گزارش سفرهای سال86 بایگانی - کانون گردشگران جوان ایران https://kanoonirangardan.ir/category/گزارش-سفرهای-سال86/ سفر مسولانه و ارزان قیمت Tue, 16 Jun 2020 19:12:29 +0000 fa-IR hourly 1 https://wordpress.org/?v=6.5.7 ۵۳۰۰ کیلومتر دور ایران با دوچرخه https://kanoonirangardan.ir/%db%b5%db%b3%db%b0%db%b0-%d9%83%d9%8a%d9%84%d9%88%d9%85%d8%aa%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d9%8a%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%a7-%d8%af%d9%88%da%86%d8%b1%d8%ae%d9%87/ https://kanoonirangardan.ir/%db%b5%db%b3%db%b0%db%b0-%d9%83%d9%8a%d9%84%d9%88%d9%85%d8%aa%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d9%8a%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%a7-%d8%af%d9%88%da%86%d8%b1%d8%ae%d9%87/#comments Mon, 09 Dec 2013 08:18:30 +0000 https://kanoonirangardan.ir/new/?p=3573 ۵۳۰۰ کیلومتر دور ایران با دوچرخه مقدمه: داخل اتاق سیگار(منظور ...

نوشته ۵۳۰۰ کیلومتر دور ایران با دوچرخه اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>
۵۳۰۰ کیلومتر دور ایران با دوچرخه

مقدمه:

داخل اتاق سیگار(منظور اتاقی است که برای سیگار کشیدن آزاد است) که یک در هم سمت چپش برای عبادت ایزد باز می شه، نشسته بودم ! که یه هو احساس کردم یه قطار داره به سمت من حرکت می کنه. به خودم که اومدم یه ماشین سنگین بود که از کوچه ای لا اقل 15 متر با من فاصله داشت رد شده بود.

چند وقتی بود عجیب قاطی کرده بودم و زمین و زمان حالم رو به هم می زد. خسته از این شهر بزرگ ،شلوغ ، کثیف و آدم هایی که رفتارشون بوی گند می داد. بعد از ظهر داشتم برمی گشتم خونه تو قفس متحرکی به اسم تاکسی که اصلا نمی دونم از کجا به سرم زد برم از این شهر پلشت برم و ایران رو با دوچرخه بگردم!!!!!!

آخرین باری که سوار دوچرخه شده بودم حداقل بر می گشت به حدود 15 سال پیش وقتی یه کوچیک بچه بودم.

نمی دونم این ایده اصلا از کجا به مخم اصابت کرد چون من تو این نخ ها نبودم حتی یه بار هم تجربه سفررو به منظور سفر نداشتم.

تا خونه رسیدم زنگ زدم به هادی احمدی همکار گلم که مدتی با گروه دماوند ،کوه رفته بود که شاید بتونه راهنماییم کنه.

خلاصه باید می رفتم پس کلی کار داشتم که باید انجام میدادم و کلی سوال. کجا ها باید برم ؟چطوری باید برم؟ میتونم رو دوچرخه بشینم؟ چه تجهیزاتی نیاز دارم؟ چه اطلاعاتی نیاز دارم؟ دوچرخه که ندارم چطور دوچرخه ای باید بخرم؟ مرخصی رو چه کنم؟ پول از کی قرض بگیرم؟

این سوال ها هیچ کدوم خیلی مهم نیست. یک هفته بعدش دوچرخه داشتم و 20 روز بعد از اون راه افتادم.

باهزار تا قرطی بازی 2 ماه مرخصی بدون حقوق گرفتم که از اول رمضون شروع می شد به اضافه 5 روز مرخصی دیگه که با دو تا پنج شنبه و جمعه می شد 70 روز فرصت برای زندگی.

تو این 20 روز به 1000 نفر زنگ زدم 1000 تا سایت رو چک کردم. با امید حازق که صحبت می کردم می گفت اگه یه دست و یه پا هم داشته باشی دور دنیا رو می تونی رکاب بزنی.

نتیجه کند و کاش در اینترنت شد کانون گردشگران جوان ایران و شماره ای که اونجا بود از امیرحسین خالقی.

با امیر حسین تماس گرفت که رفتارش برای من عجیب بود. از ایده من استقبال کرد گفت کمکم میکنه و قرار شد برم اکوتور اونجا با هم صبحت کنیم. برام عجیب بود چون با خیلی ها تماس گرفته بودم همه می گفتند وقت نداریم و … . به دفتر اون آقای ایکس که سبیل های پهنی داره زنگ زدم حتی وقت نداد یه نگاه به مسیرم بندازه.

رفتم پیش امیرحسین آدمی بی ادعا در کمال تجربه و دانش. گفت اول باید بری غرب و بعد شرق و…

و گفت یاشار نظمی یک و نیم ماه است که راه افتاده و می تونه کمکت کنه.

یاشارعزیز هر جور اطلاعاتی که داشت در تمام سفر بی دریغ در اختیارم گذاشت و اکثر مسیری که طی کردم مسیر یاشار بود.

1386/06/23 راه افتادم به امید اینکه از یه سری چیزها که دوست نداشتم فاصله بگیرم.

نوشته هام اکثرا توصیف جاده است از دید یه دوچرخه سوار به امید اینکه لطفی که یاشار به من کرد من هم برای دیگری تکرار کنم، همین .اگه اشتباه تاریخی در اون دیده می شه به خاطر اینه که من فقط اطلاعاتی که آدم های محلی به من دادند رو نقل قول کردم. نوشته ها ویرایش نشده شاید بیشتر بیانگر لحضات سفر باشه.

 iran
  سه شنبه 23 شهریور 1386

بارم را بستم و برای اتوبوس های ساعت 6:30 به سمت میدان آزادی راه افتادم. نرسیده به سر ارباب یادم افتاد کارت سایکلتوریستم را جا گذاشتم ، برگشتم و گرفتم ، و جالبه که به میدان امام حسین نرسیده یک هویی ظرف 2 ثانیه سرعت از 20 به صفر رسید . تمام وسایلم ولو شد وسط خیابان دماوند . کاملاً با آرامش رفتم وسط خیابان همه را جمع کردم یک گوشه و شروع کردم به جمع کردن مجدد آنها ، آنقدر عالی توانستم ببندم که دیگر نریخت . بعد از آنهم که پا زدم نریخت . از اولین شکستم بسیار خوشحال و سرخوش شدم.

قرار بود دیروز حرکت کنم ولی نتونستم. چرا ؟ چون میخواستم همه وسایلم را یک روزه جمع کنم . جالبه که برنامه شروع نشده 1 روز عقب افتاده . ساعت7:30 از تهران با اتوبوس حرکت کردم . بلیط که نداشتم آقای راننده میخواست 10 هزار تومان هم اضافه بگیره با زور 5000 تومان بابت دوچرخه دادم. ساعت 13:00 رسیدم به پلیس راه چالوس . پیاده شدم و ساعت زدم و راه افتادم . تا تنکابن کاملاً کفی بود ، ولی تنکابن تا سلیمان آباد یک کم سربالایی و از اونجا تا خانه خاله سربالایی بیشتر شد . یک تجربه دیگر هم افتادن پلاستیک عینکم بود که اگر گم می شد یه وسیله به دردبخور را از دست می دادم . کیلومتر شمار دوچرخه 30/78 را نشان میداد که 10 کیلومتر آن مال صبحه و بقیش هم برای رسیدن تا اینجا .

مسیر طی شده 30/78

شنبه 24 شهریور 1386

از دیشب تا صبح بارون اومد . دیشب تماس گرفتم با شماره هیات گیلان گفت ردیف میکند که ظهر که به رشت برسم با آقای نیک بین رئیس تربیت بدنی گیلان قرار بگذارم. امروز هم بارونیه به خاطر همین موندم خونه خاله. صبح هم که زنگ زدم اداره هواشناسی تنکابن گفت تا 9-10 صبح هوا خوب میشه . ولی تا ظهر باران یک تکه اومد و الان هم که شب شده داره باران میاد. خوشحالم که پسر خاله ام با خانوادش اینجاند و کلی امروز خوش گذشته ولی اعصابم حسابی خرد بود و عصبی بودم. امیدوارم هوا فردا صبح خوب بشه تا من راه بیفتم .

یکشنبه 25 شهریور 1386

بالاخره ساعت یک ربع به هفت از سلیمان آباد راه افتادم . نرسیده به رامسر تجربه بعدی من شکل گرفت . لاستیک عقب پنچر شد و من بعد از حدود 15 سال مجبور شدم تیوپ را عوض کنم . تا خورجین را باز کردم و تیوپ را عوض کردم 30 دقیقه گذشت. تا رامسر یک کم هوا بارانی بود ولی بعد از آنجا تا انتهای مسیر که ساعت 18:30 بود و در مهمانسرای ورزشکاران رشت ساکن شدم خبری نبود و باران نیامد. بعد از پنچرگیری دیدم ترمز عقب نمی گیره و بالاخره بعد از یک تلاش 30 دقیقه ای متوجه شدم از زیر کاور – روکش سیم ترمز از جاش درآمده . مسیر تا رشت گاهی با شیب کم و گاهی هم کفی کم بود ولی در کل میانگین شیب صفر بود . در مسیر وقتی از محلی ها در مورد این مطلب که کمربندی یا جاده داخل شهر، کدام کوتاهتر است می پرسیدم همه کمربندی را پیشنهاد میدادند. به نظر من که تا رامسر مسیر خیلی جذاب بود و بعد متوسط شد و بعد آزادراه رشت هم که خیلی بی خود بود . امروز کیلومترشمار عدد 50/144 را نشان میدهد .

میانگین سرعت 6/18- 7:45 مدت زمان رکاب زدن- حداکثر سرعت 28

 دوشنبه 26 شهریور 1386

امروز ساعت 7 از خواب بیدار شدم و دیدم باران می آید و تا 9:30 این وضع اسف بار ادامه داشت . رفتم پایین پرس و جو کردم که در مسیرهای بعدی ام آیا ورزشگاهی برای استراحت هست؟ گفتند آره فقط باید هماهنگ کنی. زنگ زدم از آقای آهنگران پرسیدم . گفت برو پیش آقای ستوده . رفتم و خوشبختانه کار من را راه انداخت . زنگ زدند به انزلی و رضوانشهر و هشتپر و آستارا و من رو معرفی کردند و گفتند که به این شهرها خواهم آمد .

ساعت 10 بود که زیر باران راه افتادم . بعد از حدود 45 دقیقه باران بیشتر شد . و چه بارانی! خوب این هم تجربه بعدی من . اما به پلیس راه رشت- انزلی که رسیدم کاملاً خودم را مجهز کردم .

حالا باران و باد شدید هر دو کار را بسیار سخت کرد . طوری که من ساعت 15 رسیدم انزلی .

رفتم ورزشگاه انزلی و اسکان پیدا کردم . ضمناً می خواستم بروم مرداب که گفتند 40000 تومان میشود . در ضمن هوا هم طوفانی بود . گفتند نمی برند همه جا را نشان بدهند خوب من هم نرفتم. مردم بین راه خونگرم بودند. مردم خود شهر یک خورده خشک و سرد بودند .

میانگین سرعت 59/16 – 9:08 مدت زمان رکاب زدن- مسیر طی شده 68/84

 سه شنبه 27 شهریور 1386

تجربه امروز به من میگه اگر تصمیم گرفتی تو روز بارانی رکاب بزنی هرچه سریعتر اینکار را انجام بده و منتظر قطع شدن باران نباش. امروز ساعت 9 از انزلی راه افتادم . حدود 50 کیلومتر اول جاده بسیار خراب بود و شانه نداشت . به پونل رسیدم که تقریباً تا اونجا یه کم سربالایی بود تمام خستگی من در رفت . بسیار طبیعت زیبایی داشت و یک جاده که به سمت چپ می رفت . با یک آقا سر صحبت را باز کردم که اسمش مهران بود و صافکار و نقاش بود و میگفت: این جاده میره به سمت دوران . من فکر میکنم دوران خیلی باید جذاب باشد . به سمت راست آمدم تقریباً سرپاینی شروع شد از اینجا به بعد سربالایی تمام شد و بده بستون های جاده دیده می شد. تا حوالی پره سر طبیعت فوق العاده بود. به خصوص چند تامسیر انحرافی به خاطر تعمیر جاده وجود داشت که باعث شد طبیعت بسیار زیبای این منطقه را بهتر ببینم . آنقدر زیبا که زیر باران ایستادم و دوربینم را درآوردم و چند تا عکس انداختم. چند دقیقه بعد دوچرخه افتاد و زنجیر تو طبق جلو گیر کرد که خودش خیلی وقت گیر و اعصاب خردکن بود . کم کم به شهر زیبای اسالم رسیدم که دیگه از طبیعت این شهر چیزی نمیگم . از این به بعد مسیر شانه نداشت و ماشینهای بزرگ به سرعت می رفتند و خیلی خیلی خطرناک بود.

ساعت 16 رسیدم به هشتپر و در ورزشگاه پوریای ولی ساکن شدم . امروز تماماً در باران رکاب زدم .

میانگین سرعت 63/14 – 5:22 مدت زمان رکاب زدن- حداکثر سرعت 36- مسیر طی شده 54/78

 چهارشنبه 28 شهریور 1386

ساعت 9 راه افتادم . هوا خوب بود . کم کم که راه افتادم دیگه از شانه های آسفالتی خبری نبود و هر چه بود شنی بود ، که پا زدن در چنین مسیرهایی بسیار خطرناک است . به خصوص وقتی که به آستارا نزدیک شدم پر بود از ماشینهای سنگین در حال حرکت . 45 کیلومتر مانده به آستارا چنان طبیعت زیبا بود که راننده ها هم کنار زده بودند و از مسیر لذت می بردند. در کل این مسیر دیگر کفی دیده نشد و هرچه بود سربالایی و سرپایینی های خفیف بود. بعد از حویق شیب جاده به سمت پایین بود ، در حالی که قبل از آن شیب به سمت بالا بود. برای ناهار 15 کیلومتری آستارا که خیلی هم زیبا بود ایستادم و با دو برادر دوقلو – آقا مهدی و میلاد آشنا شدم . کلاس سوم راهنمایی بودند و یکی از اونها خیلی ناراحت بود که معدلش 03/0 از اون یکی کمتر شده. میگفتند خانه شان نزدیک جنگل است. چند روز پیش اون سمت سیل اومده بود. بالاخره ساعت 15 به آستارا رسیدم. خدا را بسیار شکر میکنم که امروز خیلی صحنه های زیبایی دیدم . امیدوارم فردا هم بارانی نباشه.

میانگین سرعت 9/16-4:23 مدت زمان رکاب زدن -حداکثر سرعت 42 – مسیر طی شده 47/74

پنجشنبه 29 شهریور 1386

اول مسیر را بررسی می کنم . ساعت 8 از آستارا حرکت کردم . ابتدای مسیر داخل شهره و به محض اینکه وارد جاده خارج شهر می شیم با یه جاده که آسفالتش خیلی بده مواجه می شیم تا برسیم به ابتدای جاده اصلی.

داشتم می رفتم و اصلاً تو فازهای این شکلی نبودم تا اینکه به ابتدای جاده حیران رسیدم ، ناخودآگاه زدم زیر گریه . آنقدر این مسیر زیباست که هرچقدر راجع به آن گفته بشود کم است . حدود 18 کیلومتر شیب متوسط داشتم و بعد از آن شیب بسیار زیاد میشه تا کیلومتر 57/30 که به خود حیران رسیدم . دیگه همه جا را کاملاً مه گرفته بود و هرچی دنبال تابلوی حیران گشتم جز یک تابلوی پاسگاه حیران چیزی ندیدم . برای ناهار هم آنجا 30 دقیقه ماندم و بعد سریع حرکت کردم . دیر راه افتاده بودم و خیلی کند حرکت میکردم . ولی لذت دیدن و عکس گرفتن را به هیچ وجه از دست ندادم . به دلیل همین رفتن به کناره های جاده که دوچرخه پنچر شد . جالب بود وسط این همه مشکل و سربالایی و کمبود وقت و زیبایی مسیر 45 دقیقه پنچری گرفتم . تو راه سعی کردم به هر کسی میرسم صحبت کنم و نظرش را راجع به زندگی در این محل بپرسم، همه میگفتند خوبه اما امکانات مناسب برای زندگی نداره ، همان حرفهای قدیمی ……

از آستارا که راه افتاده بودم طبق معمول هفته اخیر باران می آمد ولی در گردنه حیران باران قطع شد و حتی برای لحظاتی چشممان به دیدن جمال خورشید خانم هم روشن شد. به نظر من که این می توانست بهترین هوا برای این محل باشه. باز هم خدا را شکر که در حیران به باران نخوردم مگر در انتهای مسیر که اون هم طبیعتش همینه .تو راه از هرکس پرسیدم چقدر سربالایی داریم کسی جواب درستی به من نداد و این خودش انگیزه ای شد که من تمام مسیر رو رکاب بزنم که حداقل مسیرها را درست ثبت کنم . همه می گفتند تا تونل سربالایی است ولی چقدر تا تونل مانده را هرکسی هرچی می خواست میگفت . ساعت 14 بود که به حیران رسیدم و 14:30 بعد از ناهار ادامه دادم . تا ساعت 17 که کیلومتر شمار 22/43 را نشان می داد و من تونل را در 200 متری می دیدم، افت بدنی بسیار شدیدی حس می کردم. 2 راننده محترم که با اینکه سربالایی شدیدی بود و برای این ماشینهای سنگین ایستادن و راه افتادن مجدد کار بسیار سختی بود ولی ایستادند و یک سری پیشنهادات بی شرمانه ( منظورم حمل دوچرخه با ماشینه نه چیز دیگه ) به من دادند که من بسیار از محبت آنها ممنونم ولی دوست داشتم با اینکه زمان خیلی کمی داشتم و ممکن بود به شب بخورم این مسیر را پا بزنم. تازه سرعت دوچرخه ام هم برای این مسیر زیاده به سرم زده بعداً برای یک دفعه این مسیر را پیاده بیام . به تونل رسیدم، مسافت تونل 840 متر بود. بعد از تونل هم یک تابلوی بزرگ که عکسش رو می بینید مسافت تا نمین و اردبیل را نوشته . طبیعت دو طرف تونل کاملاً متفاوت است. قبل از اون کاملاً جنگلی و کوهستانی و بعد از آن کاملاً استپ و کوهپایه ای . بعد سرازیری شروع شد تا 3 کیلومتری نمین . بعد یک سربالایی تند بود و سربالایی بعدی هم خود نمین و بعد تا اردبیل مسیر کاملاً کفی بود .کم کم داره شب میشه بعد از پلیس راه 12 کیلومتر تا اردبیل مانده بود ، که تو این مسیر نزدیک بود 7-8 تا سگ گردن کلفت من رو بخورند که من بیچاره هم آنقدر با سرعت پا زدم و در رفتم که دیگه قلبم رو تو مخم احساس می کردم . بالاخره ساعت 30/17 به استادیوم تختی اردبیل رسیدم که قرار بود شب بمانم . ولی در اینجا بسیار بد با من برخورد شد که من مسئول همه اینها را آقای ولی پور و هیات دوچرخه سواری اردبیل می دانم . او به من گفته بود چون معرفی نامه نداری خودت با مسئولین صحبت کن. در صورتی که می توانست این رو دیشب به من بگه تا برای اسکان به جای دیگری فکر کنم . بالاخره خوابگاه را 1 شب به من داد که هرچه از پلشتی این خوابگاه براتون بگم کم گفتم. دیگه قر نمی زنم. امروز یکی از زیباترین روزهای زندگی من بود که بابتش خدا را بسیار شکر می کنم.

میانگین سرعت 20/12- 7:08 مدت زمان رکاب زدن – حداکثر سرعت 54- مسیر طی شده 21/87

  جمعه 30 شهریور 1386

آنقدر در اردبیل با من بد برخورد شد که تصمیم گرفتم در آنجا استراحت نکنم و به سرعین بروم . ساعت 13:30 بود که بعد از یک خواب حسابی و سرویس کامل دوچرخه رفتم که بقعه شیخ صفی الدین رو ببینم . برام خیلی جالب بود ولی احساس می کردم یک مقدار این محیط مذهبی شبیه به مقبره شده. ولی هنوزم اینجا گیرایی مذهبی خودش را داشت . به سمت سرعین راه افتادم. تا سه راهی سرعین جاده کفی بود. از سه راهی تا خود سرعین 5/7 کیلومتر فاصله است که 5 کیلومتر آن سربالایی و 5/2 کیلومترش هم سرپاینی و کفی . اونجا دو تا آبگرم به من پیشنهاد شد. یکی قامیش گلی ( گاومیش+ دریاچه کوچک یا یه همچین چیزی ) که اینجوری که از اسمش پیداست قبلاً گاومیش ها از این محیط لذت می بردند و حالا آدمها. و دیگری پهن لو . رفتم قامیش گلی گفتند تا ساعت 20 برای خانمهاست و از آن به بعد برای آقایان. که من تصمیم گرفتم برم پهن لو. دوچرخه ام را به کاسب روبروی پهن لو سپردم و رفتم داخل . آب اونجا بسیار گرم بود ( بعداً متوجه شدم این دو گرمترین آبهای معدنی اینجا هستند با دمای 47 درجه ) حدود 1ساعت تا 1:30 دقیقه داخل بودم و موقع بیرون آمدن کاملاً حالم بد شد طوری که روی زمین پهن شدم . موقع شام که با محلی ها صحبت کردم میگفتند ما که هر روز میرویم نیم ساعت نمیتوانیم اون تو بمانیم ، تو یک ساعت و نیم رفتی اون تو !! طبیعیه که پس بیفتی . شب هم رفتم کنار خیابان چادر زدم که تا صبح 1 یا 2 ساعت بیشتر نخوابیدم ( از صدای ماشینها که فکر می کردم در چادر هستند و دارند میان تو )

با مسئول دوچرخه سواری آذربایجان شرقی صحبت کردم، خیلی با من بد برخورد کرد و احتمالاً فردا برای جا مشکل دارم .

میانگین سرعت 23/14- مدت زمان رکاب زدن 2:31- حداکثر سرعت 36- مسیر طی شده 99/35

شنبه 31 شهریور 1386  

امروز ساعت 5:30 از خواب بیدار شدم . تا چادر و کیسه خواب و خورجین را جمع کردم و یک صبحانه مختصر خوردم. ساعت 7:30 شد . راه افتادم و از هرکس پرسیدم تا سراب جاده چطوره گفتند کفی است و بعد از سه راهی هم تابلوی سراب 63 کیلومتر دیده می شد. بعد از حدود 10 کیلومتر کفی سربالایی شروع شد و تا 25 کیلومتر مانده به سراب ادامه داشت که خیلی سنگین بود و کاملاً متفاوت با چیزی که انتظار داشتم . حدود 2 کیلومتر جاده کفی بود و 23 کیلومتر بعدی هم کاملاً کفی و سرپایینی. ساعت 13:30 بود که به سراب رسیدم و حدود 14:30 هم مستقر شدم . امروز قرار بود برادرم برود فدراسیون و نامه معرفی نامه بگیرد که خوشبختانه این کار به درستی انجام شد و سرکار خانم داورزنی عزیز محبت نموده و برای آقای بهزادیان که نماینده شرکت در سراب است فکس کردند . رفتم بگیرم که آقای بهزادیان نبود ولی تعمیرکارش گفت من اونجا آشنا دارم باهات میام . آمد و بدون هیچ مشکلی کارم راه افتاد و در خوابگاه تربیت بدنی سراب ساکن شدم . اونجا با آقای عطاپور آشنا شدم که نقاش ساختمان بود و خیلی دوست داشتنی و با محبت . که بعداً یک افطار حسابی ( سوپ جو ) که خود ایشان زحمت پختش رو کشیده بودند خوردیم. سر سفره متوجه شدم برادر حسین آقا در تربیت بدنی تبریز کار می کنه که با چند تا تماس خوابگاه تبریز هم جور شد . الحمدا…

برای خرید خوردنی رفته بودم بیرون که متاسفانه تاثیر بدی از این شهر گرفتم. چون چندتا پیرمردی که دیدم همه عصا به دست بودند و مشکل بدنی به وضوح در آنها دیده می شد. صورت مردها و بچه ها آنچنان که باید شاد نشان نمی داد و دخترها هم به پسرها نگاه نمیکردند!! یک کم جلوتر یه پسره تو گاری خوابیده بود و واقعاً شبیه یک سراب راست راستی بود. حسین آقا میگفت گرسنه بودی همه چی رو اینجوری دیدی. خوب شایدم راست می گفت. یک ظرف ماست تو سراب گرفتم و دلی از عذاب درآوردم.

میانگین سرعت 57/17- مدت زمان رکاب زدن 4:10- حداکثر سرعت 72- مسیر طی شده 23/73

یکشنبه اول مهر 1386  

به پیشنهاد یاشار خان ساعت 6:10 از سراب راه افتادم تا بستان آباد یک کم شیب جاده به سمت بالا بود و از ده کیلومتری بستان آباد باد مخالف شدیدی وزیدن گرفت.

ساعت 10 بود که به بستان آباد رسیدم . وقتی از یک مغازه دار پرسیدم آب جوش داره یا نه ؟ گفت: آره بیا تو مغازه و اینجا صبحانه بخور . شروع کردیم صبحانه خوردن که متوجه شدم این دوست عزیز « عادل خان » نفر چهارم مسابقات دو کشوری است . بستان آباد تا سراب فاصله چندانی نداره ولی به نظر من که مردمش خیلی سرحال تر از سراب هستند . خلاصه سر صحبت را باز کردیم و عکس گرفتیم و …. ساعت 10:40 بود که حرکت کردم به سمت تبریز . مسیر مثل قبل یک مقدار به سمت بالا « خیلی کم » شیب داشت. در حدود 30 کیلومتری تبریز دست راست دریاچه قوری گل را دیدم که از دور زیبا به نظر می رسید . حدود 28 کیلومتر مانده به تبریز گردنه شیبداری به طول 3 کیلومتر شروع شد و بعد از آن تا خود تبریز کاملاً سرپایینی شدید بود . ساعت 13:30 به تبریز رسیدم و تا خوابگاه تربیت بدنی را پیدا کردم ساعت 14:30 بود . اسکان پیدا کردم . یک زنگ هم به آقای طاهری زدم و ایشان را ملاقات کردم . بعد هم رفتم ایل گلی را دیدم . فردا صبح می خواهم بروم کندوان را هم ببینم.

میانگین سرعت 70/20- مدت زمان رکاب زدن 6:40- حداکثر سرعت 75/68- مسیر طی شده 25/138

 دوشنبه دوم مهر 1386

امروز صبح ساعت 7:30 بود که از خوابگاه به قصد کندوان زدم بیرون . متوجه شدم که این فصل مردم زیادی به این شهر دیدنی نمی روند و من مجبورم به سختی خودم را به آنجا برسانم . رفتم راه آهن و از آنجا سوار ماشین های سهند شدم . سهند هم تا کندوان 2تا 3 کیلومتر بیشتر نبود. از اونجا مجبور شدم دربست بگیرم برم تا کندوان. در نگاه اول خیلی خیلی کوچک به نظر میرسید. ولی من رفتم انتهای شهر و شروع کردم از کوه بالا رفتن و از بالای روستا یک مسیر شنی خطرناک که حتی یک مرتبه هم زمین خوردم رد شدم.

86-7-2-2

86-7-2-1

خیلی برایم جالب . خوشحال بودم که این زمان را برای دیدن کندوان صرف کردم . موقع برگشتن هم کلی نشستم کنار جاده تا یکی پیدا بشود من را برگرداند . بالاخره 2 تا پیرمردی که داشتند برمی گشتند محبت کردند و من را هم بردند . تو مسیر برگشت هنوز 1 تا 2 کیلومتر از کندوان دور نشده بودیم که با تابلوی « حیله ور شهر مدفون» مواجه شدم. خواهش کردم که نگاه دارند و حدود 45 دقیقه در آنجا گشتم. بسیار جذاب بود . یک شهر مانند کندوان که در اثر حفاری های باستان شناسی پیدا شده بود و عملیات حفاری در آنجا ادامه داشت. آن مدتی که منتظر ماشین برای برگشتن بودم با آقای خالقی تماس گرفتم و ایشان شماره آقای افشین ایران پور را به من داد و من بعد از تماس حدود ساعت 14 با ایشان قرار گذاشتم . برگشتم تبریز و رفتم برای بازدید از مسجد کبود که بسیار شگفت زده شدم . داخل مسجد چندتا ویترین فلزی گذاشته بودند و مجسمه می فروختند ! بعد نوبت به موزه رسید که چند چیز جذاب داشت ( البته به نظر من ) زیر زمین مجسمه های بسیار زیبایی دیدم که و طبقه اول هم اجساد انسانهای 3000 سال پیش که به روش جنینی دفن شده بودند . در ضمن زیورآلات چند هزار ساله که به نظر من بسیار زیبا بود.

86-7-2-4

86-7-2-3

 خلاصه رفتم پیش آقای ایران پور که بسیار با محبت و صمیمی بود و کلی از برنامه های من رو به هم ریخت . که البته بابت اینکار ازش بسیار ممنونم . دیگر فرصتی نداشتم چون فردا باید مسیر تبریز تا ارومیه را پا میزدم .

پا نویس:افشین ایران پور عزیز نیز از این روز تا انتهای سفر هر موقع نیاز به راهنمایی داشتم در کمال محبت راهنمای من بود.

 سه شنبه سوم مهر 1386

ساعت 6:30 بود که راه افتادم . بعد از پلیس راه تابلوی جزیره اسلامی 75 دیده می شد . تا اینجای مسیر کفی بود . تا این که به جاده جزیره اسلامی رسیدم . یک جاده که به نظر من منحصر به فرد بود . مثل خط کش ، نه به سمت چپ و راست می رفت و نه بالا و پایین . تا حدود 25 کیلومتری جزیره هیچ مغازه ای دیده نمی شد. مسیر برایم جالب بود چون هم سمت چپ و هم راست جاده دید تا بی نهایت بود و هیچ چیز جلوی اون رو نمی گرفت.

86-7-3-3

86-7-3-2

10 کیلومتر که وارد این جاده جذاب شدم باد مخالف وزیدن گرفت و تا خود ارومیه اصلی ترین مشکل امروز من بود 25 کیلومتر مانده به اسکله و دیگر از جاده کفی خبری نبود و سربالایی و سرپایینی ها شروع شد و به نظر من شیب یک مقدار به سمت بالا بود . 13:10 به اسکله رسیدم تا شناور آمد و به آن سمت دریاچه رفتیم ساعت 14:20 بود. مسیر روی دریاچه بسیار برای رکاب زدن جذابه چون در کل این مسیر دریاچه زیبای ارومیه را می بینید که اگر آفتاب هم روش بتابد بسیار دل انگیز می شه . ساعت 17:15 رسیدم پیش آقای فتوحی – نماینده محترم شرکت در ارومیه برای گرفتن نامه تربیت بدنی که از تهران براش پست شده بود. یک ساعت بعد در ورزشگاه تختی ارومیه مستقر شدم . امروز باد بین 5 تا 10 کیلومتر سرعت من را کم کرد . امروز خیلی خسته کننده بود.

میانگین سرعت 88/17- مدت زمان رکاب زدن 7:56 – حداکثر سرعت 50 – مسیر طی شده 14/142

86-7-3-1

چهارشنبه چهارم مهر 1386

ساعت 9:30 از خواب بیدار شدم . حسابی خستگی ام در رفته بود . رفتم از اداره تربیت بدنی استان برای هماهنگی جهت اسکان شبهای بعدم که با آقای رحمت خدا معاون تربیت بدنی حسابی حرفم شد . ولی نامه مربوطه را گرفتم و بیرون زدم . نوبت رسید به کلیسای ننه مریم که از لحاظ قدمت دومین کلیسای قدیمی دنیاست !!

86-7-4-1

رفتم داخل که مسئول اونجا گفت ساعت 16 به بعد بیا ، الان زمان نظافته که من خواهش کردم چون زمان ندارم اجازه بده از کلیسا دیدن کنم . که خوشبختانه محبت کرد و قبول نمود . داخل ساختمان که شدم فضای بسیار روحانی داشت که من چند لحظه گیج این زیبایی بودم . البته کلیسا بازسازی شده بود ، ولی قالب کلی به هم نریخته بود . محرابی زیبا که فقط اسقف ها می توانستند بروند . جایی که بچه ها را غسل تعمید می دادند و مکانی که نان مخصوص جشنهای بخصوص مسیحی را آماده میکردند . بعد رفتم موزه که بسته بود ، ولی همان کلیسای ننه مریم برای کل امروز من کافی بود . حالا می خواهم بروم بند و شام را اونجا بخورم و یک نگاهی هم به آدم ها بیندازم .

86-7-4-3

86-7-4-2

پنج شنبه پنجم مهر 1386

ساعت 6:05 استادیوم تختی ارومیه را به قصد نقده ترک کردم . حدود 25 کیلومتر جاده کاملاً کفی بود و بعد از آن حدود 40 کیلومتر سربالا و سرپایینی . کنار دریاچه ارومیه هوا هم یک مقدار خنک شد. صبحها یه خورده سردم میشه . چند کیلومتر بعد سمت راست یک دریاچه زیبای دیگر دیدم که این دفعه رنگ آبش به جای آبی دریای ارومیه به سبز می خورد که احتمال دادم این دیگه ربطی به دریاچه ارومیه ندارد . کم کم که جلو رفتم تابلوی سد مخزنی حسنلو را دیدم . رفتم و از نگهبان این تاسیسات چندتا سوال کردم . حجم این سد حدود 69×106 متر مکعب بود و آبی که از ارتفاعات نقده می آمد اینجا جمع می شد. بعد از چند کیلومتر دیگر به محمدیار رسیدم . رفتم یک مغازه صبحانه بخورم ، یک سری خرت و پرت گرفتم و خوردم و شروع کردم گپ زدن با صاحب مغازه . موقع خداحافظی هم هر کاری کردم از من پول نگرفت و گفت شما مهمان ما هستی . جالبه !

کمی جلوتر سمت راست به سمت حسنلو حرکت کردم . البته مجبور شدم اول 6/1 کیلومتر برم تو جاده محمدیار- نقده و ساعت بزنم و برگردم چون دیگر پلیس راه نداشتم . حدود 5 کیلومتر بعد به تپه حسنلو رسیدم . قدمت این تپه در حدود 6000 سال پیش از میلاد مسیح است . به زور دوچرخه را کشاندم بالای تپه و رفتم بغل کانکس نگهبانی . آقایی آمد و خیلی من را تحویل گرفت ، به من چای و میوه داد.‌ ( تو ماه رمضان خیلی هم طبیعی نیست ) و چندتا نقشه و بروشور که مربوط به حسنلو و آذربایجان غربی می شد. تپه حسنلو را حسابی برانداز کردم و کیف کردم . موقع رفتن هم از همان دوست عزیز خواهش کردم از من عکسی انداخت و تشکر و خداحافظی….

86-7-5-1

برگشتم میدان اصلی حسنلو تا بستنی معروف حسنلو را بخورم . داخل بستنی فروشی از صاحب مغازه درخواست بستنی کردم ایشان هم اجابت نمود. « بستنی از شیر گاومیش» اگر راستش را بخواهید خیلی خوشمزه است . طبق معمول این آقا هم هرچه درخواست کردم از من پول نگرفت. گفت شما مهمان ما هستید. گفتم بابا همه مهمان هستند. گفت : نه شما مهمان ورزشکار هستید.

حدود 10 کیلومتر بعد شهر نقده را دیدم. جاده محمدیار به نقده حدود 500 متر خاکی داره و بقیه جاده هم تعریفی نداره ولی آسفالته است. در نقده هم تو میدان اصلی شهر با چندتا جوان خوش و بش کردم و آنها هم به من خوش آمد گفتند و دعوت کردند که شب برم خانه آنها . من هم بسیار شرمنده از این رفتار محبت آمیز آنها ازشان تشکر کردم و به سمت تربیت بدنی راه افتادم و در آنجا ساکن شدم . ساعت حدود 14 را نشان میداد و من هم هوس کرده بودم یک نگاهی به کتیبه اژدها بلاغ بیاندازم . رفتم و ماشین های اشنویه را گرفتم و با یک راننده گرم گرفتم و  در مورد کتیبه پرسیدم. گفت می داند کجاست و حدود 20 تا 22 کیلومتر تو راه ارومیه است . در مورد دلیل این اسم پرسیدم که گفت : سر در این کتیبه یک اژدها بوده که دو چشمش هم از الماس بوده که حالا زیر جاده مانده ! ( بلاغ و چشمه ) به اشنویه که رسیدم کیفم را درآوردم و دیدم 4000 تومان داخلش بیشتر نیست 1000 تومان به راننده دادم. از راننده اشنویه به ارومیه را هم که پرسیدم گفت 2000 تومان . خوب می ماند 1000 تومان پول و مسیری که باید برمی گشتم. ولی دلم می گفت برو و رفتم . تو راه سرصحبت را با آقای راننده باز کردم و در مورد این مکان پرس و جو کردم. گفت : محلی های اینجا به این محل می گویند « عین روم » دلیل را پرسیدم گفت : وقتی مغولها به ایران حمله کردند و از آذربایجان شرقی به این سمت آمدند عثمانی ها و کردهای اینجا با هم اعتلافی تشکیل داده و مانع سپاه روم شدند !!!! ( شاید رومی ها هم از این فرصت استفاده کرده و از ضعف داخلی برای حمله استفاده کرده باشند. ) این شد که اینجا روستایی تشکیل شد به همین نام و این هم سر در اصلی همان روستا است که روی این سر در با خط میخی چیزهایی نوشته شده!!! ( خط میخی و عثمانی ها چه ربطی به هم دارند، نمی دانم! این حرف همان راننده بود نه من ) دیگر به چشمه رسیده بودیم پیاده شدم و کرایه را دادم و اصلاً به بازگشت هم فکر نمی کردم . سر در را پیدا کردم که تقریباً ویران شده بود و فقط یک تکه هایی از آن دیده میشد.

86-7-5-2

چندتا عکس گرفتم و رفتم کنار جاده که برگردم. یک پژویی نرسیده به چشمه آهسته حرکت کرد ولی باز به حرکتش ادامه داد و جلوی من ایستاد. و من هم از خدا خواسته پریدم تو ماشین . گفت می خواستم یه آبی بخورم ولی نرفتم به جایش شما را سوار کردم . این آقا با اینکه مسیرش پیرانشهر بود من را رساند تا نقده و باز هم طبق معمول هرچه درخواست کردم از من پول نگرفت . امروز از رفتار مردم و طرز برخوردشان به وجد آمدم و خوشحال هستم که اینجام. این آقای با محبت آخری گفت که « کردشهپر»و « بش قارداش» را هم برم. شاید هم یک روزی رفتم .

میانگین سرعت 25/20- مدت زمان رکاب زدن 5:21 – حداکثر سرعت 54- مسافت طی شده 48/108

جمعه ششم مهرماه 1386

امروز ساعت 6:30 نقده را ترک کردم. بعد از حدود 15 کیلومتر سربالایی و سرپایینی های جاده شروع شد. ساعت 10:25 بود که به پیرانشهر رسیدم. اصلی ترین مشکل من امروز حمله 7-8 سگ بود که باعث شد یک مسیر حدوداً یک کیلومتری را برگردم و از ترس سرپایینی را به سرعت بروم و فرار کنم . حدود نیم ساعت منتظر ماندم تا یک وانت من رو ببره حدود یک کیلومتر دورتر تا از سگها رد بشوم . ولی کسی برام نگه نداشت . آخر سر از یک نفتکش خواهش کردم این یک کیلومتر را آرام پشت سر من بیاد تا از سگها رد بشوم. ایشان هم محبت نمود و قبول کرد . حدود 30 تا 40 دقیقه صبحانه خوردن در پیرانشهر طول کشید و بعد به سمت سردشت حرکت کردم .

86-7-6-1

 دیگه کم کم جاده علاوه بر حالت کوهستانی ، جنگلی هم می شد. طبیعت بسیار فوق العاده در این مسیر خیره کننده است . پیچ و خم ها ، سربالایی و سرپایینی ها ، رودخانه میان دره و جنگل در سمت دیگر جاده . تا کوپر کاملاً سربالایی بود . به کوپر که رسیدم یه پسره سمت چپ جاده ایستاده بود . سلام کرد و من هم سلام کردم و سر صحبت را با هم باز کردیم . حدود 5 دقیقه بعد یک ماشین اومد و پسره پرید کنار جاده و سمت چپ جاده که یه جاده فرعی بود را بهش نشون داد. از نگاه من متوجه شد که موضوع را گرفتم و خودش بدون اینکه من چیزی بگویم گفت : ما هم مجبوریم قاچاق کنیم دیگر. من تا حالا فکر می کردم اینها خیلی کیف می کنند که اینکار را انجام می دهند . ولی باور کنید حالت صورت این پسره از کاری که میکرد شرمگین بود. بعداً که از علی آقا که وصفش را خواهم کرد پرسیدم گفت : بیشتر به عراق گازوئیل قاچاق میشه و تو هر قاچاق حدود 100 تا 200 هزار تومان گیر اینها می آید. از کوپر تا 2 کیلومتری میرآباد اکثراً سرپایینی بود و کمی سربالایی شد. تا خود میرآباد. در میرآباد رفتم از یک آقا پرسیدم در این مسجد قفل داره ! می توانم شب تو مسجد بمانم ؟ گفت : چرا نمی توانی ، اصلاً شب بیا خانه من . همین جاست . آنقدر اصرار کرد که من هم قبول کردم . به دو دلیل: اصرار این آقا و دوم می خواستم برم پیشش و رفتار خودش و خانواده اش را ببینم و شب پیشش باشم . بعد هم برد منو با ماشینش تو میرآباد گرداند و میوه و چای و بعد هم که شام . موقع نماز ظهر هم ایشان جلو ایستاده بود و به سنت سنی ها نماز میخواند و من کنارش و به روش شیعه ها .

86-7-6-2

86-7-6-3

علی آقا بسیار با محبت بود و تصدیقی بر حرفهایی که یاشار میزد. یادم رفت بگم ساعت 14:15 بود که به میرآباد رسیدم. فردا می خواهم بروم سردشت و آبشار شلماش.

میانگین سرعت 15/17- مدت زمان رکاب زدن 5:41 – حداکثر سرعت 62- مسافت طی شده 64/97

شنبه هفتم مهر 1386

امروز ساعت 7:30 خانواده علی آقا را که تشکیل می شد از خودش ، پدر و برادرش هادی و همسرش و دختر خوشگلش ژیوان و پسرش ژیلوان ( این دو اسم آخری هر دو به معنی نو ، مبارک ، بهار هستند و ژیوان برای دختر و ژیلوان برای پسر ) را ترک کردم. دیشب تا ساعت 11 با علی آقا صحبت می کردیم . به خاطر همین بود که صبح دیر راه افتادم . مسیر امروز هم بسیار بسیار زیبا بود. پر از پیچ و خم و سربالایی و سرپاینی همراه با جنگلهای فراوان .

86-7-7-1

اکثر مسیر کفی به سمت پایین شیب داشت و سربالایی اصلی از 7 کیلومتری سردشت شروع شد . پلیس راه سردشت 5 کیلومتر تا سردشت فاصله داره که فردا برای رفتن به بانه باید این 5 کیلومتر را برگردم . اونجا با یک آقای نظامی آشنا شدم که اصفهانی بود و خوشحال از اینکه بالاخره بعد از یک هفته که اینجا منتقل شده با یک فارس صحبت می کند . از امنیت پرسیدم که گفت : خوبه ولی گه گاهی هم ناجور میشه ، ما برای گشت همیشه با آرپی جی و نارنجک و ….. می رویم.ولی عوضش اینجا 45 روز هستم و 15 روز مرخصی میدهند . پرسیدم به ماشینهای قاچاق هم گیر می دهید که گفت : ما پلیس هستیم و فقط ماشینها را از لحاظ میزان بار و …. بررسی میکنیم . به سردشت که رسیدم ساعت حدود 13 بود . بعد از حدود 45 دقیقه رئیس تربیت بدنی سردشت پیدا شد و برخورد خوبی با من داشت و با دیدن نامه آقای خدادوستِ خوش اخلاق من را خودش راهنمایی کرد به جایی که باید می ماندم . امروز تا پیرانشهر آمدم ( مسیر اصلی من بانه بود ) فقط به دلیل اینکه آبشار شلماش را ببینم . ولی ماه رمضان بود و وسط هفته هیچ ماشینی به سمت آبشار نمیرفت.

86-7-7-2

86-7-7-3

خلاصه یکی پیدا کردم که من رو ببره.- آقا منصور- شغل برادر آقا منصور از همین تجارتهای مرزی بود از سختی راه و خطرات تیراندازی نیروی انتظامی و …. برایم گفت و اینکه هر کدام از این ماشین ها هر باری را به ازای 100 هزار تومان جا به جا می کنند. که با توجه به این خطرات اصلاً نمی ارزید ولی چاره ای هم نبود . آبشار شلماش خیلی جالبه . آبشاری که سه تکه بود. از دو عدد متوسط و یک آبشار بسیار بزرگ تشکیل شده بود . جذاب ترین فصل برای دیدن آبشار فصل بهاره ، ولی من همین فرصت را هم برای دیدن غنیمت شمردم و یک نگاهی به این طبیعت زیبای ایزد یکتا انداختم .

86-7-7-4

میانگین سرعت 19/14 – مدت زمان رکاب زدن 3:09 – حداکثر سرعت 59 – مسافت طی شده 70/44

  یکشنبه هشتم مهر 1386

از سردشت ساعت 6:30 راه افتادم و ساعت 13:10 بانه بودم . 5 کیلومتر اول تا پلیس راه که تماماً سرپایینی بود و از آن به بعد هم حدود 15 تا 20 کیلومتر سربالایی که البته سربالا و پایین می شد تا کوخان و بعد هم تا بانه مسیر مساعد بود . بین سردشت تا بانه بزرگترین اجتماع انسانی در کانی سور دیده میشود. وقتی از کانی سور رد شدم انتهای شهر تابلوی زیبای « تا شقایق هست زندگی باید کرد» را دیدم . کلی کیف کردم و دلم نیامد چند تایی عکس با این تابلو نیاندازم . یه موتوری رد می شد، ازش خواهش کردم از من عکس بگیره .

86-7-8-1

 آقا حامد رئیس تعاونی کانی سور بود و گفت : نزدیکی کانی سور یک پرورش ماهی راه افتاده « فکر کنم در سیوج » که حالا تفرجگاه خوبی برای مردم شده ، چرا اونجا نرفتم ؟ که برایش شرایط مسافرتم را بیان کردم . حدود نیم ساعتی در مورد اوضاع کردها صحبت کردیم و گفت حدود یکی دو هفته پیش در نقطه صفر مرزی به دلیل پمپاژ گازوئیل توسط پمپ آب ، آتش سوزی اتفاق افتاده و حدود 4 تا 5 میلیارد سرمایه مردم سوخته . خیلی متاسف شدم . وقتی در کوخان هم که برای استراحت ایستاده بودم با چند نفر به خصوص چند جوان حوش و بشی کردیم و عکسی انداختیم که خیلی هم چسبید . به بانه که رسیدم فوری در تربیت بدنی اسکان پیدا کردم که خیلی هم خوب با من برخورد شد. مثل دیروز که در سردشت بودم و آقای رئیس تربیت بدنی سردشت خوب با من برخورد کرد و حتی امروز هم که با خانواده در جاده من را دید ایستاد و یک احوال پرسی گرم با من کرد . بعد از اسکان راه افتادم به سمت سقز – با مینی بوس- که اون وسیله ای که آقای طاهری در تبریز برایم خریده بود رو بگیرم . مسیر بانه به سقز پر از سربالایی و سرپایینی است و کاملاً خشک و به نظر حقیر غیرجذاب . تو مینی بوس که رفتم و آمدم با دو نفر رفیق شدم و کلی صحبت کردیم . فردا قراره یک مسیر بسیار سخت را بین بانه و مریوان به امید خدا یک روزه رکاب بزنم.

میانگین سرعت مدت 17 – مدت زمان رکاب زدن 6:40 – حداکثر سرعت 55 – مسافت طی شده 51

 

دوشنبه نهم مهر 1386  

ساعت 6:05 از بانه راه افتادم . باید کاملاً جدی پا می زدم . چون می دانستم مسیر بسیار دشواره . ابتدا باید به سمت جاده « بوئین » می رفتم و بعد از چند کیلومتر به سمت چپ جاده مریوان حدود 20 کیلومتر سربالایی خفیف و کفی و بعد از آن حدود 7 تا 8 کیلومتر سربالایی بسیار سنگین که از اون به بعد سرپایینی شروع می شه تا دوآب . کیلومتر دوچرخه 27 را نشان میداد که جاده از حالت طبیعی آسفالت درآمد تا حدود 30 کیلومتر کاملاً خاکی و حدود یک کیلومتر از 30 تا آسفالت بدی داشت . ولی این مسیر خاکی به من چسبید .

86-7-9-1

چون دیگر از رفت و آمد اتومبیل خبری نبود و هرچه بود طبیعت بود که البته مثل روزهای قبل سرسبز نبود . از دوآب به بسطام ساعت 12:30 رسیدم . کمی سربالایی بود و از حدود 10 کیلومتری قمچیان سربالایی شروع شد . ساعت 14 که به قمچیان رسیدم رفتم از مردم در مورد ادامه مسیر سوال کردم . حدود 5 کیلومتر سربالایی بسیار شدید و بعد از آن سرپایینی بسیار شدید با جاده بسیار سرسبز و زیبا با پیچ و خم های بسیار جذاب تا چناره . از چناره تا مریوان 24 کیلومتر راه بود که حدود 4 کیلومتر خاکی و آسفالت بود و 7 تا 8 گردنه نه چندان بلند که برای کسی که 100 کیلومتر پازده و 30 کیلومتر هم در خاکی بوده این 7 تا خیلی خسته کننده است .

86-7-9-2

 امروز یکی از سخت ترین مسیرهای سفرم را گذراندم . ساعت 16:30 به مریوان رسیدم و 17 در تربیت بدنی ساکن شدم . نکته بدی که در مریوان با اون مواجه شدم این بود که وقتی سوار هر تاکسی شدم کرایه دربستی با من حساب میکرد و به نظر می رسید در این شهر توجه مناسبی به مسافر نمی شود و کسی روی اینگونه مسائل هیچ نظارتی نداره . آنقدر خسته ام که بدون تردید فردا را در مریوان خواهم ماند . دریاچه زریوار را می بینم و یه سری برای سرویس دوچرخه به آقای جهانی میزنم .

میانگین سرعت 69/15- مدت زمان رکاب زدن 9:07 – حداکثر سرعت 60 – مسافت طی شده 26/143

 سه شنبه 10 مهر 1386

صبح ساعت 7:30 از خواب بیدار شدم با توجه به مسیر دیروز یک استراحت حسابی کرده بودم . قرار بود ساعت 9 با آقای جهانی تماس بگیرم تا آدرس رو به من بده . تماس گرفتم و رفتم پیش ایشان . در نگاه اول هرکسی میتواند محبت و وجد را در چهره آقای جهانی ببیند. یک نگاهی به دوچرخه انداخت و گفت هیچ مشکلی نداره . یک مقدار با هم صحبت کردیم و نگاهی به مسیرهای مختلف انداختیم . بعد قرار شد من بروم دریاچه را ببینم و برای ناهار برگردم و مهمان آقای جهانی باشم . تصمیم گرفتم در صورتی که کنار دریاچه مردم چادر زده بودند ، من هم اینکار را انجام بدهم ولی بعد هیچ کسی را کنار دریاچه ندیدم که محلی ها دلیلش را ماه مبارک می دانستند . که در غیر اینصورت آین مکان بسیار مناسب برای شب مانی است . یک جاده حدود 35 کیلومتر دور دریاچه را طی میکند که اگر من از قبل میدانستم ، حتماً زمان برای رکاب زدن دور دریاچه می گذاشتم . چون پشت دریاچه خیلی دست نخورده تر به نظر می رسه و پر است از روستاهای اقماری کوچک. برگشتم پیش آقای جهانی ، سر سفره با اطمینان جالب و خاصی به من گفت : شما سربازی نرفتید . پرسیدم از کجا میدانید ؟ گفت: از نحوه خوردن و تعارف کردنت معلومه ! این برایم خیلی جالب بود. بعد از ناهار مسیرهای دوچرخه سواری اطراف مریوان را نگاه کردیم که مناسب ترین آنها منطقه اورامانات تخته که بهترین فصل برای رکاب زدن در این ناحیه بهار است. مناطق دیدنی و تاریخی این ناحیه‌، اورامانات ، پیرشالیار ، حجیج ( برادر امام رضا ) و روستای داریان ، غار قوری قلعه و آبشار زیبای روانسر است . در مورد زبان کردی صحبت کردیم که به دو دسته اورامی و سورانی تقسیم می شود . سورانی بیشتر در نواحی بانه و سقز و مهاباد و … صحبت می شود و اورامی معمولاً در محدوده اورامانات .

راستی پیرشالیار هم یک داستان جذاب داره .

یک شاهزاده خانم بسیار زیبا که نمیدانم اسمش چی بود و کجا زندگی میکرده دچار بیماری خاصی میشود که نه خوب می خوابیده و نه خوراک مناسبی داشته .به گوش پدر ایشان میرسه که در نقطه ای در اورامانات پیر درویشی زندگی میکند که می تواند دخترش را درمان کند. شاه گرامی دختر را با وزیرش « شالیار» به سمت اورامانات روانه می کند. کاروان آنها تا به طبیعت زیبای این محدوده برخورد میکند کم کم حال دختر خوب می شود و تا به پیر درویش می رسند کاملاً به حالت عادی برمی گرده . دختر از پیر خواهش می کند که با او ازدواج کند و دختر همان جا بماند که پیر قبول نمی کند و می گوید: من درویشی هستم که نوع پوشش و خوراک و زندگی من کاملاً با شما متفاوت است و شما نمی توانید این شکلی زندگی کنید. ولی با اصرار دختر این وصلت فرخنده صورت میگیرد. « طبق معمول » از آنجایی که پیر گرامی توجه بسیار زیادی به این آقای وزیر « شالیار » داشته ، اورامانی ها میگفتند : « دیگر این پیر ما نیست و پیر شالیاره » هر ساله در چله زمستان مردم منطقه در مراسم مذهبی که به گفته آقای جهانی شبیه به یک جشن هم هست هر کس هر چه خوراکی دارد می آورد و یک غذایی درست میکنند و بعد مثل نذری همه از آن استفاده می کنند .

دیگر بعد از ظهر شده بود و باید برمی گشتیم سر کارمان . با تشکر از خانواده محترم جهانی « به قول مردم : استاد حسن » برگشتیم مغازه ، ایشان یک بولتن جالب از فعالیتهای هئیت دوچرخه سواری مریوان به من نشان داد که به نظر ایشان با این امکانات این هیئت از سنندج هم فعال تر بود. به اضافه اینکه یک دوچرخه سوار هم به مسابقات استانی فرستاده اند ، که تا به حال سنندج موفق به این امر نشده . ایشان خیلی خوشحال افتخار میکرد از اینکه تا چند سال پیش دختری در مریوان سوار دوچرخه نمی توانستید ببینید. ولی حالا این مورد در مریوان یک امر کاملاً عادی است که برای بنده هم باعث خوشحالی می باشد . آقای جهانی عزیز اصرار زیادی داشتند برای اینکه من شب را در خدمت ایشان باشم اما فردا مسیر بسیار سختی را باید رکاب میزدم و باید برمی گشتم و زود می خوابیدم .

چهارشنبه 11 مهر 1386

ساعت 6:15 بود که از ورزشگاه زاگرس مریوان زدم بیرون . نرسیده به سروآباد یک گردنه بلند و اساسی حدود 5کیلومتر وجود داره که با توجه به اینکه تا اینجا هم کلی سربالایی پازده بودم به سختی گردنه را رد کردم . آنقدر سربالایی شدید و سرپایینی تا نگل زیاده که دیگر یادم رفته مسافت هایشان را بنویسم. حدود سرآباد بود که زاغه های متعددی را دیدم که حدود هفت یا هشت موتورسوار کنارآنها نشسته بودند. بالاخره طاقت نیاوردم و کنار یکی ایستادم و به بهانه خوردن چای « البته اول آنها تعارف کردند من هم از خدا خواسته قبول کردم » سر صحبت را باز کردم که شما اینجا چه می کنید ؟ گفتند : ما اینجا قاچاق می کنیم ، که البته کاملاً هم واضح بود و نیازی به گفتن نبود. چون این مسیر پر بود از کاروانهای قاچاق « 5 یا 6 تویوتا که با سرعت و بدون توجه معمولاً مسیر را طی می کنند » بعد از خوردن چای تشکر کردم و راه افتادم .ساعت 10:30 به نگل رسیدم و رفتم مسجد نگل و قرآن خطی را دیدم – مردم نگل بسیار این قرآن را دوست دارند و آنرا شناسنامه و ثروت خود میدانند ، چند بار قرآن به سرقت رفته و دوباره پیدا شده و بازگردانده شده است- و تا یک صبحانه ای هم خوردم ساعت 11:30 بود که به سمت سنندج حرکت کردم. از نگل تا سنندج 5 تا 6 گردنه وجود دارد که دومی از همه بلندتر است و حدود 5 تا 6 کیلومتر است . اولی هم کمی سخته ، سومی کوتاه است ولی بسیار شیب دارد. بقیه هم چندان سخت نیستند. ولی برای کسی که یک روزه تا اینجا آمده سنگین است. ساعت 17:30 به سنندج رسیدم 21 رمضان و روز تعطیل . حالا چطور باید خوابگاه را پیدا می کردم ؟ آقای ایمانی مسئول هیئت سنندج محبت کرد و خوابگاه را برایم هماهنگ کرد . ساعت 18:30بود که اسکان پیدا کردم . حدود 10 روز بود شهری به این بزرگی ندیده بودم. کلی شلوغ و پرترافیک و پوشش مردم کمی شبیه به مردم پایتخت و کاملاً متفاوت با شهرهای کوچک اطراف .

میانگین سرعت 75/14- مدت زمان رکاب زدن 9:22 – حداکثر سرعت 60 – مسافت طی شده 12/138

 

پنج شنبه 12 مهر 1386

خوابگاه سنندج کاملاً با خوابگاه های دیگر این چند روز فرق می کند. حداقل کاملاً مرتب است و امکانات اولیه اسکان را دارد. بعد از خوردن صبحانه رفتم داخل شهر یک نگاهی به مکانهای دیدنی بیندازم . خانه آصف « خانه کرد » امارتی بسیار زیبا از لحاظ معماری است و شما در این مکان می توانید ماکتهای زیبای زندگی کردی را ببینید.یک نمایشگاه عکس بسیار زیبا هم برقرار بود از عکسهای همین مناطق . نحوه زندگی ، نوع پوشش ، جواهرات ، مرد کردی و زن کردی و نحوه زندگی پیشین این مردم به خوبی در این مکان قابل دیدن و تجسم بود. نوبت رسید به موزه شهر « خانه سالار سعیدخان »  جالب ترین چیزی که به نظر بنده در این موزه رسید معماری عمارت و شیشه کاری بسیار زیبای یک سمت اتاق اصلی بود _ اوروسی کاری ها _ که واقعاً چشم نواز بود. این موزه شامل قسمتهای مختلف از قبیل اشیاء پیش از تاریخ ، دوران باستان ، دوره اسلامی و …. می شد. بعد رفتم به امارت خسروآباد که فکر می کنم از همه بزرگتر است ولی مرمت آن هنوز خیلی کار دارد و مسئولین مرمت در این مکان مشغول کار بودند . و سر در امارت نوشته بود « لطفاً تقاضای بازدید ، فیلم برداری و عکس برداری نفرمایید » رفتم تو. معماری بسیار جذاب این عمارت باعث شد یک لحظه ، شب بسیار زیبایی رو مجسم کنم که صاحبان خانه با میهمانانشان مشغول بودند به لذت بردن از زندگی راست راستی. یک آقا گفت : می توانی بروی اونجا و مجسمه ها را هم ببینی. از اون نردبان برو. از نردبان رفتم بالا، سر درآوردم از وسط اتاقی که چند نفر نشسته بودند و چند نفر هم کار می کردند. با پوزش خواستن از پنجره وارد اتاق شدم. چندتا مجسمه عالی دیدم که کار آقای استاد سید ضیاء الدین هاشمی بود که خودش هم مشغول به کار بود. یک دوری هم توی حیاط زدم و رفتم دنبال مسجد جامع که هنر معماری دوره قاجار را می شد به خوبی در بنای این مسجد درک کرد. کاشی کاری های هنرمندانه که دیدنش باعث شعف هر روحی میشود. عمارت زیبای بعدی خانه وکیل بود که متاسفانه ملکی است شخصی و توانستم فقط از بیرون بنا عکس بگیرم . بازار سر پوشیده سنندج هم جذاب به نظر می رسیدو پر از زندگی. برای امروز کافیه و باید برای فردا آماده بشوم .

جمعه 13 مهر 1386  

ساعت 6:30 بود که از سرای ورزشکاران سنندج زدم بیرون و رفتم خیابان پاسداران تا به سمت کرمانشاه حرکت کنم. امروز با اینکه مسیر نسبتاً طولانی است « حدود 130 کیلومتر» ولی مسیر خیلی سخت نیست. داخل خیابان پاسداران به سمت پایین حرکت میکردم که یک پیکان از فرعی آمد و محکم زد به دوچرخه و پرتم کرد وسط خیابان . یک چند دقیقه ای طول کشید تا سرحال آمدم و خودم را جمع کردم و دوچرخه را بردم کنار خیابان . نگاه کردم دیدم طوقه عقب کاملاً لنگ و داغون شده بود و دیگر امکان حرکت با این وسیله وجود نداشت. یک خورده صبر کردم که خیلی هم مزاحم مسئول دوچرخه سواری سنندج نباشم و بعد به ایشان زنگ زدم. گفت : دیگر امشب به بنده جا نمی دهد و دوچرخه ساز ماهر هم در سنندج ندارند. بهتره بروم کرمانشاه . « این هم به نوبه خوش رفتار جذابیه » خلاصه اون آقایی که به من زده بود که اتفاقً پیرمرد دوست داشتنی بود وسایلم را گذاشت پشت ماشین و آهسته رفتیم به سمت ترمینال . ناگفته نماند که این آقا اول می خواست به زور من را ببرد بیمارستان که نگذاشتم . دوچرخه و وسایلم را سوار یک پیکان کردیم و راه افتادیم به سمت کرمانشاه . به کرمانشاه که رسیدیم زنگ زدم به آقای « ادبی» مسئول هیئت دوچرخه سواری کرمانشاه ، گفت : بروم خیابان مسکن ، دوچرخه سازها آنجا هستند. رفتم ولی همه بسته بودند. همین طور که دنبال دوچرخه سازها می گشتم یک پارچه نوشته شده دیدم که یک شماره تلفن همراه رویش نوشته شده بود و تغییر مکان مغازه را به آدرس دیگر نشان میداد. زنگ زدم ، گفت : الان خودم میایم دنبالت و آمد و رفتیم و دوچرخه را خیلی خوب درست کرد. عکسی هم با هم انداختیم و رفتم ناهار و بعد طاق بستان که از دو قسمت طاق ها و موزه سنگ تشکیل شده بود . موزه سنگ بیشتر شامل پایه های سنگی ستونهای بزرگ میشد که البته نقوش حجاری شده روی آنها بسیار بی نظیر بود. تماس گرفتم با آقای ادبی و گفت بیا درب مغازه . بنده رفتم و ایشان را دیدم. چند دقیقه ای در مورد مسیر و اینطور چیزها صحبت کردیم و ایشان بنده را به یک نوشیدنی دعوت کرد و یک ساعتی گرم صحبت شدیم. کم کم چند نفر از دوچرخه سواران کرمانشاه را هم دیدیم و خوابگاه هماهنگ شد. موقع رفتن یک کیسه بزرگ پر از خشکبار به زور به من داد و گفت بیا داخل مغازه کارت دارم.

– امشب من اینجا شیفتم و نمی تونم باهات بیام ، بیا این رو بگیر « تو دستش پول بود » و خودت برو و من خیلی شرمنده ام که نمی تونم باهات بیام.

داشتم شاخ در می آوردم. این آقا شروع کرد به اصرار و تا وقتی اشک را تو چشمم ندید اصرار را ادامه داد و آنقدر ازش خواهش کردم و گفتم این کار خوبی نیست تا بی خیال شد. البته ایشان به هیچ وجه قصد آزار بنده را نداشت و کاملاً از روی محبت و دلسوزی این درخواست را داشت . با یکی از بچه های دوچرخه سوار روانه خوابگاه شدیم و صحبت که میکردیم می گفت: این جزء رفتارهای آقای ادبی است و تا جایی که میتواند به بچه ها میرسد تا حدی که در اردوهای گروهی با استانهای دیگر آن بچه ها ترجیح می دهند با گروه ما باشند تا خودشان.

شب شده بود رفتم و شام گرفتم ، گفتم بد نیست یه سری هم برای خداحافظی به آقا سیامک « به قول بچه های دوچرخه سواری کرمانشاه داش سیا » بزنم. رفتم و با بچه ها نشسته بودند در مغازه و گرم صحبت و شوخی و خنده. کم کم چند نفر دوچرخه سوار دیگر هم آمدند و صحبت کردیم و گفتیم و خندیدیم ، بعد مراسم خداحافظی و…..

با آقای ادبی حرکت کردیم به سمت خوابگاه . داشتیم می رفتیم که یک نفر کنار خیابان بساط کرده بود . جناب آقای سیامک ادبی یکباره نشست و گفت آقا می خواهم ازت باطری و اینجور چیزها بخرم . اون آقا گفت : فیلتر سیگار هم می خواهی؟ با اینکه فکر کنم ایشان اصلاً سیگار نمی کشید، بسته فیلتر سیگار و یک سری خرت و پرت دیگه برداشت و حساب کرده و پول داد و رفتیم . می گفت این آقا هفت هشت ده سال اسیر بوده ، چند دفعه هم آمدند و ازش فیلم گرفته اند، ولی یکی پیدا نشد ماهی یک حقوقی به این آقا بده که اینجوری خرج زن و بچه اش را درنیاورد. دیگر شیفته مرام آقا سیامک شدم و دوست نداشتم ازش دل بکنم . ولی مجبورم بروم کنگاور و همدان . خوشحالم هنوز انسانهای این شکلی دیده می شود و داش ابراهیم هم که همه اش میگوید مردانگی افسانه شده چرت می گوید. آقا سیامک عزیز همیشه تندرست و خوشحال باشی.

شنبه 14 مهر 1386

تا بار و بندیلم را جمع کردم یک خورده دیر شد. ساعت 6:45 دقیقه بود که از کرمانشاه به سمت بیستون به راه افتادم. ساعت 9:23 دقیقه بود که به بیستون رسیدم . در کل این مسیر سمت چپ کوههای بسیار زیبایی وجود داشت شبیه به کوههای اطراف طاق بستان که بیشتر حالت دیواره های بسیار بلند داشت . مسیر در بیشتر مواقع کفی بود و سه یا چهار سربالایی خفیف هم داشت .

داخل محوطه بیستون شدم و شروع کردم آثار را یکی یکی دیدن که البته قبل از آن با آقای شیرزاد صاحب قهوه خانه جمشید آشنا شدم که دل پرخونی داشت ، به قول خودش « دلم پرخون و لب خاموش » تاکید می کرد که رفتار مردم را ثبت کنم و واقعیتهای رفتاری مردم را هم بگویم . ابتدا کتیبه ها را دیدم سپس فرهاد تراش ، مجسمه هرکول ، غارها ، باقی مانده قصری « فکر کنم دوره ساسانی» و کاروانسرای شاه عباسی. دنبال سنگ دلاش هم رفتم که هر چه گشتم پیدا نکردم. ساعت شده بود 11:30 که راه افتادم به سمت صحنه ، دیشب که با آقای سلیمانی عزیز صحبت می کردم گفت : حتماً سرخاک سید خلیل هم برو و بنده هم برایم خیلی جالب بود . وقتی به سمت صحنه حرکت کردم یک تراکتور دنبالم آمد و هر موقع سرعتم را کم می کردم اون هم کم میکرد و تا خود صحنه دنبالم آمد . بعد که با هم صحبت کردیم گفت: می خواستم ماشینهای پشت سرت با فاصله ازپشت شما رد بشوند که اذیت نشوی. این آقا اهل حق بود و وقتی پرسیدم قبر آقای سید خلیل کجاست دقیقاً به من نشانی داد که البته حدود نیم ساعتی من در مورد آیین ها و سلوکشان از ایشان پرسیدم و با هم صحبت کردیم. رفتم به سمت قبر سید خلیل که متاسفانه در مقبره بسته بود . نشستم کناری و با خود می گفتم خدایا میشه یکی بیاید و در را باز کند بروم داخل که آقایی که از کنار من رد میشد ، من را که دید گفت : از کجا آمدی ؟ می خواهی بروی تو؟ من هم از خدا خواسته گفتم بله . در را باز کرد و رفتم داخل و حسابی کیف کردم . با مسئول دوچرخه سواری کنگاور صحبت کردم گفت : ما اینجا جایی برای اسکان نداریم . به سرم زد شب همین جا بمانم و بروم دخمه مادها را هم ببینم که محلی ها می گفتند فرهاد کنده و جایی است که شیرین و فرهاد آنجا بوده اند . خلاصه تو نمازخانه تربیت بدنی اسکان پیدا کردم. بعد از ظهر هم رفتم دربند و از کوه بالا بالا رفتم . دم دخمه ها که رسیدم دیدم دارند اذان شب را میدهند. متاسفانه فرصت نشد کاملاً آنجا را ببینم و برگشتم به سمت محل اسکان .

میانگین سرعت 46/20- مدت زمان رکاب زدن 3:15 – حداکثر سرعت 38 – مسافت طی شده 70/66

یکشنبه 15 مهر 1386  

از شهر صحنه که ساعت 6:30 بیرون زدم تابلوی کنگاور 25 کیلومتر دیده می شد. جاده شیب کمی به سمت بالا داشت و حدود 3 کیلومتر بعد کم کم گردنه آغاز شد و حدود 7 تا 8 کیلومتر به طول انجامید . گردنه بلند بود با شیب متوسط و بعد از آن جاده به حالت معمولی درآمد. اصلی ترین نقطه دیدنی شهر کنگاور معبد آناهیتا است که 9:30 به آن رسیدم و حدود 1 ساعت معبد را نگاه میکردم که حالا فقط چند ستون و نمای کلی از آن به جا مانده ، ولی خوشبختانه فضای اطراف معبد از اشخاص خریداری شده و تحت نظر میراث فرهنگی است . به سمت همدان حرکت کردم که بعد از کنگاور حدود 85 کیلومتر به آن مانده بود . جاده معمولی بود و شیب زیادی نداشت تا حدود 1 کیلومتر مانده به اسدآباد که کمی به سمت بالا شیب پیدا کرد و حدود 16 کیلومتر بعد از اسدآباد گردنه شروع شد و حدود 10 کیلومتر به طول انجامید. اصلی ترین مشکلی که امروز داشتم باد شدید بود که گهگاهی از کنار و بعضی اوقات از روبرو با من مخالفت میکرد. این مشکل حادترین مسئله سه مسیر قبلی من هم بود که به نظر میرسه طبیعت این فصل است و چاره ای برای آن هم وجود ندارد. 1 کیلومتر مانده به بالای گردنه باد بسیار شدید شد و نم باران هم با آن همراه شد. حسابی ترسیده بودم ، اگر با این شرایط باران هم میگرفت ، دیگه کارم حسابی زار می شد. بالاخره به بالای گردنه رسیدم و حدود یک ربعی استراحت کردم و یک نوشیدنی خوردم و راه افتادم به سمت همدان . تا خود همدان مسیر یا سرپایینی بود یا کفی . حدود ساعت 16:30 به همدان رسیدم و رفتم به تربیت بدنی ورزشگاه قدس ( اولین جایی که برای اسکان از بنده پول گرفتند ) مستقر شدم و یاد آقای آرش خان افتادم ، یک تماس گرفتم و با برخورد بسیار گرم آرش مواجه شدم و گفت : همین الان میام پیشت . سریع آمد و به گرمی بنده را در آغوش گرفت و شب مهمان خانواده گرم آرش بودم . مادر آرش بسیار مهربان بود و پدرش هم یک کوهنورد کهنه کار . بعد از حدود 2:30 شب یک خواب راحت را منزل جناب آقای« آرش خزایی » تجربه کردم .

میانگین سرعت 78/16- مدت زمان رکاب زدن 7:13 – حداکثر سرعت 65 – مسافت طی شده 24/121

دوشنبه 16 مهر 1386

دیشب کلی با آرش حرف زدیم و عکسهایمان را نگاه کردیم و یک نگاهی هم به مسیر انداختیم و برای امروز برنامه ریختیم. امروز را آرش مرخصی گرفته بود و کاملاً بنده را خجالت زده خودش کرد. آرش نه تنها یک دوچرخه سوار خوب و انسان با محبت و دوست داشتنی است، بلکه یک کارشناس به تمام معنی میراث فرهنگی هم هست. امروز من را به تپه هگمتانه ، گنبد علویان ، بازار ، آرامگاه بوعلی و باباطاهر برد و کاملاً هم از لحاظ تاریخی و باستان شناسی توضیحات مفیدی را به من داد . ظهر هم برگشتیم منزل آرش خان و ناهار را در کنج « کتابخانه » جذابی که برای خودش درست کرده بود خوردیم و ساعتی را به خوشی گذراندیم. با این رفتار آقا آرش می ترسم دیگر سفرم را ادامه ندهم و همین جا تو همدان بمانم . شب هم رفتم گنجنامه و کتیبه ها و آبشار را دیدم که البته بسیار دیر شده بود. ولی خالی از لطف نبود. امروز تمام نقاط دیدنی همدان را با دوچرخه رفتم .

میانگین سرعت 04/12- مدت زمان رکاب زدن 1:43 – حداکثر سرعت 34 – مسافت طی شده 79/20

سه شنبه 17 مهر 1386

امروز را اختصاص داده بودم به دیدن غار علیصدر که حدود 75 کیلومتر از همدان فاصله داشت . این 75 کیلومتر مسیری است که هر دو طرف جاده روستاییان به کشاورزی مشغول هستند . در نتیجه به نظر می رسد فصل بهار ، این منطقه بسیار زیبا خواهد بود .ساعت 8 از ترمینال مینی بوسهای بین شهری راه افتادیم و حدود 9:15 بود که به علیصدر رسیدیم و چند دقیقه ای هم داخل غار منتظر ماندم تا چند نفر بیایند و راهنما ما را با قایق به دیدن نقاط مختلف داخل غار ببرد. خوب تنها بودم و تو قایق اول کنار آن آقایی که پدال میزد نشستم . این مکان بهترین جا برای کسی بود که می خواست عکس بگیرد. ولی امروز هم مجبور شدم حدود 1 ساعت این دفعه تو این قایق پدالی پا بزنم. غار علیصدر را با همه شگفتی هایش دیدم . به انتهای مسیر قایقرانی داخل غار که رسیدیم از پله ها بالا رفتم و یک آقایی شروع کرد به آواز خواندن و گوشه مثنوی دستگاه شور را به زیبایی اجرا کرد که تو این فضا بسیار دلنشین بود . حدود 11:30 بود که بیرون غار بودم و برای برگشت به همدان ابتدا باید با تاکسی می رفتم به گل تپه و بعد با مینی بوس به همدان برمی گشتم . خواب بعد از ناهار هم که خیلی چسبید. شیرسنگی محافظ شهر همدان هم دیدم و امروز هم به پایان رسید. فردا قرار است با آرش 10- 15 کیلومتر اول مسیر را رکاب بزنیم .

 

چهارشنبه 18 مهر 1386  

ساعت 5:45 بود که آرش را از خواب بیدار کردم و به سمت خانه آنها راه افتادم. اصولاً من از خداحافظی زیاد خوشم نمی آید ، به همین خاطر این مراسم بدرقه یک خورده من را اذیت میکرد. چون اصلاً دوست نداشتم رسماً آرش را ترک کنم . حدود 10 کیلومتر رفتیم و هر چه از آرش خواهش کردم که بابا 10 کیلومتر آمدی برگرد ، این کار را نکرد و در 15 کیلومتری بود که یک دور برگردان وجود داشت ، با کلی اصرار و خواهش ازش درخواست برگشتن کردم و او هم قبول کرد. طبق معمول امروز هم هوا بسیار سرده و باد شدیدی من را اذیت می کند. تمام تلاشم بر اینه که تا بروجرد که حدود 145 کیلومتر است را امروز طی کنم و تازه قصد داشتم تپه باستانی نوشیجان را هم ببینم. از همدان که خارج شدم تابلوی ملایر 75 کیلومتر به چشم می خورد که نقشه 95 را نشان می داد و این خودش به آدم روحیه می داد. اگرچه در پایان روز وقتی به بروجرد رسیدم کیلومتر شمار به جای 145 عدد 152 را نشان می داد. تا روستای الفاوت جاده سربالایی ملایمی داشت و بعد از آن تا سه راه جوکار کاملاً کفی یا سرپایینی بود. 10 کیلومتر به ملایر مانده بود که سمت راست تابلوی تپه باستانی نوشیجان به چشم خورد . این مسیر حدود 3 کیلومتر تا تپه ادامه پیدا کرد. کارشناس این مجموعه قدمت زندگی در این مکان را تا حدود 3000 سال پ.م تخمین می زد که با این حساب حسنلو کمی قدیمی تر است. با این تفاوت که این بنا بسیار سالم تر از تپه حسنلو به جای مانده که دیدنش بسیار لذت بخش بود و انسان را به تعجب وا میداشت که چطور در آن زمان طرز تفکر کاربردی علم معماری اینقدر پیشرفته بوده؟ حدود 1:30 در این مکان بودم و حسابی هم کیف کردم. بقیه مسیر هم سربالایی ملایمی بود تا حدود 25 کیلومتر مانده به بروجرد که مسیر به صورت سربالا و پایین در آمد ولی با شیب به سمت پایین. 10 کیلومتر مانده به بروجرد هم با روستای زیبای «کرکیخان» برخورد کردم که کاملاً سرسبز بود و یک جلوه خاص بهاری در فصل پاییز داشت. به بروجرد که رسیدم با هماهنگی که قبلاً انجام داده بودم در سرای ورزشکاران آموزش و پرورش بروجرد ساکن شدم. میانگین سرعت11/22- مدت زمان رکاب زدن 6:53 – حداکثر سرعت 60 – مسافت طی شده 26/152

پنج شنبه 19 مهر 1386

دیروز حسابی خسته شده بودم. پس صبح حدود 6:30 بود که راه افتادم. دیشب با جناب آقای « بابک فرزاد » مسیر امروز را کاملاً بررسی کرده بودیم و می دانستم چطور مسیری را پیش رو دارم. امروز هم باد سرد مخالف را داشتم تجربه میکردم و دیگر مطمئن شده ام که این فصل زمان مناسبی برای طی کردن چنین مسیرهایی نیست. حدود 39 کیلومتر طی کردم تا به پلیس راه رسیدم که سمت چپ پلیس راه میرود به سمت دورود و ازنا و در نهایت شهرکرد. ولی من سمت راست را انتخاب کردم ، چون می خواستم خرم آباد را هم ببینم . از حدود 2 کیلومتر قبل سربالایی ضعیف شروع شده بود و حالا یک گردنه طولانی را پیش رو داشتم . طول این گردنه حدود 13 کیلومتر بود که بعد از آن حدود 7 کیلومتر سرپایینی طی شد. گردنه بعدی که البته پرشیب بود ولی طولانی نبود حدود 5/2 کیلومتر است. ساعت حدود 11 بود که من با آقای یاوری رئیس هیات دوچرخه سواری خرم آباد تماس گرفتم تا تکلیف خوابگاه را برایم روشن کند . خیلی راحت و در کمال آرامش و با برخوردی کاملاً نامناسب فرمودند : من الان تهرانم و باید دیروز زنگ می زدی و الان هیچ کاری انجام نمی دهم . تنها کاری که کردم شماره تربیت بدنی خرم آباد را از ایشان گرفتم و با کلی تماس تلفنی بالاخره خوابگاه جور شد و من هم راه افتادم. حدود 9 کیلومتر سرپایینی و کفی و گردنه بعدی حدود 3-4 کیلومتر. بعد کفی و سرپایینی تا خود خرم آباد.

حدود 25 کیلومتر تا خرم آباد فاصله داشتم که طبق معمول چون گردنم خسته شده بود جلو را نگاه نمیکردم و فقط پایین را می دیدم که ناگهان با یک سنگ با شعاع 15 سانتیمتر در وسط جاده برخورد کردم ، متاسفانه کاملاً چرخ عقب را لنگ کرد و دیگر امکان طی مسیر وجود نداشت . حدود 30 دقیقه باهاش ور رفتم که البته نشد. آچار پره ای هم که گرفته بودم اندازه نبود و به درد نمی خورد . دیدم فایده ندارد ، ترمز عقب را باز کردم و راه افتادم تا اینکه به خرم آباد رسیدم . خیلی خسته و عصبی بودم ، رفتم تربیت بدنی ساکن شدم و با آقای بهروز فرزاد تماس گرفتم و نشانی یک دوچرخه ساز ماهر را در خرم آباد گرفتم که البته او هم جناب آقای ….. را معرفی کرد. وقتی در مغازه ایشان رسیدم تابلوی هیات دوچرخه سواری را بالای در دیدم . ایشان برخلاف آقای یاوری دوچرخه بنده را تعمیر کرد و هرچه اصرار کردم هیچ هزینه ای هم نگرفت و درخواست کرد رفتار بد مسئولین محترم را به ورته فراموشی بسپارم.

میانگین سرعت77/18- مدت زمان رکاب زدن 5:45 – حداکثر سرعت 64 – مسافت طی شده 94/107

جمعه 20 مهر 1386

استراحت مفصلی کردم، یک صبحانه مفصل ( البته در این شرایط معنی مفصل کمی متفاوته)‌ ) خوردم و راه افتادم به سمت قلعه فلک الافلاک یا به قول خرم آبادی ها 12 برج . قلعه بسیار زیبا و جذاب بود و موزه مردم شناسی خیلی خوبی هم داشت.

86-7-20

 تنها مشکل هم این بود که به دلیل مقاوم سازی و عملیات ساختمانی حیاط پشتی و پشت قلعه قابل بازدید نبود . نوبت بعدی سنگ نوشته ای بود که در خیابان شمشیری قرار دارد. تعاونی یک هم همین جاست. فرصت خوبی تا بلیتی که رزرو کرده بودم را بگیرم. بعد مناره آجری را دیدم که خیلی جذاب بود. با پرس و جو متوجه شدم یک پل شکسته هم چند کیلومتری همین مکان هست . کل مسی را باید پیاده می رفتم ولی ارزشش را داشت. پل کلی درب و داغون بود و اطرافش هم پر از زباله . به زور تابلویی پیدا کردم که قدمت پل را دوران ساسانی نشان میداد و می گفت که بر سر راه « احتمالاً ابریشم » قرار داشته . یک همچین پل پر ابهتی در آن زمان ، به راستی برایم عجیب بود . عکس میگرفتم که دیدم دیدم چند نفر نزدیک پل هستند که مشغول مارگیری بودند ، تا پوستش را در بیاورند و روی کمربند بیندازند. یک نفر هم بالای پل بود پرسیدم چطور میشود رفت بالا ، یک راه ناجور را بغل پل نشان دادند « راه که نبود خود پل بود » گفتند: تو سوسولی نمی تونی بری بالا ، من هم که بهم برخورده بود خودم را کشاندم بالای پل . راه رفتن روی این پل یک جورایی برایم افتخارآمیز بود که دارم از مسیر باستانی حرکت میکنم. روی پل هم یک عکس انداختم . برگشتم به سمت میدان تختی و اونجا هم گرداب سنگی را دیدم که زمانی مکانی بوده برای تقسیم بندی آب این قسمت خرم آباد. روز خوبی بود.

شنبه 21 مهر 1386

قسمتی از مسیرامروز رو به پیشنهاد افشین خان ایران پور به دلیل احتمال عدم امنیت با اتوبوس طی کردم. نیم ساعت زودتر « ساعت 7:15 » در ترمینال بودم ، تا ساعت 7:45 صبر کردیم و بالاخره با هزار چانه زنی با کرایه 3000 تومان دوچرخه را سوار بر اتوبوس بار نمودیم . تا به تیران راننده حسابی اعصابم را خرد کرد، چون چند جا ایستاد و کلی وقت تلف کرد و ساعت 2:15 هم در تیران پیاده شدم که به نظر خودم خیلی دیر بود . از تیران تا حدود 2 کیلومتر بعد از پلیس راه « 15 کیلومتر قبل از شهرکرد » مسیر کفی و با شیب ملایم به سمت بالا بود که بعد کاملاً کفی شد . ساعت 5:30 رسیدم به شهرکرد که کم کم هوا هم داشت تاریک میشد و غروب آفتاب بسیار زیبا بود . رفتم تربیت بدنی و طبق معمول ورزشگاه تختی را پیدا کردم که دیدم آقایی با ماشین آمد که دربان گفت: این رئیس هیات دوچرخه سواری است. ماشین را پارک کرد و یک احوال پرسی گرم به اضافه روبوسی انجام داد که این اولین بار بود تو سفرم که یک رئیس هیات دوچرخه سواری اینچنین برخوردی با من میکرد . خلاصه با اینکه امروز تعطیل بود (عید فطر) به راحتی خوابگاه جور شد و رفتم برای استراحت تا فردا که کم کم قسمت سخت مسیر سفرم شروع می شود.

میانگین سرعت 42/20- مدت زمان رکاب زدن 3:08 – حداکثر سرعت 59 – مسافت طی شده91/63

86-7-21

یکشنبه 22 مهر 1386

ساعت حدود6 صبح بود که راه افتادم هوا بسیار سرد بود و باد خیلی سردی می وزید. بهترین مسیر مسیری است که از شلمزار و گندمان رد می شه . شما می توانید تالاب زیبای شلمزار را ببینید و گز معروف بلداجی هم بخورید . ضمناً حدود 10 کیلومتر در طی نمودن مسیر صرفه جویی کنید. ولی من ترجیح دادم راه اصلی بروجن را انتخاب کنم. چون احساس می کردم کمی از لحاظ سختی مسیر ، مسیر ساده تری است. ساعت 10 صبح بود که به بروجن رسیدم . 30 کیلومتر اول مسیر سربالایی خفیف بود و بعدش هم حدود 35 کیلومتر سرپایینی و کفی و بعد جاده به صورت معمول جاده های کوهستانی در می آمد. همینطور کوههای سر به فلک کشیده ادامه پیدا میکردند و تمامی نداشتند . حدود 35 کیلومتر مانده به آلونی بود که 13 کیلومتر سرپایینی داشتم تا به گردنه گردپیشه رسیدم ، که یکی از سخت ترین گردنه های مسیر بود و قبل از گردنه بیشه 2-3 روستای کوهستانی و سرسبز بسیار زیبا مشاهده می شد که سیب های خیلی سرحال و خوشمزه ای داشتند . به گردنه که رسیدم 5 کیلومتر سربالایی شدید را طی کردم و بعدش یک تونل به طول 200 متر . بعد از تونل هم یک کیلومتر سربالایی شدید بود تا به سه راهی رسیدم و به سمت آلونی حرکت کردم . هرچه به آلونی نزدیک می شویم در اصل به محوطه لردگان وارد می شویم که طبیعت از حالت کوهستانی صرف در می آید و مقداری حالت مرتع پیدا می کند. نزدیک بعد از ظهر بود و مرتع های اطراف جاده بسیار زیبا به نظر می رسید .

86-7-22

حدود ساعت 4:30 که به شهرداری آلونی رسیدم طبق هماهنگی قبلی که یاشار و خودم با آقای مرادی انجام داده بودیم برای اسکان خدمت ایشان رسیدیم . زبان مردم آلونی لری است. با آقای مرادی که صحبت می کردیم میگفت: « سمت لردگان متاسفانه قانونمندی آنچنانی وجود نداره و مسائل بیشتر قومی قبیله ای حل می شه ، ولی آلونی از این لحاظ بهتره.‌» فردا روز سختی دارم و باید حدود 140 کیلومتر را تا یاسوج طی کنم.

میانگین سرعت 24/14- مدت زمان رکاب زدن 7:46 – حداکثر سرعت 60 – مسافت طی شده 23/106

دوشنبه 23 مهر 1386

صبح خیلی زود که بیدار شدم 5:30 بود ، کاملاً آماده بودم، ولی هوا کاملاً تاریک بود و صلاح نمی دیدم حرکت کنم. حدود 5:45 هوا کمی گرگ و میش شد و امکان حرکت وجود داشت. مسیر امروز تا جاده اصلی یاسوج با مسیری که دیروز تا آلونی آمدم فرق میکند. از چند تا روستای کوچک گذشتم تا به جاده اصلی برسم. واقعاً این وقت صبح این روستاها بسیار زیبا هستند. باد سرد آرامی می وزید و گهگاهی چادرنشین ها کمی دورتر از جاده دیده می شدند که دود زیبایی هم از جایی که قرار داشتند به هوا میرفت و گله گوسفندانشان را برای بردن به چرا آماده می کردند. کمی دورتر کوههای سمت چپ رو می بینید که هاله ای از مه اطرافش را گرفته اند و خورشیدی که هنوز کاملاً بالا نیامده و رنگ سرخش را به سبزی مراتع اطراف اضافه می کند. کاش می شد همین جا بمانم.

86-7-23-1

گهگاهی هم سگ ها واق واق میکردند ، ولی تا می ایستادم به سویم نمی آمدند. 18 کیلومتر طی شد تا به مسیر اصلی برسم. دیگه کم کم آن حالت بکر طبیعت از بین رفت و مستی صبحگاهی من هم به پایان رسید. 30 کیلومتر اول مسیر سربالایی بود. البته گردنه دار و شدید نبود. بعد هم کفی و سرپایینی تا حدود کیلومتر 55 که به یک پل رسیدم ، سربالایی و گردنه شروع شد تا ابتدای اولین تونل. کل این گردنه 8 کیلومتر بود .

86-7-23-2

اولین تونل هنوز درست نشده و ماشین های راه سازی داخل تونل کار می کردند، ولی من با پررویی تمام از تونل رد شدم و مسیر را ادامه دادم. 11 تونل دیگر هم طی شد که مابین آنها سربالا و سرپایینی بود . داخل تونل باید توجه کنیم که امکان دارد بغل های تونل سنگهای بزرگی باشد که وقتی ماشینهای بزرگ از پهلوی شما رد می شوند ، این سنگها نباید شما را به سمت آنها منحرف کند . پس داخل تونل آرام برانید و هرجا سنگ دیدید به جای منحرف شدن بایستید. آخرین تونل که تمام شد کیلومتر 93 دیده میشد. تا پاتاوه 95 کیلومتر از آلونی راه است که از تونل ها تا پاتاوه مسیر سربالا و پایین معمولی جاده های کوهستانی را دارد. 45 کیلومتر مابقی مسیر هم اکثراً سربالاست ، ولی سرپایینی هم دارد. ساعت 16:15 به یاسوج رسیدم ، در حالی که از لحاظ بدنی به صفر مطلق رسیده بودم و تا خود یاسوج هم سربالایی بود. تا به حال اینقدر ضعف بدنی را حس نکرده بودم.طوری که آخرهای مسیر دوچرخه به دست حرکت می کردم. به یاسوج هم که رسیدم با آقای صلاحی تماس گرفتم . گفت میدان جهاد منتظر بمان من می آیم. با چند تا از بچه های دوچرخه سوار یاسوج آمدند و حرکت کردیم به سمت « هتل ارم » که ایشان محبت کرده و برای من رزرو کرده بودند و هرچه اصرار کردم برای پرداخت هزینه هتل قبول نکردند و گفتند خوابگاه اینجا برای شما مناسب نیست و باید اینجا استراحت کنید و دو سه ساعت بعد لوحی در دست داشتند که پیش من آمدند و در آن از من به خاطر طی کردن این مسیر تا یاسوج از طرف هیات دوچرخه سواری کهکیلویه و بویراحمد تقدیر شده بود!! امروز یکی از سخت ترین روزها و بهترین شبها را تجربه کردم.

86-7-23-3

میانگین سرعت10/16- مدت زمان رکاب زدن 9:07 – حداکثر سرعت 58 – مسافت طی شده93/146

سه شنبه 24 مهر 1386        

با خستگی مفرطی که دیروز داشتم ، ساعت 7 زودتر نتوانستم را بیافتم. روحیه خوبی برای حرکت نداشتم و ضعف را در پاهایم حس میکردم . بهترین راه برای رسیدن به سپیدان آبشار مارگون است که می توانیم هم این آبشار بسیار زیبا را ببینیم و هم مسیر کوتاه تر و ساده تر از مسیر اصلی است . ولی من مسیر اصلی را انتخاب کردم . این کوههای سر به فلک کشیده تا آخر دنیا ادامه دارد.

86-7-24-1

جنگلهای بلوط را دیروز هم دیده بودم ، ولی پوشش گیاهی مسیر امروز انبوه تر بود. حدود 10 کیلومتر کفی و سربالایی بود تا از شهر خارج شدم و به سمت سپیدان حرکتم شروع شد و بعد از آن 20 کیلومتر سربالایی مطلق وجود داشت که نفس مرا برید . سربالایی که حتی 1 سانتیمتر هم سرپایینی به دنبال نداشت. دیگه از بده بستان جاده خبری نبود و همش بستان بود. بعد از آن هم 10- 15 کیلومتر سرپایینی و بعد هم جاده های معمولی کوهستانی تا حدود 15 کیلومتر مانده به سپیدان که دیگر کاملاً خسته بودم. به زور چند کیلومتر رفتم جلو و حدود 8 کیلومتر گردنه بود و بعد سرپایینی و کفی و سربالایی تا خود سپیدان. شاید اگر حدود 5 کیلومتر دیگر پا میزدم گردنه تمام می شد ولی دیگر حوصله رکاب زدن تو این مسیر را نداشتم. جلوی چند تا ماشین دست تکان دادم که یکی ایستاد و من را تا سپیدان برد که فکر کنم این مسیر در حدود 10 کیلومتر شد . ساعت 12:30 بود که به سپیدان رسیدم و رفتم تربیت بدنی و آنجا هم خوابگاه را که حدود 2- 3 کیلومتر با شهر فاصله داشت به من معرفی کردند . مسیر امروز در عین سختی بسیار مسیر زیبایی هم بود و اطراف جاده روستاهای بسیار زیبایی دیده می شد که درختان راجی ( تبریزی ) گاهی کاملاً سبز و گاهی هم کاملاً زرد نمای خاصی به آن می داد.

86-7-24-2

 بعداً که با مسئول خوابگاه صحبت کردم از دیدنی بودن نقاطی چون بزم فیروز، بهشت گمشده و مارگون و مرتع سرعهد صحبت میکرد. ( کل مسیر یاسوج تا سپیدان 72 کیلومتر )

میانگین سرعت98/13- مدت زمان رکاب زدن 4:30 – حداکثر سرعت 50 – مسافت طی شده09/63

چهارشنبه 25 مهر 1386

صبح یک مقدار دیرتر راه افتادم ، مسیر کفی و کمی سربالایی بود . نرسیده به گردنه شول حدود 5 کیلومتر سربالایی شدیدتر شد و بعد از آن تا خود شیراز سرپایینی و کفی بود. ساعت 6:30 راه افتادم و حدود 12:30 به شیراز رسیدم .

86-7-25

با آقای صیادی رفتیم تربیت بدنی که گفتند اینجا قرار است خواهران بیایند و از آنجایی که آقای صیادی رئیس دوچرخه سواری بسیج بود سریع رفتیم خوابگاه باشگاه مرصاد و آنجا بنده با فوتبالیست های تیم مرصاد شیراز هم اتاق شدم.

اما در مورد شهر شیراز: حدود 15 کیلومتر به شیراز مانده بود که به آسمان نگاه کردم و دیدم دیگر از آن آبی لاجوردی بکر و دست نخورده خبری نیست و تو دلم گفتم : وای دارم باز هم به یک شهر می روم. داخل شهر که شدم ، دیدم کاملاً درست فکر کرده بودم همه ماشینها تو هم می لولیدند و با سرعت به این طرف و آنطرف میرفتند و تا خوابگاه رسیدم 2 تا تصادف دیدم « دلم نمیخواهد اینجا بمانم » ولی چاره ای نیست. بعد از ظهر هم آقای آرمان عزیز به بنده پیوست که باعث خوشحالی من بود . اولین جایی که رفتیم حافظیه بود. بعدش هم برگشتیم و فالوده خوردیم و شام هم با آقای آرمان خوردیم . برگشتیم خوابگاه . فردا پنج شنبه است و من می خواهم آثار باستانی اطراف شیراز را ببینم.

میانگین سرعت35/20- مدت زمان رکاب زدن 5:04 – حداکثر سرعت 51 – مسافت طی شده 26/103

پنج شنبه 26 مهر 1386

ساعت 7:30 بیرون زدم و رفتم ترمینال کاراندیش سوار ماشین های سعادت شهر شدم. تا سعادت شهر و از آنجا تا پاسارگاد حدود 25 کیلومتر بود. ابتدا مقبره کوروش کبیر را دیدم .

86-7-26

آثار بعدی هم یک کیلومتر آنطرف تر به سمت راست بودند که من چون ماشین نداشت همه را پیاده رفتم. تل تخت ، زندان سلیمان ، کاخ اختصاصی ، کاخ پذیرایی ، پل و …. که واقعاً جالب و زیبا بودند . حالا مانده بود نقش رستم و نقش رجب و تخت جمشید . راه افتادم به سمت مرودشت و در دوراهی نقش رستم پیاده شدم . آن طرف جاده سمت چپ نقش رجب را دیدم و حدود 2-3 کیلومتر آنطرف تر نقش رستم و آثار زیبای موجود در آن و کعبه زرتشت و بعد میدان تخت جمشید پیاده شدم. حدود 5 کیلومتر به سمت راست خود تخت جمشید و موزه آن وجود داشت. 3-4 ساعت از وقت من را تخت جمشید به خود اختصاص داد و ساعت حوالی 6:30 بود که به شیراز رسیدم . روز پرباری بود . شب هم با آقای آرمان عزیز رفتیم شاطر عباس. البته قبلش باز هم فالوده خوردیم. مثل شب قبل حسابی یخ زدیم و خوش گذراندیم و برگشتیم خوابگاه .

 جمعه 27 مهر 1386

 خیلی خسته بودم و حسابی استراحت کردم . تازه ساعت حدود 9 بود که رفتم به سمت عمارت زندیه ( ارگ کریمخانی ) . در آنجا با آقای سید محمد ابراهیم افسریان آشنا شدم که استاد معرق بود. بحث گل انداخت و حدود 1:20 با هم صحبت کردیم . تا رسیدم خوابگاه ساعت حدود 12 بود. رفتم دوچرخه را سرویس کنم که آقای سرویسکار نبود ، ولی پسرش که خودش مغازه داشت نگاهی انداخت و گفت: میزونه. برگشتم و یک قیلوله نمودم . شب هم رفتم و شاهچراغ را زیارت کردم که خیلی چسبید و کیف کردم . فردا مسیر سنگینی را باید رکاب بزنم.

86-7-27

شنبه 28 مهر 1386

ساعت 5:20 بود که راه افتادم . حدود ساعت 6 صبح 10 کیلومتر طی شده بود و به جاده رسیده بودم . وقتی به پلیس راه رسیدم 20 کیلومتر را طی کرده بودم .

تا حدود 50 کیلومتر ابتدای مسیر شیب کمی را پا زدم و گهگاهی هم کفی تا وقتی که دیگر از ساحل مهارلو دور شدم . حدود 35 کیلومتر کفی کامل و بعد هم 15 کیلومتر گردنه که البته شیب تندی نداشت. 5-6 کیلومتر سرپایینی ، حدود 16 کیلومتر سربالایی و بعد از آن هم کفی و سرپایینی تا جایی که کیلومترشمار 115 را نشان میداد و سمت چپ امام زاده اسماعیل دیده می شد که چای صلواتی داشت و دار و درخت و مکان مصفایی برای استراحت . حسابی خستگی ام در رفت . حدود 15 کیلومتر بعد وقتی کیلومتر 130 را نشان می داد پلیس راه را دیدم که روبروی آن هم استراحتگاه امامزاده اسماعیل که مکان بسیار مناسبی برای شب مانی به نظر می رسید وجود داشت. تا رونیز جاده کفی بود با بده بستان های معمولی و از رونیز تا استهبان حدود 30 کیلومتر کفی و سربالایی ملایم . ساعت 16:30 بود که به استهبان رسیدم . آقای حسام را دیدم و رفتم خوابگاه و اسکان پیدا نمودم. یک کم خرت و پرت خریدیم و برگشتیم خوابگاه. استهبان یک آبشار هم دارد که 90 سال پیش به صورت مصنوعی ساخته شده که به نظر من خیلی هم جالب نبود . راستی در حدود 4 کیلومتری روستای مومن آباد کاخ ساسانی وجود داشت که بنده متاسفانه زمان بازدید آنرا نداشتم . در ضمن مسیر فردا را هم می شود از راه اصلی طی کرد و هم از راه جدید که از بعد از دریاچه بختگان میگذرد. یک راه هم 13 کیلومتر قبل از استهبان وجود دارد که به سمت دریاچه میرود و شیب کمتری دارد. ولی به گفته آقا حسام همین راه ( راه اصلی ) بهتره.

میانگین سرعت83/19- مدت زمان رکاب زدن 9:09 – حداکثر سرعت 50 – مسافت طی شده 63/181

86-7-28

یکشنبه 29 مهر 1386

و اما امروز که ساعت 6:45 راه افتادم حدود 9 کیلومتر بعد از شهر جاده دریاچه بختگان دیده می شد و سربالایی گردنه کم کم شروع شد و حدود 5 کیلومتر طول داشت و بعد کفی و سرپایینی و بعضی اوقات هم بده بستان تا نیریز . ساعت 9 رسیدم نی ریز، رفتم مسجد جامع کبیر نی ریز را پیدا کردم ، ولی دیدم درش بسته است! و هرچه گشتم کسی را پیدا کنم در را برایم باز کند نشد.

86-7-29-1

 از طرفی زنگ زدم به آقای مغنی زاده که اسکان بنده را در قطرویه مهیا کند و گفت بیا تربیت بدنی . تو راه تربیت بدنی با آقایی به نام رضایی آشنا شدم که معلوم بود این نوع سفر برایش جالبه و گفت : من هم میخوام بعد از درسم با یکی از دوستانم این کار را انجام بدم. من هم تا جایی که زمان اجازه می داد راهنمایش کردم و با صحبت هایی که کردیم معلوم شد ایشان هم دستی در هنر دارند و معرق و منبت کار می کند. بعد رفتیم آرامگاه شیخ احمد نی ریزی که از معروفترین خوشنویسان قرن 12 ه.ق است. راه افتادم به سمت قطرویه . از داخل نی ریز کم کم سربالایی شروع شده بود . با پلیس راه حدود 5 کیلومتر راه است که این فاصله سربالایی کمی دارد و حدود 2 کیلومتر بعد از پلیس راه سربالایی شدیدی به طول حدود 11-12 کیلومتر شروع شد و بعدش هم حدود 10 کیلومتر کفی و بقیه راه سرپایینی بود و 20 کیلومتر قبل از قطرویه کفی شد و باد شدیدی هم شروع به وزیدن کرد که من را بابت مسیر فردا که همش داخل بیابان و کویر است به فکر انداخت. ساعت حدود 14 بود که به قطرویه رسیدم و رفتم بخشداری. با بخشدار که صحبت میکردم میگفت: به دلیل چند سال خشکسالی متوالی دیگر خبری از دامداری نیست و با یک حالت کاملاً مغموم و دلسوزانه گفت: چشم ما به لطف خداست که انشاا… باران خوبی بباره و وضعیت آب را که اینجا از سفره های زیر زمینی تامین می شه بهتر بشه. در ضمن قراره یک کارخانه تولید فولاد ( مثل فولاد مبارکه ) در نزدیکی قطرویه احداث بشه که 10 تا 15 هزار نفر اشتغال ایجاد می کنه.

86-7-29-2

ناهار را در بخشداری خوردیم و بعد چند نفر از شورای بخش قطرویه آمدند و یکی به زور ( آقای احمد علی مسعودیان ) من را برد به خانه خودش و هرچه اصرار کردم که میخواهم تو مسجد یا مدرسه ای بمانم فایده نداشت و من آن شب را مهمان ایشان بودم . میانگین سرعت33/17- مدت زمان رکاب زدن 5:26 – حداکثر سرعت 50– مسافت طی شده 24/94

 

دوشنبه 30 مهر 1386

دیشب تا دیر وقت با آقای مسعودیان صحبت کردیم که صحبت های ایشان خیلی روی من تاثیر گذاشت. ساعت حدود 6:15 بود که از قطرویه راه افتادم. حدود 110 کیلومتر مسیر داشتم که کاملاً هم کفی به نظر می رسید. باد هم که طبق معمول مخالفت خودش را آغاز کرده بود . بعد از حدود 70 کیلومتر به پاسگاه خیرآباد رسیدم که مکان مناسبی برای استراحت و صبحانه بود. ساعت حدود 10 صبح بود که با یک آقا آشنا شدم که لیدر دو نفر استرالیایی بود و آنها را به مکانهای دیدنی می برد. صحبت که میکردیم متوجه شدم تازگی ها شهداد بوده و کمی هم من را راهنمایی کرد. حدود 15 دقیقه با ایشان و مهمان هایش صحبت کردیم و با استراحت 45 دقیقه گذشت و به سمت سیرجان حرکت کردم حدود ساعت 13 به سیرجان رسیدم. رفتم تربیت بدنی و با آقای علی اسدی رئیس تربیت بدنی سیرجان آشنا شدم ، تازگیها یک نمایشگاه برای تقدیر از پیشکسوتان شهر سیرجان به راه انداخته بود که من را هم برای دیدن دعوت کرد ، ولی متاسفانه فرصت نکردم بروم. شب را در یک مهمانسرا که تربیت بدنی معرفی کرده بود گذراندم . سیرجان شهری است که سرد به نظر می رسید. باید ببینم فردا صبح چطور می شود. مسیر امروز کفی بود و کمی هم بده بستان داشت . نزدیکی خیرآباد هم کمی سربالایی بود.

میانگین سرعت20/19- مدت زمان رکاب زدن 6:07 – حداکثر سرعت 31– مسافت طی شده 53/117

سه شنبه اول آبان 1386

  86-8-1            

به سمت بردسیر حرکت کردم. متاسفانه یک نفر مسیر خارج شدن از سیرجان را به من اشتباه گفت ، در نتیجه حدود 3 کیلومتر راه اضافه رفتم . در راه 30 کیلومتر سربالایی خفیف داشتم که حوصله ام را سر برد و بعد بده بستان های جاده شروع شد . حدود کیلومتر 60 بود به که راهداری خانه سرخ رسیدم و آنجا برای استراحت و صبحانه توقف کردم. چند تا سربالایی خفیف و از حدود کیلومتر 65 بود که کفی و سرپایینی شروع شد. 35 کیلومتر مانده به بردسیر بودم که بالاخره آن باد همیشگی این فصل کار خودش را کرد و من را کمی منحرف کرد. از آنجایی که این جاده از بدترین جاده هایی است که تا به حال پا زدم . ( دوطرفه و بدون شانه ) ضمناً آسفالت با کناره جاده هم سطح و تراز نیست ، کشیده شدم تو خاکی و با سرعت 40 کیلومتر محکم خوردم زمین. 1 دقیقه که گیج بودم و بعد به خود آمدم و دوچرخه و خودم را کشاندم تو خاکی ، خدا رحم کرد ماشین پشت سرم نبود وگرنه حسابی ناجور میشد. زانوها و کتفم کمی آسیب دید و هر دو دستکشم کمی پاره شد ، که نشان میداد اگر دستکش به دستم نبود چه اتفاقی می افتاد. شاخ گاوی دوچرخه و آینه ها شکست و چرخ عقب هم کمی تاب افتاد ، خلاصه 10 دقیقه طول کشید تا سرحال آمدم و راه افتادم به سمت بردسیر . خود بردسیر که خوابگاه ورزشکاران نداشت ، ولی آقای رئیس تربیت بدنی و من رفتیم به کارخانه قند بردسیر و با آقای ….. رئیس کارخانه آشنا شدیم. کمی از سفر پرسید و این حرفها . حدود 750 نفر در این کارخانه کار میکنند که 4 ماه است حقوق نگرفته اند که آقای مهندس دلیلش را واردات بی رویه قند و شکر میدانست . محل دیدار ما با آقای مهندس…. مکان بسیار زیبایی بود در وسط فضای باز جلوی کارخانه با بیدهای مجنون زیبا ، با برگهای سبز و زرد و نارنجی و بادی ملایم که خستگی را از تنم دور کرد. در یکی از مهمانسرای کارخانه اسکان پیدا کردم . ساختمانی یک طبقه با قدمتی حدود 40 تا 50 سال ( قدمت کارخانه ) حیاط حدود 1000 متر پر از درختان تنومند و زیبا ، دوست داشتم چند روز اینجا می ماندم، ولی باید فردا به سمت کرمان حرکت کنم. چون با قراری که با آقا فرشید گذاشتم قراره پنج شنبه و جمعه برویم شهداد.

میانگین سرعت 78/18- مدت زمان رکاب زدن 6:22 – حداکثر سرعت 57– مسافت طی شده 72/119

چهارشنبه دوم آبان 1386

صبح دیر از خواب بیدار شدم و حسابی استراحت کردم . چون مسیر امروزم آنچنان طولانی نیست. ساعت 8:45 بردسیر را ترک کردم که البته دیشب حسابی با آب و هوا و آسمان زیبای بردسیر کیف کرده بودم و صبح هم طلوع زیبای بردسیر را از پشت بام این خانه زیبا از دست ندادم. از شهر که بیرون رفتم تابلوی کرمان 53 دیده شد. حدود 16 تا 17 کیلومتر بده بستان داشتم و بعد کفی تا پلیس راه نمین . آنجا تا کرمان هم 16 کیلومتر راه بود. ساعت 12:45 رسیدم کرمان و رفتم تربیت بدنی و نامه گرفتم برای خوابگاه و در خوابگاه ورزشکاران که میدان باغ ملی بود ساکن شدم.

تماس گرفتم با آقای فرشید عزیز و رفتیم شاخ گاوی بخریم که پیدا نکردیم و دوچرخه را بردیم پیش تعمیرکار یک سرویس حسابی انجام دادیم. بعد یک دو دو تا چهار تا با آقای فرشید انجام دادیم و به این نتیجه رسیدیم که من فردا تنها و با ماشین یک جوری خودم را به شهداد برسانم . امیدوارم فردا بتوانم کمی به کویر نزدیک تر بشوم. کویری که 2 هفته است به عشقش رکاب میزنم.

میانگین سرعت 63/20- مدت زمان رکاب زدن 3:32 – حداکثر سرعت 50– مسافت طی شده 90/72

پنجشنبه سوم آبان 1386

   86-8-4-5   

ساعت حدود 7 بود که زدم بیرون و رفتم ترمینال که ببینم می توانم با اتوبوس های شهداد به اونجا بروم. همه وسایلم را برنداشتم ، فقط یک کوله کوچک و زیرانداز و بطری های آب همراه داشتم . کلی طول کشید تا متوجه شدم برای شهداد اتوبوسی وجود ندارد ، ولی من در تصمیم مصمم بودم و هر طوری بود باید به سمت شهداد می رفتم ، سواری های شهداد را در خیابان 6 بهمن پیدا کردم . حدود 25 کیلومتر داخل کرمان اینطرف و آنطرف رفتم و پرس و جو کردم تا به اینجا رسیدم. دوچرخه را داخل صندوق عقب گذاشتیم و راه افتادم. بعد از تونل و روستای سیرچ که 35 کیلومتر با شهداد فاصله دارد پیاده شدم. چون دوست داشتم سرو قدیمی سیرچ را که 2000 سال عمر دارد را ببینم . بعد از دیدن سرو و چند عکس به سمت شهداد حرکت کردم.

86-8-3-1

 اکثر مسیر سرپایینی بود.ولی کمی سربالایی هم که بصورت سربالایی شدید زیر 1 کیلومتر بود دیده میشد. عجب باد شدیدی !! حسابی داشت خسته ام میکرد . از دور چند تا آبادی سبز دیدم و از کنارشان رد شدم . بالاخره حدود ساعت 12 بود که به شهداد رسیدم و رفتم اداره میراث فرهنگی و گردشگری . اونجا با آقای ابراهیمی آشنا شدم که خیلی خوب با من برخورد کرد و حسابی هم راهنمایی ام کرد . قرار شد امروز ابتدا آب انبار را ببینم بعد شهر باستانی شهداد را و بعد امام زاده و بعد به سمت کمپ کویری حرکت کنم و شب را اونجا باشم و صبح هم به سمت کلوت ها حرکت کنم .

86-8-3-2

همین طور هم شد . داخل شهر را دیدم و به سمت کمپ کویری حرکت کردم . جاده کمپ کویری از حدود 3 کیلومتر مانده به شهداد شروع می شود که من دو راهی را رد کرده و به سمت شهداد آمده بودم. از یک جاده خاکی ، خودم را به جاده کمپ رساندم و دیگر آن 3 کیلومتر را برنگشتم . 11 کیلومتر بعد خیرآباد و حدود 1 کیلومتر بعد شفیع آباد و بعد هم حدود 9 تا 10 کیلومتر تا کمپ کویری از سر دو راهی اصلی راه است. تابلوی 28 کیلومتر کمپ و 40 کیلومتر کلوتها دیده می شد. ولی من فکر می کنم از دو راهی اصلی تا دو راهی شفیع آباد حدود 23 کیلومتر باشد و بعد هم 9-10 کیلومتر تا کمپ. تا خود کمپ باد مخالف حسابی آزارم داد .

86-8-4-6

86-8-3-3

هنوز کویر بکر را ندیده بودم و جاده بیشتر حالت نیمه بیابانی داشت. ولی وقتی از دو راهی شفیع آباد به سمت کمپ رفتم کم کم کویر را داشتم حس می کردم . با گرمای به خصوص ، باد به خصوص و طبیعت به خصوص خودش .

86-8-3-4

یک ساعتی به غروب کامل مانده بود که رسیدم به کمپ . آخ جان کسی به جز آقای علی مهدی آبادی که نگهبان کمپ بود اینجا نبود. ولی گفت اگر فقط خودت اینجا باشی کلید را میدهم بهت و خودم میروم . چون امشب کمی کار دارم . حسابی سرحال آمده بودم . « تنها در کمپ کویری » می توانست خیلی جذاب باشد . نیم ساعت هم نگذشته بود که دیدم علی آقا پرید بالای صندلی و از پنجره بیرون را نگاه کرد و گفت: داره یه ماشین می یاد . درست حدس زده بود مینی بوسی پر از آدم شلوغ. بچه های کرمان ، آمده بودند کویرنوردی و هدف بعدیشان هم احتمالاً خراب کردن برنامه بنده . یک خورده بعد چندتا ماشین دیگر هم آمدند و دیگر کمپ جای ماندن بنده نبود.

86-8-3-5

خودم را با عکس گرفتن از اینطرف و آنطرف سرگرم کردم و غصه می خوردم . از آقای مهدی آبادی مشاوره گرفتم . گفت: کاری نداره من یکی دو ساعت دیگه دارم برمیگردم شفیع آباد ( آقای مهدی آبادی اهل شفیع آباد است ) تو هم با من بیا اونجا یه قلعه هست ، شب رو برو تنهایی قلعه بمون پیشنهاد بدی نبود.

86-8-4-8

با سرپرست بچه های کرمان هم صحبت کردم و از برنامه هاش پرسیدم ، گفت : شب می خواهیم بریم کویر و صبح هم رود شور ولی به سمت کلوتها نمی ریم. دیدم شلوغ است و به درد من نمی خورد. از طرفی فردا صبح اگر قرار باشد طلوع کلوتها را ببینم باید حدود 10 کیلومتر پا بزنم تا شفیع آباد و بعد هم حدود 30 تا (30 تا به قول آقا مهدی و 20 تا هم بقیه ) به سمت کلوتها . خوب امشب را می روم قلعه و به این شکل 10 کیلومتر هم به کلوتها نزدیکتر می شوم.

86-8-4-2

عجب ماه قشنگی داره امشب. ماه شب چهارده مثل یک لامپ کم مصرف وسط آسمان بی غل و غش کویر. یکی دو ساعت بود هوا تاریک شده بود و چه کیفی کردم وقتی تو نور ماه اون جاده زیبای کویری را به سمت شفیع آباد پا زدم. موتورعلی آقا هم که چراغ نداشت و من هم حسابی مست شب کویر. رسیدم شفیع آباد و رفتم قلعه را دیدم .

86-8-4-7

بسیار زیبا بود . هم می توانستم تو تراس مانندی که طبقه دوم بود بخوابم و روی بام قلعه که معلومه دومی بهتره . از یک راهروی خیلی تنگ با پله های با شیب زیاد رفتم رو بام ، که علی آقا گفت : ببخشید من باید زود برم چون امشب مهمانم و بعد هم می خوام برم آبیاری .

86-8-3-6

– چی آبیاری ، من رو هم با خودت ببر . اینطور شد که قرار شد برود مهمانی و دو سه ساعت دیگر برگردد پیش من و امشب برویم آبیاری . به جز صدای سگها و گهگاهی آدمها فقط صدای حرکت باد مابین گنبدهای قلعه به گوش می رسید . دراز کشیدم ، چشم دوختم به ماه زیبای امشب و حض بردم از آن چیزی که سالها بود به دنبالش بودم « شب کویر» ، شامم را خوردم و کم کم داشت سرد می شد که علی آقا آمد . دوچرخه را گذاشتیم تو یکی از اتاقهای قلعه و کیسه خواب و دوربین را برداشتم و رفتیم آبیاری . ساعت حدود 9 شب بود .

داخل باغ های نخل و کرت های مزارع شدیم . ساعت 10 بود که رسیدیم به مکان اسکان که اتفاقاً پسرعمو و برادر علی آقا هم آنجا بودند. خلاصه می کنم و بقیه مطالب را که هر ثانیه اش می تواند چند صفحه توصیف داشته باشد یک گوشه از ذهنم بایگانی می کنم تا یک روز به آن نگاه کنم و دلم تنگ بشود و شاید باز هم از همه چیز جدا شدم . آتش درست کردیم و چای بار گذاشتیم و پرتقالهای نرسیده دزدی چقدر خوشمزه بودند. حیف نبود این شب را می خوابیدم . فکر کنم حدود 12 شب بود ، در حالی که صدای برگهای درختان که از نسیم خنک می لرزیدند و به همین بهانه گهگاهی تنی به هم می ساییدند می آمد و هوا هم کم کم با سرمایی لطیف وجود خودش را به پوست تنم ثابت میکرد ، چشمهایی که دو تا ماه گرد و یک سری خورده ستاره توش دیده می شد را بستم و خواب زیبایی که آن شب همه خستگی روح و جسمم را با خودش برد.

86-8-3-7

صدای پای آب میومد.

ساعت حدود 3:30 بود و هوا کمی خنک تر شده بود ، ارتفاع ماه کم شده بود و عوضش ستاره های بیشتری معلوم بودند و ستاره ای که از همه روشنتر بود.« به قول کاظم ستاره صبح » حجم آتش هم کم شده بود و جایش زغالهای سرخ رنگ دیده می شدند. آب هم به کرت کناری رسیده بود و با صدای خودش نه تنها گوشم که تمام وجودم را نوازش میکرد. یک ساعتی را به آسمان نگاه کردم و نفس کشیدم . کم کم باید منتظر طلوع آفتاب می شدم. آن دورترها رنگ آسمان کم کم داشت به سرخی میزد و سیاهی کنار می رفت که دوربین را برداشتم برای اسیر کردن این لحظه های زیبا . خورشید از پشت باغهای نخل داشت طلوع میکرد. از دیدن خورشید میان درختان نخل در حالی که عکس آن توی کرت پر آب جلویی افتاده به وجد آمده بودم. خلاصه کنم کلی عکس گرفتم و شب تمام شد.

86-8-4-4

خداحافظی از دوستان و حرکت به دل کویر، به سمت کلوتها . نیم ساعتی پا زدم که دیگر باد مخالف غوغا میکرد. آنقدر شدت داشت که حداکثر سرعت من را به حدود 10 کیلومتر رسانده بود. با این وضعیت امکان نداشت حتی به ابتدای کلوتها برسم . دوساعتی که گذشت مینی بوس دوستای دیشبی از پهلویم رد شد و به سرعت گذشت. ولی من هنوز هم با پررویی پا می زدم . چند دقیقه بعد یک کامیون از پهلویم رد شد ، جلویش را گرفتم و خواهش کردم کمی آرامتر برود ، تا من هم تو بادش پا بزنم. قبول کرد و شروع کردم. کم کم سرعتم به 40 رسید و حدود ساعت 11 بود که به رود شور رسیدم . بچه های کوهنورد کرمان هم همان جا اطراق کرده بودند. کیلومتر شمار فاصله 44 کیلومتری بین سه راهی کمپ تا اینجا را نشان میداد که اگر قرار بود در حالت عادی رکاب میزدم فکر کنم تا ساعت 3 یا 4 بعداز ظهر (تا اینجا ) طول می کشید. رود شور یا بهتر بگویم « رود تشنه » ( تا حالا رودی که خودش تشنه باشه دیدید؟ ) کاملاً سفید و ترک ترک شده بود. رفتم و لبهای ترک خورده اش را با دستم لمس کردم . جای دستام رویش ماند. به پشتم نگاه کردم دیدم جای پاهام هم بکارت و عظمت این عطش را به بازی گرفته ، آره ما آدمها ایجوری هستیم ، اگر بخواهیم احساسی را لمس کنیم نمی توانیم بدون لگد کردنش این کار را انجام بدهیم. یک عکس دسته جمعی انداختیم و دوستان حرکت کردند و رفتند .

86-8-4-10

من تنهای تنها ماندم 70 کیلومتر در دل کویر. فقط دو تا بطری آب برایم به یادگار گذاشته بودند که وقتی نگاهشان میکردم خیلی هم ارزشمند به نظر می رسیدند. ساعت حدود 12 بود. بی شک امکان بازگشتم تا شهداد وجود نداشت . ولی اگر شانس می آوردم شب به کمپ کویری یا شفیع آباد می رسیدم.

86-8-4-11

تازه کلوتها را با سرعت رد کرده و ندیده بودم. پا زدم و برگشتم ، کمی جلوتر همان راننده کامیون را دیدم که کنار ماشین و چند نفر دیگر ایستاده بود . پیاده شدم و دوباره تشکر کردم و یک مقدار احوالپرسی که تعارف زد بیا چرخ را بینداز بالای کامیون و با هم برگردیم. از خدا خواسته قبول کردم و کلی هم کیف کردم . دوچرخه را بار زدیم و حرکت کردیم.

86-8-4-12

از ایشان خواهش کردم به کلوتها که رسیدیم10- 15 دقیقه اجازه بدهد بروم و چندتا عکس بگیرم ، که با بزرگواری قبول کرد . فاصله کلوتها از شفیع آباد مابین 25 تا 35 کیلومتر است . اگر بخواهیم بزرگترین و زیباترین آنها را ببینیم باید حدود 8 تا 9 کیلومتر داخل آنها پیاده روی کنیم که من نه جرات داشتم تنها اینکار را بکنم و نه امکانش را ، چون دوچرخه را باید یک جایی می گذاشتم .

86-8-4-9

به کلوتها که رسیدیم چندتا درشتش را سوا کردم و کلی عکس گرفتم. به زور رفتم بالای یکی و از آنجا نظاره گر کویر شدم . از هر سمتی که نگاه کردم دید تا بی نهایت بود و طبق معمول تنها چیزی که دیده میشد هیچی بود. خلاصه حدود 6 کیلومتری شهداد رسیدیم به کارخانه سنگ شکن که مقصد کامیون بود. من هم پیاده شدم و رفتم شهداد و با ماشین برگشتم به کرمان.     پایان دو روز در کویر

86-8-4-13

شنبه پنجم آبان 1386  

      86-8-5-1           

دیشب تصمیم گرفتم با توجه به خستگی که دارم « 2 روز استراحتم را رفته بودم کویر و پا زده بودم » امروز را هم در کرمان بمانم. هم خستگی در کنم و هم مکانهای دیدنی کرمان را ببینم. اولین مکان مسجد جامع کرمان بود. عمارتی بسیار زیبا با کاشیکاری های هنرمندانه . از اون جاهایی که دوست دارید ساعتها به در و دیوارش نگاه کنید. نوبت بعدی مشتاقیه یا سه گنبد : این بنا مقبره مشتاق علیشاه است. همان کسی که سیم چهارم سه تار را به آن اضافه کرده است. ایشان از دراویش نعمت الهی است و در مسجد جامع کرمان و بدست مردم کشته شده است.

86-8-5-2

بیشتر از اینکه معماری بنا جذبم کند ، فضای عرفانی آن برایم جالب بود. نماز را هم همانجا خواندم و رفتم به سمت آتشکده که در آن بسته بود و با پرس و جو متوجه شدم بعداز ظهر حدود 3-4 به بعد باز میشود. رفتم به مکان بعدی که قلعه دختر و تپه کناری اش قلعه اردشیر بود . وقتی به موقعیت مکانی این دو نگاه می کنی ، هر دو را بر فراز دو تپه بسیار بلند می بینی و هر دو قلعه بسیار بزرگ و وسیع به نظر می رسند ، البته حالا تلی از خاک از آنها بیشتر به جا نمانده و بالای قلعه دختر منبع آب زده اند و بالای قلعه اردشیر هم یک آنتن موبایل بزرگ می بینید. مسخره است و البته ننگ آور ، دو قلعه با قدمت دوران ساسانی و چنین وضعیتی !!!

از هر دو تپه بالا رفتم و وراندازشان کردم و رفتم به سمت گنبد جبلیه ، الان این گنبد موزه سنگ یا بهتر بگویم موزه سنگ قبر است. برگشتم و رفتم آتشکده ، داخل محوطه اش ، سمت راست خود آتشکده بود و سمت چپ موزه مردم شناسی . از آتشکده شروع کردم. آتش در این مکان مقدس ، آتشی است چند هزار ساله که به همت زرتشتیان کرمان بی وقفه فروزان بوده است . چند تا عکس و چندتا دعا و به سمت موزه رفتم و از آنجا هم بازدید کردم. کلی هم با خانومی که در آنجا بود در مورد زرتشتیان صحبت کردم و راهنمایی برای تحقیق و مطالعه گرفتم و برگشتم خوابگاه. هزینه 8000 تومان

یکشنبه ششم آبان 1386

ساعت 6:15 بود که راه افتادم. حدود 27 کیلومتر تا پلیس راه باغین طی مسافت کردم. از آنجا تا رفسنجان 80 کیلومتر راه مانده بود که مسیر کاملاً کفی بود و گهگاهی بده بستانهای خفیف وجود داشت. حدود 35 کیلومتر مانده به رفسنجان در کبوترخان ایستادم . اصلی ترین مشکل مسیر باد مقابل بود که از کبوترخان به بعد شدت زیادی گرفت و حسابی خسته ام کرد. جاده تا حدود 7-6 کیلومتر مانده به رفسنجان آزادراه و یک طرفه است و تا رفسنجان دارای شانه مناسب آسفالتی است. ساعتِ حدود 13 به رفسنجان رسیدم و 13:30 اسکان پیدا کردم . از کرمان تا رفسنجان هر دو طرف جاده کارخانه های متعددی دیده می شود و دیگر آن حالت لختی قطرویه را اینجا نمی بینیم. با مسئول میراث فرهنگی رفسنجان صحبت که کردم قرار شد بعد از ظهر با یکی از افراد میراث فرهنگی بروم خانه حاج آقا علی را ببینم که طی مسائلی ساعت 18 این اتفاق افتاد. هیچ چیز از داخل ساختمان ها ندیدم ، چون هوا کاملاً تاریک بود . ولی با آقای رزاقی حسابی صحبت کردم و ایشان کلی داستان تعریف کرد و من هم کیف کردم.

86-8-6

خانه حاج آقا علی :

بزرگ ترین عمارت خشتی دنیا با حدود 3000000 قطعه خشت به مساحت 14000 متر مربع و زیربنای 7000 مترمربع دارای 110 اتاق ، که هر اتاق به طور مجزا دارای تاقچه و کمد می باشد و مناسب برای اسکان یک خانواده . بنا مربوط به دوره قاجاریه است و مجهز به آب انبار ، آشپزخانه ، اتاق پذیرایی ، اتاق انتظار ، انبارهای متعدد و …. کل بنا متقارن و دارای دژهای محافظتی در اطراف بنا می باشد. این خانه زیبا در قاسم آباد حدود 10 کیلومتری رفسنجان واقع شده است.

حاج آقا علی :

در ابتدا پیله وری ساده بود (پیله ور: فروشنده دوره گرد) به قاسم آباد می آید و شروع به کشاورزی می کند و در کشاورزی موفق شده و به « زعیم ا… » معروف میشود. ( زعیم : کشاورز ) روزی در حال حمل بار گندم به انبار بوده است که به فردی « ظاهراً مستمند » برخورد می کند. این آقا از حاج آقا درخواست گندم می کند و ایشان میگوید: هر چه میخواهی بردار. مستمند میگوید: اینطور نمی شود ، برگرد تا من راحت بردارم. حاج علی هم میگوید باشد. برمیگردد….. چند دقیقه ای و چند ده دقیقه ای طول می کشد، می بیند خبری نیست و صدایی نمی آید. برمیگردد میبیند خبری از مستمند نیست. گندمها دست نخورده و فقط جای دستی که روی آنها مانده مشخصه. گندمها را به انبار می برد و برمیگردد با تعجب میبیند هنوز هم گندمها در آنجا وجود دارند. انبارها کاملاً پر شده بود و هنوز گندم روی زمین بود. دکتر پاریزی در کتاب پیغمبر دزدان ، مستمند را به حضرت خضر تعبیر میکند. و اینطوری می شود که کار و کاسبی حاج آقا رونق پیدا می کند و به جایی میرسد که املاک و زمینها و مستغلات ایشان 60 فرسخ از هر طرف کرمان را فرا میگرد و حاج آقا معروف به امین التجار می شود و بزرگترین و تنها تاجر ایرانی که صاحب کشتی بوده و کار صادرات و واردات کالا به هند و پاکستان و چین و بنگال و ترکیه را انجام میداده است. سن حاج آقا که به 70 میرسد دو فرزند ناصالح ایشان با رشوه دادن به قاضی کرمان او را به دیوانگی متهم میکنند. یکی 100 هزار تومان و دیگری 50 هزار تومان می پردازد. مشخص است که کدام برنده این بازی می شود. حاج آقا متهم می شود به دیوانگی و اموال ایشان را می برند به سمت تهران . همین هنگام بوده که این مطلب برای « عباس میرزا » جالب می شود و درخواست می کند با حاج آقا دیدار کند که بعد از دیدار 40 دقیقه ای دقیقاً میگوید : « ایشان از هر بزی سالم تره » ( شاید منظور از بز فرزندان و قاضی خودفروخته بوده است ) و به این شکل اموال حاج آقا به خودش برگردانده میشود. ولی مسلماً قسمت زیادی از آن در راه غارت می شود و از بین میرود . در حدود 80 ساله بوده که تمام اموالش را وقف امام حسین می کند. بارزترین خاصیت ایشان عدم تجمل گرایی و تغییر در ظاهر به سبب ثروت بوده است . مرکب و نوع پوشش ایشان هرگز عوض نشده است.

روایتی دیگر :

هر ساله مراسم عزاداری امام حسین در موقوفه حاج آقا انجام می شود . تابستان گرمی مستشاران حاج آقا گرمای شدید و مشکل عزاداران را به اطلاع ایشان می رسانند و درخواست سرپناهی برای مکان عزاداری میکنند . چادری بسیار بزرگ که حدود 100 هزار تومان هزینه دربرداشته که با موافقت حاج آقا مواجه می شود. بعد متوجه می شوند برای برپایی این چادر نیاز به دو تیرک بسیار بزرگ است. تنها چاره رفتن به شهری حدود 10 تا 20 کیلومتر دورتر از قاسم آباد و تهیه نوعی درخت مخصوص برای این کار بوده است. وقتی این بار سنگین به سمت قاسم آباد راه می افتد با تمام پیش بینی هایی که برای آب و خوراک حیوانات انجام شده بوده ، حیوانات تاب و تحمل از دست میدهند و در زیر این بار از بین میروند . مطلب به گوش حاج آقا می رسد و جواب حاج آقا : خود امام حسین یک فکری به حالمان میکند .

باران و سیل شدیدی به راه می افتد « باران سیل آسا در این منطقه از کویر واقعاً به ندرت دیده شده » و چوبهایی که در بین راه مانده بودند توسط سیل تا خود قاسم آباد به خودی خود حرکت می کند . هنوز هم این دو تیرک در حسینیه حاج آقا علی توسط مردم حفظ و نگداری می شود.

کلام زیبای آقای رزاقی من را مسحور خودش کرده بود . این امارت فقط یک بنای منحصر به فرد نیست، وقفی است کاملاً خالصانه برای اعتقادات پاک مردم. حالت روحانی عمارت وقتی داخل آن هستید کاملاً قابل درک و ملموس است و از طرفی مهندسی این عمارت کاملاً خارق العاده و عجیب است . آقای رزاقی 40 سال پیش به این عمارت که آن موقع مدرسه بوده آمده و صحبت در مورد در و پنجره های چوبی و شیشه های رنگی ، نور زیبای خورشید تابستانی که در حوض های زیبای پر آب کویری دیده می شود ، آب را از لب و لوچه آدم راه می اندازد. کاش بتوانم یک روز داخل عمارت را هم کامل ببینم.

میانگین سرعت 88/19- مدت زمان رکاب زدن 5:49 – حداکثر سرعت 38– مسافت طی شده 56/115

دوشنبه هفتم آبان 1386

امروز می خواستم تا مسجد حضرت ابوالفضل که در 155 کیلومتری انار رکاب بزنم. حدود 6:15 بود که راه افتادم . از ابتدای مسیر باد شدید مخالف را داشتم که دیگر حسابی حوصله ام را سر برده بود.25 کیلومتر که وارد جاده رفسنجان- انار شدم مسجدی را سمت راست جاده دیدم. مسجد ابوالفضل که کاملاً مناسب برای شب مانی بود. در صورتی که من از وجود این مسجد اطلاع داشتم. حتماً دیشب را اینجا می ماندم و حدود 25 کیلومتر امروز مسیرم کمتر می شد. کم کم که جلو رفتم متوجه شدم امکان رسیدن به مسجد حضرت ابولفضل وجود ندارد. 65 کیلومتری جاده بود که برای صبحانه کنار یک رستوران میان راه ایستادم . تا اینجای مسیر هم باد شدید مخالف را داشتم . جاده هم کمی سربالا و یک طرفه با شانه مناسب آسفالتی بود. صبحانه را خوردم و کاملاً سرحال آمدم و وقتی شروع به پا زدن کردم ، حس خیلی جالبی داشتم ، آسمان را نگاه کردم . جالبه بدونیم آسمان لاجوردیه ! خاکستری نیست ! اطراف را دیدم و متوجه شدم چقدر دارم لذت می برم از اینکه داخل این بیابان مسیری را طی میکنم. جای من اینجاست .

86-8-7

 توی جاده ، تو بیابان ، تو جنگل، کنار دریا ، تو کوه ، تو جنگلهای بلوط کردستان . جای من تو اون زندان بدون پنجره نیست ، که اگر پنجره هم داشته باشد رو به تاریکی باز می شود. تا خود انار مستانه پا زدم و از این سرمستی لذت بردم. خدایا شکرت. انار تا پلیس راه یک کیلومتر

میانگین سرعت 55/18- مدت زمان رکاب زدن 5:24 – حداکثر سرعت 29– مسافت طی شده 30/100

سه شنبه هشتم آبان 1386

خوشبختانه امروز را تقریباً از ابتدای جاده حرکت میکردم و دیگر لازم نبود مسیر شهر را هم طی کنم. ساعت حدود 5:45 بود که راه افتادم ، زودتر امکان نداشت ، چون هوا راستی راستی تاریک بود . 5 کیلومتر بعد مسجدی را دیدم که این مسجد هم برای شب مانی مناسب بود. بعد دیگر خبری نبود تا کیلومتر 55 تا 60 که شهرک مسجد ابوالفضل وجود دارد. بعد مهریز ، و از مهریز تا یزد را باد خوردم و در بقیه مسیر احتمالاً به خاطر ارتفاعات اطراف جاده از باد خبری نبود . ساعت حدود 15 بود که رسیدم یزد و به دنبال خوابگاه .

86-8-8

خوابگاه ورزشکاران واقع بود در ورزشگاه شهید نصیری که کاملاً از شهر خارج است که البته این خودش مشکلات زیادی را در ترددهای بعدی به همراه داشت. با محسن سنایی هم تماس گرفتم . قرار شد فردا صبح بروم اردکان و بعد با هم برویم چک چک . در ضمن امشب حسین آقای اکبرزاده را هم دیدم که ورزشکاری ( دوچرخه سوار ) بود بسیار جوان « متولد 1368 » ولی با تجربیات فراوان.

میانگین سرعت 10/20- مدت زمان رکاب زدن 7:38 – حداکثر سرعت 40– مسافت طی شده 20/153

چهارشنبه نهم آبان 1386

86-8-9-3                               

بار و بندیلم را جمع کردم و حدود ساعت 7 بود که به سمت اردکان راه افتادم . سر راه سری هم به میبد زدم که شهری بود بسیار زیبا . نارین قلعه ، قلعه باستانی بسیار جذاب ، بافت قدیمی شهر ، کاروانسرای شاه عباسی ، مسجد جامع میبد و خانه سالاری و یخچال زیبای میبد. حسابی کیف کردم و بعد هم به سمت اردکان …..

86-8-9-1

ساعت حدود 12:30 بود که محسن را دیدم و رفتم منزل ایشان. ناهار را مهمان ایشان بودم و بعد حدود ساعت 14:30 به سمت چک چک راه افتادیم وقتی به چک چک رسیدیم ، ساعت حدود 18-18:30 بود . تقریباً یک ساعتی را در تاریکی رکاب زدیم و کیلومتر شمار که در اردکان 74 را نشان میداد حالا رو 119 بود. (45 کیلومتر)

86-8-9-2

اکثر مسیر سربالایی بود و باد مخالف داشتیم که بسیار خسته کننده بود. خوشبختانه آن شب کسی تو چک چک نبود و کاملاً سکوت حکمفرما بود. آقا محسن عدسی را بار گذاشت و چه خوشمزه هم از آب درآمد . شب بسیار زیبایی بود. کهکشان راه شیری کاملاً معلوم بود و قبله را برای نماز به ما نشان میداد. زیر آتشکده پر از اتاقک هایی است که زرتشتی ها برای اسکان ساخته اند « گویا ساخت این اتاقکها را به نوعی نذر می کنند » که ما بعد از اینکه از حدود 60 پله بالا رفتیم در یکی از همین اتاق ها کمپ زدیم. با محسن که صحبت کردم شیوه زندگی اش من را حیرت زده کرد. متولد 1360 و این همه گذشت و طرز تفکری چنین جذاب.

86-8-9-5

آقا محسن کارت چیه ؟

– یه مغازه لوازم خیاطی داریم که گهگاهی آنجام. ولی اکثر اوقات سر زمین و باغ هستم و کشاورزی می کنم. تازه 2 تا گوسفند هم دارم. ظهر هم که کمی دیر آمدم داشتم هیزم خرد میکردم ، برای پخت نان!!

حسابی کیف کرده بودم . نیمه شب صدای جیغ عجیبی ما را از خواب بیدار کرد که هی نزدیکتر هم می شد تا اینکه دیگر صدایی نیامد. ما اول فکر کردیم آدم است . ولی بعد به این نتیجه رسیدیم که احتمالاً شغال بوده.

بسیار خوش گذشت.

میانگین سرعت 28/17- مدت زمان رکاب زدن 6:54 – حداکثر سرعت 47– مسافت طی شده 30/119

پانویس: محسن سنایی عزیز در نیمه های شب 31-03-1387 در کوه چک چک سفر بعدی خودش را آغاز نمود.

محسن رفت…………

و به قول یکی از دوستانش : خانه ی دوست در آن آبی آرام بلند است اکنون

و من برای خوردن یک سیب چقدر تنها مانده ام.

86-8-9-4

پنج شنبه 10 آبان 1386

   86-8-10-3           

صبح برای نماز بیدار شدیم و دیگر نخوابیدیم. صحبت کردیم. بساط صبحانه را به راه انداختیم و یک صبحانه حسابی خوردیم. ساعت حدود 8 بود ، رفتیم تا ببینیم در آتشکده را باز می کنند یا نه ؟ که با بد اخلاقی آقا فریدون خادم آتشکده روبرو شدیم.

86-8-10-1

– آتشکده پیرسبز « چک چک »

از قرار معلوم هنگام حمله عربها به ایران یکی از دخترهای یزدگرد سوم از یزد به سمت کوهی متواری شده است . وقتی نیک بانو به کوه چک چک می رسد ، کوه عظیمی را جلوی خودش میبیند که امکان رد شدن از آن برایش وجود نداشته . دست به دامان ایزد یکتا میشود و عصایی که در دست داشته را به زمین می زند. زرتشتی ها معتقدند که کوه این بانوی محترم را در دل خود جای می دهد و از مکان برخورد این عصا آبی زلال جریان پیدا می کند و هنوز هم این آب به چکیدن خودش ادامه می دهد ، که به همین دلیل به اینجا میگویند « چک چک » . رطوبت باعث سبز شدن عصا می شود و این درختی که در آتشکده وجود دارد ، همان عصا است که چند هزار سال عمر دارد. این آتشکده به نوعی مهم ترین آتشکده زرتشتی هاست که آنها سالی 5 روز در جشنی خاص « مانند حج مسلمانان » در آن مراسم مذهبی به جا می آورند از همه جای دنیا به اینجا می آیند . فضای داخل آتشکده ، فضایی است کاملاً معنوی ، مخصوصاً وقتی یک زرتشتی با همان شیوه خاص و لهجه جالب در آن مشغول دعا کردن است.

86-8-10-2

86-8-10-4

ساعت 8:30 بود که در را باز کرد و رفتیم داخل . حدود 30 تا 45 دقیقه آنجا بودیم و صدای چک چک آب را گوش میکردیم و شاید هم دعا می کردیم. خیلی خوب بود حسابی آرام شدم و خستگی دیشب را فراموش کردم. ساعت 10:30 بود که با آقا محسن خداحافظی کردم و چک چک را به سمت « خرانق» ترک گفتم. مطمئن هستم که خاطرات این شب با آقا محسن حالا حالاها از ذهنم پاک نمی شود. به قول آقا محسن 20 تا خاکی داشتم و 7 تا دیگر تا خود خرانق. 20 تا را درست گفته بود ، ولی تو دومی 23 کیلومتر اشتباه داشت. وقتی خاکی تمام شد 30 تا مانده بود تا خرانق که تا یکی دو کیلومتر آخر یعنی نزدیک پلیس راه همه اش سربالایی بود و بسیار خسته کننده. 14:30 رسیدم خرانق . درِ کاروانسرای شاه عباسی که اکنون مرکز مطالعات فناوری ایران است بسته بود . صبر کردم. نگهبانش که با موتور رد می شد را دیدم و خواهش کردم در را باز کند که این کار را انجام داد . کاروانسرا بسیار زیبا و مرتب بود و عجیب است که این یکی دیگر کاملاً بازسازی شده بود . روبروی کاروانسرا بافت قدیمی خرانق هست که بسیار زیباست و در وسط شهر قدیمی منار جنبان قرار دارد. کلید منار جنبان را هم گرفتم و از 59 عدد پله آن بالا رفتم که کار بسیار دشواری بود. چون بالای منار جنبان بسیار تنگ بود و به زحمت یک نفر از آن رد میشد.

ولی جدی جدی وقتی مناره را محکم تکان دادم شروع کرد به جنبیدن و تا شعاع 20 سانتیمتر حرکت میکرد که من جرات نکردم محکم تر مناره را تکان بدهم. از بالای مناره تمام خرانق را می توان دید.

86-8-10-5

 نرسیده به بالای مناره (ورودی تنه استوانه ای مناره) سوراخ بسیار کوچکی ( به شعاع 4 تا 5 سانتیمتر ) وجود داشت که از آن مکانهای استراتژیک شهر قدیمی را می شد دید . بعد نوبت رسید به پل تاریخی .

86-8-10-7

پلی عظیم که فقط برای عبور آب به سمت دیگر خندق « شایدهم رودخانه » ساخته شده بود که این اهمیت آب را در اینگونه شهرهای کویری نشان میدهد. خرانق را که کامل دیدم ساعت حدود 5 بعداز ظهر بود . دیگر امکان پا زدن تا یزد صفر شده بود.

86-8-10-6

رفتم دم پلیس راه ایستادم و از کامیونها و تریلی هایی را که رد می شدند یکی یکی پرسیدم کجا می روند . یکی میرفت یزد و من هم دوچرخه را انداختم بالای بارش و با تریلی به یزد برگشتم. ساعت 19:30 بود که خسته و کشته رسیدم خوابگاه و شام خوردم و تا صبح یک تکه خوابیدم.

میانگین سرعت 74/14- مدت زمان رکاب زدن 4:18 – حداکثر سرعت 34– مسافت طی شده 44/63

جمعه 11 آبان 1386

      86-8-11-2                    

امروز را اختصاص داده بودم به دیدن شهر یزد. دیروز محسن حسابی در مورد دیدنیهای یزد صحبت کرده بود و مکان آنها را به من گفته بود. ولی من باید ابتدا بلیت بیرجند را میگرفتم« چون برایم رزرو نمیکردند» و بعد میرفتم سراغ گشت و گذار. فقط یک بلیت آن هم روی چرخ برای حقیر وجود داشت. تازه معلوم نبود آقای راننده چرخم را هم می آورد یا نه ؟ خوب چاره ای نبود. اگر برای فردا بلیت می گرفتم کلی از برنامه عقب می افتادم. بلیت را تهیه کردم و رفتم سراغ دخمه ها. حدود انتهای شهر بعد از صفاییه روی دو تپه بلند و جنب آرامگاه زرتشتیان دو سازه به چشم میخورد. سمت چپی بلندتر بود و سازه اش نیز بزرگتر به نظر میرسید. کلی از تپه ها بالا رفتم و هر دو را حسابی برانداز کردم . جالبه که اینجا شده مکان موتورسواری جوان های یزدی که از در و دیوار دخمه و تپه ها بالا میروند. وقتی دخمه سمت چپ را دیدم از هر کدام از این جوانها در مورد تفاوت سمت راستی و چپی پرسیدم هیچ کس نمیدانست. یعنی اینها که ساعتها وقتشان را با موتور از این تپه ها بالا می رفتند ، هیچ وقت 100 متر پیاده روی و دیدن دخمه ها را به خودشان زحمت نداده بودند. موقع برگشتن از یکی از همین موتورسوارها که میخواست به سمت داخل شهر برود ، خواهش کردم من را تا مسیری ببرد . قبول کرد و البته چقدر هم جذاب بود؟!

نوبت رسید به آتشکده یزد که رفتم. ولی متوجه شدم جمعه ها کاملاً بسته است. میدان امیر چخماق و موزه آب و مسجد جامع . ناهار را در هتل ابریشم که ساختمانی قدیمی بود خوردم و به سمت قسمت قدیمی شهر یزد به راه افتادم. خانه لاری ها و زندان اسکندر و آب انبار و کلی جای دیدنی در قسمت قدیمی وجود دارد که واقعاً چشم نواز بود. ساعت شده بود 16 و من هنوز خرید نکرده بودم. ساعت 17:30 هم بلیت داشتم . خلاصه هُل هُلی رفتم و دم و دستگاه رو جمع کردم و رفتم به سمت ترمینال و با کلی پرس و جو اتوبوس بیرجند را پیدا کردم. حدود 15 سرباز با کلی وسیله و کلی بار هم آنجا بودند ، در نتیجه آقای راننده با لحنی بسیار جذاب فرمودند که عمراً دوچرخه بنده را بار نخواهند زد. رفتم دفتر و کلی سر و صدا و بعد هم پیش راننده و کلی چرب زبانی و بالاخره دوچرخه را بست روی پشت بام اتوبوس و راه افتادیم به سمت بیرجند و ……..

حیف که طبس را نمی توانستم ببینم. (بر طبق برنامه مسیر ما بین یزد تا بیرجند به دلیل کمبود زمان با اتوبوس طی شد)

شنبه 12 آبان 1386

خوشبختانه دیشب صندلی بغلی حقیر انسانی بزرگ منش و خوش سخن اسکان داشت که تا بیرجند از وجودش و کلامش حض بردم. ساعت حدود 4:30 بود که به بیرجند رسیدم . پیاده شدیم و حسابی یخ کردیم. خدا عاقبت بنده را فردا صبح به خیر کند که قرار است تو این سرما رکاب بزنم. تازه آقای بغلی می گفت : وقتی دمای بیرجند 18 درجه است قائن به 8 هم میرسد، که این باعث کف نمودن بنده شد. صاف رفتم تربیت بدنی و برای خوابگاه نامه گرفتم. در ضمن اسکان در قائن را هم هماهنگ نمودم.

تماس با میراث فرهنگی و ملاقات با آقای عربی و دیدار از باغ زیبای تاریخی این شهر.

86-8-12-1

 بعد نوبت رسید به محله قدیمی بیرجند ، که کلی آثار تاریخی داخل اش هست و پهلویِ میدان شهدا است و محله چهار درخت و قلعه بیرجند.

86-8-12-2

 تا ساعت 14 اینها را دیدم و برگشتم ورزشگاه آزادی که آقای نگهبان فرمودند به دلیل سفر جناب رئیس جمهور محترم باید ورزشگاه را به محلی دیگر « هرجا که خودم دوست داشتم » ترک کنم. کلی صحبت کردم و زنگ زد استانداری و گفت: « حالا تا گیر نداده اند برو خوابگاه و…….» روز خوبی بود با حسین و آرش و یاشار هم صحبت کردم و کلی احوالپرسی و سرویس دوچرخه و تمام.

یکشنبه 13 آبان 1386

امروز ساعت 6:15 راه افتادم .حدوداً 7 کیلومتر طول کشید تا از شهر خارج شدم و پلیس راه هم همان جا بود. سربالایی کم جاده شروع شد که 30 کیلومتر طول کشید. مسیر امروز کاملاً با مسیرهای چند هفته اخیر متفاوت است و بیشتر حالت کوهستانی دارد. بعدش هم 30 کیلومتر کفی و سرپایینی. نرسیده به آرین شهر برای صبحانه در یک مغازه که سماور بزرگی داشت ایستادم. صبحانه را شروع کردم که دیدم آقای مغازه دار چقدر قشنگ دارد خراسانی می خواند. به طرفه العینی Voice Recorder را آوردم و روشن کردم و شروع به ضبط. و ایشان یک آواز قشنگ برای بنده به یادگار خواند. خستگی ام حسابی در رفته بود . بعد از آرین شهر هم 6 تا 7 کیلومتر سربالایی و 6 تا 7 کیلومتر دیگر سرپایینی و بده بستان تا حدود 20 کیلومتر ( بعد از گردنه خونیک ) مانده به قائن که سرازیری شد و باد امروز خیلی شدید بود . ولی خوشبختانه جهتش از جنوب به شرق بود و از پهلو به من میخورد. تا ساعت 9 لباس را پوشیده بودم ، چون هوا خیلی سرد بود. ساعت 13:30 بود که به قائن رسیدم. با آقای یکه خانی تماس گرفتم و آمد دنبالم و رفتیم تربیت بدنی و ناهار و به سمت ورزشگاه و اسکان. بعد از ظهر بود که آقای یکه خانی محبت کرد و آمد دنبالم و رفتیم چند جا را دیدیم. مسجد جامع قائن که از قدیمی ترین مسجدهای ایران است. مزار بوذرجمهر که بسیار زیبا بازسازی شده بود . متاسفانه نشد از قلعه قائن که مکان مقاومت حسن صباح بود دیدن کنم. ولی مکان قلعه بالای تپه ای بود بسیار بلند و اینطور که آقای یکه خانی میگفت: حسن صباح دو سه سال در آنجا به مقاومت پرداخته بود که باعث شگفتی دشمنان بوده که چگونه غذای مردم داخل دژ فراهم می شود. که بعد متوجه شده اند از قلعه تا آب انبار مسجد جامع تونلی بسیار بزرگ و بلند « آنقدر بزرگ که آدمها و احشام با هم در آن تردد می کردند » حفر شده بوده که مردم داخل دژ مخفیانه به شهر می آمدند و مایحتاج زندگی را تهیه میکرده اند. بعد هم شام را مهمان آقای یکه خانی بودم که معتقد بود ورزشکار ، ورزشکاره از هرجا که می خواهد باشد، از قائن یا تهران. که البته لطف ایشان به بنده بسیار زیاد بود.

86-8-13-1

86-8-13-2

راستی برگشتنی از بوذرجمهر آقای قربانی « عضو هیئت رئیسه مجلس » را دیدیم. در حالی که از موبایلش یکی از آهنگهای شهرام ناظری به گوش می رسید مشغول قدم زدن و ورزش کردن بود که یک گزارش حسابی با آقای یکه خانی از ایشان گرفتیم و عکسی و مصاحبه ای برای روزنامه خراسان.

میانگین سرعت 12/18- مدت زمان رکاب زدن 6:08 – حداکثر سرعت 55– مسافت طی شده 24/111

دوشنبه 14 آبان 1386

ساعت حدود 6:15 بود که از قائن راه افتادم . جاده امروز چیزی برای گفتن ندارد، جز اینکه اکثر راه تا گناباد سربالایی بسیار خفیف و کفی است و اطراف گهگاهی تپه و کوهستان دیده می شود و کمی هم باد مخالف داریم. اما فکر کنم حدود ساعت 13:30 بود که از دور یک گنبد و چهارتا گلدسته پیدا شد و کمی نزدیکتر تابلوی بیدخت را دیدم.

86-8-14

حسابی کیف کردم. چون فکر میکردم برای رفتن به بیدخت ابتدا باید بروم به گناباد و از آنجا 6-7 کیلومتر به سمت بیدخت. خلاصه رفتم داخل شهر و رسیدم به مزار. « مزار اصطلاح خود بیدختی هاست برای مکانی که فکر کنم حدود 4 تن از اعقطاب دراویش سلسله نعمت الهی گنابادی در آنجا به خاک سپرده شده اند». و اطراف آن هم قبرستان قدیمی بیدخت. معماری بنا بسیار جالب و دلنشین است. در ضمن اینکه حالت روحانی خودش را حفظ کرده.1:30 شایدم بیشتر اونجا بودم و حسابی کیف کردم . نمازی خواندم و عکسی گرفتم و بعد به سمت گناباد به راه افتادم. تا گناباد 5 کیلومتر راه بود. اونجا که رسیدم رفتم به مرکز شهر و خواستم از عابربانک پول بگیرم . کارتم را گرفت و پیغام داد عابربانک خراب است و دیگر هم کارت را پس نداد. فکر کنم 4 یا 5 تومان پول داشتم . فردا تعطیل بود و دیگر هیچ. مثل اسفند روی آتش بالا و پایین میپریدم و از هرکسی می پرسیدم که چکار میتوانم بکنم. که ناگهان آقایی که بغل ایستاده بود گفت : اوناهاش تو وانته. بدو بگیرش. به طرفه العینی به وانت رسیدم . جالبه کارمند بانکِ در را باز کرد و کارتم را داد. اقامتم هم امشب در یک دامپروری ( یا دامپزشکی یا همچین چیزی ) در گناباد بود که مکان بسیار مناسبی برای استراحت است.

میانگین سرعت 91/17- مدت زمان رکاب زدن 6:09 – حداکثر سرعت 45– مسافت طی شده 08/110

سه شنبه 15 آبان 1386

ساعت 6:15 بود که راه افتادم و حدود 14:30 رسیدم به تربت حیدریه. در شهرستان مهنه یک مسجد هست که مکان بسیار مناسبی است برای استراحت و شب مانی. جاده امروز هم مثل روزهای اخیر چیز خاصی ندارد. از مهنه به بعد باد کاملاً با بنده موافقت نمود و 40 کیلومتر آخر راه 25 کیلومتر سربالایی خفیف هست.10 کیلومتر کفی و 5 کیلومتر سربالایی. به تربت حیدریه رسیدم رفتم به سمت اداره تربیت بدنی . نرسیده به اداره تربیت بدنی یک آقایی پریده بود بالای جدول و دوربین به دست ایستاده بود. گفت : لطف کن یک دور دیگر بزن که تازه دوزاری ام افتاد که خبرنگار است. از ایشان خواهش کردم ما را بی خیال بشود . از خبر خراسان رضوی آمده بود ولی با اصرار بنده بالاخره بی خیال شد و کمی هم ناراحت شد و رفت. رفتم داخل چایی خوردم و کلی هم تحویلم گرفتند و …

تربت حیدریه شهری است که اکثر مردم در آنجا با کشاورزی و دامداری امرار معاش می کنند . قرار است یک کارخانه فولاد در اینجا ایجاد بشود که 2000 نفر اشتغالزایی می کند و یک کارخانه سیمان هم درست کنند. یک آقایی که با ایشان صحبت میکردم میگفت : ما آمادگی لازم را برای مرکز استان شدن داشتیم که متاسفانه بیرجند را مرکز کردند. محل اسکان بنده ورزشگاهی بود در تربت حیدریه و حسابی هم از من آنجا پذیرایی کردند و یک ساعت مچی هم به یادگار به حفیر عنایت فرمودند. روز خوبی بود.

میانگین سرعت 38/17- مدت زمان رکاب زدن 7:04 – حداکثر سرعت 35– مسافت طی شده 62/125

چهارشنبه 16 آبان 1386

ساعت حدود 5:45 بود که از تربت حیدریه راه افتادم. هوا بس ناجوانمردانه سرد است. تا ابتدای گردنه « فکر کنم یک پلیس راه هم همان جا بود » حدود 13 کیلومتر راه بود. این 13 کیلومتر سربالایی خفیف بود. خود گردنه هم 10 کیلومتری طول داشت. دیشب با آقای داماد که صحبت کردم قرار شد دامادشان که مقیم گناباد است سر راه که دارد میرود به مشهد ، یک سری وسایل اضافی من را هم بگیرد و ببرد که تو همین گردنه ایشان را دیدم و وسایل اضافی ام را دادم و….. بعد از گردنه نوبت رسید به 10 کیلومتر سرپایینی و بعدش هم تا تونل جاده به صورت بده بستان بود. وقتی به تونل رسیدم کیلومتر شمار 52 را نشان میداد و طول تونل هم 450 متر . تونل بعدی هم 750 متر طول داشت و تا رباط سفید 10 تا گردنه کوچک و سربالایی هایی مثلاً به طول 1 کیلومتر وجود داشت و یک گردنه تیز حدوداً 5/1 کیلومتری و بعد سرپایینی و کفی تا 40 کیلومتر مانده به پلیس راه مشهد. ساعت حدود 15:30 بود که به پلیس راه رسیدم. جالبه که امروز باد از هر طرفی دلش میخواست آمد. ولی اکثر مسیر موافق با من بود. نرسیده به بزرگراه هم توربینهای بادی را دیدم که نشان دهنده بادخیز بودن این منطقه است. از پلیس راه حدود 40 کیلومتر آزادراه است. تا مشهد اکثراً سرپایینی بود. بعد تماس با تربیت بدنی و فرمودند: خوابگاه را به خانمها سپرده اند. نقداً برو سمت حرم تا ببینم چه کار می کنم.

رفتم میدان برق و منتظر تماس آقای « خوش باطن » شدم. آنجا با آقای « ابراهیم مکری» آشنا شدم که بازنشسته اورژانس مشهد بود و حالا به عنوان « موتور آمبولانس » مشغول کار بود. ایشان نقاش و شاعر بسیار زبردستی هم بودند که با توجه به نوع کارش روحیه و شخصیت جذابی داشت. کلی با هم حرف زدیم و شعر خواند و صحبت کردیم . بالاخره ساعت حدود 18 بود که آقای خوش باطن تماس گرفته و فرمودند: خوابگاه هیات ژیمناستیک برای شما مهیا گردیده .که البته سوئیت بسیار راحت و مرتبی هم بود.

میانگین سرعت 91/17- مدت زمان رکاب زدن 9:34 – حداکثر سرعت 66– مسافت طی شده 28/171

86-8-16

پنج شنبه 17 آبان 1386

امروز خیلی دیر از خواب بیدار شدم و هیچ کاری هم نکردم ، جز اینکه رفتم میراث فرهنگی و نقشه های ایرانگردی خراسان رضوی را گرفتم و بعد هم رفتم زیارت حرم امام رضا.

جمعه 18 آبان 1386

صبح رفتم ترمینال و سوار اتوبوسهای نیشابور شدم . حدود 1:45 تا نیشابور راه بود. بعدش هم به سمت آرامگاه عطار ، خیام و کمال الملک و برگشتم مشهد و زیارت دوباره.

86-8-18-1

امشب هم سری به آقای مکری زدم و کلی صحبت کردیم و شعر برایم نوشت و …… رفتم خوابگاه دیدم به به کلیدم را گم کرده ام . ساعت حدود 10 شب بود. تاکسی گرفتم و برگشتم آنجا که امشب آقای مکری را دیده بودم. باز هم پیدا نشد. ساعت حدود 23:15 بود که برگشتم ورزشگاه و از آقای نگهبان خواهش کردم اجازه بدهد در اطاق ریاست مجموعه بمانم. قبول کرد و شانس آوردم امشب تو خیابان نماندم. چون هیچ پولی نداشتم و همه چیزم داخل خوابگاه بود.

86-8-18-2

شنبه 19 آبان 1386

تا آقای قاسمی آمد ، ساعت 7:45 بود. با جستجوی کلیدها فرمودند : از خوابگاه بغلی شما 3 تا کلید هست. ولی سوئیت شما همان یک کلید را داشته. یک خورده کلافه بودم ، ولی مطمئن بودم که مسائل به خوبی حل می شود. آخرین تیر کمان دیدن کشوی آقای بنایی بود که چندتا کلید آنجا بود، شانسی انداخت تو قفل و باز شد. خلاصه تا جمع و جور کردم و راه افتادم ساعت شده بود 8:30. تا چناران حدود 5 کیلومتر راه بود که اکثراً کفی بود و بده بستان هم داشت. 75 کیلومتر دیگر تا قوچان مانده بود. چناران را ترک کردم. 15 کیلومتر رفته بودم که باد مخالف « بهتره بگم طوفان مخالف » شروع به وزیدن کرد. ساعت 15 حدود 30 کیلومتر تا قوچان مانده بود . با سرعت حدود 10 کیلومتر « آنهم تو این جاده کفی » که به معنی وجود باد شدیدا مخالف است، مطمئن شدم به قوچان نمیرسم . سمت راستم یک کارخانه دیدم. 2 گزینه داشتم : 1- ماشین میگرفتم و میرفتم قوچان. 2- شب را در کارخانه می ماندم. دومی را انتخاب کردم. رفتم داخل و از نگهبان خواهش کردم با توجه به این شرایط اجازه بدهد شب را در محوطه کارخانه بمانم. قبول نموده ، بنده را به مسجد کارخانه سیمرغ « کارخانه مرغداری با حدود 400000 مرغ راهنمایی کردند که بعدا متوجه شدم درست است که این کارخانه در داره ، ولی دیوارهایش که بصورت حصار و سیم خاردار بود از بین رفته و بماند اون شب چطور با ترس و واهمه و چند مشکل غیرقابل کتابت دیگر سر شد.

میانگین سرعت 48/18- مدت زمان رکاب زدن 5:31 – حداکثر سرعت 33– مسافت طی شده 10/102

 

یکشنبه 20 آبان 1386

   86-8-20-1                

ساعت حدود 6:45 را نشان می داد که با خوردن یک چای در اطاق نگهبانی کارخانه را به سمت قوچان ترک گفتم. 30 کیلومتر تا قوچان راه بود که اکثراً سربالایی خفیف بود. حدود 4 کیلومتر بعد از کارخانه امامزاده جلیل بود که اگر می دانستم یک همچین جایی اینجاست شب را حتماً اینجا می ماندم و 3 کیلومتر بعد از آن هم مسجدی دیگر که آن هم برای شب مانی مناسب به نظر میرسید. در قوچان رفتم موزه مردم شناسی بعد رفتم موسسه فرهنگی کرمانج را پیدا کردم و چندتا CD دوتار خریدم.

86-8-20-2

راه افتادم به سمت شیروان حدود 10 کیلومتر بعد از قوچان شهرکهنه بود و امامزاده اسماعیل و دیگر خبری نبود تا شیروان .

از قوچان جاده کفی بود تا حدود 10 کیلومتر مانده به شیروان که به صورت کفی و سربالا درآمد. دیگر از جاده های کویری و بیابانی خبری نیست و کنار جاده ها پر شهر و روستا و کارخانه است. کم کم که از مشهد به سمت قوچان و بعد وارد ترکمن زبانها می شویم زبانها ترکیبی از ترکمنی و ترکی و کردی و فارسی است. شیروان را در ورزشگاه آزادی ماندم که خبری از وسایل گرمایشی نبود و فقط 2 تا پتو داشتم و یک شب سرد….

میانگین سرعت 09/23- مدت زمان رکاب زدن 4:11 – حداکثر سرعت 37– مسافت طی شده 47/96

دوشنبه 21 آبان 1386

امروز مسیر طولانی را نداشتم . بین شیروان تا بجنورد حدود 62 کیلومتر فاصله است. باد امروز هم باد غربی بود، یعنی موافق با بنده. اما تا حدود 20 کیلومتر مانده به بجنورد کمی از پهلو وزید.

نمیدانم چرا فواصل مسیر امروز را خوب به یاد نمی آورم. فقط می دانم مسیر ابتدا سراشیبی بود و بعد به تونل رسیدم . تونلی به طول 324 متر « فکر کنم کیلومتر 45 ، 14- 15 کیلومتر مانده به بجنورد »

86-8-21

مسیر امروز دقیقاً کوهستانی بود و سمت چپ و راست پر بود از کوه و تپه های زیبا. ولی مسیر کفی بود و سرپایینی . تا حدود 18 کیلومتر آخر که سربالا شد. در 5 کیلومتری بجنورد به شهر بابا امان رسیدم. ساعت 11 بود که رسیدم بجنورد و رفتم تربیت بدنی و سری هم به میراث فرهنگی زدم و در خانه کشتی علیدخت ساکن گشتم. فردا باید بروم به سمت رباط ، هنوز شک دارم که صبح زود راه بیافتم یا به دلیل سرمای شدید کمی دیرتر بروم. الان یک طوفان شدید هم درگرفته و دارد درختها را از جا میکند.

میانگین سرعت 84/18- مدت زمان رکاب زدن 3:24– حداکثر سرعت 44– مسافت طی شده 95/63

 

سه شنبه 22 آبان 1386  

صبح حدود ساعت 7:45 راه افتادم . اثرات طوفان دیشب امروز هم به صورت باد خنک دیده میشود. بعد از طی حدود 6 کیلومتر سربالایی خفیف به پلیس راه رسیدم و از همانجا هم گردنه بدرانلو به طول 7 کیلومتر شروع شد. بعد از گردنه حدود 13 کیلومتر سرپایینی داشتم و بعدش هم تا کیلومتر 43 اکثراً سرپایینی بود و فقط 3 تا نیم گردنه 5/1 کیلومتری وجود داشت. از کیلومتر 43 تا 66 سربالایی نسبتاً خفیفی وجود داشت و البته مابین آنها هم در کیلومتر 45 شهر آشخانه قرار داشت. از 66 تا 80 گردنه چمن بید که دیگر حسابی خسته شده بودم. ولی اینجا دیگر آخر سربالایی محسوب می شود تا خود استان مازندران .

86-8-22-1

 سه کیلومتر بعد در کیلومتر 83 پلیس راه چمن بید و حدود 15 کیلومتر کفی و سربالایی تا خود قره بیل. مسلماً تو این روستا خبری از تربیت بدنی یا مهمانسرا نبود. پس رفتم پیگیر شدم ببینم می توانم امشب را در مدرسه بخوابم یا نه. البته مسجد هم گزینه دیگر بود ، ولی احتمال می دادم بخاری نداشته باشد ، که با توجه به سرمای این فصل و این منطقه خیلی منطقی نشان نمی داد. با مسئول مدرسه صحبت کردم. گفت : مدرسه نمی شود و بخاری ندارد و از این جور حرفها ، برو پیش آقا سید!!

آقا سید محمد باقر

تنها سید روستای رباط قربیل است. که خودش چندتا اتاق اضافه دارد که آن با افتخار آنها را به زائرین امام رضا میدهد و هیچ هزینه ای هم دریافت نمیکند. « البته اینها را بعداً متوجه شدم »

خلاصه رفتم پیش آقا سید که مغازش بغل خانه اش بود و گفتم برای شب جا نیاز دارم. اسمم را پرسید و گفتم محمدم و یک صلوات بلند فرستاد و گفت : من هم محمدم . رفتیم و اتاق را به من نشان داد . اتاق مربوطه اتاقی بود با سقفی چوبی و پنجره قدیمیِ بسیار زیبا و یک بخاری نفتی قدیمی هم وسطش بود.

86-8-22-3

86-8-22-2

کلی از فضای اتاق خوشم آمد و نفت بخاری را آقا سید پر کرد و من هم روشنش کردم. البته خیلی هم بخاری گرمی نبودو من تا صبح بخاری را بغل کرده بودم. شب شد و آقا سید با یک قوری چای و یک پیاله ماست و یک کیسه پر از میوه و خرت و پرت آمد و ما را حسابی شرمنده خودش کرد.

میانگین سرعت 30/15- مدت زمان رکاب زدن 6:57– حداکثر سرعت 44– مسافت طی شده26/106

چهارشنبه 23 آبان 1386

امروز را با نصیحت های آقا سید شروع کردم. دو چیز آدم را به بهشت می برد: 1- احسان 2- اخلاق نیکو

امروز آدمها قدر ثواب را نمی دانند وگرنه بیشتر احسان و نیکوکاری انجام میدادند.

یک چیز دیگر هم گفت.« 3 جور آدم ملعون هستند: 1- آنهایی که شب تنها میخوابند(کنایه از مجرد بودن) 2- آنهایی که تنها میخورند. 3- آنهایی که تنها سفر میکنند.»

که بنده هر سه صفت را یک جا با هم دارم و با توجه به این مطلب پلشت ترین موجود روی زمین هستم.

خلاصه تا ساعت 8 بنده را نصیحت فرمودند که البته نوع کلام و برخورد و رفتار ایشان بسیار آرامش بخش بود. من هم با جان و دل حرفهایش را شنیدم. ساعت8:20 بود که راه افتادم . هوا بسیار بسیار سرد بود. « با توجه به اینکه تازه در راه افتاده بودم » و بنده هم بسیار خسته بودم. یک مسجد حدود 4 کیلومتر بعد از خانه آقا سید « خانه ای که روی درش کلمه ا… و یاا… نوشته شده » وجود داشت و روبروی مسجد هم موزه حیات وحش و سرمحیط بانی میرزا بایلو بود. که هر دو بسته بودند. حدود 35 کیلومتر جلوتر به ابتدای جنگل گلستان رسیدم.

86-8-23-2

تا اینجا فقط سرپایینی داشتم و اصلی ترین مشکل سرمای طاقت فرسا بود. حدود 2 کیلومتر جلوتر کمپ جنگلی است. جنگل حدود 20 کیلومتر طول کشید که در این فصل خیلی زیبا به نظر میرسد. کلی عکس گرفتم و کیلومتر 75 یعنی 20 کیلومتر بعد ، دیگر خبری از کوههای پوشیده از بلوط اطراف جاده نبود. پلیس راه هم2 کیلومتر بعد از جنگل بود. تا انتهای جنگل اکثراً سرپایینی داشتم و بعدش تا پلیس راه بده بستان جاده شروع شد و سپس یک خرده سربالایی و رسیدم به مینودشت. 15 کیلومتر بعدش هم گنبدکاووس قرار داشت. تو 30 کیلومتر آخر اصلی ترین مشکل باد مخالف بود. در گنبد در مهمانسرای فردوس که توسط هیات دوچرخه سواری معرفی شد اسکان پیدا کردم و با آقای محمد ناصری که در هیات دوچرخه سواری گنبد مشغول بودند آشنا شدم. خود ایشان هم زمانی دوچرخه سوار حرفه ای بودند و الان هم دست از رکاب زدن برنداشته اند. شب بنده را به دیدن گنبدکاووس ابن وشمگیر بردند که بلندترین برج آجری دنیا با ارتفاع 55 متر است و امسال هم هزارمین سال بنا شدن این برج معروف است.

86-8-23-3

در شهر گنبدکاووس دیدن خانمهایی با پوشش جذاب ترکمنی بسیار معمول است که خالی از لطف نبود. در اصل اینجا زمانی ترکمن صحرای معروف بوده که دیگر ازش خبری نیست و متاسفانه هرچه هست شهر است. در گنبد هرساله کورسهای اسب سواری متعددی برگزار میشود که نوبت بعدی پس فردا در آق قلا است که من خیلی دوست داشتم یکی را از نزدیک می دیدم که متاسفانه امکانش نیست « شاید وقتی دیگر »

میانگین سرعت 85/21- مدت زمان رکاب زدن 5:38– حداکثر سرعت 47– مسافت طی شده 01/123

پنج شنبه 24 آبان 1386

    86-8-24-1                

ساعت 7:15 بود که از گنبد راه افتادم. امروز قرار بود بروم گرگان و آنجا یک روز هم استراحت بکنم. بعد بروم به سمت اینچه برون و گل فشان را ببینم و بعدش هم فردا از بندر ترکمن به سمت ساری حرکت کنم که البته کل این برنامه به هم ریخت. تا آزادشهر 15 کیلومتر سربالایی خفیف بود و بعدش هم 25 کیلومتر تا پارک جنگلی دلند. کیلومتر 31 بود که کنار جاده تابلوی آبشار شیرآباد 10 کیلومتر دیده می شد. مسلماً برای دیدن این آبشار زمان نداشتم و در کیلومتر 51 رسیدم به شهر علی آباد . تا اینجا مسیر کفی و سربالا بود و بده بستان هم داشت.

86-8-24-2

از آبشاری که در علی آبادِ بسیار شنیده بودم و با پرس و جو متوجه شدم باید بروم ابتدای جاده کمربندی که آنجا با تابلوی آبشار کبودوال مواجه شدم. حدود 5-6 کیلومتر به داخل جنگل رفتم و کلی هم سربالایی تند داشت و کلی خسته شدم . بعدش هم 1 تا 2 کیلومتر پیاده رفتم تا رسیدم به آبشار .

86-8-24-5

86-8-24-4

این یکی دو کیلومتر آخری مسیر بسیار جذاب بود. انگار اینجا تکه ای از بهشت موعوده. خیلی خوشحالم که خستگی مسیر را پذیرفتم و اینجا آمدم. کلی عکس گرفتم و کیف و حال کردم . همینطور که کیفور بودم پایم لیز خورد و دوربین محترم افتاد و به رحمت ایزدی پیوست. خیلی ناراحت شدم. چون عکاسی از باقی مسیر را بی تردید از دست دادم. یک وانت برمیگشت پایین که من را هم با خودش برد. با تربیت بدنی گرگان تماس گرفتم ، معلوم شد خانم ها در خوابگاه هستند و امکان اسکان من وجود ندارد. و اینطور شد که کل برنامه من عوض شد. شب را در مهمانسرای گرگان ماندم و تصمیم گرفتم فردا را به سمت ساری حرکت کنم و اینطوری 2 روز از مسیر را فاکتور گرفتم. حدود ساعت 16:30بود که خسته و گشنه در مهمانسرا اقامت کردم . این اولین بار است که رسماً برای اقامت هزینه پرداخت میکنم.( هزینه ای که در همدان دریافت شد غیر قانونی بود )

میانگین سرعت 34/16- مدت زمان رکاب زدن 6:12– حداکثر سرعت 53– مسافت طی شده 37/151

جمعه 25 آبان 1386

ساعت 6:15 بود که گرگان را به سمت ساری ترک کردم. بیشترین چیزی که امروز در مسیر دیدم، طبیعت زیبای کنار جاده بود که از کردکوی تا بهشهر این زیبایی به نهایت خودش میرسد. زیبایی این مسیر خستگی یک هفته کامل و پشت سر هم رکاب زدن را از یاد من برد و امروز را به راحتی تا ساری رکاب زدم و ساعت حدود 13:54بود که به ساری رسیدم. اکثر مسیر امروز کفی و سرپایینی بود. یکی از زیباترین جاده ها را بین کردکوی و بهشهر مشاهده نمودم.

میانگین سرعت 76/18- مدت زمان رکاب زدن 6:59– حداکثر سرعت 35– مسافت طی شده 06/131

شنبه 26 آبان 1386

امروز را به استراحت در ساری پرداختم. فقط رفتم تربیت بدنی که همین بغل خوابگاه است. هزینه پرداخت شده بابت اقامت را میزان کردم و اسکان فردا را در پل سفید هماهنگ نمودم. امروز با « دایی » هم آشنا شدم که مسئول خوابگاه اینجاست. سری هم به میراث فرهنگی زدم و فرصتی پیدا شد تا در یک کافی نت به ایمیلم نگاهی بیندازم. شب هم دوچرخه را برای سه روز انتهایی مسیر حسابی تر و تمیز و سرویس کردم.

 

یکشنه 27 آبان 1386

صبح از ساری راه افتادم. به قایم شهر که رسیدم مسیر کمربندی رو به سمت پل سفید انتخاب کردم. یادم نمییاد ولی فکر کنم سختی مسیر از شیرگاه به بعد بود.حدود ساعت 14 رسیدم به پل سفیدو در خوابگاه تربیت بدنی مستقر شدم.

هوا خیلی خیلی سرده حالم بده و تنها نیستم.یک نفر علاالدین نفتی هم اینجاست.

مسافت طی شده 71

 

دوشنبه 29 آبان 1386

کم کم تهران داره نزدیک میشه. مسیر امروز کاملا سخت و سنگین به نظر میرسه. به پل ورسک که رسیدم ساعت 11 بود و 30 کیلومتر مانده بود به فیروزکوه. آقای پسر عمو زنگ زد. پرسید چقدر مونده برسی به فیروزکوه؟ خوب با توجه به میانگین سرعت 5 کیلومتری در این شیب سنگین اکر هیچ استراحت نمی کردم، ناهار هم نمی خوردم و پنچر و این قرطی بازی ها هم نداشتم باز حدود 17 می رسیدم فیروزکوه که اونوقت هوا کاملا تاریک بود.ولی برای خودم خیلی جالب بود که کاملا آروم بودم و با آرامش از تمتا مسیر لذت می بردم.

حواسم نبود یه هو یه سگ گنده پرید تو سینم. خیلی وقت بود یاد گرفته بودم در این شرایط بایستم.می ایستادم ولی ناخودآگاه دلم میرزید.این دفعه اصلا تکون هم نخوردم چنان به سگه نگاه کردم که رهش رو گرفت و رفت. خوشحالم.

گردنه گدوک باشیب بسیار تند و باد شدید و سرمای آنچنانی رو پشت سر گذاشتم و رسیدم به فیروزکوه.در زورخانه مستقر شدم و طبق قرار آقای پسر عمو اومد پیشم.یاشار میگه فیروزکوه تا تهران اوضاع جاده و ترافیک و رانندگی آدم ها افتضاح است و بهتر این مسیر رو با دوچرخه طی نکنم. راست میگه ولی نمیشه !!

پس تمام وسایلم رو دادم به پسر عمو ببره تا فردا بدون بار رکاب بزنم. امشب روز ورزش باستانی کارهاست. ضرب زورخانه و میل و کباده حسابی چسبید. آقاه مسول زورخانه قرار بود برام پتو بیاره فکر کنم یادش رفت در نتیجه تا صبح لرزیدم.

میانگین سرعت 06/11- مدت زمان رکاب زدن 5:22– حداکثر سرعت 38– مسافت طی شده 43/59

سه شبه 30 آبان 1386

عجب روز بدی است امروز.هوا شدیدا سرده،تنم بسیار خسته است و کمی برای خانواده دلتنگم و هرگز نمیخواهم سفرم رو تموم کنم وبرگردم تهران. حالت تهوع دارم.احساس عجیبیه.به خودم می گم باز پوستت تو اون تهران بی ریخت کنده میشه.مسیر تا حدود 30 کیلومتر مونده به رودهن کاملا پر شیب و سنگینه.ماشین ها بی دقت و به سرعت و با ترافیک شدید حرکت می کنند. از رودهن به بعد هم که دیگه بوی گند یه شهر شلوغ رو میتونید واضح استشمام کنید.

15:30 بود که به تهران رسیدم و رفتم خونه. خانواده خوشحال بودند و محمد هم به ظاهر خوش حال.

زنگ زدم به همراه عزیزم یاشار اون هم خوشحال بود.

به تهران رسیدم ولی به شدت فاصله رو حس می کردم، چون وصل ممکن نیست و همیشه فاصله ای هست.

میانگین سرعت 79/18- مدت زمان رکاب زدن 7:08– حداکثر سرعت 54– مسافت طی شده 134

68 روز زندگی با طی مسافی حدود 6800 کیلومتر که 5310 کیلومتر آن با دوچرخه بود به پایان رسید.

سپاس بی کران از همه ی دوستایی که کمکم کردن به خصوص یاشار نظمی عزیز، امیر حسین خالقی با محبت و افشین ایران پور دوست داشتنی.

   محمد شاه کرم                                         

 کانون گردشگران جوان ایران                                   

Share

نوشته ۵۳۰۰ کیلومتر دور ایران با دوچرخه اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>
https://kanoonirangardan.ir/%db%b5%db%b3%db%b0%db%b0-%d9%83%d9%8a%d9%84%d9%88%d9%85%d8%aa%d8%b1-%d8%af%d9%88%d8%b1-%d8%a7%d9%8a%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d8%a8%d8%a7-%d8%af%d9%88%da%86%d8%b1%d8%ae%d9%87/feed/ 3
گزارش سفر “توران- قلعه بالا” https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%aa%d9%88%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%82%d9%84%d8%b9%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d9%84%d8%a7/ https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%aa%d9%88%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%82%d9%84%d8%b9%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d9%84%d8%a7/#respond Mon, 09 Dec 2013 08:11:08 +0000 https://kanoonirangardan.ir/new/?p=3561 تاریخ سفر: 86/11/9 تا 86/11/11 مسیر سفر: تهران- شاهرود – ...

نوشته گزارش سفر “توران- قلعه بالا” اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>
تاریخ سفر: 86/11/9 تا 86/11/11

مسیر سفر: تهران- شاهرود – روستای قلعه بالا- شاهرود- تهران

وسایط نقلیه: تهران- شاهرود: قطار   شاهرود- قلعه بالا: اتوبوس بنز محلی     قلعه بالا- شاهرود: اتو بوس بنز محلی   شاهرودتهران: اتوبوس سیر و سفر.

تعداد افراد گروه: 18 نفر

img_0604

مشروح سفر

روز اول (پنجشنبه: 86/11/9)

– ساعت 13 : قرار حضور گروه در ایستگاه راه آهن تهران

– ”   13:45: حرکت به سمت شاهرود با قطار

– ” 18:30: ایستگاه راه آهن شاهرود

– ” 20 : با اتوبوس محلی (بنز) حرکت به سمت روستای “قلعه بالا”* از مسیر شاهرود- بیارجمند- خان خودی- قلعه بالا

– ” 22:30 : روستای قلعه بالا، استقبال اعضای انجمن “طرح سرزمین”

– ” 22:30 تا 23 : استقرار در خانه روستایی (دارای 2 اتاق مجزا و آشپزخانه) در اجاره انجمن طرح سرزمین

– ” 23 تا 23:30 : صرف شام (کوکوی سیب زمینی با نان محلی)، دست پخت اهالی روستا

– ” 24 : خواب

     * روستای قلعه بالا یکی از روستاهای توابع استان سمنان، شهرستان شاهرود و بخش بیارجمند است. این روستا بر روی ارتفات کوهستانی ضلع غربی پارک ملی توران واقع شده است و از لحاظ نزدیکی به پارک ملی و تاثیر مردم این روستا بر حیات وحش منطقه توران، دارای اهمیت ویژه ای می باشد. در حال حاظر این روستا 499 نفر جمعیت دارد.

img_0521

روز دوم (جمعه: 86/11/10)

– ساعت 6:30 تا 7 : بیدار باش

– ” 7 تا 8 : صرف صبحانه (شیر، سرشیر و نان محلی، پنیر و مربا)

– ”   8:30 : حرکت به سمت پارک ملی توران، با مینی بوس محلی (بنز) با همراهی 4 نفر از اعضای طرح سرزمین

– ” 9 : توقف در ایستگاه مرکزی محیط بانی “دلبر” و ملحق شدن آقای “احمد عجمی” (رئیس محیط بانی مجموعه تحت حفاظت توران) به گروه با یک دستگاه تویوتا- وانت دوکابین، جهت راهنمایی گروه برای بازدید از پارک

img_0586

img_0517

مشروح مشاهدات گشت داخل پارک

بعد از حدود نیم ساعت طی مسیر با ماشین، در محل نسبتاً مرتفعی از ماشین ها پیاده شدیم و به بالای قله ای به نام “سنگاب”رفتیم. قله از سمت جنوب به دشت “پریه” مشرف است. آقای عجمی کمی در مورد منطقه و حیات وحش آن توضیح داد. با دوربین کشی به روی دشت موفق شدیم 3 گله 16، 6 و 3 راسی از “گورخر” ببینیم. بعد، از سمت شرق قله سنگاب دور زدیم و وارد دشت پریه شدیم، تا شاید جبیر و … ببینیم. از داخل دشت که به قله سنگاب دوربین کشیدیم، یک گله 8 تا 12 راسی قوچ و میش دیدیم.

مجدداً سوار ماشین ها شدیم و از دشت به سمت کلاته “ماجراد” حرکت کردیم. حدود ساعت 12 به محل مورد نظر رسیدیم و زیر کوه ماجراد مستقر شدیم. در آنجا بقایای یک خانه خشتی متروکه، تعدادی درخت انار و یک استخر آب که از چشمه پای کوه تغذیه می شد وجود داشت. بعد از پیاده شدن از ماشین ها، عده ای برای دیدن چشمه و ماهی های داخل آن به سمت استخر حرکت کردند و آقای عجمی به اتفاق چند نفر دیگر در کنار ماشین مشغول آماده کردن چای شدند. بعد از صرف چای و نهار مختصری که همراه داشتیم (ماست، سرشیر، پنیر و نان)، حدود ساعت 14:30 برای برگشت به پاسگاه دلبر حرکت کردیم. بعد از دور زدن کوه ماجراد، موفق شدیم از فاصله نزدیک، روی خط الراس کوه، یک گله 16 راسی از قوچ و میش ببینیم.

img_0585

– حدود ساعت 17:30 به محیط بانی رسیدیم و بعد از خداحافظی با آقای عجمی، به سمت روستا حرکت کردیم.

****

img_0640

– حدود 18:30 روستا بودیم. تا 19:30 کمی پانتومیم بازی کردیم. ساعت 20 برای صرف شام به خانه آقای “حسن کیقبادی” (رئیس شورای روستا) رفتیم. بعد از کمی صحبت درباره مسائل روستا، شام (حلیم، شیر برنج و چلو- گوشت) صرف شد. بعد از شام ساعت 22 تا 23 به خانه محل اقامت برگشتیم. چند نفری خوابیدند و بقیه “مافیا” بازی کردند. تقریباً ساعت یک صبح همگی خواب بودند.

روز سوم (شنبه: 86/11/11)

– ساعت 7 تا 7:30 : بیدار باش

– تا 8:15 : صرف صبحانه (صبحانه روز قبل + کله پاچه)

– ساعت 8:30 : به همراه یکی از اهالی روستا ( آقای غلام رضا کیقبادی) پیاده روی به سمت شرق روستا در جهت پارک ملی توران و “کلاته انابو” که بین روستا و محیط بانی دلبر قرار دارد (از مسیر کوهستانی کنار روستا)

مشروح پیاده روی به سمت توران

           در مسیر حرکت به سمت کلاته، روی ارتفاعات “کتل” تعدادی قوچ و میش دیدیم. تا کلاته انابو جلو رفتیم. در کلاته یک استخر بزرگ آب و در کنار آن باغات پسته و بادام و … دیده می شد. بعد از چند دقیقه ای توقف در کلاته، به بالای کوه مشرف به آن رفتیم که از آنجا پاسگاه دلبر دیده می شد. قله انابو، که کاملاً مخروطی شکل است نیز از بالای همان ارتفاعات، به خوبی دیده می شد. بعد از کمی استراحت از کوه پایین آمدیم و به سمت روستا حرکت کردیم. کمی مانده به روستا، سوار کامیون آقای حسن کیقبادی شدیم و به روستا برگشتیم.

– ساعت 12:30: به روستا رسیدیم و مستقیماً به محلی که قرار بود وسایل بازی (تاب ، سرسره و …) برای بچه های روستا نصب شود رفتیم. عده ای برای نصب وسایل ماندند و چند نفری برای آماده کردن نهار به خانه رفتند.

img_0663

– ساعت 15 : اتمام کار نصب وسایل

– ”   15:30: چند نفری به اتفاق “خانم پروین فخارنیا” ( ازمتولیان فرهنگ نامه کودک و نوجوان) جهت آماده کردن فضا برای کارگاه معرفی فرهنگ نامه، به مدرسه روستا رفتند.

– ” 15:30 تا 16: صرف نهار ( آش، دستپخت یکی از خانم های روستا)

– ”   16:30: همه بچه های روستا و اعضای گروه در یکی از کلاس های مدرسه روستا جمع شدند. و بعضی از اعضا در مورد کار با فرهنگ نامه و همین طور طبیعت روستا، با بچه ها صحبت کردند.

– ساعت 16:45 تا 17:15: خانم فخارنیا به معرفی فرهنگ نامه پرداخت و” آقای افشین ایران پور” با طرح یک مثال نحوه استفاده ازفرهگ نامه را توضیح داد.

img_0668

img_0678

– ” 17:30: کتاب های اهدایی از طرف اعضای گروه در قالب طرح “کتاب در کوله” به کتابخانه روستا هدیه شد.

– ” 17:30 تا 18: از نمایشگاه محصولات روستا شامل: لباس محلی، کیسه های گل دوزی شده و مواد خوراکی نظیر: بادام، رب و شربت انار و همین طور اسفند، بازدید و خرید شد.

– ” 18 تا 18:30: پذیرایی با چای (با طعم آویشن) توسط بچه های روستا از اعضای گروه

– ساعت 18:30 تا 19:30: جمع کردن وسایل و کوله های شخصی، خوردن مختصری نان و پنیر برای شام، پر کردن صفحه اول یکی از جلدهای فرهنگ نامه که به روستا اهدا شد، خرید محصولات روستا

– ” 19:30 تا 20: خداحافظی با بعضی اهالی روستا که برای بدرقه آمده بودند، از جمله آقای حسن کیقبادی.

– ” 20:15: حرکت به سمت شاهرود با مینی بوس محلی

– حدود ساعت 21 تا 22 نقد و بررسی سفر انجام شد.

– ” 22:00: توقف برای سرویس بهداشتی، چای و کمی استراحت

– ” 23:30: ترمینال شاهرود

– ” 24: حرکت به سمت تهران با اتوبوس سیر و سفر

-ساعت 6 صبح روز یکشنبه ورود به تهران و پایان سفر

نیکتا مقدمی فرد

کانون گردشگران جوان ایران

Share

نوشته گزارش سفر “توران- قلعه بالا” اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>
https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%aa%d9%88%d8%b1%d8%a7%d9%86-%d9%82%d9%84%d8%b9%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d9%84%d8%a7/feed/ 0
گزارش سفر به شهر قزوین https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d8%b4%d9%87%d8%b1-%d9%82%d8%b2%d9%88%db%8c%d9%86/ https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d8%b4%d9%87%d8%b1-%d9%82%d8%b2%d9%88%db%8c%d9%86/#respond Mon, 09 Dec 2013 07:51:15 +0000 https://kanoonirangardan.ir/new/?p=3545 گزارش سفر به شهر قزوین در آذرماه ماه 1386، 43 ...

نوشته گزارش سفر به شهر قزوین اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>
گزارش سفر به شهر قزوین

در آذرماه ماه 1386، 43 نفراز اعضای کانون گردشگران جوان ایران قصد سفر به شهر تاریخی قزوین را کردند. هدف تنها دیدن شهر قزوین بود نه کل استان قزوین. چرا که این استان دارای اماکن دیدنی بسیار زیادی است به طوری که دارای رتبه اول در کشور از نظر تعداد آثار ثبت شده است.

ساعت حرکت 8 صبح بود ما حدود ساعت 10:30 به عمارت چهل ستون (کلاه فرنگی) شهر قزوین که اکنون موزه خوشنویسی است رسیدیم.با هماهنگی که از قبل توسط کانون گردشگران جوان انجام شد بود خانم خلیلی از میراث فرهنگی قزوین و فرانه وظیفه راهنمایی گروه را عهده دار شدند.

در این شهر 23 کاخ باغ در دوره صفویه ساخته شد که تنها عمارت کاخ چهلستون باقی مانده است. همچنین از 7 سردر ساخته شده در آن دوران تنها سردر عالی قاپو باقی مانده است

از آنجایی که عمارت چهلستون و سردر عالی قاپو در دوره صفوی ساخته شدند نام هایی مشابه با نام ساختمانهایی در شهر اصفهان دارد.

عمارت کاخ چهلستون که به آن عمارت کلاه فرنگی هم گفته می شود از دوره صفویه در این شهر ساخته شده است. این بنا در دوره قاجاریه مرمت و بازسازی شده و چهلستون نام گرفت. عمارت چهلستون به شکل هشت ضلعی و در دو طبقه بنا شده است. نقشه بنا دارای طرحی با محورهای چلیپایی و برون گرا است. سقف طبقه همکف پوشیده از مقرنس با طرح های بدیع و سقف طبقه فوقانی آن خنچه پوش است.

بر روی دیوارهای طبقه اول نقاشی های گل و بلبل و در طبقه دوم نقاشی هایی از شاهزاده های قاجار دیده می شود.

این بنا هم اکنون به موزه خوشنویسی تغییر کاربری داده شده است. شهر قزوین را پایتخت خوشنویسی ایران می نامند.

img_4306

img_4295

آنچه که متأسفانه در برخی از بناهای تاریخی مرمت شده دیده می شود استفاده از سنگ مرمر برای کف بنا است که تناسبی با کل بنا ندارد.

پس از بازدید از عمارت کاخ چهلستون که حدوداً نیم ساعت به طول انجامید به مسجد جامع شهر رفتیم.

مسجد جامع کبیر در محله دباغان شهر قزوین جنب خیابان سپه یعنی اولین خیابان ایران قرار دارد و با مناره های باشکوه، ایوان های رفیع و گچبری های نفیس از آثار دوره اسلامی به شمار می رود.آنچه که ما توانستیم بازدید کنیم تنها صحن اصلی مسجد بود. متأسفانه به دلیل انجام عملیات مرمت امکان بازدید از گنبد سلجوقی نبود. به گفته خانم خلیلی برای ایام نوروز امکان بازدید فراهم است.

img_4324

نماز جماعت روزهای جمعه در این مسجد برگزار می گردد که چون رواقهای این مسجد به یکدیگر ارتباط ندارد برای 4 امام بایستی نماز بگذارند.

بازدید از مسجد در حدود نیم ساعت به طول انجامید. از آنجا به آب انبار سردار بزرگ رفتیم.

قزوین را شهر آب انبارها می نامند.

آب انبار سردار بزرگ در دوره قاجار ساخته شده، بزرگترین آب انبار تک گنبدی ایران است، در خیابان راه آهن شهر قرار دارد و دارای حجم m33600 است. بانیان این بنا محمد حسن خان و محمد حسین خان سردار از امرای فتحعلی شاه قاجار بودند. این آب انبار دارای سر دری رفیع با قوسی جناغی است. راه شیر آب انبار پنجاه پله سنگی دارد و برای دسترسی به آب باید دوازده و نیم متر پایین رفت. مخزن آب آن مربع شکل و به ابعاد تقریبی هفده متر است. مصالح به کار رفته در جرزهای آن، شفته آهک با روکش ساروج و قطر آن ها در حدود سه متر است. گنبد عظیم آن انبار آجری و در بالاترین قسمت آن بادگیری قرار دارد و ارتفاع بلندترین نقطه آن تا کف آب انبار، حدود 5/28 متر است.

img_4338

img_4354

آب انبار دیگری به نام سردار کوچک هم در شهر قزوین ساخته شده که چهار گنبد کوچک دارد ولی حجم مخزن آن بیشتر از حجم مخزن آب انبار سردار بزرگ است و از این نظر بزرگترین آب انبار شهر محسوب می شود. ما از این بنا دیدن نکردیم.

در روی دیوار آب انبار نقش برجسته هایی از جنگاوری رستم و سهراب ساخته شده که ظاهراً در سالهای گذشته در این مکان نمایشهایی در این ارتباط اجرا می شده است.

در روایت است، افرادی که در گذشته از این آب انبار استفاده می کردند و نذرشان برآورده می شد، کف آب انبار را لای روبی می کردند. برای این کار از گنبد با ریسمانی به پایین آویزان می شدند و آن را تمیز می کردند.

برای دیدن این مکان حدود 20 دقیقه وقت لازم است.

مکان دیدنی دیگر در قزوین کلیسای کانتور یا برج ناقوس است. این کلیسا که کوچکترین کلیسای ایران است، یک کلیسای ارتودوکس است و در زمان جنگ جهانی دوم و در زمان اشغال ایران به دست روس ها ساخته شده است. ارتودوکس ها بر روی صلیبشان یک خط مورب اضافی دارند که در کنار در ورودی این علامت دیده می شود. این کلیسا از آجر قزمز ساخته شده و داخل آن گچ کاری شده و نقش برجسته های گل و بوته در روی دیوارها به صورت نوارهایی دیده می شود. این کلیسا مانند سایر کلیسا دارای طرح چلیپایی (صلیبی) است و محراب آن رو به شرق دارد. ورودی کلیسا در ضلع غربی آن قرار دارد و شامل فضای ورودی با سقف شیب دار و در ورودی است. پس از ورودی پیش فضای هال قرار دارد که بالای آن برج ناقوس کلیسا با ارتفاع حدود یازده متر به چشم می خورد. هال شامل نماز خانه و محراب است و در دو طرف آن دو فضای مستطیل شکل قرار دارد. فضای محراب به شکل نیم دایره است و برفراز آن گنبدی قرار گرفته است. فضای نمازخانه دارای گنبد و فضاهای جانبی آن دارای پوشش تخت است.

img_4361

ظاهراً، آن طور که خانم خلیلی گفتند، ناقوس کلیسا توسط روسها ربوده شده است.

با توجه به کوچکی کلیسا زمان زیادی برای دیدن آن نیاز نبود بازدید از آن حدود 10 دقیقه به طول انجامید و ما به طرف آرامگاه حمد الله مستوفی جغرافی دان، تاریخ نگار و نویسنده قرن هفتم و هشتم (680-750) هجری قمری یعنی دوره ایلخانی حرکت کردیم.او اولین کسی بود که طول و عرض جغرافیایی را تعریف کرد.

بنای برج آجری مقبره مربع شکل، توسط چهار فیل پوش، به هشت ضلعی تبدیل شده و روی آن گنبد مخروطی شکلی قرار گرفته است. در داخل بنا کتیبه ای وجود دارد و سوره ای از قران به خظ نسخ روی آن گچبری شده است. این بنا دارای سردابی است که ورودی آن مقابل در مقبره قرار دارد و مزار حمدالله مستوفی در آن است ولی سنگ قبر آن نیز توسط روسها دزدیده شده است.

img_4372

دروازه کوشک یکی از دروازه های بسیار دیدنی است که در

دروازه درب کوشک (جوسق قدیم) در انتهای خیابان نادری قرار دارد که در زمان ناصرالدین شاه ساخته شده به طوریکه بر سردر بنا ذکر نام او رفته است. این دروازه بر خلاف دروازه تهران قدیم تنها دارای یک نما به سوی خارج شهر است. دروازه درب کوشک دارای یک ورودی با قوس نیم دایره است و در طرفین آن گلدسته ها و طاق نماهایی دیده می شود. نمای خارجی این دروازه دارای کاشیکاری رسمی بندی است. این دروازه بدون حفاظت خاص در داخل فضای سبز بسیار کوچکی قرار دارد.

img_4382

برای صرف نهار به رستوران اقبالیان رفتیم که از قبل برایمان جا رزرو شده بود. ظاهراً این رستوران هم در روز جمعه پذیرای افراد بسیاری است چرا که رستوران بسیار شلوغ بود. ما قیمه نثار که یکی از غذاهای محلی قزوین است سفارش دادیم. این غذا شامل پلو و خورش است. برای پختن خورش قیمه نثار گوشت و پیاز را تفت داده و به آن آب اضافه می کنند تا بجوشد. وقتی قوام آمد به آن خلال پسته، بادام و نارنج همراه هل و گلاب و زعفران اضافه کرده و بعد از چند دقیقه از روی شعله بر می دارند.

در حدود یک ساعت برای صرف نهار وقت صرف شد. سپس به خانه محمد رضا امینی که هم اکنون حسینیه امینی ها خوانده می شود رفتیم.

حسینیه امینی ها از جمله نمونه های کامل و زیبای خانه های سبک قزوین است. آنچه که امروزه از این خانه به جای مانده دارای چهار حیاط و فضاهای مختلف در دو طبقه همکف و زیرزمین است. این خانه متعلق به حاج محمدرضا امینی از تجار معتبر بود و در سال ۱۲۷۵ ه.ق. بخشی از آن وقف حسینیه شد. زیباترین قسمت خانه از سه تالار که در موازات یکدیگر قرار گرفته و به وسیله ارسی های زیبایی به یکدیگر مرتبط هستند تشکیل شده است. تالار جنوبی با نه دهنه ارسی و شیشه های رنگی از شاهکارهای هنری است. سقف تالارها دارای نقاشی، آیینه کاری، رف های کاسه ای مزین، گچبری و گره بندی چوبی است. در زیر تالارها سردابه، زیرزمین، شربتخانه و … قرار دارد. بخش های دیگر این خانه از تزیینات ساده تری برخوردار است.

برای بهره بردن از ظرایف و دیدن جزئیات کامل بنا نیاز به حداقل 45 دقیقه زمان است.

img_4403

img_4386

روستای نیاق در فاصله 17 کیلو متری شهر قزوین و به طرف شمال قرار دارد. به سبب تپه ای که از سنگهای آتشفشانی تشکیل شده، معروف است. این تپه دارای شیب بسیار زیاد (در حدود 50 تا 60 درجه) است که در وهله اول به نظر می رسد بالا رفتن از آن بدون امکانات خاص امکان پذیر نیست ولی برخلاف ظاهر آن سنگها دارای اصطکاکی بسیار زیاد اند که احتمال سر خوردن از آن بسیار کم است. آنچه که از خود تپه دیدنی تر بود موتورسیکلت سوارانی بودند که بدون داشتن هیچگونه وسیله ایمنی پشت سر هم از این تپه بالا و پائین می رفتند. اولین نفری را که دیدم احساس کردم هرگز نمی تواند به بالای تپه برسد و پزشکان گروه کارشان در آمده است. ولی بعد از چند بار دیدن این صحنه به نظر کار بسیار هیجان انگیزی آمد که انسان را وسوسه به امتحانش می کند. زمان مورد نیاز برای رفتن و بازگشتن از روستای نیاق یک و نیم ساعت است.

img_4413

شاهزاده حسین آخرین مکانی بود که از آن بازدید کردیم. مسجدی بسیار با شکوه و دارای آینه کاری و کاشیکاری خیره کننده.به روایت رافعی این بنا مدفن فرزند دو ساله امام رضا است. بنای اصلی امامزاده به دوره صفویه تعلق دارد و بعدها در آن تغییراتی داده شده، ایوان آیینه کاری کنونی به آن الحاق و حجره ها و رواقی با سر دری زیبا به دور آن ساخته شده است. در چهار سمت این بنا چهار ایوان قرار دارد. دیوارهای بنا داری کاشکاری است. گنبد بقعه کاشیکاری با طرح دوره صفوی دارد. شکل داخلی حرم به صورت هشت ضلعی منظم است. داخل بنا داری کتیبه و دو ضریح است. ضریح اول از چوب ساده و ضریح دوم از شاهکارهای صنعت قلم زنی و منبت کاری است. این بنا همچنین دارای در منبت کاری شده بسیار نفیس است.

img_4431

img_4432

در ادامه اطلاعاتی راجع به شهر قزوین از کتاب قزوین که توسط سازمان میراث فرهنگی کشور منتشر شده آورده ام که به نظرم رسید ممکن است جالب باشد.

قزوین در دوران صفوی پایتخت بوده و دارالسلطنه قزوین نامیده می شد. در دوران قاجاریه هم به همین نام باقی ماند.

در کتاب فتوح البلدان قزوین «کشوین» خوانده شده است که بعدها عرب ها آن را معرب کرده و قزوین نامیدند. مورخین غربی نام قزوین را مأخوذ از «کاسپین» می دانند. همچنین در روایتی از حضرت محمد قزوین «باب الجنه» نامیده شده است.

نژاد

مردم شهر قزوین از نژاد اصیل آرایی هستند. برخی از ساکنین نواحی استان، به جز افرادی که در قسمت الموت و کوهپایه زندگی می کنند ، در زمان های مختلف از نواحی دیگر به این سرزمین آمده و در آن استقرار یافته اند. این گروهها عبارتند از: کردها و لرها، شاهسون ها، تات ها و مراغی ها.

زبان

زبان های رایج در استان قزوین عبارتند از: فارسی، تاتی، مراغی، کردی، لری، ترکی، و رمانلویی.

دین

پیش از اسلام مردم قزوین زرتشتی بودند، تا جایی که گفته می شود، بنای نخستین مسجد های شهر قزوین بر روی آتشکده ها ساخته شده است. بعد از اسلام تا زمان آغاز حکومت صفویه، تسنن در بین مردم رواج بیشتری داشت. با آغاز این حکومت، تشیع در قزوین به سرعت رو به گسترش نهاد و امروزه مذهب عموم مردم این استان شیعه دوازده امامی است.

تقسیمات اداری و سیاسی

استان قزوین دارای چهار شهرستان (قزوین، آبیک، بویین زهرا و تاکستان)، هجده شهر، هجده بخش، چهل و چهار دهستان و ۱۵۹۳ آبادی است.

تاکنون رجال و مشاهیر بزرگ و نام آوری در زمینه های مختلف علمی و هنری و سیاسی و … از این سرزمین کهن برخاسته اند. شخصیت هایی چون عمادالدین زکریای قزوینی جغرافیدان و صاحب کتاب «عجایب المخلوقات»، حمدالله مستوفی مورخ و شاعر، عبید زاکانی شاعر طنز پرداز،شهید ثالث،میرعماد استاد بزرگ خوشنویسی،ملا خلیلی بن غازی قزوینی (ملا خلیلا) فقیه و مفسر دوره صفوی،عمادالکتاب خوشنویس چیره دست،رییس المجاهدین سردار گروه مردمی انقلاب مشروطه،سید اشرف الدین حسینی (نسیم شمال) طنز پرداز آزادیخواه، عارف قزوینی آزادیخواه و شاعر ملی، علامه علی اکبر دهخدا، علامه محمد قزوینی محقق و مصحح متون ادبی،علامه سید ابوالحسن رفیعی استاد حکمت و فلسفه، ابوالحسن اقبال آذر (اقبال سلطان) خواننده چیره دست آواز ایران، لامع قزوینی شاعر معاصر،دکتر سید محمد دبیر سیاقی محقق و مصحح متون ادبی، دکتر احسان اشراقی محقق و مورخ، محمد علی رجایی رییس جمهور ایران…

هنرهای سنتی شهر قزوین به شرح زیر اند:

خوشنویسی، نقاشی و تذهیب، نقاشی پشت شیشه، نم نم دوزی، گلابتون دوزی، پن بافی، فرش بافی، گلیم بافی، جاجیم بافی، موج بافی، گیوه دوزی، آیینه سازی، قفل سازی، منبت کاری

خوراک

برخی از غذاهای استان قزوین عبارتند از:‌

قیمه نثار که در مهمانی های رسمی و عروسی­ها تهیه می شود و گاهی هم شیرین پلو جای آن را می گیرد.

قیمه در مجالس عزا، دم کباب یا قیمه آب دار در هنگامی که زوار از زیارت باز می گردند، دیماج برای روز پنجاه بد، خاگینه برای عروس و داماد در صبح روز پاتختی، رشته پلو با ماهی برای شب عید نوروز، سبزی پلو و ماهی دودی برای شب چهارشنبه سوری و روز سیزده بدر، کله پاچه برای افطار روز ۲۷ ماه رمضان و آش شلعه قلمکار در روز ۲۸ صفر پخته می شود.

سوغات عمده قزوین پسته، نان برنجی و باقلوا است و از دیگر سوغات استان می توان به قالیچه های بافت ضیاءآباد، انواع گلیم، و چادر شب­های الموت، کشمش بی دانه تاکستان و … اشاره کرد.

آثار تاریخی

به جز آثاری که ما در سفرمان به قزوین از آنها دیدن کردیم آثار بسیار زیاد دیگری در داخل شهر وجود دارند که تعدادی از آنها را در ادامه آورده ام.

مسجد النبی: با وسعتی حدود ۱۴۰۰۰ متر مربع یکی از بزرگترین مسجد های ایران است. ساختمان این بنا مربوط به دوره صفویه است و در دوره قاجاریه به فرمان فتحعلی شاه تجدید بنا شد.

مسجد سنجیده: این مسجد در محله راه ری شهر قزوین قرار دارد و از آثار دوره سلجوقی به شمار می رود. این مسجد دارای گنبدی به سبک سلجوقی، مناره کوتاه و تزیینات مقرنس در زیر گنبد است.

مسجد حیدریه: این مسجد در شهر قزوین یکی از عالی ترین بناهای معماری ایران به شمار می رود. درباره تاریخ ساخت آن اطلاع دقیقی در دست نیست.

حسینیه آقا سید جمال: این حسینیه در ضلع غربی مسجد جامع در خانه آقا سید جمال رضوی قرار دارد و از مراکز مورد توجه مردم در ایام محرم و صفر است و در آن مراسم روضه خوانی و سوگواری برگزار می شود. از دیگر حسینیه های تاریخی قزوین می توان حسینیه رضوی را نام برد که در دهه محرم مردم در آن به عزاداری می پردازند.

مسجد و مدرسه صالحیه: این مدرسه در خیابان مولوی روبروی بازار شهر قزوین قرار دارد و بانی آن حاج ملا صالح برغانی از علمای نامی و مجاهدین مبارز قرن ۱۳ ه.ق. است.

مسجد و مدرسه ابراهیمیه: مدرسه ابراهیمیه یا مدرسه جدید در محله آخوند شهر قزوین قرار دارد و بانی آن حاج محمد ابراهیم از طایفه میرزا است. در ورودی آن در ضلع جنوبی قرار دارد و دارای رسمی بندی و تزیینات کاشیکاری است. مدرسه در مجموع ۱۵ حجره دارد و حجره های فاقد ایوانچه هستند. مسجد دارای ورودی مستقل از کوچه است و چهل ستون چوبی پوشش مسطح سقف آن را نگه می دارند.

مسجد و مدرسه شیخ الاسلام: بنای اولیه مسجد و مدرسه شیخ الاسلام قزوین مربوط به یکی از امرای ترکمانیه به نام آقاسی است و حاج میرزا مسعود شیخ الاسلام در سال ۱۳۲۱ ه.ق. آن را تجدید بنا کرد. حیاط اصلی مدرسه به شکل هشت ضلعی است و بیش از سی حجره در یک طبقه دور تا دور آن را فرا گرفته است. مسجد شیخ الاسلام به صورت شبستانی با ستون های سنگی ساخته شده و دارای محراب کاشیکاری شده است. پوشش مسجد طاق و تویزه آجری است.

مسجد و مدرسه سردار: مسجد و مدرسه سردار توسط «حسن خان و حسین خان سردار» از امرای فتحعلی شاه قاجار در سال ۱۲۳۱ه.ق. در شهر قزوین ساخته شد.

مدرسه علوم دینی التفاتیه: درسه التفاتیه توسط خواجه التفات در دوره ایلخانی در شهر قزوین بنا شد. این مدرسه با بیست و شش حجره و یک مدرس در ضلع جنوبی قرار دارد. مصالح به کار رفته در جرزها و پوشش های آن آجر با ملاط گچ و پوشش سقف تمام حجره ها از نوع طاق آهنگ است. در وسط حیاط آب انباری قرار دارد. از آنجایی که هیچ کتیبه ای از دوره ایلخانی در این بنا به دست نیامده و تناسبات معماری این مدرسه مشابه معماری صفویه است. این امکان وجود دارد که این مدرسه در این دوره مرمت و بازسازی شده است.

امامزاده اسماعیل: بقعه امامزاده اسماعیل پسر امام جعفر صادق در خیابان انصاری شهر قزوین قرار دارد. بنای بقعه در دو طبقه شامل فضای اصلی حرم، چهار ایوان متصل در طرفین آن و فضاهای جنبی ایوان ها است. حرم گنبدی دارد که روی آن کاشیکاری و زیر آن کاربندی و گچبری است. مدفن اصلی امامزاده در سرداب بقعه در زیر حرم قرار گرفته است.

بقعه پیغمبریه: بقعه پیغمبریه در ضلع جنوب غربی باغ چهلستون شهرستان قزوین قرار دارد و بنابر گفته های مختلف مدفن چهار تن از پیامبران به نامهای «سلام»، «سلوم»، «سهولی» و «القیا» است. علاوه بر این پیامبران امامزاده صالح بن حسن نیز در این مکان مدفون است. بنای بقعه آجری است و شامل ایوان ستوندار با دو جفت ستون چوبی و دیواره های گچبری شده است. در شمال بقعه، مدرسه پیغمبریه قرار دارد. مشخص نیست بانی اولیه این مدرسه چه کسی است ولی به احتمال زیاد این شخص کار ساخت بنا را به اتمام نرسانده است. ساخت این بنا در زمان محمد تقی بن میرزا هدایت الله اصفهانی وزیر شاه عباس دوم در سال ۱۰۵۴ ه.ق. به اتمام رسید و کتیبه سنگ مرمری به خط نستعلیق ممتاز بالای سر در ورودی آن نصب گردید.

بقعه آمنه خاتون: بنای آرامگاه خاتون دختر امام جعفر صادق در شهر قزوین قرار دارد و متعلق به دوره صفویه است. طرح داخلی بقعه هشت ضلعی و طرح بیرونی آن گرد است و محرابی با مقرنس دارد. بر فراز بقعه گنبد بزرگ دو پوش و کاشیکاری شده قرار دارد. پنجره های زیر این گنبد دارای چهار شباک گچی پر کار و نفیس است. در دوره قاجار اتاقی به بقعه الحاق شد. در این اق چاهی مقدس و مورد احترام وجود داشت.

مسجد و مقبره احمدیه: مسجد احمدیه در خیابان سپه شهر قزوین قراردارد و معماری آن مربوط به دوره قاجار است. احمد غزالی – برادر امام محمد غزالی- یکی از عرفای بنام ایران است. وی در اواخر قرن پنجم و اوایل قرن ششم ه.ق. در قزوین می زیست. پس از فوت او مدفنش به زیاتگاه مریدانش تبدیل شد.

مقبره شهید ثالث: حاج ملا تقی برغانی معروف به شهید ثالث از علمای برجسته ای بود که توسط عوامل فرقه بابیه به شهادت رسید. مدفن او محراب مسجد مقبره «خاندان بهشتی» در شهرستان قزوین است و به همین علت این مکان به مقبره شهید ثالث معروف است. بنای مقبره دارای دو طبقه زیر همکف و همکف است. زیر زمین از دو فضای مجزا یکی مدفن شهید ثالث و خاندان بهشتی و دیگری سرداب شکل گرفته است. طبقه همکف دارای دو فضای مسجد ومقبره است. مقبره به صورت فضای مربع شکل با اتاق های جنبی است که گنبدی بر فراز آن قرار گرفته است. سنگ قبر شهید ثالث به خط ملک محمد نیز در همین فضا به چشم می خورد.

کلیسای رفیع: کلیسای رفیع در حیاط مدرسه ای به همین نام در شهر قزوین قرار دارد. این کلیسا در دوره پهلوی اول در این محوطه که از دیرباز مجموعه آموزشی و عبادتی ارمنیان این شهر بود ساخته شد.کلیسا دارای بنای آجری با طرحی مبتنی بر محورهای چلیپایی است و فضای اصلی آن به شکل مستطیل و دارای چهار ستون است. در ضلع شرقی محراب کلیسا قرار دارد که با چند پله از هال نمازخانه جدا می شود. در دو طرف محراب دو اتاق کوچک قرار دارد. در ضلع غربی کلیسا دری دیده می شود که به فضای زیر برج ناقوس راه می یابد.

دروازه ها: شهر قزوین تا چند دهه پیش دارای هفت دروازه در ورودی های مختلف شهر بود. امروز تنها دو دروازه آن به جا مانده است:

دروازه تهران: این دروازه در ابتدای خیابان تهران قدیم (منتظری) واقع شده و از آثار دوره قاجاریه است. بنای دروازه آجری و دارای یک سر در اصلی و دو راه ارتباطی در طرفین اسن. سر در وسط دارای عرض و ارتفاع بیشتر و قوس تیزه دار است در صورتی که درهای طرفین دارای طاق نیم دایره است. این دروازه هشت گلدسته دارد.

سر در عالی قاپو: سر در عالی قاپوی شهر قزوین در دوره سلطنت شاه تهماسب ساخته و در زمان سلطنت شاه عباس اول به صورت کنونی تغییر شکل یافت. این سر در ورودی اصلی به دولت خانه دوران صفویه بود. بنای سر در شامل ایوان رفیع ورودی با قوس تیزه دار و سه ردیف طاق نما در طرفین آن است. گوشواره هایی با ستون نماهای آجری در دو طبقه نمای سردر را تکمیل می کنند. هشتی متصل به ایوان ورودی به شکل هشت ضلعی است و در طرفین محور ورودی آن اتاق های نگهبانی قرار دارد. در این هشتی پلکانهایی دیده می شود که به طبقه بالا – جایگاه نقاره زنان- راه می یابند. کتیبه و شباک کاشی تنها تزیینات باقی مانده در ایوان ورودی است. این کتیبه به خط ثلث و به قلم علیرضا عباسی نقاش و خطاط معروف صفویه است.

میمون قلعه: این قلعه مربع شکل در شهرستان قزوین قرار دارد و با ابعاد تقریبی حدود ۷۰ متر از خشت های سی سانتی متری ساخته شده است. این بنا دو طبقه دارد. طبقه فوقانی آن از یک تالار چلیپایی و اتاق هایی در اطراف تشکیل شده و طبقه زیرین آن شامل یک شبکه راه های ارتباطی است. طبقات توسط پلکانی مارپیچ به هم مرتبط می شوند. نمای این قلعه هشت برجی آجری است. از شکل و وضعیت بنا چنین استنباط می شود که این قلعه بنای نظامی و یا مقر فرماندهی بوده است. سفالینه های به دست آمده قدمت بنا را تنها تا دوره آل بویه به عقب می برد.

فاطمه غلامی راد

کانون گردشگران جوان ایران

Share

نوشته گزارش سفر به شهر قزوین اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>
https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d8%b4%d9%87%d8%b1-%d9%82%d8%b2%d9%88%db%8c%d9%86/feed/ 0
گزارش پیاده روی در منطقه شیمبار https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d9%be%d9%8a%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%b1%d9%88%d9%8a-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%86%d8%b7%d9%82%d9%87-%d8%b4%d9%8a%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1/ https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d9%be%d9%8a%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%b1%d9%88%d9%8a-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%86%d8%b7%d9%82%d9%87-%d8%b4%d9%8a%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1/#respond Mon, 09 Dec 2013 06:11:20 +0000 https://kanoonirangardan.ir/new/?p=3525 پياده روی در منطقه بختياری و در كوه ها و دره های زاگرس خصوصا در فصل بهار بسيار خاطره انگيز و لذت بخش است.اين بار منطقه شيمبار و درياچه سد شهيد عباسپور را برای اين منظور انتخاب كرديم.

نوشته گزارش پیاده روی در منطقه شیمبار اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>
pan shimbar

گزارش پیاده روی در منطقه شیمبار

 پیاده روی در منطقه بختیاری و در کوه ها و دره های زاگرس خصوصا در فصل بهار بسیار خاطره انگیز و لذت بخش است.این بار منطقه شیمبار و دریاچه سد شهید عباسپور را برای این منظور انتخاب کردیم.

عصر 28 فروردین 1386 با قطار تهران-اندیمشک عازم اندیمشک شدیم و صبح روز 29 فروردین بعد از خوردن صبحانه ای نه چندان دلچسب در یکی از معدود مسافرخانه های شهر،از ترمینال سواری ها ،سراغ سرویسهای مسجد سلیمان را گرفتیم که گفته شد ابتدا باید به دزفول برویم و از آنجا عازم مسجدسلیمان شویم.ما هم چنین کردیم.فاصله دزفول تا مسجدسلیمان حدود 100 کیلومتر است که سواری ها به طور متوسط 70-75 دقیقه ای این مسافت را طی می کنند. مسجدسلیمان از لحاظ اقلیمی دارای آب و هوای نیمه صحرائی است . نواحی شمالی آن به دلیل واقع شدن در حاشیه سلسله جبال زاگرس دارای زمستان های سرد همراه با برف و تابستان های معتدل بوده امّا نواحی جنوبی دارای بهاری دل انگیز ، تابستانی گرم و خشک ، پائیزی مطبوع و زمستانی معتدل است .گاهی درجه حرارت در تابستان به حداکثر 54 درجه می رسد. مهمترین کوه های مسجد سلیمان عبارتند از : آسماری ، دِلاْ ، تاراز ، مُنار ، کِیِ نُو ،  اُدِیْو ، لَندروستْروُن . رودهای کارون ، تمبی و شور درآن جریان دارند. این شهرستان دارای 3 بخش (مرکزی ، لالی ، اندیکا) و 13 دهستان بوده و محصولات عمده کشاورزی آن گندم ، جو ، صیفی جات و نباتات علوفه ای است.

در کاوش های باستان شناسی ، آثاری کهن مربوط به زندگی غارنشینی و دوران ما قبل تاریخ در این سرزمین کشف شده است . در اواسط سده ی نهم تا اوایل سده هفتم قبل از میلاد یک قوم آریایی به نام پارس از دامنه های شمال غربی زاگرس و کوه های بختیاری به جلگه خوزستان مهاجرت نمودند عده ای در منطقه مسجدسلیمان کنونی سکنی گزیدند . این قوم که متکی بر معیشت شبانی و به ویژه تربیت اسب بودند ؛ بعد از آشنایی با کشاورزی و ترک کوچ نشینی ، در نواحی کوهپایه ای این جلگه حاصلخیز، شهر تازه ای ساختند و آن را به یاد سرزمین گذشته خود که پارسوا (در نزدیکی دریاچه ارومیه) نامیده می شد، پارسوماش خواندند . بنابر نشانه های بر جای مانده، این شهر در محل مسجدسلیمان کنونی ساخته شده بود.بنای سرمسجد تپه ای دست ساز است که پشت به کوه داده و بازمانده بنایی بزرگ با دیوارهایی از سنگ سترگ و ایوان های پایدار از آن دوران است.شهر پارسوماش یا مسجدسلیمان کنونی در زمان حیات خود از لحاظ مذهبی ، اهمیّت فراوانی یافته و آتشکده ای نیز در آن ایجاد شد. این خطّه در زمان ایلامی ها ، مادها، پارس ها ، سلوکیان ، اشکانیان و ساسانیان دارای اهمیّت فراوانی بوده و ‌‌آثار بر جای مانده از آن دوران شاهد این مدعاست.این شهر در قرن هشتم قبل از میلاد جزء سرزمین ایلام بوده در دوران پارسها (پارسوماش) نامیده می شد . در قرون وسطی نیز ( تُلْغُر) نامیده می شده سپس به (جهانگیری) و (میدان نفتون) معروف گردید. آمار و ارقام نشان می دهد در اوج فعالیتهای شرکت نفت بین سالهای 1330 تا 1335 خورشیدی جمعیت شهر بالغ بر 77 هزار نفر و شهر از امکانات وسیع برخوردار بوده است ،به طوری که به عروس شهرهای ایران شهرت داشت.اولین خط آهن خاورمیانه ، اولین کارخانه های تقطیر ، اولین کارخانه برق خاورمیانه ، اولین جاده ارتباطی ، اولین خیابانهای آسفالته ، نخستین مسکن مدرن ، نخستین بیمارستان مدرن و مجهز خاورمیانه ، اولین سیستم مخابراتی ، نخستین سیستم لوله کشی آب و گاز خاورمیانه ، اولین باشگاههای خاورمیانه ، اولین فرودگاه ، اولین سیستم روشنائی برق خاورمیانه ، اولین سیستم های بهداشتی خاورمیانه و . . . دراین شهر بوجود آمد . طبق آمار مستند مسجدسلیمان در گذشته از نظر سطح تخصصی و سواد ، بالاتر از سایر نقاط کشور بوده است و از امکانات آموزشی خوبی برخوردار و به استناد همین آمار در سال 1335 در این شهر 9310 نفر مشغول بکار بوده که در همین سال در کل مناطق شهری ایران تنها 9698 نفر شاغل در بخش معدن مشغول به کار بوده اند. یعنی شهر از نظراقتصادی و بهره وری از نیروی انسانی فعال و درصد بسیارکم بیکاری درحد مطلوبی بوده است .در حال حاضر بسیاری از جوانان مسجدسلیمانی به دلیل کمبود کار به شهرهایی چون اهواز،شیراز و تهران مهاجرت کرده اند.

چون هیچ اطلاعاتی درباره منطقه و راههای دسترسی به آن نداشتیم، تصمیم گرفتیم که با پرس و جو اطلاعات مورد نیاز را کسب کنیم.فروشگاه لوازم ورزشی که اطلاعیه برنامه های کوهنوردی را به پشت شیشه فروشگاهش چسبانده بود به نظر گزینه مناسبی برای کسب اطلاعات بیشتر بود. وارد شدیم و از صاحب فروشگاه درباره منطقه اطلاعاتی خواستیم .ایشان ابتدا ما را به چای دعوت کردند و سپس ارتباط تلفنی با مسوول کوهنوردی مسجدسلیمان برقرار کردند که ما توانستیم اطلاعات مفیدی در مورد منطقه کسب کنیم.پس از اطمینان از وجود زمان کافی ،به دیدن اولین چاه نفت حفر شده در ایران رفتیم.این چاه نفت قدیمی در داخل کوچه ای در مرکز شهر قرار دارد و اکنون دور آن را حصاری کشیده اند و به صورت اثری تاریخی از آن مراقبت می شود.از نگهبان خواستیم تا اجازه بازدید را به ما بدهد.حفاری این چاه در سوم بهمن 1286توسط شرکتی انگلیسی(دارسی) آغاز شد و در پنجم خرداد 1287 با فوران نفت از زمین در میان شادی کارکنان پایان یافت و بهره برداری از آن آغاز شد.عمق این چاه 260 متر بوده و حدودا روزانه 26000 لیتر نفت از آن استخراج می شد.این چاه را به نام چاه شماره یک نامگذاری کرده اند و اکنون نیز تمام ابزار و ادوات لازم جهت استخراج نفت در آن زمان ،در مجاورت چاه، جهت بازدید عموم به نمایش درآمده است.چاه شماره یک در فهرست آثار ملی کشور به ثبت رسیده است.

بنا به توصیه یکی از اهالی بر آن شدیم تا از پدیده ای نادر یعنی وجود نفت خام در کوچه و خانه ها بازدید کنیم. هنوز در مناطقی از شهر با کندن گودالی نه چندان عمیق ،به جای آب به نفت خام می رسیم.در محله ای در داخل شهر تمامی چاههای آب از نفت پر شده و زندگی را بر مردم مشکل کرده است.اگر از اهالی این شهر نباشید ،شاید بوی نفت خام که همواره در فضا وجود دارد باعث ناراحتی شما شود.

  img_8377

img_8359

به هر حال پس از گردشی کوتاه  در شهر و گپ دوستانه ای با اهالی ، مسجدسلیمان را به مقصد تونل دلاترک کردیم.اتومبیل ازجاده ای که در مجاورت دانشگاه آزاد قرار داشت، به سمت اندیکا حرکت کرد.پس از 16 کیلومتر به یکی از قدیمی ترین عبادتگاههای باستانی ایران یعنی معبد بردنشانده رسیدیم. بردنشانده به معنی سنگ نشانده یا سنگ برپا شده است. این محوطه باستانی حدود ۷۰۰ متر طول و۲۵۰ متر عرض دارد .این مجموعه گسترده وطویل را هیچ نوع دیواری محصور نمی کرده است این محوطه شامل سه قسمت کاملا متمایز است . کاخ  که محل اقامت رئیس بود، تختگاه مقدس یا نیایشگاه (در شرق کاخ ) ویک قصبه درقسمت شمالی . در پشت این معبد که بنا به گفته هاى «گیرشمن» باستان شناس فرانسوی، زمانى به عنوان قربانگاه استفاده مى شده است، محوطه اى وجود دارد که به نظر مى رسد محلى براى انتظار افراد و رعایا براى ملاقات با پادشاه بوده است. در معمارى این معبد دو سنگ بسیار بزرگ به کار رفته که روى آنها نقوشى حکاکى شده است. یکى از این سنگ ها در زمان اشغال جنوب ایران از سوى قواى انگلیسی، توسط نیروهاى مهاجم انگلیسى به سرقت رفته است. مجسمه هراکلیوس یا هرکول ( خدای قهرمان ) به ارتفاع بیش از دو متر ،در حالی که شیر نئومه را خفه می کند، دراین معبد از خاک بیرون آورده شده است . پروفسور گیرشمن می گوید : نیایشگاه سرمسجد و برد نشانده هیچ شباهتی به معماری ایلامی ، بابلی و آشوری ندارند اما خیلی شبیه ساختمانهای تمدن باستانی اورارتو می باشد . او تپّه های سرمسجد و برد نشانده را اسلاف تخت جمشید می داند. متاسفانه علیرغم چنین اهمیت و جایگاهی بردنشانده از نظر حفاظت فیزیکی در وضعیت نابسامانی قرار داشته و حتی از داشتن یک حصار معمولی نیز محروم است.

img_8392

سد مسجد سلیمان در 25 کیلومتری شمال شرقی شهرستان مسجد سلیمان و 26 کیلومتری پایین دست سد شهید عباسپور (کارون یک) واقع شده است.  این سد از انواع سدهای جریانی سنگ ریزه‌ای با هسته رسی و ارتفاع آن از پی 177 متر می‌باشد . دارای 4 واحد 250 مگاواتی در فاز اول و 4 واحد 250 مگاواتی در فاز دوم است .مخزن آبگیری این سد 230 میلیون متر مکعب است.

سد شهید عباسپور در فاصله 55 کیلومتری شهرستان مسجدسلیمان بر روی رودخانه کارون احداث شده است. سد شهید عباسپور از نوع بتنی دو قوسی بوده و به منظور تولید انرژی برق‌آبی ، تأمین آب شرب ، صنعت ، کشاورزی و کنترل سیلاب ، طراحی و اجرا گردیده  است . ارتفاع این سد از پی 200 متر و طول تاجش 380 متر است توان تولید برق نیروگاه 2000 مگاوات است

  منطقه شیمبار با مساحت حدود 54000 هکتار در شمال شرقی استان خوزستان و 80 کیلومتری شمال شرق  مسجد سلیمان قرار دارد.اقلیم مناسب، منطقه مناسبی را برای زیستگاه انواع متعددی از جانوران وگیاهان پدید آورده است.به این سبب در سال 1378 این منطقه توسط سازمان محیط زیست به عنوان منطقه حفاظت شده شیمبار معرفی شد.جنگلهای کوهستانی بلوط ، دریاچه عظیم پشت سد شهید عباسپور و تالاب زیبای شیرین بهار(شیمبار) طبیعتی زیبا را آفریده است.تنوع گیاهی و جانوری بسیار متنوعی در این منطقه وجود دارد.گیاهان این منطقه عمدتا:بلوط ایرانی،بنه،زالزالک،گلابی وحشی،بادام کوهی،انجیر وحشی،کیکم،گیاه جاز و نسترن است.از مهمترین جانوران می توان به:روباه معمولی،گراز،خرگوش، گرگ،تشی،سنجاب درختی،گورکن، خرس قهوه‌ای، پلنگ، کفتار، انواع خفاش ،قوچ وحشی، کل و بز،کشیم کوچک، کشیم بزرگ ،حواصیل خاکستری، کبک، تیهو، دارکوب، دم سرخ، توکا، هدهد، کبوتر، قمری، زاغی، جی جاق، کلاغ، غراب و کمرکلی، چرخ ریسک وانواع لاشخورها،بلبل خرما،سنگ چشم ،انواع پرندگان شکاری،گرزمار و مار کوتوله پارسی اشاره کرد.

بعد از صرف نهار در ابتدای تونل دلا و کمی استراحت  به تماشای  مناظر اطراف مشغول شدیم به راحتی می شود دشت زیبا و سرسبز اندیکا،پره زرد و نرگس را دید همچنین در سمت شمال شرقی دریاچه سد شهید عباسپور در بین کوهها قابل رویت است.جاده آسفالته در ابتدای تونل تمام می شود و از این قسمت به بعد مسیر خاکی است. داخل تونل هم خاکی است و در قسمتهایی چاله های بزرگی دارد. تونل حدود 900 متر طول دارد و در هنگام خروج از تونل دریاچه شیمبار(با وسعت 19 هکتار)  در انتهای دره روبرو پدیدار می شود. ماشین های راه سازی مشغول کار هستند و صدای گوش خراششان سکوت طبیعت را بر هم زده،از مسیر جاده راهمان را ادامه میدهیم بعد از یکساعت به کارگاه راهسازی می رسیم. تصمیم میگیریم که چادرهای خود را در محوطه سرسبز و باز روبروی کارگاه برپا کنیم که نم نم باران و وجود ابرهای سیاه تصمیم ما را عوض می کند.از مسوولین راهسازی پرسیدیم که آیا امکانی برای شب مانی ما حتی در حد یک سرپناه که چادرهایمان را در آنجا بزنیم دارند؟که با مهربانی ما را به خوابگاه کارکنان هدایت کردند. باران به حدی تند شده بود که در کمتر از یک دقیقه در روی زمین آب ،جاری شد و ما را که برای انتقال کوله و چادرها از اتاقکها خارج شده بودیم حسابی خیس کرد.

img_8440

صبح جاده خاکی ناهموار را ادامه دادیم به تدریج که به دریاچه شیمبار نزدیک می شدیم با زیبایی های بیشتری مواجه شدیم.به علت بالا بودن آب دریاچه تعداد زیادی از درختان تا نیمه در آب فرو رفته و درختچه ها با برگهای سبزشان سطح آب را پوشانده اند. .درختان جنگلی که عمدتا بلوط هستند متراکم تر شده اند و سطح زمین از علف های سبز به شکل مخمل سبز درآمده است. تونل دستکن نگین که سرریز آب دریاچه شیمبار را به دره شیمبارمنتقل می کند، تونلی است طولانی که جنبه باستانی دارد و از دیر هنگام جهت انتقال آب به مراتع و زمینهای دره شیمبار حفر شده است. آبهای ورودی به این تونل پس از خروج از تونل به شکل آبشاری عظیم نمود پیدا می کند که به آبشار نگین شهرت دارد.آب این آبشار با توجه به پر آبی و کم آبی آب دریاچه متغیر است و حتی در مواقعی نیز خشک می شود.در بالای تونل نگین روستای نگین قرار دارد. ساکنین اندک این روستا کوچ نشین هستند.خانه ها از سنگ و چوب ساخته شده اند و ستونهای اصلی خانه از سنگهای بزرگ تشکیل شده است.سقف و دیوارها سنگی و چوبی است که با کاه گل پوشیده شده است.آشپزخانه در جوار اتاقها قرار دارد. زنان روستایی نان را بر روی ساج می پزند.ساج  صفحه ای فلزی است که خمیر را روی آن پهن می کنند و بر روی آتش قرار می دهند.محل نگهداری حیوانات عموما در کنار منزل قرار دارد.

  img_8475

img_8458

 پس از عبور از روستای نگین به سراشیبی تندی می رسیم که تا کف دره ادامه دارد و به پایین دست آبشار می رسد.از اینجا آبشار بسیار زیبا و پرابهت نگین(در این فصل سال)را میتوان دید و در رودخانه ای که ایجاد کرده دست و صورتی شست.

pan negin 2

از این پس مسیر در کنار رودخانه ادامه می یابد پس از حدود 3 کیلومتر در سمت مقابل رودخانه روستای کوچک بردگبر قرار دارد و کمی بعد ازآن چشمه پر آب و بزرگی از زیر سنگها نمایان می شود که به رودخانه می پیوندد.گفته می شود در فصول گرم که آبشار خشک می شود تنها این چشمه است که آب رودخانه را تامین می کند.به فاصله کمی از مظهر چشمه به باغ مصفایی با چند خانه می رسیم که با خوشرویی صاحب خانه مواجه شده ،با چای پذیرایی می شویم.اسم این محل دره انار است.در باغ هم درختان انار،گردو و انجیر به چشم می خورد.کم کم گرمای هوا سبب می شود که تنی به آب بزنیم و خستگی را از تن به در کنیم.جریان آب بسیار تند است و در صورت غفلت آب به راحتی ما را خواهد برد.

img_8553

img_8544

کم کم به کشتزارهای گندم می رسیم و کشاورزانی را می بینیم که در این کشتزارها مشغول درو گندم هستند. به این محل سوره گفته می شود.پس از پیوستن رودی دیگر، رودخانه پر آب تر شده و اکنون در دشتی جریان می یابد که به آن شلا می گویند.بالاخره به محل ورود رودخانه به دریاچه سد شهید عباسپور می رسیم تعدادی از روستائیان روستای شلا مشغول آب تنی هستند.روستا در سمت مقابل رود قرار دارد از ایشان راه ورود به روستا را می پرسیم که میگویند تنها راه ارتباطی قایق است.جالب اینجاست که گورستان روستا در اینسوی رود قرار دارد و چون بسیاری از گورستانهای  منطقه بختیاری بر روی بعضی از قبرها شیر سنگی قرار داده شده که نشان از دلاوری  متوفی دارد.

   img_8562

img_8559

برای رفتن به امامزاده سلطان ابراهیم هم باید از قایق استفاده کرد. ایستگاه سوار شدن قایق در روستای کوچک دیگری به نام “بهرام آباد شلا” در ساحل شمالی است.قایقران 14000 تومان از ما میگیرد تا ما را به سلطان ابراهیم برساند.

pan abbaspour dam

حدود 13 کیلومتر قایق سواری بر روی دریاچه ای که در لابلای کوهها وصخره ها قرار دارد خالی از لطف نیست خصوصا که نم نم باران در روزی گرم ،صفای خاصی به آن می بخشد.حدود 15 دقیقه بعد ما به ایستگاه امامزاده سلطان ابراهیم میرسیم.جمعیت نسبتا زیادی که در ایستگاه ایستاده اند و همچنین قایقهای زیادی که در تردد هستند گواه بر اهمیت این مکان دارد.بسیاری برای زیارت امامزاده از جاهای دور و نزدیک از مسیر ایذه به اینجا می آیند و سوار قایق شده عرض دریاچه را طی کرده به زیارت امامزاده در روستای کارتا  مشرف می شوند. سلطان ابراهیم مرتضی بن عبدالله بن حمزه بن موسی بن جعفر(ع) از اولاد امام موسی بن جعفر (ع) امام هفتم شیعیان است. زیارت ایشان در میان اهالی محلی و همچنین بختیاری ها، اهمیت خاصی دارد بطوری که در مناسبتهای مختلف نذورات متعددی برای آن صورت می گیرد.

img_8597

 از کنار ساحل تا بقعه امامزاده 700 متر فاصله وجود دارد.روستا کارتا بیشتر در اطراف امامزاده متمرکز شده و بیشتر اهالی کارهای خدماتی از قبیل اجاره منزل، مغازه های فروش سوغاتی های مذهبی ،بقالی و قهوه خانه دارند .امامزاده از دو اتاق تو در تو و اتاقی که ضریح در آن قرار دارد، تشکیل شده است.برای شب مانی ازخانه یکی از روستائیان استفاده کردیم .خانه شامل یک اتاق سرتاسری بزرگ پانزده  در سه متر بود و اهالی خانه که 8 نفر بودند با هم در آنجا زندگی می کردند.بابت یک شب ما 10000 تومان به این خانواده پرداختیم(برای 5 نفر)

   صبح هنگام  سوار بر قایق، مسیر ده شیخ را پیش گرفتیم و در جهت خلاف جریان آب وارد رودخانه کارون شدیم.مناظر بسیار زیبایی در دوسوی رود وجود دارد.پس از 45 دقیقه و طی 29 کیلومتر قایق سواری لذت بخش، به ایستگاه قایق ها در منطقه ای به نام گل برد ثریا رسیدیم.گل برد در نزدیکی ده شیخقرار دارد.از ده شیخ که از روستاهای دهستان سوسن است با سواری در عرض 45 دقیقه، مسیری حدودا 65 کیلومتری را تا ایذه طی کردیم.

img_8621

 

مختصات جغرافیایی فاصله از نقطه قبل(متر) ارتفاع(متر) نام محل
N:32° 18′ 35.5″

E:49° 34′ 58.0″

1475 ابتدای تونل دلا
N:32° 19′ 12.3″

E:49° 35′ 06.6″

900 1457 انتهای تونل دلا
N:32° 19′ 17.7″

E:49° 35′ 36.3″

3100 1264 راهسازی
N:32° 20′ 17.6″

E:49° 37′ 26.5″

6800 846 تونل نگین-دریاچه شیمبار
N:32° 20′ 09.9″

E:49° 38′ 01.3″

2380 641 پایین آبشار
N:32° 19′ 25.5″

E:49° 39′ 16.4″

3200 586 بردگبر
N:32° 19′ 14.6″

E:49° 39′ 34.9″

650 575 چشمه
N:32° 19′ 14.9″

E:49° 39′ 45.9″

300 565 دره انار
N:32° 18′ 49.6″

E:49° 40′ 18.8″

5420 560 سوره
N:32° 18′ 00.0″

E:49° 41′ 02.7″

7820 547 ابتدای دریاچه
N:32° 17′ 50.6″

E:49° 41′ 15.5″

500 549 شلا
N:32° 17′ 50.8″

E:49° 41′ 32.3″

800 551 بهرام آباد شلا
N:32° 13′ 07.2″

E:49° 46′ 36.7″

12700 547 ایستگاه قایق سلطان ابراهیم
N:32° 12′ 58.6″

E:49° 46′ 10.6″

700 603 امامزاده سلطان ابراهیم
N:32° 03′ 54.7″

E:49° 49′ 44.0″

29000 575 ایستگاه قایق گل برد ثریا
N:32° 03′ 29.5″

E:49° 49′ 15.6″

350 583 ده شیخ

 

افشین ایران پور

کانون گردشگران جوان ایران

iranpour@kanoonirangardan.ir

Share

نوشته گزارش پیاده روی در منطقه شیمبار اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>
https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d9%be%d9%8a%d8%a7%d8%af%d9%87-%d8%b1%d9%88%d9%8a-%d8%af%d8%b1-%d9%85%d9%86%d8%b7%d9%82%d9%87-%d8%b4%d9%8a%d9%85%d8%a8%d8%a7%d8%b1/feed/ 0
گزارشی از روستای مصر https://kanoonirangardan.ir/3509/ https://kanoonirangardan.ir/3509/#respond Mon, 09 Dec 2013 05:36:51 +0000 https://kanoonirangardan.ir/new/?p=3509 روستای مصر: در حدود 80 سال پیش   فردی به نام ...

نوشته گزارشی از روستای مصر اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>
روستای مصر:

در حدود 80 سال پیش   فردی به نام یوسف بار انداز فعالی در محل فعلی روستا داشت و از کاروانان پذیرایی میکرد. او در ضمن رونق اقتصادی که به دست آورد فردی متواضع و بخششگر بود. کمکهای او به اطرافیان مردم را به طرف او کشید و کم کم روستایی در این محل پدیدار گردید و نام آنرا مصر گذاشتند زیرا فعالیتهای یوسف برای مردم تداعی کننده فعالیتهای یوسف پیامبر در مصر بود. روستای دیگری نیز به نام قاهره در اطراف مصر وجود داشت که اکنون متروک شده است.

این روستا در مرز کویر شن قرار دارد. مردم روستا از طریق کشاورزی و توریسم روزگار میگذرانند. دامهای محدودی نیز متشکل از شتر, گاو و طیور دارند.محصولات کشاورزی آنان پس از خرما و انار,گندم و جو است که سالی دوبار برداشت میکنند.به ندرت محصولاتی چون شلغم و چغندر نیز کشت میکنند.فرآورده های دامی آنها کشک و شیر و ماست است که کمی بیش از مصرف داخلی تولید میشود.

کشک و ماست اصلی ترین غذای مردم مصر است. کشک را به صورت اشکنه یا کله جوش و یا کشک خشک و نان و آب میخورند. آنها سبزی ندارند زیرا با آب و هوا و خاک شور روستایشان سازگار نیست و قدرت خرید سبزی گرانی که از خور می آورند را نیز ندارند. در عادت غذایی آنها میوه تازه و متنوع نیز دیده نمی شود.

ظهر که خسته از پیاده روی به خانه آمدیم از خانم خانه در مورد نهار سئوال کردیم. او گفت هنوز کشک را نسابیده است ولی میتواند غذای خوبی در اختیارمان بگذارد: نان و ماست.

آب روستا از قنات تامین میشود. آب قابل شرب است ولی مطابق همه قناتهای کویر شور است. مردم کویر نشین به خاطر استفاده از آب شور فشار خون بالاتری نسبت به کسانی دارند که آب شیرین می نوشند. چشمه این قنات در کوههای جنوبی روستا است. روستای فرحزاد که در همسایگی روستای مصر قرار دارد درون بافت شنی کویر واقع شده و به خاطر این بافت امکان کشیدن قنات به آن فراهم نشده است. منبع آب مرتفعی که درون روستای مصر قرار دارد متعلق به روستای فرحزاد است. آب قنات مصر توسط پمپ به منبع منتقل میشود و از آنجا با لوله به فرحزاد میرسد. صبح زود که یکی از دوستان ما برای عکاسی از این منبع آب 15 متری بالا میرفت ,مورد اعتراض اهالی قرار گرفت.آنها فکر میکردند ممکن است او به سلامت آب منبع لطمه بزند.

شخصی که سالانه قنات مصر را لایروبی میکند , صاحبخانه ما بود. ولی از وقتی که پایش مشکل پیدا کرده ,دیگر نمی تواند وارد قنات شود و سالهای آینده این قنات خشک خواهد شد. پسر کوچک او که این موضوع را تعریف میکرد گفت که هیچ یک از جوانان روستا جرئت وارد شدن به قنات را ندارند و باید مقنی از خور بیاورند که هزینه آن بسیار بالا است.

درون روستا یک دبستان قرار دارد. ساختمان این مدرسه و چند بنای دولتی دیگر موجود در روستا از آجر و پنجره های فلزی ساخته شده اند. منازل مردم از خشت و کاه گل و پنجره چوبی است. بچه های مدرسه میگفتند تابستانها آنقدر دیوارهای آجری داغ میشوند که حتی نمی توان به آنها نزدیک شد. مدرسه دو کلاس دارد.در یکی اولی ها و پنجمی ها و در دیگری دومی ها سومی ها و چهارمی ها مینشینند . تنها معلم ده با ژیان سبز خود از خور می آید.پس از رسیدن او به مدرسه در حدود ساعت 8 تا 8:30 بچه ها مراسم صبحگاه را با جدیت آغاز میکنند و پس از نفرین استکبار و آمریکا ورزش صبحگاهی انجام میدهند و وارد کلاسها میشوند.

روزی که ما نیز در مراسم صبحگاه مدرسه مصر شرکت کردیم آقای معلم قصد داشت برای بچه ها لباس عید تهیه کند. از بچه ها خواست که به خانه های خود بروند و متر خیاطی بیاورند . پس از مدتی معلوم شد که متر خیاطی در هیچ یک از خانه های مصر موجود نیست.

بچه های روستا امکان ادامه تحصیل در مقطع راهنمایی را تنها در خور دارند. با اینکه جندق به مصر نزدیک است ولی به خاطر جاده آسفالت نوساز مصر به خور , ارتباط مردم مصر بیشتر با خور است. صبح یک مینی بوس به خور میرود و عصر باز میگردد.از کل بچه‌های روستا فقط یک دختر صبحها سوار این ماشین میشود و به خور میرود تا در کلاس اول راهنمایی شرکت کند. بقیه خانواده ها به سواد خواندن و نوشتن در حد ابتدایی قناعت کرده اند.

روستا در روز خلوت است . مردها به مزارع میروند و بچه ها در گوشه و کنار مشغول بازی هستند. اسفند ماه فصل پر جنب و جوشی است. در این فصل مردم خانه های کاه گلی خود را بازسازی میکنند تا برای گرمای تابستان آماده شوند. وظیفه ساخت کاه گل بر عهده خانمها است. درون روستا زنان فرقون به دست , کاه گلی را که در کنار مدرسه زیر نظر میرآب ساخته شده است را به خانه های خود حمل میکنند.

روستاهای مناطق کویر شنی قبرستان ندارند زیرا شن روان اجازه دفن اموات درون زمین را نمی دهد. اهالی مصر مرده های خود را در خور و جندق دفن میکنند و اگر قدرت مالی داشته باشند آنها را به کربلا میفرستند. تعداد بسیار زیادی از اموات منطقه کویر مرکزی ایران در طول چند صد سال گذشته در کربلا دفن شده اند. در گذشته آنها را درون تابوت با چهارپا به کربلا میبردند که بیش از یکماه طول میکشید. پس از آن مینی بوس وظیفه چهارپا را بر عهده گرفت و در سالهای اخیر دیگر امکان انتقال اموات به سختی فراهم میشود.

دو خانواده در روستای مصر توانایی اسکان مسافران را دارند. این توانایی تنها در داشتن محلی مسقف برای خواب مسافران نیست , بلکه آنها باید روش برقراری ارتباط با شهری ها و خارجی ها را بلد باشند. مردم روستاهای کویری بسیار مذهبی هستند و گهگاه گروههای گردشگری که مهمان آنها هستند رفتاری از خود نشان میدهند که با عرف حاکم بر روستای آنها سازگار نیست. مثلا سیگار کشیدن یک دختر بد حجاب بر پشت بام . مردم روستاهایی مانند مصر که مرکز گردشگری شده اند با این موضوع کنار آمده اند. آنها ترجیح میدهند این شهری بازی ها را نبینند تا اینکه در مقابل آنها عکس العمل نشان دهند. بارها پیش آمده که مسافرین شهری غافل از این موضوع , در مقابل عقب نشینی سنتی روستاییان به رفتارهای غیر اخلاقی خود – از نظر روستاییان- دامن میزنند و این باعث بروز رفتاری خشن از طرف روستاییان میشود. در مصر اهالی از سمت خانه ای که مهمان غریبه دارد عبور نمی کنند. صاحبخانه نیز با پرهیز از هرگونه عصبانیت با سر پایین از مسافران پذیرایی گرم و مخلصانه میکند. نباید این نکته را فراموش کرد که چرخش چرخ اقتصاد روستا را همین مسافرها سرعت میدهند. مثلا در سفر گروه ما , علاوه بر خرید از مغازه, اجاره کردن مکان از روستاییان, ویزیت صمیمانه مردم توسط پزشک همراه گروه و  اجاره وسیله نقیله, چندین کیلو هم کشک و قره قوروت و رب انار از مردم روستا خریداری شد.  روستای مصر این رونق توریستی خود را مدیون مازیار آل داوود ساکن روستای گرمه است.

یکی از جاذبه های مناطق کویری وجود نخل است. سبز بودن یک واحه درون کویری سوزان و جاری بودن زندگی زیر سایه این درختان بسیار دیدنی است. این نخلها قلب تپنده روستاهای کویری درون ایران هستند. متاسفانه سرمای زمستان سال 86 تمامی نخلهای منطقه جندق و خور و انارک را خشکاند. اهالی ساکن این مناطق با اضطراب منتظر بهار هستند تا ببینند آیا نخلهایشان دوباره برگ خواهند داد یا نه . هر چند امید زیادی ندارند, با نگرانی منتظر گرما هستند و برای نخلهایشان دعا میکنند. مردم آمادگی مقابله با سرمایی را که به گفته آنها تا 40 سال پیش  سابقه نداشته را نداشتند. آیا باید انتظار مهاجرت این مردم به شهرهای اطراف را داشته باشیم؟

  از یکی از اهالی پرسیدم آیا دوباره نخل میکارید؟

 اگر بکاریم خرمایش به نبیره هایمان میرسد. برای چه بکاریم!

  دولت برای فرار از سرما کمک نکرد؟

      کدام دولت؟ اینجا مصره !

    اگر دیگر نخل نداشته باشید چه میشود؟

     (با خنده) میریم تهران زندگی میکنیم.

کمی هم از زندگی صاحبخانه مصری خود بگویم:

پدر خانواده که محور اصلی خانواده است مدتهاست به خاطر عملی که در زانو کرده , علیل شده و قادر به کار نیست ( فارغ از بیمه های رنگارنگ شهری) . پسر 19 ساله آنها آماده میشد تا هفته بعد از سفر ما به سربازی برود. امیدوار بود که در تقسیم به نایین بیافتد. (نهایت پیشرفت) مینا دختر 11 ساله خانواده با اشتیاق درس می خواند تا کلاس پنجم را به اتمام برساند.پیش از این پدر خانواده اجازه ادامه تحصیل را به خواهر و برادرهای او نداده است. دختر عموی مینا تنها بچه ای است که از مصر به خور میرود تا درس بخواند.  وجود این دختر عموی بدعت گذار پشت گرمی مینا بود تا شاید او نیز در سال آینده بتواند به درس خود ادامه دهد.  خواهر 14 ساله مینا منتظر است که به 18 برسد تا شوهر کند. زیرا قانون, ازدواج زیر 18 را منع کرده است. مادر خانواده که از درد سینه رنج میبرد , کارهای خانه را بر دوش دارد. آنها در انتهای تابستان 70 مرغ از نایین خریده بودند تا به زندگی خود حرکتی داده باشند. ولی زمستان بی رحم 86 از آنها پرندگان لاغر زشتی ساخته بود و تنها چند دانه تخم مرغ هر روز صبح نصیب زن خانه میشد. گروه ما  چهارمین گروهی بود که امسال خانه را از آنها اجاره کرده بود. آنها امید داشتند در چند ماه مانده به گرما از مسافران بیشتری پذیرایی کنند. دختران بزرگ خانواده به خانه بخت رفته بودند. یکی از آنها که منتظر زایمان سوم خود بود دچار مشکلی شده بود و نمی توانست طبیعی زایمان کند. سزارین تنها در نایین امکان دارد. خور انارک و جندق تابه حال سزارین را تجربه نکرده است. مامایی در خور به او گفته بود هر وقت دردت گرفت برای سزارین به نایین برو! آیا سزارین نیاز به درد دارد؟

خانواده حدود دو سال پیش یک پسر خود را از دست داده است. او علی ساربان معروف بوده که به علت نارسایی قلبی پس از یک هفته درد کشیدن در خور در گذشته است. علی با مازیار کار میکرد و از مسافران مازیار در مصر پذیرایی میکرد و آنها را با تجربه شتر سواری در کویر آشنا میکرد. او به خاطر این قابلیت خود یکی از افراد مهم ده به شمار می آمد. مادر که به اشک از قابلیتهای پسرش تعریف میکرد گفت که بعد از علی ما هم شترهایمان را فروختیم و یک وانت و یک موتور خریدیم.دیگر کارمان از رونق افتاده است.

یاد علی گرامی باد.

مادر بدون هیچ پشتوانه ای انتظار مرگ دخترش  در مینی بوسی که به مقصد نایین خواهد رفت را میکشد. او می گوید کمبود امکانات پزشکی,علاوه بر علی ,دخترم را هم از من خواهد گرفت.

قبرستانی در جندق

قبور از گل درست شده اند و اندازه آنها سیار بزرگ است. روی قبرها یک کاسه درون ساختمان قبر جاسازی شده است که وقتی بر سر مزار می آیند درون کاسه را آب بریزند و شاخه گلی درون آن قرار دهند. در غیر این صورت در گرمای کویری گل دوام نمی آورد .فروش گل مصنوعی نیز رونق دارد.

1

مرحوم علی ساربان- زمستان 84

2

مینا و خواهر بزرگترش

3

کشک سابی

4

تقابل دو فرهنگ

5

کلیه همشاگردی های مصری

6

ورزش صبحگاهی در مدرسه

7

بهترین مادر دنیا

8

آماده سازی کاه گل و دختر زیبایی که از دوربین عکاسی فرار کرد

9

اشکنه

10

برف بی سابقه زمستان 86 در کویر

11

بافت معماری روستای مصر

12

متن:حمیدصدقی نژاد

جمع آوری اطلاعات:پگاه آراسته

همکاری: علی رفیع و اشکان دانش

بهمن 86

Share

نوشته گزارشی از روستای مصر اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>
https://kanoonirangardan.ir/3509/feed/ 0
گزارش سفر نوروز 86-سواحل خلیج فارس https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d9%86%d9%88%d8%b1%d9%88%d8%b2-86-%d8%b3%d9%88%d8%a7%d8%ad%d9%84-%d8%ae%d9%84%d9%8a%d8%ac-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3/ https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d9%86%d9%88%d8%b1%d9%88%d8%b2-86-%d8%b3%d9%88%d8%a7%d8%ad%d9%84-%d8%ae%d9%84%d9%8a%d8%ac-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3/#respond Mon, 09 Dec 2013 05:33:54 +0000 https://kanoonirangardan.ir/new/?p=3485 مدرسه خیرآباد که در روستای خیرآباد (مسیر بهبهان به دهدشت) قرار دارد بنایی کاروانسرا شکل است که به دستور حسین علی خان زنگنه در دوره صفویه ساخته شده است و چون مدتی محل مباحثه و مقابله آیت الله وحید بهبهانی بوده به قلعه مدرسه هم شهرت دارد. این بنا متعلق به سال 1089 هجری قمری است.

نوشته گزارش سفر نوروز 86-سواحل خلیج فارس اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>
سفر نوروز 86-سواحل خلیج فارس

 

6 و 7فروردین

دوشنبه عصر از تهران با  اتوبوس از تهران به سمت اهواز حرکت کردیم. از ابتدای سفر با هوای بارانی روبرو شدیم. حرکت اتوبوس به خاطر بارندگی شدید بسیار آهسته بود. سحرگاه 7فروردین به منطقه لرستان رسیدیم. جایی نزدیکی پل دختر صبحانه مختصری خوردیم در دشت روبرو سوختن شعله ای را که مربوط به کارخانه نمکزدایی نفت بود می دیدیم. باران به شدت می بارید و با توجه به ذهنیت قبلی که از بررسی آب و هوا از روی اینترنت به دست آورده بودیم اصلا به هوای خوب امیدی نداشتم. تا اهواز باران به شدت می بارید. قبل از ظهر به اهواز رسیدیم و طبق هماهنگی قبلی آقای اورکی راننده و دوست خوبمان به دنبال ما آمد. در اهواز فرداد و مارال هم به ما پیوستند. بدون معطلی به سمت رامهرمز حرکت کردیم. عبور از دشت های سرسبز نوید بهاری زودهنگام را در این منطقه می داد. طبق عادت سراغ مناطق گردشگری را در رامهرمز گرفتیم. چندین منطقه که در کتاب های راهنما نوشته شده بود اکنون دیگر وجود خارجی نداشتند از جمله طاق ساسانی که گفته می شود تخریب شده است. به هرحال عمارت صمیمی تنها جایی بود که موفق به بازدید از آن شدیم. این عمارت که در حال بازسازی بود در دوره قاجاریه به دستور امیرحسین سپهدار ساخته شده است. عمارتی کوشک مانند است که مساحت اولیه آن 30هکتار بوده اما اکنون 22هکتار است. دور تا دور آن دیوار کشیده شده است. درختان بسیار زیبایی از جمله کُنار، توت، بید، نخل های تزئینی و گل تکوما در سرتاسر این باغ وجود دارد. قرار است که این مجموعه به موزه تبدیل شود. برای بازدید از این عمارت حدود یک ساعت وقت لازم است.

persiangolf8601af012

 بعد از غروب آفتاب به سمت بهبهان حرکت کردیم و با هماهنگی قبلی که با سازمان میراث فرهنگی شده بود شب را در تربیت معلم شهر بهبهان گذراندیم.

8فروردین

صبح با راهنما جهت بازدید از تپه های اَرجانِ بهبهان و مدرسه خیرآباد حرکت کردیم. مدرسه خیرآباد که در روستای خیرآباد (مسیر بهبهان به دهدشت) قرار دارد بنایی کاروانسرا شکل است که به دستور حسین علی خان زنگنه در دوره صفویه ساخته شده است و چون مدتی محل مباحثه و مقابله آیت الله وحید بهبهانی بوده به قلعه مدرسه هم شهرت دارد. این بنا متعلق به سال 1089 هجری قمری است. برای ورود به این مدرسه ابتدا وارد جاده دهدشت می شویم، پس از 15کیلومتر و از کنار رودخانه خیرآباد ،که از شاخه های اصلی رودخانه هندیجان است، 8کیلومتر به سمت شرق می رویم. زمان بازدید حدود نیم ساعت است.

persiangolf8601af030

از داخل شهر بهبهان جاده ای به سمت کوه های مشرف کشیده شده است و به جاده کارخانه سیمان معروف است. تپه های باستانی اَرجان که قدمتی 7-6هزار ساله دارند، سمت چپ این جاده قرار دارند. از کنار کانال آب وارد جاده ای فرعی می شویم تا به نزدیکی تپه ها برسیم.یکی از گمانه زنی های باستانی که در کنار جاده قرار دارد، متاسفانه به دلیل زه کشی های غیر اصولی و به خاطر بارندگی روزهای اخیر پر از آب شده است. در روی تمامی تپه ها گندمکاری صورت گرفته است. وقتی با دقت به زمین نگاه می کنیم تکه های خرد شده سفالی را به وفور می بینیم. دستبند طلایی معروفی از دوره عیلامی در این منطقه کشف شده است که به صورت نمادی برای شهر بهبهان درآمده است. این حلقه طلایی النگو شکل که نقش دو شیر بالدار در دو طرف درخت مقدس قرار دارد به شکل دستبند بوده و روی قسمت حلقوی آن شیارهایی وجود دارد که به یک گل دوازده پر ختم می شود و روی آن نوشته های  به خط میخی عیلامی وجود دارد.یه سمت جاده اصلی برمی گردیم (این جاده به جاده تنگ تکاب معروف است). جاده را به سمت کارخانه سیمان ادامه می دهیم بعد وارد جاده اختصاصی سیمان می شویم و پس از عبور از کنار کارخانه سیمان به روستای بکان می رسیم. این روستا از تپه های اَرجان 7.5کیلومتر فاصله دارد. از کنار روستا رودخانه پرآبی به نام مارون می گذرد.

persiangolf8601af342

 آثاری از پل بر روی رودخانه وجود دارد که متاسفانه تخریب شده است ولی پایه های عظیم این پل هنوز پابرجاست. تاریخ بنای این پل به سال های 75 تا 95 هجری قمری نسبت می دهند. در قسمت شمالی این بند چهار آسیاب آبی دایر بوده است که تنها آثاری از آن باقی مانده است. جنس این پل از سنگ لاشه و ساروج است. گفته می شود این پل تا دوره صفویه استفاده می شده است. در کنار رودخانه بقایایی از یک حمام قدیمی باقی است که آثاری ازحوض و خزینه را در آن می توان دید. نیزاز کنار رودخانه مارون محل زیست چند گونه پرنده است. در کنار آثار پل و حمام بکان مکانی منسوب به قدمگاه امام رضا وجود دارد که عده زیادی جهت زیارت به آن مراجعه می کنند. زمان مورد نیاز برای بازدید از این محوطه حدود یک ساعت است. سد تنظیمی آریوبرزن و سد مارون در ادامه جاده اصلی قرار دارد و درست در کنار سد تنظیمی آتشکده روشن مهر که قدمتی قبل از اسلام دارد، قرار گرفته است.

persiangolf8601af049

حدود ظهر از شهر بهبهان به سمت بندر دیلم حرکت کردیم. دشت بهبهان که لوله ها و چاه های نفت معنای خاصی به آن بخشیده است، در مسیر ما قرار دارد.در میان راه بر روی تپه ای که مشرف به کارخانه نمک زدایی نفت بود رفتیم و بسیاری از چاه های نفت و نمایی از این کارخانه را تماشا کردیم. شعله هایی که از سوختن مواد زائد نفتی و گازی حاصل می شد، دود سیاهی را تا کیلومترها در فضا ایجاد کرده بود. درخشندگی این شعله را از کیلومترها دورتر می شد دید.

persiangolf8601af343

 سردشت شهر کوچکی در کنار رودخانه زهره است  و در 45کیلومتری بهبهان واقع شده است. نهار را در پارک ورودی شهر خوردیم. پل بسیا ر بزرگ زهره بر روی رودی به همین نام قرار دارد. زهره بزرگترین شاخه ی رودخانه جراحی است.

persiangolf8601af073

شهر کوچک دیلم که بندری در کنار خلیج فارس است، نخستین شهر بندری بود که از آن دیدن کردیم. سپس به سمت بندر گناوه حرکت کردیم. از کنار تاسیسات عظیم نفتی بندر امام حسن عبور کردیم و در هنگام غروب به گناوه رسیدیم. خوشبختانه هوا بسیار خوب بود و دیگر از بارندگی خبری نبود. تعطیلات نوروزی و وسوسه های خرید ارزان قیمت مسافرین بسیاری را خصوصا از خوزستان به این شهر بندری کشانده است. خیل عظیم جمعیت مشکلات زیادی را از نظر ترافیکی در جاده ساحلی این شهر بندری ایجاد کرده است. دستفروشان و مغازه داران حاشیه دریا بساط خود را در پیاده روها پهن کرده اند و مشغول کاسبی هستند. به قهوه خانه ای می رویم تا استکانی چای بنوشیم. مهمان نوازی صاحب قهوه خانه خارج از تعارفات معمول است و با گشاده رویی از ما پذیرایی می کند. او می گوید که اجناس بازار در این ایام 30-40% افزایش قیمت داشته و این ایام زمان مناسبی برای خرید ارزان قیمت نیست گرچه برای مغازه داران اوقات خوبی است. دکه هایی که بازی های کودکانه برقرار کرده اند موجب شادی کودکان هستند. از سمبوسه کنار خیابان با آن سُس تند نمی توان گذشت.

persiangolf8601af081

 پس از ساعتی که در کنار دریا قدم زدیم گناوه را به سمت بوشهر ترک کردیم. سه سال قبل که به گناوه آمدم زباله های فراوان کنار ساحل ، خاطره بدی در ذهنم گذاشته بود، متاسفانه امسال هم با همین منظره مواجه شدم. به راستی که با این همه پلاستیک، شیشه های نوشابه و ظرف های یک بارمصرف چه باید کرد؟

به بوشهر که رسیدیم یک راست به اداره میراث فرهنگی و ستاد سفرهای نوروزی رفتیم. ساعت حدود 10شب بود ولی چنان رفت و آمدی در ستاد جریان داشت که به راستی در ساعات اداری کمتر می توان چنین جنب و جوشی را دید. به ورزشگاه شهر راهنمایی شدیم و در سالن قهرمانی ساکن شدیم. تا پاسی از شب مشغول آماده کردن شام بودیم پس از شام هم تعدادی از بچه ها به کنار ساحل رفتند.

9فروردین

تصمیم گرفتیم چند ساعتی رابرای گردش در داخل شهربوشهر اختصاص دهیم. شهر بوشهر از دو قسمت تشکیل شده است. قسمتی از شهر در کنار اسکله و دریا  قرار دارد، سپس منطقه ای  نظامی وجود دارد و در آن سوی منطقه نظامی مجددا شهر قرار دارد. قسمتی از شهر که در کنار اسکله قرار دارد بافت قدیمی شهر را تشکیل می دهد. خانه طاهری متعلق به دوره قاجاریه است و در حال حاضر موزه مردم شناسی شهر بوشهر در آن جا قرار دارد.خانه طبیب هم در مجاورت خانه طاهری است و بنیاد ایران شناسی بوشهر در آنجا قرار دارد و بسیاری از مدارک و مکاتبات قدیمی در آن حفظ و نگهداری می شود. این بنیاد کتابخانه بسیار خوبی دارد. خانه گلشن نیز در همین محدوده است. این خانه ها دو طبقه هستند و بالکن بسیار باصفایی رو به دریا دارند.تعدادی از دوستان از بازار بوشهر دیدن کردند و مقداری از مایحتاج سفر را تهیه کردند. در محله های قدیمی شهر کلیسای قدیمی وجود دارد که گورستان کوچکی در آن قرار دارد و در آن جا قبرهایی متعلق به متجاوزان انگلیسی وجود دارد.

persiangolf8601af084

از بوشهر به سمت دلوار  حرکت کردیم. شهر دلوار به سبب وجود منزل رئیس علی دلواری که از اسطوره های مبارزه با متجاوزان انگلیسی است، مورد توجه گردشگران است. خوشبختانه جشنواره ای هم به همین نام در آن جا برگزار شده بود. منزل رئیس علی دلواری ،حیاتی بزرگ دارد که دور تادور آن منزل هایی ساخته شده است که در نوع خودش قابل توجه است و در حال بازسازی کلی است. مجسمه رئیس علی و چند توپ قدیمی در حیاط وجود دارد. عموزاده رئیس علی با همان شکل و شمایل جنگاوران تنگستانی در حیاط مشغول توضیح واقعه جنگ تنگستانی ها بود. نقلی بسیار جالب با لهجه تنگستانی. رئیس علی تقریبا 100سال قبل توسط یکی از افراد خائن خودش در سن 24سالگی به قتل می سد. از دلوار به سمت اَهرم حرکت کردیم. قلعه زائر خضر خان اهرم که تقریبا در حال تخریب بود را دیدیم. این قلعه در روی تپه کوچکی قرار دارد که به تمام شهر مسلط است. شهر اهرم به سبب وجود نخلستان های وسیعش معروف است. نگهبان قلعه مشغول هرس درخت خرمایی بود که در داخل قلعه قرار داشت. متاسفانه اتاق های داخل قلعه که بعضا بسیار قدیمی و جالب بودند در شرف تخریب کامل قرار دارد.برج قلعه صدمه کلی دیده، ولی به همت میراث فرهنگی بوشهر دیوارهای دور قلعه در حال مرمت است.نهار را در پارک ورودی شهر خوردیم و به سمت خورموج حرکت کردیم. خورموج برج معروف 5طبقه ای دارد. در هر طبقه موزه ای کوچک برقرار است. طبقه ای صنایع دستی را معرفی می کند، طبقه دیگر گالری عکس و طبقه دیگر گالری نقاشی است.

persiangolf8601af140

ادامه مسیر ما از خورموج به سمت بندر کنگان که حدود 20 سال گذشته بزرگترین محل استخراج گاز طبیعی در ایران بوده، است. طبق برنامه ریزی قبلی به سمت بندر طاهری یا همان بندر سیراف حرکت کردیم. هوا تاریک شده بود که به سیراف رسیدیم. به پایگاه میراث فرهنگی رفتیم. تعدادی هم از دوستان یکی از سازمان های غیر دولتی همراه و راهنمای ما شدند. پایگاه میراث فرهنگی سیراف پذیرای گروهی از باستان شناسانی است که در این منطقه مشغول تحقیق و تفحص هستند. ما در حیاط پایگاه ساکن شدیم. دوستان سیرافی تا آماده شدن شام با اجرای موسیقی زنده محلی اوقات خوشی را در ذهن ما به یادگار گذاشتند. در ساحل اسکله سیراف سکوت آرامش بخشی جریان دارد. تا پاسی از شب به دریای قیرگون نگاه کردیم.

10فروردین

با راهنمایی دوستان محلی سیراف ابتدا سوار قایق شدیم و ساحل را از داخل دریا نگاه کردیم. قسمتی از کناره های ساحل که تا داخل دریا کشیده شده بود. به گفته راهنما دارای بناهای قدیمی است که بقایایی از مسجد قدیمی در کنار ساحل دیده می شود. قلعه نصوری از داخل دریا ابهت خاصی دارد، بنایی چند طبقه است که قدمت آن به زمان قاجار برمی گردد.

persiangolf8601af165

 پس از قایق سواری به سمت قلعه حرکت کردیم. در جلوی در ورودی قلعه پیرمردی در داخل آلونکی زندگی می کند و در جلوی خانه اش که مشرف به دریاست مشغول کشیدن قلیانی با توتون برازجانی است. او می گوید که اکنون 70 سال دارد و از 5سالگی در این قلعه زندگی کرده و پدرش خدمتکار صاحب قلعه بوده و او نیز مدتی به همین شغل اشتغال داشته است. به گفته راهنما این بنا به دستور  شیخ جبار دوم  پدربزرگ شیخ ناصر نصوری و به دست استاد علی اکبر شیرازی ساخته شده است. در داخل قلعه 18 تابلو نفیس گچ بری شده است که متاسفانه قسمت اعظم آن توسط افراد ناآگاه از بین رفته است. این بنا تا سال 1356 محل سکونت خاندان  نصوری بوده است و پس از آن متروکه شده است. این خاندان (آل نصور) از طایفه بنی خالد مکه هستند که از طریق بحرین به این منطقه آمده اند ودر هنگام ورود پسوند طاهری را بر خود نهادند. در این بنا سیستم خنک کننده ای شامل بادگیری عظیم وجود دارد که باد را به سمت حوضچه آب هدایت می کرده است و پس از خنک شدن این جریان هوایی از طریق دالان های مخصوصی به اتاق ها هدایت می شده. نمای زیبای دریا و خلیج کوچک سیراف از فراز قلعه سیراف بسیار دبدنی است. این بندر کهن بین کوه و دریا محصور شده است.دردامنه کوه سیراف مجموعه ای عجیب از پدیده ای وجود دارد که هنوز توجیه مناسبی برای چگونگی شکل گیری و هدف از ساخت آن پیدا نشده است.

persiangolf8601af178

دره لیر، محل ورود به این مکان عجیب است. از داخل تنگه ای عبور می کنیم. سپس از پله هایی کوتاه که در روی شیبی ملایم از سنگ کنده شده اند، بالا می رویم. دو طرف این تنگه و در بستر آن گودال هایی به شکل مکعب مستطیل به ابعاد 3-2 متر طول، 40 سانتی متر عرض و حدود نیم متر عمق در کنار هم حفر شده اند. تعدادی از آن ها رو به قبله بوده و تعدادی عمود بر آن ها هستند. گفته شده که، قبرهایی مربوط یه زرتشتیان، کلیمیان و مسلمانان بوده است. همچنین چاه هایی به عمق 30 تا 130 متر درون این زمین سنگی حفر شده اند.  قطعا در ساخت این چاه ها ابزارهای به خصوصی به کار رفته، چون بسیار منظم حفر شده اند حتی در کناره چاه ها مکانی هم برای نشستن و همچنین قرارگیری چرخ چاه در روی همین بستر سنگی ساخته شده است. چند تخته سنگ به ارتفاع 3متر را در میان این مجموعه عجیب می توان دید که بلندای آن به اندازه دروازهای اطراف این مجموعه بزرگ است. من تصور می کنم که این بستر سنگی از میان این کوه کنده شده است و این تخته سنگ ها به عنوان شاخص در آن حفظ شده اند. با ورود به داخل تنگه متوجه گور دخمه هایی در دیواره دو طرف تنگه می شویم. تعدادی از آن ها گشوده شده اند و استخوان های یک یا حداکثر چهار انسان در آن ها پیدا شده است. متاسفانه عده ای به طمع گنج بسیاری از این گور دخمه ها را از بین برده اند. تعدادی از اشیا کشف شده از این محل در موزه کوچکی که در محوطه پایگاه میراث فرهنگی قرار دارد، نگهداری می شوند. سیراف بندری بسیار دیدنی است که متاسفانه به دلیل عدم اطلاع رسانی مناسب بسیار مهجور مانده است. به نظر می رسد سیراف سخنان بسیاری برای گفتن دارد.

persiangolf8601af206

persiangolf8601af221

نزدیک ظهر به سمت بندر عسلویه حرکت کردیم. با نزیک شدن به منطقه عسلویه آثار منطقه صنعتی نمایان می شود، کارخانه هایی بسیار که بزگنرین مشخصه آن ها لوله های عظیم و بناهای گازی و نفتی است.پس از گذر از میان منطقه وارد شهر قدیم عسلویه می شویم. بلواری کنار ساحل وجود دارد. نهار را در زیر سایه ساختمان نمازخانه در کنار بلوار دریا می خوریم.دریا برای یک آبتنی درست و حسابی وسوسه انگیز است.

persiangolf8601af241

ده نو، روستای کوچکی بعد از عسلویه است. استفاده از کاشنی کاری هایی با نقوش طبیعت و مناظر طبیعی در نمای اکثر خانه ها جالب است. تعداد زیادی از کارگران افغانی را دی این روستا می توان دید.

persiangolf8601af260

منطقه نای بند که پارک ملی دریایی است در خلیج نای بند قرار دارد. جنگل های حرا را در این منطقه می توان دید. تعداد زیادی پرنده هم در این جا دیده می شوند مثل اِگرت ساحلی، سلیم، آبچلیک، حواصیل و فلامینگو.

persiangolf8601af252

پس از عبور از سه راهی لامرد و گذر از گاوبندی و رستاق به سمت باغویه مسیر خود را تغییر می دهیم. هوا کاملا تاریک است و با پرس و جو پاسگاه محیط زیست باغویه را پیدا می کنیم. آقای حیدری و رضایی محیط بانان علاقه مند و مهمان نواز این پاسگاه هستند. شب را در محوطه پاسگاه به صبح می رسانیم.

11فروردین ماه

با هماهنگی انجام شده دو وانت نیسان وظیفه رساندن ما را به بندر چیرویه به عهده می گیرند. ابتدا به روستای نخل جمال می رویم (9کیلومتر) . از این جا به بعد جاده خاکی است پس از چهار کیلومتر به روستای رمیل می رسیم.

persiangolf8601af265

 مسیر را به سمت جنوب ادامه می دهیم. در طول بسیاری از مسیر جاده از بین رفته و فقط تبحر راننده است که راه را می یابد. 12کیلومتر بعد به دریا می رسیم. در روبه روی ما جزیره لاوان و شتور قرار دارد. جاده کناره را به سمت شرق ادامه می دهیم. 20 کیلومتر بعد به بندر چیرویه می رسیم. بندر چیرویه در روی یک دماغه قرار دارد. در میان دریا جزیره هندورابی دیده می شود. در این مسیر به تناوب آب انبارهای مخروطی شکل ساخته شده اند.

persiangolf8601af280

 از آقای صدیق (راننده وانت) خواستیم تا ما را به بندرگاه ببرد تا بتوانیم به هندورابی برویم. در ساحل هیچ کس حاضر نبود ما را به هندورابی ببرد چون می گفتند دریا خراب است. ما که در خلیج روی دماغه بودیم دریا را آرام می دیدیم. پس از یک ساعت بالاخره با تلاش زیاد توانستیم سه قایق پیدا کنیم که ما را به هندورابی ببرد. فاصله هندورابی تا بندر چیرویه حدود 2کیلومتر است. هرچه از بندرگاه دور می شویم ارتفاع موج ها بلندتر می شوند تا حدی که در بعضی از جاها قایق بیش از سه متر از سطح آب ارتفاع می گرفت و به شدت یه سطح آب برخورد می کرد. دلفین بازیگوشی هم در این طوفان دریایی به دنبال قایق بود. با نزدیک شدن به سواحل هندورابی از میزان موج ها کاسته شد و بالاخره به ساحل هندورابی رسیدیم. این ساحل که در شمال شرقی جزیره قرار داشت آبی بسیار شفاف و تمیز دارد. ماسه هایی به رنگ سفید که عمدتا از خورد شدن صدف درست شده اند، نمایی رویایی به این ساحل می دهد. در نزدیکی ساحل مرجان ها و در لابه لای آن ها ماهی های رنگارنگ وجود در حال شنا هستند. شنا و آبتنی در این ساحل لطف خاصی دارد. به راستی از بهترین سواحل کشور است.

persiangolf8601af293

به نظر می رسد روزگاری این جزیره مورد لطف مسئولی قرار داشته است ولی اکنون کاملا متروکه شده است و جز چند خانوار کسی در آن ساکن نیست. اسکله فلزی و ساختمانی که به نظر هتل می رسد و تخریب شده اند بیانگر این موضوع است. این ساختمان که با فاصله کمی از ساحل قرار دارد تعدادی اتاق به شکل سوئیت داشته که تخریب شده، کف ساختمان پر از شیشه خورده و فضولات دامی است. قایق رانها می گویند روزگاری این جزیره برای جذب گردشگر فعال شده بود که عمدتا مسافران آن از کیش می آمدند ولی به دلایل نامشخصی تعطیل شده است.پس از بازگشت از جزیره، دست پخت زنان چیرویه ای که زحمت پختن ماهی و برنج را به عهده گرفته بودند، خستگی را از تن ما به در کرد. افراد این روستا علی رغم نزدیکی به بندر چارک وضع اقتصادی مناسبی ندارند(اکثرا ماهیگیر هستند و به زبان عربی سخن می گویند) در صورتی که با رونق گرفتن صنعت توریسم در هندورابی می توان زندگی تمامی را متحول کرد.جاده چیرویه به سمت چارک مدتی است که آسفالت شده است.پس از صرف نهار با وانت مسیر صبح را برگشتیم. در مسیر بازگشت یک جبیر را دیدیم که در کنار وسیله نقلیه ما می دوید.

بلافاصله بعد از رسیدن به باغویه، به سمت روستای اسلام آباد (شاه آباد) از توابع شهر قیر حرکت کردیم. بعد از رسیدن به سه راهی لامرد، به سمت لامرد حرکت کردیم. بعد از گذر از گردنه ای که پیچ های تندی هم داشت و قبل از ورود به لامرد به سمت اشکنان و بیرم تغییر مسیر دادیم و بعد از گذر از خنج در نیمه شب به روستای اسلام آباد رسیدیم و در خانه یکی از آشنایان، که از عشایر قشقایی بودند، ساکن شدیم.

12فروردین ماه

خستگی روز قبل باعث شد که دیرتر رخت سفر ببندیم. هرچند که پذیرایی مفصل صاحبخانه هم بی تاثیر نبود. ابتدا به هفت چشمه که منطقه ای بسیار زیبا با باغ های مرکبات که درختان نخل هم در میان آنها وجود داشت رفتیم. دور تا دور هر باغ ،گل های بسیار خوشبوی نسترن هم دیده می شد. پیاده روی کوتاهی در کوچه باغ هایی که پر از بوی بهارنارنج بود داشتیم. حدود ظهر به سمت شهر کارزین و سپس قیر حرکت کردیم. با خبر شدیم که در نزدیکی شهر قیر عروسی برپاست، با سرعت به سمت محل عروسی رفتیم. در میان زمینی مسطح و بزرگ سایبان هایی زده شده بود. مردان و زنان در حال جنب و جوش بودند. ظاهرا کمی قبل از ورود ما رقص و پایکوبی پایان یافته بود. اما گروهی از جوان ها مشغول چوب بازی که بازی محلی است بودند. متاسفانه ظروف یک بار مصرف دور تا دور این محل زیبا را فراگرفته بود. کرنا و نقاره جزء جدایی ناپذیر مجالس جشن و سرور قشقایی است. رنگ های گرم و متنوع لباس های زنان قشقایی مورد توجه دوربین های دوستان قرار گرفت که با اعتراض جمعی از محلی ها رو به رو شد.البته خانم ها توانستند چند عکس یادگاری خوب با زنان قشقایی بگیرند. یکی از قسمت های بد برنامه مضروب شدن پویان در هنگام بازی ( چوب بازی) بود. انگشت او آسیب دید ولی مشکل خاصی پیش نیامد.

به سمت فیروزآباد حرکت کردیم و به دلیل عجله بسیار برای رسیدن به شیراز فقط توانستیم کاخ اردشیر و قلعه دختر فیروزآباد را از داخل اتوبوس تماشا کنیم. طبیعت این قسمت از استان فارس بسیار جالب و منحصر به فرد است. شکل کوه ها بسیار جالب است و کشتزارهای وسیع گیاه روغنی کلزا که با گل های زرد مزارع سبز گندم را فراگرفته اند بسیار دیدنی است.

map eyd 86

شب از شیراز به سمت تهران حرکت کردیم و حدود ظهر به تهران رسیدیم.

افشین ایران پور

کانون گردشگران جوان ایران

iranpour@kanoonirangardan.ir

Share

نوشته گزارش سفر نوروز 86-سواحل خلیج فارس اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>
https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d9%86%d9%88%d8%b1%d9%88%d8%b2-86-%d8%b3%d9%88%d8%a7%d8%ad%d9%84-%d8%ae%d9%84%d9%8a%d8%ac-%d9%81%d8%a7%d8%b1%d8%b3/feed/ 0
گزارش مردمشناسی سفر به روستای قلعه بالا، اسفند 86 https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%85%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3%db%8c-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d8%b1%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7%db%8c-%d9%82%d9%84%d8%b9%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d9%84/ https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%85%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3%db%8c-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d8%b1%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7%db%8c-%d9%82%d9%84%d8%b9%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d9%84/#comments Sun, 08 Dec 2013 14:17:07 +0000 https://kanoonirangardan.ir/new/?p=3483 روستای قلعه بالا قلعه بالا، روستایی کوهپایه ای و از ...

نوشته گزارش مردمشناسی سفر به روستای قلعه بالا، اسفند 86 اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>
روستای قلعه بالا

قلعه بالا، روستایی کوهپایه ای و از نوع روستاهای متمرکز است. منطقه مسکونی روستا روی ارتفاعی تپه مانند قرار گرفته که از یک سو، مشرف به دشت و از سوی دیگر تا دامنه های کوه مولدو(moledô) پیش رفته است. بخش زراعی روستا از زمین های کم شیب کوهپایه شروع می شود و به سمت دشت گسترش می یابد. زمین های زراعی دورتادور روستا را احاطه کرده اند (به غیر از بخشی از روستا که متصل به دامنه پر شیب کوه است).

بخش هایی از کوهپایه که شیب نامناسبی برای کشاورزی دارد، توسط اهالی روستا به صورت پله پله درآمده است و سطح جانبی هر صفّه (پله) را با سنگ چین پوشانده شده است. از آنجا که خاکِ زیر کشت در اثر آبیاری و سایر عوامل اقلیمی به مرور زمان سست می شود، وجود این دیواره سنگ چین از ریزش حاشیه هر صفه جلوگیری می کند.

پله پله بودن زمین و کمبود فضای کافی برای حرکت تراکتور باعث می شود که این دسته از زمین های زراعی را با خیش و چارپا شخم بزنند. با اینحال برای شخم زدن زمین هایی که در دشت قرار دارند از تراکتور استفاده می کنند.

هر خیش با دو چارپا (گاو، الاغ یا قاطر) کشیده می شود و هنگام شخم زدن، دو نفر هم زمان خیش را هدایت می کنند. یک نفر، ته خیش ( تیغه ای که در زمین فرو می رود) را به سمت زمین فشار می دهد و نفر دوم، سر خیش را نگه می دارد و چارپا ها را هدایت می کند.

در ابتدای ورودی غربی روستا، باغ های کوچکی دیده می شود. محوطه های کوچکی که با سنگ چین یا دیواره های خشت و گلی حصاربندی شده اند و تعداد محدودی درخت (همه از یک نوع، انار، انگور و …) را در بر گرفته اند. وجود این باغ های کوچک و فرآورده های متنوعی که از انار، انگور و بادام تهیه می شود (رب انار، شربت انار، کشمش، خشکبار و …) احتمال وجود تقویم باغداری را در روستا قوت می دهد. (تقویمی شامل موعد چیدن میوه ها، حرص کردن درخت ها، کاشتن نهال تازه و به تبع آن فعالیت های دسته جمعی برای انجام این کارها که محتملاً جلوه ای آئینی به خود می گیرد.)

روستا دو گروه بزرگ خویشاوندی و هم خون را شامل می شود.کیقبادی ها (که به زعم اهالی روستا، عرب اند) و عجمی ها. با اینحال در نگاه اول متوجه محله قومی نمی شوید (= محله ای که مختص یک گروه هم خون باشد) و از طرف دیگر، تیپ چهره و گویش فارسی اهالی روستا، دو دستگی بارزی را تداعی نمی کند. پس به احتمال زیاد، کیقبادی ها و عجمی ها، در هم اختلاط داشته و دارند که به مرور زمان، تیپ چهره و گویش هر دو گروه را به هم نزدیک کرده است. (نمونه: مادر آقای علی عجمی، راننده اتوبوس، از کیقبادی هاست)

رنگدانه پوست بیشتر سکنه روستا، قهوه ای روشن است و رنگدانه صورتی در میان زنان و کودکان، فراوانی نسبتاً زیادی دارد. (به احتمال زیاد، تابش آفتاب اقلیم بیابانی، رنگدانه پوست اهالی روستا را به مرور زمان تیره تر کرده است اما زنان – به جهت پوشش مفصلشان- و کودکان – به علت صغر سنی – چندان تحت تأثیر تابش شدید نور خورشید نبوده اند.)

نسبت محور عمودی سر به محور افقی آن، به عدد یک نزدیک است که به تمام رخِ اهالی، ظاهری گرد می دهد (با استثناء آقای حسن کیقبادی که آشکارا تمام رخی کشیده دارد). توده های گوشت آلود صورت، نسبتاً فربه اند و برجستگی های استخوانی (گونه ها، چانه، پیشانی و …) را تا حدودی پوشانده اند.

تیپ چهره عجمی ها در شکل چشم و بینی با کیقبادی ها تفاوت دارد. زاویه بیرونی چشم عجمی ها، باز و کمی به پائین متمایل است که به چشم ظاهری خواب آلوده می دهد. در مقایسه زاویه بیرونی و داخلی چشم کیقبادی ها نسبتاً تراز است. بینی عجمی ها، گوشت آلود و نسبتاً بزرگ است و بینی کیقبادی ها، استخوانی و تا حدودی کشیده. (مقایسه شود: چهره آقایان علی عجمی و لطف الله عجمی با چهره آقایان حسن کیقبادی و غلامرضا کیقبادی؛ و در بین کودکان: حسین احمدی با فرشاد کیقبادی)

قلعه بالا سه گورستان دارد که هر سه در حاشیه جنوبی قرار دارند. یکی از گورستان ها قطعه زمین نسبتاً مسطحی است در جنوب روستا و در دامنه کوه. دومی در اطراف بقعه امامزاده ابوالحسن (تنها امامزاده قلعه بالا) در کنار جاده ای خاکی که روی دامنه کوه امتداد می یابد و از جنوب غربی به روستا متصل می شود (با کمی فاصله از بخش مسکونی ) و سومی در محل اتصال جاده مذکور به جنوب قلعه بالا.

در گورستان اولی، فامیلی عجمی، تعدد بیشتری دارد و در گورستان حول امامزاده، فامیلی کیقبادی. با این حال تعداد نسبتاً زیاد فامیلی های متفاوت (عجمی و کیقبادی در کنار هم، خدایی، احمدی و …) احتمال وجود گورستان قومی (=محل دفن اختصاصی یک گروه هم خون) را کاهش می دهد.

رویهمرفته، دسته بندی اهالی روستا به دو گروه خویشاوندی عجمی و کیقبادی، در ریخت روستا (مرفولوژی) نمایان نیست و این دو دستگی بیشتر از هر چیز در نام و شهرت ساکنین به چشم می خورد. این نشان می دهد که این دو گروه، روابط زیادی (کاری، خویشاوندی و …) با هم دارند که نیازی به تمایز از هم احساس نکرده اند. چه در محل سکونت، چه در محل دفن مرده ها و چه در مسجد (روستا یک مسجد دارد).

قالی بافی و پارچه بافی در قلعه بالا زنده نیست، اما هنوز در روستا، بافنده آشنا به فنون، شیوه و ابزار کار وجود دارد که از قضا زیاد هم مسن نیستند. پیداست که تا همین اواخر مردم روستا قالی می بافتند. یک نمونه قالی قطع کوچک ( حدوداً یک متر در یک و نیم متر) در نمایشگاه صنایع دستی روستا به نمایش گذاشته شده بود که بافنده اش هم در نمایشگاه حضور داشت. طرح قالی، لچک – ترنج ناهمسو بود و نقش مایه گلدانی در دو سوی ترنج دیده می شد. کف قالی (زمینه قالی) به رنگ آبی تیره بود که در اصطلاح محلی به آن لاکیlâki) می گویند و طیفی از رنگ های قهوه ای، سبز و زرد با درجات متفاوتی از روشنایی و تیرگی در آن دیده می شد. اما رنگ قرمز و مشتقات آن اصلاً در نقش قالی حضور نداشت که به طرح قالی جلوه ای سرد می داد. طبق گفته بافنده، قالی با گره نامتقارن یا گره فارسی بافته شده بود. در این گره نخ پرز دور یک تار می پیچد و از زیر تار مجاور آن عبور می کند.

علی رفیع

(با همکاری دلآرام عشایری، پروین فخاری نیا و حامد مشیری)

اسفند هشتاد و شش

Share

نوشته گزارش مردمشناسی سفر به روستای قلعه بالا، اسفند 86 اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>
https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%85%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3%db%8c-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d8%b1%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7%db%8c-%d9%82%d9%84%d8%b9%d9%87-%d8%a8%d8%a7%d9%84/feed/ 1
گزارش مردمشناسی سفر به روستای مصر و روستای ازمیغان، بهمن 86 https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%85%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3%db%8c-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d8%b1%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%b5%d8%b1-%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%b3/ https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%85%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3%db%8c-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d8%b1%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%b5%d8%b1-%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%b3/#respond Sun, 08 Dec 2013 14:15:09 +0000 https://kanoonirangardan.ir/new/?p=3480 روستای مصر روستای مصر از نوع روستاهای متمرکز است (= ...

نوشته گزارش مردمشناسی سفر به روستای مصر و روستای ازمیغان، بهمن 86 اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>
روستای مصر

روستای مصر از نوع روستاهای متمرکز است (= منطقه مسکونی در وسط روستا و زمین های زراعی آن را احاطه کرده) و در دشت نسبتاً وسیعی قرار دارد. دورتادور روستا، رمل های بیابانی است. در حاشیه زمین های زراعی، با فاصله بسیار کم، بیابان آغاز می شود. به عبارت بهتر روستا توسط بیابان محصور شده است.

در ساختن بیشتر خانه ها، از طرح واحدی تبعیّت شده است. حیاط در وسط خانه قرار دارد و مجموعه ای از اتاق ها آن را احاطه کرده است که تداعی کننده طرح معمول خانه ایرانی است. به نظر می رسد که تمام خانه ها یک پلان داشته باشند. بیشتر خانه ها، یک طبقه اند و چیزی مانند زیرزمین یا سرداب، خانه را به دو پلان مجزا تقسیم نمی کند.

معمولاً بین حیاط و گذرگاه های عمومی روستا، دیوارِ تنها وجود ندارد و فضای داخلی خانه (حیاط و فضای روباز) با ردیفی از اتاق ها، از فضای عمومی (کوچه ها و گذرگاه ها) جدا می شود. حتی درِ ورودی نیز بلاواسطه به حیاط راه ندارد و پس از عبور از آن، وارد راهرو یا دالان مسقّفی می شوید که به صورت (L) به حیاط متصل می شود. در حقیقت از در ورودی نمی توان داخل خانه را تماشا کرد. بیشتر خانه ها نیز پنجره رو به کوچه ندارند. به بیان بهتر، طراحی خانه، تداعی کننده اهمیت مراقبت از حریم خصوصی (بویژه محیط خانوادگی) است.

بیشتر اتاق ها با طاق و یا گنبدهای کروی مسقف شده اند و سقف صاف، به ندرت دیده می شود. خانه ها با آجر و خشت خام ساخته شده اند و نمای دیوار و سقف (نمای بیرونی و داخلی) با کاه گل پوشیده شده است. نمای داخلی اتاق هایی که انسان در سکونت دارد (آشپزخانه، اتاق های نشیمن و …) علاوه بر کاه گل، با گچ، سفیدکاری شده است.

تنور در اتاقی جدا از آشپزخانه قرار دارد که دیوار و سقف آن قیر اندود است. صفّه (= سکّو) ای در یکی از چهارگوشه اتاق ساخته شده که ارتفاعی نزدیک به یک متر دارد. تنور، حفره ای در داخل این صفّه است که نوع ویژه ای از اجاق روستایی یا تنور به حساب می آید. چون در بیشتر نقاط ایران، تنور یا اجاق، چاله ای است که در زمین می کنند و دیواره آن را با ملات (گل، ساروج، و حتی گاهی با گچ و سیمان) می پوشانند. روزنه ای در پائین صفّه وجود دارد که احتمالاً هیزم آتش را از آنجا وارد می کنند. از طرفی وجود این روزنه باعث جریان یافتن هوا به داخل تنور و شعله ور شدن آتش نیز می شود.

روستا آب انبار عمومی ندارد و آب مورد نیاز از قناتی تأمین می شود که مظهر آن در جنوب روستا قرار دارد. حریم جویی که آب قنات در آن جریان دارد، از هر طرف نزدیک به 5 یا 6 متر است و خیابان مستقیم الخطی را شکل داده که در دورنمای روستا، مصر را به دو بخش تقسیم می کند. مسجد در یک سوی خیابان و در میان خانه های اهالی قرار دارد و بنای ساده ایست که گنبد و گلدسته ندارد.

جایی در وسط خیابان، بر روی جوی آب، اتاقکی برای شست و شوی ظروف، لباس و … ساخته شده است. در انتهای جوی، حوضچه کوچکی قرار دارد که آب پس از پر کردن آن، وارد جوی های مزارع می شود. اهالی روستا، غذای روزانه دام های خود را در داخل این حوضچه، آماده می کنند. آنها، علف، کاه، جو و … را در داخل آب حوضچه می ریزند و با هم مخلوط می کنند (که باعث می شود، سنگ ریزه ها و سایر اجسامی که ممکن است به دام صدمه برسانند، در آب حوضچه ته نشین شوند) و سپس آن را آب کشی می کنند و به آغل می برند.

روستای ازمیغان

ازمیغان روستایی میانکوهی است و در طول دره ای در ارتفاعات شمال طبس قرار گرفته است. محوطه های صاف نسبتاً وسیعی که در کف دره قرار دارد، به زمین های زراعی تبدیل شده اند و زمین های کم شیبی که کمی بالاتر از کف دره یافت می شوند به باغداری اختصاص یافته اند. پس با توجه به وجود هر دو نوعِ دهقان (دهقانِ باغدار و دهقانِ کشاورز)، احتمال وجود تقویم باغداری و تقویم کشاورزی مجزا قوت می گیرد.

فارسی ازمیغانی، لهجه ای از فارسی منطقه مرکزی فلات ایران است که با تبدیل واج های صدادار بلند مانند آ (â)، ایی (i)، او (ô) و … به واج های صدادار کوتاه معادلشان -َ (a)، -ِ (e)، -ُ (o) و … بسیاری از سیلاب های بلند به سیلاب های کوتاه و بسیاری از سیلاب های کشیده به سیلاب های بلند تبدیل شده اند. شبیه آن چیزی که در لهجه یزدی اتفاق افتاده است. در حقیقت وقتی که یک ازمیغانی با یک تهرانی فارسی صحبت می کند، ریتم فارسی صحبت کردن او تندتر بنظر می آید و از آنجا که واج هایی مانند د (d)، ت (t) و چ (č) را با تأکید ادا می کنند، استرس جملات (=آهنگ ادا کردن عبارت ها) وقتی که این واج ها در ابتدای یا انتهای یک کلمه وجود دارد، دچار سکته می شود.

قالیبافی مشغولیت دیگر مردم روستا است. پیرزنی که در میدانگاه روستا نشسته بود، دختر بچه ای به نام عالیه و مادر این دختر بچه هر سه قالیبافی می کردند. (البته پیرزن می گفت که تا همین اواخر قالی می بافته و دیگر توان بافتن ندارد) این نشان می دهد که سن قالیبافی، از کودکان پنج-شش ساله آغاز می شود و تا سنین میانسالی و حتی کهنسالی ادامه می یابد. دار عمودی است و اندازه آن (قطع دار) به بنیه مالی و فضایی که بافنده در اختیار دارد بستگی دارد. تار ها سفید رنگ اند اما پود به رنگ دیگری است (آبی، خاکستری و …). نقشه قالی و نخ (به ویژه نخ پود و نخ پرز) از شهرهای اطراف (بخصوص طبس) تهیه می شود. گره قالی نامتقارن یا اصطلاحاً گره فارسی است. در این گره، پرز دور یک تار می پیچد و از زیر تار مجاور آن رد می شود.

علی رفیع

اسفند هشتاد و شش

(با همکاری فاطمه غلامی راد، حمید صدقی نژاد، پگاه آراسته، علی منصوری)

Share

نوشته گزارش مردمشناسی سفر به روستای مصر و روستای ازمیغان، بهمن 86 اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>
https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d9%85%d8%b1%d8%af%d9%85%d8%b4%d9%86%d8%a7%d8%b3%db%8c-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d8%b1%d9%88%d8%b3%d8%aa%d8%a7%db%8c-%d9%85%d8%b5%d8%b1-%d9%88-%d8%b1%d9%88%d8%b3/feed/ 0
گزارش مردمشناسی سفر قزوین – 9 آذر 1386 https://kanoonirangardan.ir/3477/ https://kanoonirangardan.ir/3477/#respond Sun, 08 Dec 2013 14:11:28 +0000 https://kanoonirangardan.ir/new/?p=3477 قزوین (ghàz-vin) خط آسمان شهر (میانگین ارتفاع ساختمان های یک ...

نوشته گزارش مردمشناسی سفر قزوین – 9 آذر 1386 اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>
قزوین (ghàz-vin)

خط آسمان شهر (میانگین ارتفاع ساختمان های یک شهر، جایی که فضای خالی آسمان آغاز می شود)، در بخشی از شهر که ابنیه تاریخی از قبیل مسجد جامعقزوین، آب انبار سردارالسطنه، حسینیه امینی ها، آرامگاه حمدالله مستوفیو عمارت عالی قاپو در بر گرفته و به احتمال زیاد بافت قدیمی شهر را تشکیل می دهد، پائین است. ساختمان ها عموماً دو طبقه اند و ارتفاعشان از قامت درخت های بالغی که در اطراف خیابان ها قرار دارند، بالاتر نمی رود. اما هنگام خروج از شهر به سمت روستای نیاق، از محله هایی عبور کردیم که غالباً از خانه های نوساز چند طبقه (عموماً سه یا چهار طبقه) تشکیل شده بود. محتملاً در قزوین نیز مثل بسیاری از شهرهای توسعه یافته ایران، خط آسمان شهر با نوسازی محله ها و یا ایجاد محله های جدیدتر تغییر کرده و یا مخدوش شده است.

هنگام عبور از خیابان ها و تغییر مکان از یک محله به محله دیگر، شیب زمین را احساس نمی کنید. گویا شهر در یک دشت قرار دارد و هیچ ارتفاع قابل توجهی (چیزی از قسم یک کوه مرتفع که از اکثر نقاط شهر دیده شود) به شهر اشراف ندارد. شاید به همین علت است که بیشتر خیابان های اصلی شهر، مستقیم و طولانی اند و هیچ عارضه ای از قسم یک تپه و یا پستی و بلندی زمین باعث پیچ و تاب خوردن آنها نشده است. به خاطر همین ویژگی مستقیم الخط بودن، ابتدا و انتهای غالب خیابان های اصلی شهر که از آنها عبور کردیم، قابل رویت اند. دو سوی خیابان ها مشجر است و پیاده روی های نسبتاً عریضی دارند.

چهره و اندام مردم شهر، ناهمگون است و تیپ-چهره های متفاوتی در آن دیده می شود. طیف رنگدانه پوست مردم شهر، بسیار متنوع است و تیرگی و روشنی های متفاوتی را شامل می شود. روی همرفته، در نگاه اول، به سختی می توان تیپ-چهره قزوینی را تشخیص داد.

لهجه قزوینی (که لهجه ای از فارسی است) هنوز زنده است و به تناوب در گفتگوهای مردم عادی شنیده می شود. با اینحال به فارسی تهران بسیار نزدیک است. استرس جملات خبری با نمونه های مشابه در لهجه تهرانی تقریباً یکسان است اما زمانی که گوینده از اصطلاحات خاصی استفاده می کند و یا جملات پرسشی را با استرس متفاوتی ادا می کند، متوجه می شوید که او از لهجه متفاوتی استفاده می کند. (نمونه های مشاهده شده: گفتگوی خریدار های یک دکّه روزنامه فروشی با روزنامه فروش و گفتگوی یک کارگر با کارفرمای خود، هر دو در خیابانی که مسجد جامع قزوین در آن قرار دارد)

قیمه نثار (ghèymè-nesăr)غذایی قزوینی است که در رستوران ها نیز سرو می شود. نمونه رستورانیِ قیمه نثار، نوعی پلو و خورش بود که با هم و در یک ظرف سرو شده بود. پلو ترکیبی از برنج ساده و برنج زعفران خورده بود که افزودنی های شیرین مزه از قسم پوست مرکبات، خلال خشکبار و زرشک در لابلای آن دیده می شد. خورش نوعی قیمه بود که با تکه کوچک گوشت و حبوبات درست شده بود و آمیخته با پلو، سر میزآورده شد.

روستای نیاق (niyăgh)

روستای نیاق از توابع قزوین، یک روستای میانکوهیِ دهقانی است که در یک دره نسبتاً عریض و مسطح، بین سه عارضه نه چندان مرتفع قرار گرفته است. بخشی از یکی از این سه عارضه، دیواره ای سنگی، با شیب نسبتاً زیاد است که به ایوان نیاق معروف شده است. گویا بالا رفتن از این دیواره سنگی با موتورسیکلت، جزء تفریحات جوانان ساکن آن حوالی است. هنگامی که ما از ایوان نیاق بازدید می کردیم، دسته ای از جوانان با موتور سیکلت، مشغول رقابت بر سر بالا رفتن از ایوان بودند و تقریباً بیشترشان موفق به انجام این کار می شدند.

نیاق از نوع روستاهای متمرکز است. خانه ها در وسط دره قرار دارند و زمین های زراعی آنها را در بر گرفته اند. بناهای عمومی از قبیل مسجد، مدرسه و … در نمای عمومی روستا که از روی ارتفاع دیده می شود، به سختی قابل تشخیص اند. مسجدِ روستا گلدسته و گنبد ندارد و گورستان در کنار جاده و در ورودی روستا قرار گرفته است.

بخش دیگری از زمین های زراعی روستا، در انتهای دره منتهی به روستا قرار دارد که طبق گفته یکی از ساکنین روستا به نام سیاه توتان (siyăh-tôtăn) معروف است. طبق گفته وی، ظاهراً سابق بر این روستا در سیاه توتان قرار داشت که در اثر زلزله ویران شده و روستا به محل فعلی منتقل شده است و اکنون از سیاه توتان صرفاً برای زراعت استفاده می شود.

گروه مردمشناسی سفر قزوین

(فاطمه غلامی راد، آرش حسینیون، علی رفیع)

Share

نوشته گزارش مردمشناسی سفر قزوین – 9 آذر 1386 اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>
https://kanoonirangardan.ir/3477/feed/ 0
گزارش برنامه تالاب شادگان https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%a8%d8%b1%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%aa%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%a8-%d8%b4%d8%a7%d8%af%da%af%d8%a7%d9%86/ https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%a8%d8%b1%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%aa%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%a8-%d8%b4%d8%a7%d8%af%da%af%d8%a7%d9%86/#respond Sun, 08 Dec 2013 14:07:42 +0000 https://kanoonirangardan.ir/new/?p=3467 این قایق ها کشیده و دراز و با عرض کم هستند و چون عمق تالاب کم است برای حرکت بجای پارو از چوب های بلندی استفاده می کنند بدین ترتیب که چوب را به کف تالاب فشار می دهند و در جهت مناسب حرکت می کنند.از این قایق ها جهت تردد در تالاب، حمل احشام،حمل علوفه و ماهیگیری استفاده می شود. اهالی تالاب شادگان از کودکی قایق رانی را می آموزند و در تالاب کودکان و زنان را می توان دید که مشغول قایقرانی هستند.

نوشته گزارش برنامه تالاب شادگان اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>
گزارش برنامه تالاب شادگان

27 دی ماه 1386 با قطار ساعت 16:40 به سمت اهواز حرکت کردیم.به علت شرایط بد آب و هوایی و یخ زدگی ریلها قطار با تاخیر به راه افتاد.از قرار معلوم قطاری که قبل از ما  در مسیر اهواز در حرکت بود دچار سانحه شده ، لکوموتیوش آتش گرفته بود که این موضوع نیز مشکلی بر مشکلات قبلی افزوده بود به نحوی که قطار با 6 ساعت تاخیر به اهواز رسید.در اهواز طبق هماهنگی قبلی که توسط آقای فخاری نیا انجام شده بود با مینی بوس به طرف تالاب شادگان حرکت کردیم. برای رسیدن به تالاب شادگان ابتدا باید از اهواز به سمت آبادان حرکت کرد بعد از حدود 50 کیلومتر به روستای دارخوین می رسیم.از دارخوین به سمت شرق ادامه مسیر می دهیم این راه بعد از 25 کیلومتر به شادگان می رسد. پس از 10 کیلومتر تالاب شروع می شود و تا شادگان ادامه دارد.در مسیر از روستای صراخیه و رُگبه گذر می کنیم.شادگان شهری است که جمعیت اصلی آن را عشایر عرب زبان تشکیل می دهند و در بیشتر تابلو های راهنمای شهری هم به دو زبان عربی و فارسی اطلاع رسانی شده است. از شهر شادگان و از میان جاده ای باریک که از میان نخل ها عبور می کرد به روستای عبودی رسیدیم.تصور می کردیم که از این قسمت تالاب بتوانیم وارد تالاب شویم ولی قایق مناسب پیدا نکردیم و به ناچار به روستای کوچک صراخیه برگشتیم.اهالی روستا برای قایق های خود اسکله کوچکی در کنار جاده برپا کرده اند.بیشتر قایق های این منطقه شکل جالبی دارد.

shadegan8610af003

shadegan8610af012

این قایق ها کشیده و دراز و با عرض کم هستند و چون عمق تالاب کم است برای حرکت بجای پارو از چوب های بلندی استفاده می کنند بدین ترتیب که چوب را به کف تالاب فشار می دهند و در جهت مناسب حرکت می کنند.از این قایق ها جهت تردد در تالاب، حمل احشام،حمل علوفه و ماهیگیری استفاده می شود. اهالی تالاب شادگان از کودکی قایق رانی را می آموزند و در تالاب کودکان و زنان را می توان دید که مشغول قایقرانی هستند.

shadegan8610af019

 ما با توجه به فرصت اندکی که داشتیم به سختی توانستیم دو قایق که به موتور مجهز بودند را پیدا کنیم.

تالاب شادگان بزرگترین تالاب ایران است  و از شادگان تا آبادان ادامه دارد.پوشش گیاهی عمدتا نی است.در میان تالاب جزیره های کوچکی نیز وجود دارد،بعضی که نزدیک روستا یا جاده قرار دارند مسکونی هستند در بعضی دیگر تعدادی گاومیش دیدیم که مشغول چرا بودند علی رغم اینکه ما در نزدیکی غروب آفتاب در تالاب مشغول گشت زنی بودیم ولی توانستیم تعدادی اگرت کوچک و بزرگ،مرغابی،حواصیل خاکستری و آبچلیک را ببینیم.

shadegan8610af020

شغل اصلی اهالی ماهیگیری و همچنین پرورش گاومیش است.ما حدود یک و نیم ساعت در میان آبراهه های داخل تالاب گشتیم.یکی از این آبراهه ها از میان روستا عبور می کند هر خانه روستایی برای خود ساحلی کوچک و اختصاصی دارد و از آن برای تردد آبی قایق های خود استفاده می کند. این محل عمدتا به حیاط خانه راه دارد و درب دیگر خانه به کوچه باز می شود.

shadegan8610af055

 این ویژگی خاص زندگی سبب شد تا برای آشنایی بیشتر با این افراد به میان آنها برویم. این مردم عرب زبان بودند و مثل سایر روستائیان کشورمان ،مهمان نواز.ورود جمع ما به این روستا به سرعت با عکس العمل جالبی همراه بود.مردان جوان روستا به ما نزدیک شدند و کنجکاوانه به دنبال این بودند که به چه منظور به روستای آنان آمده ایم.زنان روستا از کنار در و پنجره حرکات ما را زیر نظر داشتند و کودکان با سر و صدای زیاد سعی در جلب توجه داشتند.

shadegan8610af011

به دعوت یکی از اهالی به خانه ای وارد شدیم و با نان گرم پذیرایی شدیم.نان را در خانه زنان و دختران می پزند.تنور نانوایی برخلاف تنورهای مناطق سردسیر در روی زمین قرار دارد و نانوا ایستاده نان را به داخل تنور می چسباند.پسر صاحب خانه که عباس کاملی نام داشت به تازگی ازدواج کرده بود و بر خلاف سایر هم عشیره ایهای خود همسر خود را از میان دخترعموهای خود انتخاب نکرده بود.آقای هوشنگ عبدالکریم حمودی مردی حدودا 50 ساله دارای 10 فرزند(7 پسر و 3 دختر )بود و در جزیره ای کوچک در داخل تالاب و به قول خودشان هور در مجاورت جاده زندگی می کرد.در اکثر خانه ها گاومیش نگهداری می شود و از شیر آن محصولات لبنی تهیه می کنند و مقداری از آن را می فروشند.در ایام محرم تمامی شیر گاومیشها نذر می شود.پس از غروب آفتاب علی رغم اصرار آقای حمودی به سمت اهواز حرکت کردیم.

shadegan8610af049

دکترافشین ایران پور

کانون گردشگران جوان ایران

iranpour@kanoonirangardan.ir

www.kanoonirangardan.ir/

Share

نوشته گزارش برنامه تالاب شادگان اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>
https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%a8%d8%b1%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%aa%d8%a7%d9%84%d8%a7%d8%a8-%d8%b4%d8%a7%d8%af%da%af%d8%a7%d9%86/feed/ 0