است که در محوطه اطراف هتل چریده اند و یا اینکه به دسته های بزهای آواره ای تعلق دارد که به تناوب در سواحل خلیج فارس دیده می شوند. (غلامحسین ساعدی در کتاب اهل هوا، از بزهای آواره ای صحبت می کند که در بعضی از مناطق ساحلی و جزایر خلیج فارس زندگی می کنند، در مشاهدات خودمان هم یک دسته 5-6 تایی از این بزها را در دره لیر سیراف دیدیم) به هر حال حیوانات از سایه ساختمان استفاده کرده اند و تقریباً به همه جای آن سرک کشیده اند.

اسلام آباد (شاه آباد)

بیشتر ساکنان دهستان های منطقه قیر (از توابع قیروکارزین) که از آنها عبور کردیم، از عشایر قشقایی اسکان یافته هستند. برخی از مردها کلاه دوگوش قشقایی، به سر می کنند و هرازگاهی زنانی با لباس عشایر، در حال کار در زمین های زراعی، باغ ها و یا در حال چراندن گله دیده می شوند.
بیشتر خانه ها با بلوک های سیمانی ساخته شده اند و در اغلب موارد مشاهده شده، سقف خانه، حصیری است که بر روی تیرک های چوبی پهن کرده اند و روی آنرا به ضخامتی حدود 15-20 سانتیمتر، با ملات و مصالح و سپس با قیر پوشانده اند.
در چند مورد، نایلونی را هم روی سقف انداخته بودند و با طناب های کنفی که به انتهایشان بلوک های سیمانی آویزان بود، روی سقف محک کرده بودند. این کار شباهت زیادی به شیوه محافظت سقف سیاه چادر های قشقایی دارد که سقف سیاه چادر را با مشما و نمد می پوشانند و سپس با طناب هایی که به انتهای آنها قلوه سنگ هایی آویزان است، در جای خود تثبیت می کنند.
طبق گفته میزبان ما در اقامت روز یازدهم فروردین، اکثر مردم این منطقه و روستاهای اطراف آن، به کشت غلات، صیفی جات و باغداری (خرما و مرکبات و … ) مشغولند. کشاورزی و باغداری در شاه آباد و منطقه قیر، که زمین نسبتاً حاصلخیزی دارد و آب کافی در اختیار کشاورزان است رواج دارد اما تقویم به خصوصی ندارد و در اغلب ماههای سال، زمین زیر کشت است. بویژه در ماههای سرد سال، کشت زیر مشما رواج دارد.
هنگام عبور از میان دهستانهای منطقه قیر، چند بار، گله های نسبتاً بزرگ گوسفند و بز دیدیم. تعداد بزها در گله بسیار زیاد بود و در بیشتر موارد مشاهده شده، بیشتر از نیمی از گله را تشکیل می دادند. ظاهراً، بز برای دامداران منطقه، نسبت به انواع دیگر، دام مطلوب تری به شمار می آید.
میزبانان ما، طبق گفته سلمان رسولی (همسفر ما) از تیره هاشم خانی طایفه عمله قشقایی بودند.

عروسی طایفه موصولو (Müs.sull.lü)

طایفه موصولو (از طوایف ایل قشقایی) شامل تیره های محمودلی، مقصودلی، بداخلو، اسلاملو، شبانکاره و کوهمره است. چهره مردهایی که در عروسی شرکت کرده بودند، بسیار شبیه به هم بود، که ظن هم طایفه بودن همه آنها را تقویت می کرد. زاویه خارجی چشم مردها، کمی از زاویه داخلی آن، پائین تر بود و ابرو نیز به تناسب این ترکیب چشم، حالتی خمیده به سمت پائین داشت. گونه های بیشتر چهره ها برآمده و موی بیشتر مردها صاف و بدون حالت بود. موی مجعد و پر پیچ و تاب اصلاً دیده نمی شد.
رنگدانه پوست چهره بیشتر حاضرین، بویژه مردها، قهوه ای بود. اما در میان خانم ها، چند چهره با پوست روشن نیز دیده می شد.
تعداد انگشت شماری از مردهای مسن طایفه، کلاه دوگوش قشقایی به سر گذاشته بودند و لباس بیشتر مردها طرح و دوخت بومی یا محلی نداشت. طبق گفته یکی از اهالی طایفه، این اواخر فقط چوپان ها، کلاه بر سر می گذارند و باقی مردان طایفه، از گذاشتن کلاه دوگوش سر باز می زنند.
برای عروسی، سیاه چادر بزرگی بر پا کرده بودند که محوطه نسبتاً وسیعی را در بر می گرفت. سیاه چادر ها در امتداد اضلاع مستطیلی بزرگ برپا شده بودند و میهمانان در آنها پذیرایی می شدند. از محوطه میدانگاه میان آنها، برای رقص و بازی استفاده می کردند. برای ورود و خروج به میدانگاه میان سیاه چادر ها، یکی از اضلاع مستطیل را تا نیمه سیاه چادر زده بودند.
در یکی از کنج های مستطیل، دو نوازنده کرنا و نقاره قرار گرفته بودند و بدون استراحت می نواختند. چادر نوازندگان و چند چادر دیگر، به صورت هرمی نوک تیز و باقی چادرها، به شکل و شمایل معمول سیاه چادرهای قشقایی (سیاه چادرهایی با سقف صاف و تیرک های چوبی بلند) برپا شده بودند.
در اطراف سیاه چادرها، ماشین های میهمانان به صورت نامنظم، پارک شده بود. اگر چه لندرور و وانت نیسان بیشترین فراوانی را در میان ماشینهای میهمانان داشتند اما تعدادی ماشین های شهری هم در میان اتومبیل ها دیده می شد.
زن ها در یک ضلع مستطیل نشسته بودند و اغلب رو به میدانگاه چوب بازی مردها را تماشا می کردند. مردها هم بخشی از میدانگاه را خالی کرده بودند و هر دفعه، دونفر، یکی با یک چوب بلند (تیرک چوبی) و دیگری با یک چوب کوتاه (چیزی شبیه به چماق) در وسط محوطه، بازی می کردند. بازیکن تیرک به دست، یک سر تیرک را روی زمین می گذاشت، به صورت مورب نگه می داشت و در پشت آن پناه می گرفت، و بازیکن چماق به دست، با خیز برداشتن و چرخاندن متناوب چماق، مترصد فرصتی بود تا بتواند به حریف خود ضربه ای وارد کند. بازیکن تیرک به دست، با خیز برداشتن بازیکن چماق به دست، به عقب می جهید و گاهی هر دو از محوطه خارج می شدند.
علی رغم شلوغی میدان گاه، غربیه ها به سرعت شناخته می شدند. به طوری که بر سر حضور یک غربیه و تصویر برداری وی از مراسم عروسی، دعوایی در گرفت. با اینحال با گروه ما که توریست های شهری بودیم، رفتار دوستانه ای داشتند و در هنگام زد و خورد به نشانه حمایت، ما را به گوشه ای که چادر نوازندگان قرار داشت، هدایت کردند تا غائله در سوی دیگر میدان گاه بخوابد و کسی از جمع ما آسیب نبیند.
بعد از چوب بازی مردان، محوطه برای زنان خالی شد و بیشتر میهمانان، (زن و مرد با هم) دور میدان گاه ایستادند به تماشای رقص دسته جمعی زنان که گویا با دستمال های رنگی انجام می شد. (ما این صحنه را هنگام سوار شدن به اتوبوس و از دور تماشا کردیم.)

این یادداشت ها، مونوگرافی های کوچکی هستند که در طول سفر عید امسال و از مشاهدات مردمنگارانه ما از آنچه دیدیم و شنیدیم، شکل گرفته است. رفت و آمد در داخل فضاهای شهری و روستایی با اتوبوس و رفتارهای توریستی همسفران ما، مشاهده مردمشناسانه را مخدوش می کند. با این حال تمام سعی خود را کردم تا آنچه ثبت می کنم، بر طبق اصول روش تحقیق انسانشناسی باشد. بیشتر نوشته ها، کوتاهند و در غالب موارد حاصل استنباط های شخصی خودم. پس بیش از هر مونوگرافی دیگری محلی از شک دارند. با اینحال امیدوارم آنچه نوشته ام، به واقعیت پدیده هایی که مشاهده کرده ام نزدیک باشد.

علی رفیع
(عضو گروه مردمشناسی سفر نوروزی هشتاد وشش)
فروردین هشتاد و شش

Share

نظر بدهید

آدرس ایمیلتان منتشر نمیشودگزینه های الزامی ستاره دار شده اند *

*

برو بالا !