خانه / گزارش سفرهای سال 84 / کلور به ماسال
کلور به ماسال

کلور به ماسال

کلور به ماسال آخرین برنامه بهار 82

دوشنبه 2 تیر 1382 ، 23 ژون 2003

الان حدود بیست و پنج دقیقه است که دارم فکر می کنم که گزارش را چطوری شروع کنم.هر چی به ذهنم می رسه تکراریه.خب دیگه . چاره چیه؟ باید چند نفر داوطلب بشن که کمیته گزارش نویسی درست کنیم. خوب من یه نفر که بیشتر نیستم. اگر همه گزارشها رو من بنویسم ، کم کم حالت تکراری می گیره.

خلاصه روی این قضیه فکر کنین. هر کسی داوطلب بشه ، پنج امتیاز می گیره!

خوب ، دیگه بریم سر گزارش.

سه شنبه شب ، 27 خرداد 82، بعد از تلاش فراوان تلفن افشین رو گرفتم.برنامه قطعی اعلام شد.این دفعه دیگه قطاری در کار نبود.وسیله سفر اتوبوس جمشیده.قرار هم ساعت 10 شب چهارشنبه 28 خرداد.

آخیش! با خیال راحت می تونیم یک ربع تاخیر کنیم! قطار نیست که سر خود ، راس ساعت حرکت کنه!

بعد از تهیه سه وعده کنسرو(!) با یک ربع تاخیر رسیدم به محل قرار.تقریبا اکثر بچه ها از همین تز استفاده کردند. تز بعضی ها هم بار علمی بیشتری داشت و با نیم ساعت تاخیر رسیدند! ولی ساعت ده و نیم شب حرکت کردیم.

تعداد  : 33 نفر ، مقصد: روستای کلور در استان زرخیر  (!) اردبیل، برنامه: پیاده روی از کلور تا شاندرمن در مدت 2 روز.

اسامی حاضران:

1-      وفا ادیب (حضور معنوی!!!)

2-      افشین ایران پور

3-      راشین ایران پور

4-      حمید ساتری

5-      محمد زند

6-      فربد کاووسیان

7-      داریوش جاماسب

8-      هرمز آبادانی

9-      سحر ادهم

10-   هومن یحیی زاده

11-   فرهاد صاحب جمع

12-   بهاره سیدصالحی

13-   ملیسا تابنده جو

14-   ندا لاشیدایی

15-   علیرضا نورعلیشاهی (مسؤول برنامه)

16-   محمد سعیدی

17-   علی منصوری

18-   عبدا… ایران پور

19-   جاوید جهانبخش

20-   مهدی طالبی

21-   مهسا  کرم پورامیر عسگری

22-   مهراد واعظی نژاد

23-   گلنوش گلشنی

24-   اشکان نامه ای

25-   مازیار مبرز

26-   آناهیتا مبرز

27-   ماهان ادیب

28-   عماد غفوری

29-   مریم چمنی فرد

30-   امیر علی آیت اللهی

31-   یاشار علی آبادی

32-   احمد ملکیان

جای اونا که نبودن خالی!

پیش زمینه ذهنی این سفر اینها بود :

1-      جنگلهای اون منطقه بسیار زیبا هستند.

2-      اکثر روزهای سال در اون منطقه مه شدیدی حکمفرماست.

3-      سابقه یک بار گمگشتگی در این منطقه وجود دارد!

از داده های آماری بالا نتیجه می گیریم که :

1-      سفر خوبی خواهیم داشت.

2-      احتمالا به مه می خوریم.

3-      احتمالا گم میشیم!

فرضیه سوم وقتی قوت گرفت که علیرضا رسما اعلام کرد که تا حالا این مسیر رو نرفته. من نمی دونم راست می گفت یا نه. ولی احتمال وقوع فرضیه سوم را نزدیک به صد در صد می دونستم!

مراسم چای نیمه شب ، حدود ساعت 2 ، در حوالی لوشان برگزار شد.

ساعت حدود پنج صبح پنجشنبه به جنگلهای جاده اسالم – خلخال رسیدیم.تقریبا همه بیدار شدند.واقعا ارزش بیدار شدن رو داشت.خی………..لی قشنگ بود.حتی برای کسانی که برای بار چندم اینجا رو می دیدند، ارزششو داشت. جای اونا که نبودن خالی!

ساعت 7:30 صبح، درست بالای گردنه ، جمشید برای صبحانه نگه داشت.طبق معمول…اگه گفتی مشکل چی بود؟ … درسته، توالت! این دفعه با چشمای خودم دیدم که توالت به بعضی ها نرسید!! صبحانه پنیر بود که از تهران برده بودیم و نون و چایی که از قهوه خانه گرفتیم. چسبید! جای اونا که نبودن خالی!

 ساعت 8:30 دوباره سوار اتوبوس شدیم.یک مقدار جلوتر جای خیلی قشنگی بود. به اصرار بچه ها برای گرفتن عکس توقف کردیم.

 ابراز محبت!

 ساعت 10:30 به کلور رسیدیم.علیرضا با دو تا وانت نیسان هماهنگ کرده بود. اونجا حاضر بودند.راننده وانت تا حالا همه جور گاو و گوسفند و بز بار زده بود. ولی اولین باری بود که توی بار وانتش … بار می زد!

 خلاصه 9 کیلومتر با این وضعیت رفتیم.ساعت 11:10 در ارتفاع 2030 از وانت به سلامت پیاده شدیم!بچه ها شال و کلاه کردند و پیاده روی شروع شد.

یک مقدار حرکت رو به بالا داشتیم. همونطور که پیش بینی می شد ، به مه هم خوردیم. کارمون به لباس زمستانی و بادگیر و پانچو هم کشید. البته فرهاد رو میشه از همه این جمله ها مستثنی کرد. چون موقعی که همه لباسهای اشاره شده را پوشیده بودند، ایشان با تاپ و شلوارک (!!!)راه می رفت!

 ساعت 13:45 بعد از طی 3.96 کیلومتر به بالای گردنه رسیدیم.از اینجا شروع به کم کردن ارتفاع کردیم.

 ساعت 15:15 در ارتفاع 1690 بالاخره به ناهار رسیدیم! ناهار را که خوردیم ، فکر می کنم همه مراسم خاصی رو پشت بوته ها انجام دادند! خوب بالاخره لازم بود دیگه!

یک آتش بزرگ درست کردیم و چایی توسط ماهان و افشین و بقیه بچه ها علم شد. تو اون سرما ، چایی واقعا حال می داد! دستشون درد نکنه! جای اونا که نبودن خالی!

 افشین از روی نقشه مسافت مانده تا نزدیکترین آبادی رو 16.2 کیلومتر حساب کرد. ولی این فاصله هواییش بود. بعدا که بعد از دو روز به اونجا رسیدیم ، معلوم شد که فاصله غیر هواییش(!) 26 کیلومتره! داشته باشین که تا الان 8440 متر راه اومدیم!

 ساعت 16:30 کوله پشتی ها رو برداشتیم و دوباره حرکت کردیم. سه ساعت و نیم بعد به یک کلبه رسیدیم.یک خانم توی کلبه بود. به ما گفت که یک کلبه دیگه کمی جلوتر هست.شب را اونجا بمونین. توصیه اکید کرد که دیگه جلوتر نرین، چون راه خیلی زیاده.ما هم گفتیم چشم!

آقای ایرانپور(ملقب به پدر پسر شجاع!) یک کیلو ماست بدون باکتری(!) از اون خانمه خرید به قیمت 200 تومان! البته به گفته شواهد عینی 100 تومانشو به زور به ایشان داد. چون قیمت کارشناسی ماست کیسه ای در اون منطقه کیویی 100 تومنه! اونهایی که شم اقتصادی دارن می تونن از این به بعد برن از اون ماستها وارد کنند و در تهران کیلویی 600 تومن بفروشن!

 خلاصه ، ساعت حدود 7 عصر به همون کلبه رسیدیم.اتراق کردیم ، چوب جمع کردیم و چادر زدیم.

   بعدش رفتیم توی کلبه و ماست بدون باکتری خوردیم. جای اونا که نبودن خالی! به اصرار آقای ایرانپور ، نصف ماست بدون باکتری برای خانمها نگه داشته شد.

 بگذریم. بعدش دور آتیش جمع شدیم.با اعلامهای مکرر آقای ایرانپور، خانمها هم از اون ماست بدون باکتری نصیب بردند. البته بعضی ها هم برای اطمینان خاطر بیشتر از باکتری کش استفاده کردند.

 این نکته را اضافه کنم که در اولین روز سفر 13.2 کیلومتر راه رفتیم.

تا ساعت 3 بعد از نیمه شب مردم سعی کردند که چوبهایی رو که جمع کرده بودیم بسوزونند ولی توفیقی در این امر حاصل نشد!

 صبح از ساعت 6 مردم کم کم بیدار شدند. بازهم صبحانه دور آتش علم شد. باز هم پنیر بود.باز هم خیلی چسبید.باز هم جای اونا که نبودن خالی!!

 ساعت 9:30 صبح جمعه 30 خرداد از کلبه حرکت کردیم.ساعت 12 رسیدیم به ارتفاع 1000 متری .تا اینجا در مجموع 21 کیلومتر راه اومده بودیم. بیچاره اونهایی که زانواشون درد می کرد، خبر نداشتن که حدود 800 متر دیگه باید ارتفاع کم کنیم! از چشمه ای که اونجا بود ظرفهای آب رو پر کردیم.

ساعت 14:45 در ارتفاع 600 متری برای ناهار اتراق کردیم.کنار یک رودخانه گل آلود.ناهار خوردیم و جماعت رجال آب تنی کردند. تا اینجا 23.5 کیلومتر!

 ساعت 16:15 فرمان حرکت داده شد. دیگه تا ساعت 9 شب یه کله راه رفتیم تا به روستای صابون عسل رسیدیم. شد 34.4 کیلومتر، ارتفاع 247 متر.

 جمشید از ظهر اومده بود اونجا. یک مقدار هم نگران شده بود.از صابون عسل تا شاندرمن دقیقا 17 کیلومتره که با اتوبوس رفتیم. چون دیر شده بود گازشو گرفتیم به سمت تهران. با وجود خستگی شدید ، مردم بازی “از x به y رو شروع کردند. به جای x  و y  می تونین انواع سر و صداهای مستهجن رو بذارین که برای درمان احتیاج به O.R.S  دارن!

ساعت 1:30 بعد از نیمه شب دوباره در همون مکان قبلی مراسم چای نیمه شب اجرا شد.البته این بار شام هم می تونست خورده بشه! صاحب رستوران هم صفا کرد! 30 تا مشتری پیش بینی نشده و قیمت خون بابا!

بالاخره ساعت 5 صبح شنبه رسیدیم به ترمینال غرب.این سفر هم به خوبی و خوشی تموم شد.جای اونا که نبودن خیلی خالی!!

قربان دوستان، اشکان (داروغه،میرزابنویس،خبرنگار ، مقام آگاه(!) و شماره 25  گروه!!!)

Share

نظر بدهید

آدرس ایمیلتان منتشر نمیشودگزینه های الزامی ستاره دار شده اند *

*

برو بالا !