خانه / دور ایران با دوچرخه / تهران تا رودبار

تهران تا رودبار

yashartrip1

دوشنبه 11/4/86 (تهران- هشتگرد 88 کیلومتر)

امروز صبح ساعت 6:30 از خانه با بدرقه خانواده سفرم را شروع کردم. تأخیر در حرکتم باعث شد تا مواجه با ترافیک سنگین تهران بشوم. با توجه به تجربه قبلی که داشتم ترجیح دادم تا از جاده مخصوص به سمت کرج بروم تا با ترافیک کمتری برخورد کنم. بعد از دیدن یکی از دوستان (امیر) در نزدیکی شهرک آزادی در جاده مخصوص حرکتم را به سمت کرج ادامه دادم.

با توجه به هماهنگی قبلی قصد داشتم تا شب را در هشتگرد پیش یکی از دوستانم (فریور) بمانم. جاده کفی و هوا گرم بود. چون حدود یک ماهی بود که هیچ تمرینی انجام نداده بودم نمی­خواستم در دو روز اول سفر فشاری به خودم بیاورم. بالاخره در ساعت 11:30 به هشتگرد رسیدم و به خانه فریور رفتم. تا شب به همراه فریور گرم صحبت کردن شدیم. در این روز افتخار آشنایی با خانواده فریور را داشتم. این آشنایی و صحبتها این روز رابه یک روز به یادماندنی در سفرم تبدیل کرد.

توضیحات منطقه:

هشتگرد به دلیل کارخانجاتی که در آن واقع شده، یه عنوان یکی از قطبهای صنعتی ایران مخسوب می­شود و همین موضوع باعث شده تا معذل بیکاری در این شهر بسیار کمرنگ شود. هشتگرد همچنین یک مرکز مذهبی محسوب می­شود. مقبره نورعلی الهی همواره میزبان زایرین بسیاری است. نورعلی الهی که تحصیل­کرده فرانسه بوده، پایه­گذار فرقه مذهبی جدیدی بوده است. همینطور مخل دفن خواهر و مادر وی در پاریس یکی دیگر از زیارتگاههای طرفداران این فرقه است.

سه­ شنبه 12/4/86 (هشتگرد- قزوین 78 کیلومتر)

امروز صبح بعد از خداحافظی از فریور در ساعت 6 حرکتم را به سمت قزوین شروع کردم. جاده مثل دیروز کفی و هوا گرم بود. ساعت 10:30 به قزوین رسیدم. قرار بود تا شب را در خانه یکی از دوستان (هومن) که از دانشجو است، بمانم. وقتی رسیدم یکی دیگر از دوستانم (سیاوش)  آنجا بود. قصد داشتم امروز هم مثل دیروز استراحت کنم.

بعدازظهر به همراه یکی دیگر از دوستان (سورنا) و سیاوش به گشتن در قزوین پرداختیم. اول به دیدن ایوان نراغ رفتیم. فضای این ایوان کاملآً متفاوت با اطراف آن می­باشد. زمین سنگی و رنگی خاکستری جلوه­ای ویژه به آن داده است. بعد از دیدن ایوان، به همراه دوستان به مرکز شهر رفتیم. در اینجا با کتابفروشی مولانا (متعلق به حسن زرافشان) آشنا شدم. این کتابفروشی همواره به عنوان مرکزی برای تجمع روشنفکران محسوب می­شده است. حسن زرافشان از فعالان ملی-مذهبی و از کوهنوردان مطرح قزوین بود که چندی پیش بر اثر سکته قلبی در قله علم کوه جان خود را از دست داد. یادش گرامی باد.

بعد از مرکز شهر به همراه یکی دیگر از دوستان (شیدا) به یک چا­ی­خانه سنتی رفتیم. امروز همینطور افتخار آشنایی با حمید، مصطفی و مهدی از دوستان دانشجوی قزوین را داشتم.

توضیحات منطقه:

ivan2

این ایوان یک ایوان طبیعی است از جنس سنگ آذرین، که به مرور زمان به وجود آمده است. این ایوان فضای بزرگی را مهیا کرده که همواره محل استراحت کوهنوردانی است که به کوههای اطراف صعود می­کنند. حوضچه­ای در گوشه­ای از ایوان وجود دارد که همیشه دارای آب سردی است. گفته می­شود که این حوض دست­ساز است. ولی تاریخ دقیق ساخته شدن آن در دست نیست.

چهارشنبه (قزوین- رودبار 118 کیلومتر)

امروز صبح بعد از خوردن صبحانه با سیاوش و مصطفی و خداحافظی از آنها حرکتم را در ساعت 7 به طرف رودبار شروع کردم. با توجه به پیش­بینی اولیه فکر می­کردم که تمام مسیر قزوین تا رودبار سربالایی باشد و به همین منظور برای طی کردن این مسیر در برنامه دو روز در نظر گرفته شده بود. بعد از طی کردن حدود 30 کیلومتر و رسیدن به شهر کوهین دیدم که این پیش­بینی نادرست بوده. چرا که مسیر از این به بعد به صورت کفی، سرپایینی و در برخی جاها دارای سربالایی خفیفی بود. همین امر باعث شد تا تصمیم بگیرم یکروزه خودم را به رودبار برسانم. البته در قسمت اول مسیر به جز سربالایی بادی که در جهت مخالف می­وزید نیز بر روی حرکتم تأثیر داشت و سرعتم را بسیار کم کرده بود. تا جایی که گاهی به 8 کیلومتر در ساعت هم می­رسید. بعد از کوهین تا رسیدن به منجیل (15 کیلومتری رودبار) شرایط جاده بسیار خوب بود و سرعت حرکت من هم بالا بود. از حدود 7 کیلومتری منجیل، یعنی دقیقاً بعد از لوشان، باد شدیدی در جهت مخالف می­وزید. هر چه جلوتر می­رفتم این باد شدیدتر می­شد و شرایط پیش­روی به غیرممکن نزدیکتر! این شرایط تا جایی ادامه داشت که در نزدیکی شهر منجیل به بالاترین حد خود رسید. به طوری که سرعت حرکت من با سبکترین دنده در جاده کفی نهایتاً به 5 کیلومتر در ساعت می­رسید. این باد همینطور من را به طرفین منحرف می­کرد و اگر هوشیاری لازم را نداشتم می­توانست برایم ایجاد دردسر کند. لازم به ذکر است که این باد در حدی است که از آن برای تولید برق در نیروگاه بادی منجیل استفاده می­کنند.البته وقتی در لوشان استراخت می­کردم، مردم محلی گفتند که باد منجیل بعدازظهر در شدیدترین حالتش خواهد بود و اتفاقی که افتاد خیلی برایم دور از انتظار نبود.

بعد از عبور از منجیل از شدت باد کم شد. این باد تا رودبار ادامه داشت. شکل درختان رودبار مثل منجیل کاملاً در جهت وزش باد تغییر کرده بود و این نشان می­داد که این باد در رودبار هم وجود دارد. مردم محلی می­گفتند که این باد در رودبار به مراتب ضعیفتر از منجیل است.

بالاخره در ساعت 4 بعدازظهر، بعد از پشت سرگذاشتن یک روز سخت، به رودبار رسیدم. قرار بود تا به پیش آقا روح­الله سبزی که از طریق یکی از آشنایان به من معرفی شده بود و در یک مغازه زیتون فروشی (باواریا) کار می­کرد، بروم تا بتوانم وسایلم را برای شب در مغازه بگذارم. وقتی مغازه را پیدا کردم با استقبال گرم آقا روح­الله مواجه شدم. بعد از گذاشتن وسایلم در مغازه برای بررسی منطقه و پیدا کردن محلی مناسب برای چادر زدن به داخل شهر رفتم. وزش باد شدید، هوای ابری که نوید بارش باران را در شب می­داد و همینطور نبودن مکانی امن برای چادر زدن من را کاملاً ناامید کرده بود. وقتی به مغازه برگشتم آقا روح­الله گفت که با صاحب مغازه هماهنگ کرده تا من شب را در سوئیتی که در بالای مغازه وجود داشت بگذرانم. خبر بسیار خوشحال کننده­ای بود!

بعد از تمام شدن کار آقا روح­الله به داخل شهر برای گردش رفتیم. بعد از خوردن شام به همراه یکی از دوستان ایشان (یاسر) که ماشین داشت به گشتن اطراف رودبار پرداختیم. وسط راه در یک کبابی توقف کردیم. این کبابی متعلق به آقا هاشم بود. هاشم تا چند سال پیش از ورزشکاران موفق شهرستان بوده ولی بعد از اینکه در یک سانحه تصادف رانندگی با موتور یکی از پاهای خود را از دست داده بود زمینگیر شده. آقا هاشم تا قبل از این اتفاق یک مغازه زیتون فروشی داخل شهر رستم­آباد داشت و کاسبی موفق. بعد از این اتفاق، برای برای تأمین هزینه عمل پا و جایگزینی پای مصنوعی مجبور به فروش آنجا شده بود و امروز این کبابی را داشت با کوله­باری از غم.

در مورد رودبار و خلق و خوی مردمش خیلی با هم صحبت کردیم. وقتی به مغازه رسیدیم، من بلافاصله به اتاق رفتم و از خستگی بیهوش شدم.

توضیخات منطقه:

شغل بیشتر مردم شهرستان رودبار باغداری (درخت زیتون) است و اساس اقتصاد آنها را امور مربوط به آن تشکیل داده. به گفته آقا روح­الله از قبل از شهر رودبار تا رستم­آباد (واقع در 17 کیلومتری رودبار) در حدود 600-700 مغازه زیتون فروشی وجود دارد. همچنین چند کارخانه روغن­کشی زیتون در شهرک صنعتی نزدیک این شهر در حال فعالیت می­باشند. آقا روح­الله در مورد تجارت زیتون در دنیا برای من خیلی توضیح داد. ظاهراً مرغوبترین زیتونها متعلقل به اسپانیا و ایتالیا می­باشد. به گفته ایشان این دو کشور از جدیدترین تکنولوژی­ها برای فرآوری زیتون استفاده می­کنند. ولی در ایران هیچکدام از آن تکنولوژی­ها وجود ندارد و این کار انجام نمی­شود و اگر انجام شود به روشهای سنتی است. لازم به ذکر است که زمان زیتون چینی شهریور ماه است.نکته مهم دیگر، وجود اتوبان قزوین- رشت است که در خال ساخته شدن می­باشد. تا قبل از دیدن تابلوی این اتوبان بعد از قزوین من از وجود آن کاملاً بی­اطلاع بودم. روی نقشه اثری از آن وجود نداشت! این اتوبان شاید باعث تسهیل در رفت و آمد از قزوین به رشت بشود ولی برای همه مایه خیر نیست. از جمله این افراد می­توان به صنف زیتون­فروشهای شهرستان رودبار اشاره کرد که بیشتر درآمدشان از مسافران گذری می­باشد که با راه افتادن اتوبان و فاصله گرفتن مغازه آنها از جاده این منبع درآمد تا حدود زیادی از دست می­رود. به همین منظور در حدود دو هفته پیش نامه­ای خطاب به رئیس­جمهور نوشته شده که هنوز نتیجه­ای از آن به دست نرسیده. اگر فکری جدی برای این قضیه نشود، وضعیت اقتصادی این صنف به طور جدی رکود می­کند.

موضوع جالب دیگر که با آن برخورد داشتم، اختلافی بود که بین مردم این شهرستان و مردم رشت احساس می­شد. تا جایی که خود را از آنها جدا دانسته و روی این موضوع به هر نحوی تأکید می­کردند. زبان مردم این منطقه تاتی است. این زبان مخلوطی از دو زبان گیلکی و تالشی است. البته به تأکید خود مردم، بیشتر به تالشی نزدیک است تا گیلکی. مردم این شهرستان بیشتر از مهاجرین تبعید شده کرد، لر و ترک هستند.

یاشار نظمی

Share

نظر بدهید

آدرس ایمیلتان منتشر نمیشودگزینه های الزامی ستاره دار شده اند *

*

برو بالا !