گزارش سفرهای سال98 بایگانی - کانون گردشگران جوان ایران https://kanoonirangardan.ir/category/گزارش-سفرهای-سال-98/ سفر مسولانه و ارزان قیمت Wed, 10 Mar 2021 06:59:09 +0000 fa-IR hourly 1 https://wordpress.org/?v=6.5.8 گزارش سفر به لاهیجان، کیاشهر و پرنده نگری در پارک ملی بوجاق https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d9%84%d8%a7%d9%87%db%8c%d8%ac%d8%a7%d9%86%d8%8c-%da%a9%db%8c%d8%a7%d8%b4%d9%87%d8%b1-%d9%88-%d9%be%d8%b1%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%86%da%af/ https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d9%84%d8%a7%d9%87%db%8c%d8%ac%d8%a7%d9%86%d8%8c-%da%a9%db%8c%d8%a7%d8%b4%d9%87%d8%b1-%d9%88-%d9%be%d8%b1%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%86%da%af/#comments Thu, 28 May 2020 14:56:54 +0000 https://kanoonirangardan.ir/?p=12326 زمان سفر : 8 الی 10 بهمن 98 شماره سفر ...

نوشته گزارش سفر به لاهیجان، کیاشهر و پرنده نگری در پارک ملی بوجاق اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>
زمان سفر : 8 الی 10 بهمن 98
شماره سفر : 9816
وسیله نقلیه : میدل باس
تعداد همسفران :31 نفر
اقامت : اقامتگاه بومگردی “قدیم خونه” واقع در روستای لسکوکلایه از توابع آستانه اشرفیه
هزینه تمام شده برای هر نفر : 300.000 تومان

پارک ملی بوجاق

استان گیلان

مقدمه:

سفر به استان گیلان و پارک ملی بوجاق برای من بیشتر از هر چیز دیگر به دو علت حائز اهمیت بود، یکی آنکه این منطقه از ایران در ناحیه رویشی هیرکانی–خزری واقع شده است. ناحیه رویشی هیرکانی همچون نوار سبزی، حاشیه جنوبی دریای خزر و نیمرخ شمالی رشته کوه البرز را می‌پوشاند. این ناحیه رویشی از آستارا در استان گیلان تا گلیداغی در استان گلستان را در بر می‌گیرد. به خاطر حاصلخیزی خاک، تغییرات دما و بارندگی‌های متعدد، گونه‌های گیاهی زیادی را در خود جای داده که غالباً از تیپ‌های راش، ممرز، بلوط، افرا، توسکا و… تشکیل شده است. جنگل‌های این ناحیه کمربندی از درختان خزان‌کننده دوران سوم زمین‌شناسی را تشکیل می‌دهند. به همین علت به فسیل زنده نیز شهرت دارند. ارزش بالای این جنگل ها آنها را در زمره میراث طبیعی جهانی قرار داده است.

دوم به دلیل اختصاص دادن زمانی به پرنده نگری. پرنده نگری از زیر شاخه های اکوتوریسم یا گردشگری پایدار می باشد. قدم گذاشتن در این مسیر فواید زیادی دارد از جمله بهبود وضعیت زیستگاه ها، توانمند سازی جامعه محلی و آموزش به آنها و آگاهی دادن به منظور جلوگیری از شکار پرندگان به هر دلیل، که در پی آن بستر مناسب برای پرندگان مهاجر و بومی و تولید مثل آنها فراهم می شود که این خود باعث رونق در منطقه می شود و هر فرد محلی می تواند حافظ محیط اطراف خود باشد. شکار یا تخریب منطقه که هر کدام به نوعی غلبه بر طبیعت است نه همراه شدن با آن، گذشته از بار روانی که برای فرد متخلف در پی دارد و سایر تاثیرات مخرب آن در اکوسیستم- در مواردی حتی آب تالاب ها را متخلفان سمی می کنند که این خود نه تنها پرندگانی که مدتی کوتاه میهمان ما هستند را می کشد، بلکه آب و خاک منطقه و در نتیجه مواد غذایی برآمده از آن را می آلاید، و قطعا ضرر های آن گریبان خود انسان را می گیرد این همه تقابل برای چه؟- شاید بتواند از نظر مالی در مدتی کوتاه امورات فرد را تأمین کند اما در بلند مدت دیگر نه پرنده ای، نه حیات وحشی و نه محیط زیستی نخواهد بود …

و من خوشحال از اینکه در این سفر همراه گروهی هستم که سفر مسئولانه و گردشگری پایدار برایشان الویت دارد، قدم در راه گذاشتم به قول شاعر: صافی دل خواهی از سیر و سفر غافل مباش.

 

 در آغوش لاهیجان

سه شنبه هشتم بهمن ماه یکهزار و سیصد و نود و هشت ساعت 00:30 نیمه شب سفری 2 روزه را به مقصد استان گیلان و شهر لاهیجان و تالاب های زیبای آن آغاز کردیم این سفر با نگاه ویژه به مقوله پرنده نگری و رصد پرندگان مهاجر منطقه ترتیب داده شده بود. تماشای پرندگان مهاجری که از هزاران کیلومتر دورتر آمده اند تجربه بی تکراری است. بهترین زمان برای تماشای پرندگان مهاجر از نیمه پاییز تا نیمه زمستان است.

30 دقیقه بامداد پارک نوشین، از روزها قبل مقرر شده بود، به مقصد تالاب بوجاق و امیرکلایه و لاهیجان زیبا. من 15 دقیقه زودتر رسیدم و بر خلاف سابقه ای که از گروه در ذهن داشتم که همه در لحظات آخر خود را می رساندند و فکر می کردم جای مناسبی در میدل باس نصیبم خواهد شد اما در این سفر اکثر دوستان از زمان جلوتر بودند و من جزء نفرات آخر رسیدم که صندلی ای در منتها الیه میدل باس نصیبم شد. میدل باس راس ساعت مقرر حرکت کرد. بعد از کمی هم صحبتی با دوستان و همسفران قدیمی ‏دیده به دیده خواب سپردیم تا با انرژی مضاعف سفر را آغاز کنیم.

ساعت هفت و نیم با بدنی کوفته از تکان های ماشین در طی مسیر و با صدای محمدرضا از خواب بیدار شدیم و دیدیم به قهوه خانه ای قدیمی واقع در حسن کیا ده رسیدیم. آقای ابراهیمی – مدیریت قهوه خانه 09118446626 – با خوشرویی ما سی و چند نفر را در فضای کوچک اما گرم و صمیمی قهوه خانه جای داد. بی شک قهوه خانه چنین جمعیتی را تا آن روز به خود ندیده بود. همچنان که در انتظار صبحانه بودیم ماهان _راهنمای محلی که چندی قبل به ما ملحق شده بود_ اطلاعاتی را درباره پارک ملی بوجاق در اختیارمان گذاشت و بعد مهدی با صدای خود فضای قهوه خانه را آهنگین کرد، بدین ترتیب زمان کوتاه شد و با کمک تعدادی از دوستان املت ها، نیمروها، چای و شیر داغ روی میزهایمان قرار گرفت و ما لذت خوردن صبحانه ای دلچسب را به جان خریدیم.

1- قهوه خانه

2 – قهوه خانه

بعد از صرف صبحانه حدود ساعت 9 همه سوار بر میدل باس به سمت پارک ملی بوجاق حرکت کردیم. فاصله زمانی تا پارک ملی بوجاق بسیار کوتاه بود کمتر از پنج دقیقه.

برای رفتن به پارک های ملی باید از قبل تمهیدات لازم درخصوص گرفتن مجوز از اداره محیط زیست همان منطقه صورت گیرد و بالطبع ما نیز اقدامات لازم را در روزهای گذشته برای گرفتن مجوز از اداره محیط زیست کیاشهر انجام داده بودیم.

بعد از توضیحات ماهان در خصوص منطقه همگی مشغول پوشیدن چکمه هایی شدیم که برخی از قبل فراهم کرده بودند و بعضی از دوستان از همان جا خریدند تا در تالاب به راحتی و بی دغدغه حرکت کنیم و البته که این قضیه جاذبه سفر را دو چندان می کرد چون برای اکثر ما این قضیه یادآور دوران کودکی و چکمه های رنگی بود.

3 – پارک ملی بوجاق

تالاب به محیط هایی گفته می شود که میان خشکی و آب است و آب آن ها ممکن است بر اساس تغییر فصل کم و زیاد یا حتی خشک شود. از ویژگی های اصلی تالاب ها ماندگاری بالای آب در آن هاست. از انواع تالاب ها می توان به تالاب آب شیرین و شور اشاره کرد. تالاب بوجاق پارک ملی خشکی- دریایی است که به همین دلیل در اکوسیستم، پرندگان گوناگونی با شرایط مختلف زیستی طرفدار آن هستند. این تالاب با مساحتی در حدود 3477 کیلومتر به صورت تقریبی 248 گونه گیاهی دارد. در سال 1349 به دعوت ایران، کنوانسیونی با موضوع حفاظت از تالاب ها به عنوان زیستگاه پرندگان آبی در رامسر با حضور 18 کشور تشکیل شد. کنوانسیون رامسر با تلاش آقای اسکندر فیروز رئیس وقت سازمان محیط زیست ایران تهیه شد. این کنوانسیون هم‌ اکنون ۲۱۸۶ تالاب به وسعت ۲۰۰ میلیون هکتار را پوشش می‌دهد. بریتانیا با ۱۷۰ تالاب بیشترین تعداد و کانادا با ۱۴۰ هزار کیلومتر مربع بیشترین وسعت از تالاب‌های خود را تحت پوشش این معاهده درآورده‌اند. آقای اسکندر فیروز به پاس زحمات فراوانی که برای محیط زیست ایران کشید “پدر محیط زیست ایران” لقب گرفت. در سال 1354 تالاب انزلی، بوجاق و امیرکلایه به دلیل مشخصه هایی همچون اینکه جزء زیستگاه های منحصر به فرد جنوب دریای خزر هستند و سالانه 20 هزار پرنده مهاجر و از جمله گونه های در معرض انقراض جهانی در این منطقه زمستان گذرانی می کنند به عنوان تالاب های بین المللی اعلام شدند. سال 1377 به مدت 4 سال منطقه شکار ممنوع و در سال 1381 پارک ملی اعلام گردید و متعاقب آن 2 پاسگاه محیط بانی به نام سفیدرود و تالاب بوجاق احداث گردید و نیروهایی به عنوان محیط بان وظیفه حفاظت از منطقه و جلوگیری از تخریب و تجاوز و صید و شکار را بر عهده گرفتند.

4 – پارک ملی بوجاق

و اما مسئله مهاجرت پرندگان موضوعی جالب  که علی رغم مطالعات گسترده از زمان های دور تا به امروز، بشر به جواب قطعی و مسلمی در این خصوص دست نیافته است. در بین نظریه های متعدد دانشمندان، مسیریابی پرندگان مهاجر از روی میدان های مغناطیسی کره زمین باورپذیری بیشتری دارد. بسیاری از گونه های پرندگان مهاجرت می کنند اما گونه هایی هم هستند که غیر مهاجر هستند. به دلیل سرما و یخبندان در عرض های شمالی دریای خزر، در اواخر مهر و اوایل آبان ماه مهاجرت پرندگان به عرض های جنوبی از روی غریزه و نیاز به غذا و آب و هوای مناسب آغاز می گردد و از 15 اسفند که کم کم هوا رو به گرمی می رود مهاجرت جهت بازگشت به عرض های شمالی آغاز می گردند. مهاجرت مستقیم و بی وقفه به ندرت و در برخی از گونه ها اتفاق می افتد و بیشتر حرکت پرندگان به صورت جست و خیزی از کنار دریاها می باشد تا زمانی که پرنده نیاز به استراحت دارد بتواند در زیستگاه مناسبی فرود بیاید.

5 – گاو چرانک

مهاجرت پرندگان از سیبری شروع می شود و طی 2 مسیر خود را به سواحل استان مازندران می رساند. مسیر اول از سیبری به سمت ولگا، باکو، آستارا، انزلی و بوجاق و امیرکلایه و مسیر دوم که از سیبری به سمت قزاقستان، ترکمنستان، گلستان و سپس مازندران می باشد. در طی مسیر حرکت هر جا که پرنده احساس امنیت کند و آب و غذا و پناه مناسب باشد آنجا را برای استراحت و زمستان گذرانی انتخاب می کند.

6 – پارک ملی بوجاق

متاسفانه در سال های اخیر 70 درصد تالاب ها به خصوص در عرض های جنوبی تر کشور از جمله تالاب پریشان، جازموریان، هامون و گاوخونی از بین رفته اند و دیگر قابلیت زمستان گذرانی برای پرندگان را ندارند. تغییرات اقلیمی و شرایط آب و هوایی در کنار سوءمدیریت و تعارض موجود بین منافع جامعه محلی و حیات وحش و عدم آگاهی مردم و همچنین شکار و صید از جمله دلایلی هستند که باعث از بین رفتن این تالاب ها در عرض های جنوبی تر و همین طور نا امن شدن و به هم خوردن پوشش گیاهی دیگر تالاب ها در عرض های شمالی تر کشور شده اند.

7 – باکلان شناور در تالاب بوجاق

تعارضات جامعه محلی با حیات وحش و محیط زیست:

به طور مثال صید در پارک ملی غیر قانونی است و وقتی صیاد از طرف محیط بان تحت فشار قرار می گیرد ممکن است با آسیب زدن به محیط بان یا محیط زیست و یا حیات وحش در صدد جبران برآید. یا مثلا آوردن احشام اهلی در این منطقه ممنوع است ولی صاحبان آنها بدون توجه به قانون، احشام خود را در این منطقه رها سازی می کنند و وقتی پوشش گیاهی در این منطقه انبوه می شود به دلیل نداشتن دید مناسب جهت کنترل احشام خود پوشش گیاهی منطقه را آتش می زنند. یا نمونه ای دیگر اینکه جوامع محلی شغال را که این منطقه خانه اوست با گوشت سمی می کشند تا به احشامشان آسیبی نرساند و …

این قبیل تعارضات با مشارکت سازمان محیط زیست و سازمان های مربوطه و جامعه محلی قابل بررسی و حل شدن می باشد و لازمه آن ارتقاء سطح آگاهی مردم است. همچنین از موارد دیگر می توان به مدیریت مقاصد گردشگری در جهت کاهش وابستگی مردم به منابع طبیعی اشاره کرد. صنایع دستی و گردشگری از گزینه هایی هستند که با تکیه به آن ها می توان از وابستگی جامعه محلی به منابع طبیعی کاست.

متأسفانه به دلیل مواردی که ذکر شد در سال های اخیر تعداد تالاب ها به عنوان زیستگاه پرندگان مهاجر بسیار محدود شده و این مسئله باعث ازدحام پرندگان در تالاب های باقی مانده می شود. از طرفی ظرفیت غذا دهی در هر تالابی محدود است و پرندگان پس از طی مسیری طولانی، گرسنه به ناچار در پی غذا به شالیزارها می روند که همین مسئله آمار شکار آن ها را توسط جوامع محلی افزایش می دهد.

علی رغم اینکه غذا دادن به پرندگان در شرایط عادی توصیه نمی شود ولی در چنین وضعیتی چون انسان خود مسبب تخریب زیستگاه پرندگان شده است باید “کارشناسان” در جهت اصلاح آن قدم بردارند و با علم و دانش به منظور حفظ تنوع زیستی در شرایط بحرانی به آنها غذادهی کنند.

برخی از مهمترین تعارضات و تهدیدهای مختص پارک ملی بوجاق به شرح ذیل است: اسکله و بندر صیادی شیلات، اراضی مستثنیات بنیاد پانزده خرداد، وجود ۲ پره صیادی، استخر پرورش ماهیان غضروفی شیلات و طرح سالم سازی شهرداری کیاشهر.

8 – تالاب بوجاق

تالاب بوجاق دشتی مسطح و هموار که در مناطقی از آن آب های سطحی کم عمق و در مناطقی رودهایی با عمق بیشتر جاری بودند.

گونه های جانوری این منطقه را عمدتا پرندگان تشکیل می دهند که برخی از مهم ترین آنها عبارتند از: غاز خاکستری، عروس غاز، فلامینگو، پلیکان، آوست چوب پا، باکلان، انواع حواصیل، اکراس، کله سبز، خوتکا، اردک ارده ای، کفچه نوک، آنقوت، تنجه، نوک پهن، کشیم، قو، طاووسک، بحری، لیل، سنقر تالابی، خروس کولی، چنگر، آبچلیک، گیلانشاه، کاکایی، اردک سرحنایی، گیلار و…

فک خزری پستاندار دریایی ارزشمند و در معرض انقراض این منطقه است که بصورت مهاجر به سواحل پارک ملی بوجاق آمده و مشاهده می شود.

پوشش گیاهی آن نیز شامل گونه های ارزشمندی است که برخی عبارتند از: نی، لویی، آقطی، تمشک، عدسک آبی، تراپا (سه کله خیز)، میریوفیلوم، سراتوفیلوم، اسپرغان، کلونی درختچه های گز، توسکا، انار و…

9 – تالاب بوجاق

ما محو در زیبایی اطراف خود بودیم که ماهان یک برگ از گیاه چوچاغ را در دستان خود له کرد و بویی آشنا به مشاممان رسید ، چوچاغ همان گیاهیست که بصورت تازه پس از آسیاب کردن به زیتون پرورده می افزایند.

10- عبور از گل و لای تالاب بوجاق

ما لشکر چکمه پوش آسوده و با خیال راحت از میان آب و گل و لای عبور می کردیم. در فواصلی ماهان دوربین خود را برپا می کرد و مشغول شکار گونه های مختلف پرندگان البته با لنز دوربینش می شد و ما برای دیدن این مهاجران زیبا صف می کشیدیم و نفر به نفر با لذت تمام دیده به دیده لنز می سپردیم.

11- پرنده نگری در تالاب بوجاق

در اینجا برای درج برخی نکات مهم در پرنده نگری لازم دیدم بخشی از کتاب پرنده نگری نوشته ی آقای پرویز بختیاری رو به اشتراک بگذارم.

 از آنجائیکه پرندگان رنگ‌ها را تشخیص می‌دهند، لذا لازمه رفتن به پرنده‌نگری پوشیدن لباس‌های همرنگ طبیعت است. پوشیدن لباس با رنگ‌های تند (مثل قرمز و سبز فسفری و نارنجی و …) و همچنین لباس های براق می‌تواند باعث ترس و فرار پرنده‌ها گردد. هرچقدر پوشش شما همسان‌تر با محیط باشد، شانس نزدیک‌تر شدن شما به پرنده و دیدن آن بیشتر خواهد بود.

اگر قصد بازدید از تالاب و محیط‌های باتلاقی را دارید، حتما چکمه بپوشید. چکمه این امکان را به شما می‌دهد تا در مناطق گلی و آبگیر به راحتی حرکت کنید. توجه داشته باشید که قدم زدن در گل و در حاشیه دریاچه ها یکی از لذت‌های رفتن به طبیعت است که خیلی از عموم مردم آن را تجربه نکرده‌اند.

12 – گذر در پارک ملی بوجاق

حس شنوایی قوی‌ترین حس پرندگان است. غالب پرندگان از طریق تولید آواز و صدا با یکدیگر ارتباط برقرار میکنند که در صورت از دست دادن این حس، نسل بسیاری از آنها به مخاطره خواهد افتاد. پرندگان بالاتر و پایین تر از سطح آستانه شنوایی ما انسان ها می شنوند. به طرز غیرقابل باوری پرندگان صداهای تولید شده از جانب ما در طبیعت را می شنوند و ممکن است این امر موجب فرار آن ها از محل گردد. لذا هرگز فراموش نکنید که لازمه رفتن به طبیعت و تماشای پرندگان سکوت است.

در طی مسیر صحنه های ماندگاری از اسب های وحشی در حال دویدن و گله گاوها در حال چراییدن در ذهن خود ثبت کردیم.

13 – بوجاق سراسر زیبایی

14 – بوجاق سراسر زیبایی

26 گونه پرنده رکورد شده در تالاب بوجاق :

راسته عقاب شکلان: کورکور سیاه، سُنقُر تالابی، سارگَپه معمولی

راسته بوبی شکلان: باکلان کوچک، باکلان بزرگ

راسته پلیکان شکلان: حواصیل خاکستری، اِگرت بزرگ، اِگرت کوچک

راسته غاز شکلان: غاز خاکستری، اردک سرسبز، اردک نوک پهن، خوتکا معمولی، آنقوت، فیلوش، گیلار، خوتکا ارده ای

راسته آبچلیک شکلان: خروس کولی معمولی، کاکایی سر سیاه بزرگ، آبچلیک پاسرخ

راسته فلامینگو شکلان: فلامینگوی بزرگ

راسته گنجشک شکلان: سار معمولی، گنجشک خانگی، گنجشک درختی، کلاغ سیاه، کلاغ ابلق زاغی

15 – حواصیل خاکستری

16 –دسته ای از سارها

17 – تلسکوپ و پرنده نگری

همچنین تعدادی از دوستان با مهری که نسبت به طبیعت و محیط زیست در وجودشان داشتند به صورت خود جوش اقدام به پاکسازی و جمع آوری زباله ها و زدودن آلودگی از چهره طبیعت کردند. زیباترین قسمت قضیه همکاری کودکان در این امر بود بدون اینکه کسی آنها را به این کار دعوت کند و فقط با دیدن عملکرد بزرگترها.

18 – زباله زدایی از چهره طبیعت دوست داشتنی بوجاق

19 – طبیعت بدون زباله زیباست

ساعت 14 پس از طی یک مسیر رفت و برگشتی در حدود 5 کیلومتر پر از جاذبه و آرامش سرانجام به میدل باس برگشتیم و سوار بر ماشین به سمت پارک ملی کیاشهر حرکت کردیم.

بعد از رسیدن به پارک جنگلی کیاشهر، زیر اندازها بر روی زمین انداخته شد و حدود ساعت 15 همه در کنار هم مشغول صرف غذاهایی شدیم که همراه آورده بودیم. بعد از ناهار و استفاده از سرویس بهداشتی و همچنین دیداری کوتاه از بازارچه محلی آنجا که در چادرها بنا شده بود در نهایت ساعت 15:45 سوار بر ماشین به سوی پل چوبی حرکت کردیم. حدود 5 دقیقه بعد در کنار پل چوبی از ماشین پیاده شدیم بعد از عبور از 3 الی 4 پله روی پل قرار گرفتیم و در مسیر یک کیلومتری از وسط تالاب بین المللی بوجاق به سوی دریای خزر حرکت کردیم. پل چوبی یکی از مناطق توریستی و بکر استان گیلان است که در دهه 70 ساخته شده و پارک جنگلی کیاشهر را به ساحل دریا وصل می کند.

20 – مسیری رویایی، در بین نیزارهای تالاب، مناسب برای علاقمندان به عکاسی

بعد از کلی عکس که در طی مسیر با دوستان در جای جای پل انداختیم به ساحل دریا رسیدیم. دریا مثل همیشه پر شور و حرارت و زیبا بود. در کنارش لحظاتی آرام گرفتیم و از فضا لذت بردیم، عکاسی کردیم حرف زدیم و خندیدم و خاطره سازی کردیم.

21  – جمع دوستان و دریای زیبای کاسپین

ماهان نکاتی گفت درباره فوک خزری که تنها پستاندار موجود در دریای کاسپین است که روی یخ های روسیه یا قزاقستان زایمان می کند و در فصل زمستان به خاطر یخبندان و سرمای شدید به عرض های جنوبی مهاجرت می کند با توجه به فرم بدنش باید نزدیک آب زندگی کند تا در هنگام بروز خطر به آب پناه برد. جزیره آشوراده واقع در مرکز شبه جزیره میانکاله بندر ترکمن در استان گلستان برای این فوک به دلیل بکر بودن فضای مناسبی است ولی اگر این جزیره از حالت بکر خود خارج شود و تخریب شود دیگر زیستگاه امنی برای این موجود نخواهد بود. متاسفانه در سال های اخیر بیشتر جسد این جانور در سواحل ما یافت شده است.

22 – دو راهنما در یک قاب

بعد از توضیحات خوب ماهان حدود ساعت 17 مسیر بازگشت را از روی پل در پیش گرفتیم. ساعت 17:15 میدل باس به سوی خانه محلی در روستای لسکوکلایه حرکت کرد. تا رسیدن به خانه محلی به نام قدیم خونه در ماشین فرصتی فراهم شد تا لحظاتی استراحت کنیم. هوا تاریک شده بود که در بازارچه محلی لسکوکلایه از میدل باس پیاده شدیم و با مینی بوس محلی در 2 نوبت به قدیم خونه رفتیم کوله ها هم همزمان توسط وانتی به دست ما رسیدند.

23 – اقامتگاه بوم گردی قدیم خونه در شب

2 ساختمان محلی روبه روی هم، آشپزخانه و اتاق غذاخوری در کنار هم و سرویس بهداشتی در آن سوی حیاط مجموعه کاملی بود که علی رغم اینکه بخشی از آن قدیمی ساز و مرمت شده بود و بخشی جدید ساخته شده بود ولی سعی شده بود همخوانی بین کل مجموعه حفظ شود. خانه از چوب های روسی ساخته شده بود بر روی پایه هایی که از قدیم الایام برای محافظت خانه در برابر سیل و زلزله مرسوم بوده است. در زمان مرمت مجموعه، با هدف حفظ منابع طبیعی چوب مورد نیاز آن از زغال فروشانی خریداری می شود که متاسفانه خانه های قدیمی و چوبی منطقه را صرفا برای تبدیل آن به زغال مورد بهره برداری قرار می دهند. در صورتی که از این خانه ها و چوب موجود در آن برای مقاصد به مراتب بهتری می توان استفاده کرد.

قدیم خونه شامل 2 بنای اقامتگاهی یکی یک طبقه و دیگری دو طبقه بود. این دو بنا اتاق های زیادی داشت که با اسامی محلی مثل تی تی (شکوفه)، چومه (چشم) ، ووشه (خوشه)، پاموج (هم پا) و… نام گذاری شده بود. در شروع سفر ما جمعیتی 31 نفره داشتیم اما در قدیم خونه تعدادی دیگر از دوستان به ما اضافه شدند که به دلیل فضای بزرگ قدیم خونه همگی به راحتی در آن مستقر شدیم. از قبل نحوه ی تقسیم بندی مسافران در اتاق ها مشخص شده بود. ابتدا به اتاق های خود رفتیم، کمی آرام گرفتیم سپس یک به یک برای صرف چای و میوه در سالن غذاخوری که فضای دلچسبی داشت دور هم جمع شدیم.

24 – بفرمایید شام گیلانی

ساعت که به 20 نزدیک شد کم کم بوی غذاهای محلی مثل خورشت فسنجان، ترش تره، تابیران و پنیر برشته فضای غذاخوری را پر کرد و ما را به سمت خود کشانید. حدود ساعت 21 بعد از صرف غذاهای خوشمزه و بعد از اینکه روی میزها خلوت شد، مهدی از همسفران هنرمند شروع به نواختن سه تار کرد. همه دور تا دور نشستیم، آهنگ ها یکی پس از دیگری نواخته می شدند و گاه با آواز نوازنده و گاه با صدای جمع همراه می شدند. همه مشتاق بودند و نوازنده مشتاق تر و چه محفل با صفایی. تا ساعت 24 این ماجرا ادامه پیدا کرد البته در این بین از هنر دیگر دوستان نیز غافل نشدیم.

25 – در محضر استاد

ساعت 24 علی رغم میل باطنی خواب بر دیدگان یک به یکمان چیره شد و کم کم فضای دلنشین آنجا را ترک و به اتاق های خود رفتیم و خواب ما را در بر گرفت.

روز دوم: پنجشنبه 10 بهمن 98

مقرر شده بود که بیدارباش ساعت 7:30 باشد و دقیقاً در همین لحظات با صدای خنده دوستان از اتاق مجاور از خواب بیدار و آماده شروع روز بی نظیر دیگری شدیم.

26 – چشم نوازی طلوع در قدیم خونه

بعد از دست و رو شستن یک به یک وارد سالن غذاخوری شدیم و صبحانه را با تنوعی عالی شامل نیمرو، املت، پنیر و کره و مربا، شیرینی محلی کاکا، چای دبش و … صرف کردیم.

سپس آقای سهیل امیراحمدیان (یکی از 4 نفری که با مشارکت همدیگر قدیم خونه رو بنا کرده بودند) درمورد قدیم خونه اطلاعات خوبی در اختیارمان گذاشت که قبلا به آن ها اشاره کرده ام. سپس راهی مسیری 10 دقیقه ای از قدیم خونه تا میدل باس شدیم و ساعت 10 سوار بر ماشین به سمت تالاب امیرکلایه حرکت کردیم با فاصله زمانی در حدود 30 دقیقه به تالاب رسیدیم.

27 – مه و زیبایی دوچندان تالاب امیرکلایه

تالاب امیر کلایه احتمالاً به دلیل قرار گرفتنش در روستای امیرکلایه به این نام نامگذاری شده است و فاصله تقریبی آن تا دریا حدود یک کیلومتر است. برای ورود به محوطه تالاب نیازی به تهیه بلیط نبود ولی قرار است که به زودی به بخش خصوصی واگذار شود که قطعا در آن صورت تهیه بلیط به عنوان ورودیه و تأمین بخشی از هزینه های حفظ و نگهداری تالاب الزامی می گردد.

28 – پل چوبی، ابتدای مسیر تالاب امیر کلایه

نیزارها در تالاب قد برافراشته بودند و فضای تالاب در مه ای زیبا فرو رفته بود. مسیر پل چوبی را در پیش گرفتیم تا به فضایی عریض تر رسیدیم با 2 کلبه که در طرفین ساخته شده بودند. جایی که برای علاقمندان به پرنده نگری و طبیعت بکر آنجا فضای مناسبی بود.

29 – ایستگاه پرنده نگری، تالاب امیرکلایه

همه دوربین به دست مشغول شکار لحظه های زیبا بودند. پرندگانی که در آسمان غوطه ور بودند و گاهی بر روی شاخساری در دور دست برای لحظاتی می نشستند مطمئناً نمی دانستند که سوژه عکاسی این جماعت هستند.

توضیحات ماهان در کنار کتاب راهنما، کیفیت پرنده نگری ما را ارتقاء می داد. همچنان سعی می کردیم سکوت آنجا را خدشه دار نکنیم تا هر چه بیشتر بتوانیم از آن فضای زیبا لذت ببریم. در بین عکاسی از پرندگان مهاجر گاهی هم خودمان به صورت تکی یا دسته جمعی سوژه دوربین ها می شدیم تا این لحظات را ماندگار کنیم.

30 –  تالاب امیر کلایه

15 گونه پرنده نیز در تالاب امیرکلایه به شرح زیر رکورد کردیم:

اردک سرسبز، اردک سرحنایی، کشیم گردن سیاه، کاکایی سر سیاه، چنگر معمولی، گاو چرانک معمولی، عقاب خالدار بزرگ، سُنقُر تالابی، خوتکا معمولی، پلیکان سفید، باکلان بزرگ، باکلان کوچک، سسک ابرو سفید، ماهی خورک، سینه سرخ

31 – ماهی خورک

32 – سینه سرخ

33 – سنقر تالابی

34 – باکلان بزرگ

35 – دسته ای از اردک های سرسبز

ساعت 12:20 کم کم به سمت ماشین حرکت کردیم. قبل از سوار شدن به میدل باس خانومی در آن نزدیکی مشغول پختن نان محلی خرفه (خلفه، کشتا) بود و بوی مطبوع آن ناخوداگاه آدمی را به سمت خود می کشید. خوشبختانه ما نیز از طعم و عطر آن بی بهره نماندیم.  از مواد اصلی نان خرفه که پخت آن بیشتر در زمستان – فصل کدو حلوایی – رواج دارد می توان به پوره کدو حلوایی، آرد گندم، آرد برنج و تخم خلفه یا همان تخم شنبلیله اشاره کرد. ناگفته نماند که آشپزی گیلانی قطعا یکی از انگیزه های سفر برای گردشگران این دیار است و گیلان از نظر تنوع غذاهای محلی نخستین استان ایران است. در حدود ۱۷۰ غذای محلی در گیلان پخت می‌شود.

36 – نان خرفه

 پس از خرید نان خرفه سوار شدیم و نیم ساعت بعد از ماشین پیاده شدیم و با پیموندن مسیری کوتاه به قدیم خانه برگشتیم.

37 – قدیم خونه

 زمانی برای استراحت و نوشیدن چای  داشتیم تا ساعت 13:30 که میز نهار با انواع غذاهای لذیذ گیلانی ما را فرا می خواند. مرغ ترش، اناربیچ و باقلا قاتوق و میرزا قاسمی روی میز چیده شدند و ما بار دیگر لذت خوردن غذاهای دلچسب شمالی را در فضای عالی تجربه کردیم.

38 – نهار گیلانی

بعد از صرف ناهار وسایلمان را جمع کردیم. حدود ساعت 15 پس از خداحافظی از اهالی قدیم خونه که خاطرات زیبایی را برایمان رقم زدند به سمت میدل باس حرکت کردیم و مسیر لاهیجان را در پیش گرفتیم.

39 – به امید دیدار

 بعد از طی مسیری در حدود یک ساعت مقابل موزه چای لاهیجان از میدل باس پیاده شدیم.

40 – موزه چای لاهیجان

در خصوص موزه چای لاهیجان لازم به توضیح است که محمد میرزا قوام لو خان (کاشف السلطنه) ملقب به پدر چای ایران زمانی که در دوره قاجار مسئول کنسولی ایران در هند بود برای اولین بار دانه های چای را وارد ایران کرد و در سال 1307 جهت تهیه ماشین آلات برای کارخانه چای سازی و همچنین آوردن نیروی متخصص به چین و ژاپن رفت. ره آورد این سفر بی بازگشت 4 نیروی متخصص چینی بود که عازم ایران شدند اما در مسیر بازگشت اتومبیل کاشف السلطنه در جایی بین بوشهر و شیراز به دره سقوط کرد و زندگی پدر چای ایران به پایان رسید. طبق وصیتش او را در تپه ای مشرف به باغات چایش به خاک سپردند که محل موزه چای فعلی می باشد. ولی علیرغم این مسئله کارشناسان چینی راه او را ادامه دادند و این صنعت را در ایران توسعه دادند. این کارشناسان بعد از تغییر ایدئولوژی، نام های ایرانی-اسلامی برای خود انتخاب کردند و از شهر لاهیجان همسر برگزیدند و در ایران ماندگار شدند و بدین ترتیب صنعت تولید چای حدود 90 سال پیش وارد ایران می شود. در صورتیکه شاید برای ما ایرانیان تصور اینکه زمانی نه چندان دور اصلاً چای در ایران وجود نداشته و مردم با این واژه و این نوشیدنی به کل بیگانه بوده اند سخت باشد.

موزه از 2 طبقه تشکیل شده بود. طبقه اول شامل وسایلی از جمله سماور روسی، سینی های نقره، جعبه چای، قهوه خوری چینی، ظروف سفالی و زیور آلات و اسناد و مدارک قدیمی و طبقه دوم شامل دست نوشته های کاشف السلطنه و عکس هایش و مقبره وی بود.

41 – کاشف السلطنه

وقتی وارد فضای آرامگاه کاشف السلطنه شدیم در جوار مقبره ایشان زیر لب زمزمه کردیم:

اسرار ازل را نه تو دانی و نه من            وین حل معما نه تو خوانی و نه من …

 ناگفته نماند خالی از لطف نبود اگر در موزه چای با چای لاهیجان پذیرایی می شدیم.

42 – مقبره کاشف السلطنه

بعد از بازدید ساعت 16:45 از موزه خارج شدیم سوار بر ماشین به سمت استخر لاهیجان حرکت کردیم . فاصله بسیار کوتاه در حدود 2 کیلوتر بود.

43 – استخر لاهیجان

در جوار استخر پیاده شدیم، استخر لاهیجان یکی از جاذبه های گردشگری شهر لاهیجان در بخش شرقی این شهر و در پایین قله ای سرسبز و پوشیده از شمشاد به نام شیطان کوه قرار دارد این استخر وسعتی در حدود 17 هکتار و عمقی در حدود 4 متر دارد. در قدیم به عنوان مخزن آبیاری مزارع برنج مورد استفاده قرار می گرفته. در وسط استخر جزیره ای زیبا قرار دارد که به وسیله یک پل سیمانی به حاشیه استخر متصل شده است و بلواری به طول 2 کیلومتر دور تا دور استخر را احاطه کرده است که فضای مناسبی برای پیاده روی و دوچرخه سواری است. همچنین وجود رستوران ها و مغازه ها، سینمای چند بعدی، زیپ لاین و قایق سواری در استخر این امکان را فراهم می کند که چندین ساعت را بتوان به بهترین نحو در این مکان سپری کرد.

زمانی در حدود یک ساعت در اختیارمان قرار گرفت تا از این فضای دلچسب استفاده کنیم و رأس ساعت 18 در همان جایی که از ماشین پیاده شدیم حضور یابیم.

من و تعدادی از دوستان تصمیم گرفتیم به گونه ای دیگر از وقتمان استفاده کنیم پس بلافاصله تاکسی گرفتیم به سمت بقعه شیخ زاهد گیلانی. کمتر از 10 دقیقه بعد به محل مورد نظر رسیدیم.

44 – آرامگاه شیخ زاهد گیلانی

بقعه شیخ زاهد بنایی در 3 کیلومتری لاهیجان که مدفن تاج الدین ابراهیم ملقب به شیخ زاهد از عرفا و دراویش و از استادان شیخ صفی الدین اردبیلی در قرن هفتم است که در سال 892 ه.ق 200 سال پس از وفات شیخ زاهد، توسط سلطان حیدر از نوادگان شیخ صفی الدین اردبیلی ساخته شد. وی بعد از اینکه خواب شیخ زاهد را دید به دلیل ارادتی که خاندان شیخ صفی الدین به شیخ زاهد داشت بنایی دارای یک گنبد هشت ترک فیروزه ای در دل زیبایی های لاهیجان ساخت.

پس از بازدید از این بنای زیبا به سمت استخر برگشتیم و به دیگر دوستان ملحق شدیم. در نهایت ساعت 18:15 لاهیجان را به مقصد تهران ترک کردیم. در طی مسیر توقفی در رودبار برای خرید سوغاتی و استفاده از سرویس بهداشتی داشتیم و در انتهای سفر به رسم همیشگی کانگرونز، جلسه آخر سفر برگزار شد تا انتقادات و پیشنهادات و توضیحات لازم جهت پیش برد اهداف گروه مطرح گردد. راس ساعت 24 در بزرگراه جناح در جوار پارک نوشین با کلی آرزوی خوب برای همسفران و خودمان که مجدد این چنین فرصت هایی برای سفر و کسب تجربه و لذت بردن از موهبت های خدا در اختیارمان قرار گیرد با دوستان بدرود گفتیم و روانه خانه شدیم.

45 – تالاب های ایران – پارک ملی بوجاق

و در پایان شما را دعوت می کنم به خواندن شعری زیبا از شاعر گیلانی، بیژن نجدی

46 – در آغوش لاهیجان

با خانه‌ها و خیابان‌‌ها
کوچه‌ها و میدان‌هاش
در آغوش من است لاهیجان
ایستاده‌ام بر مزار شیخ زاهد گیلانی
بوی باغ‌های چای را می‌مالم به تنم
شاخه‌های درخت انار
بر شانه‌های من است
انگار برگ‌پوش شده‌ام
در خرقه‌ای گیاهانه
زنبیلی پر از پیله‌های ابریشم
دور می‌شود بر استخوان کتف یک گیله مرد
و پروانه‌ای در پیله من
این شهر پیر می‌شود
با رؤیای ابریشم
استخر لاهیجان
استخر و افسانه
استخر و میعادگاه مرغابی عاشق
ملحفه‌ای‌ست آبی و خیس
روی تن برهنه مهتاب
نبض کارخانه‌های برنج
آهسته می‌زند روی مچ دست‌های من
با همین دست‌هاست که می‌گویم
– سلام همشهری
و بوی کلوچه می‌دهد
هر دهانی که می‌گوید: “علیک سلام”
از خدا پنهان نیست
چرا پنهانش کنم از تو
آقا شیخ زاهد گیلانی!
سیاهپوش قهوه‌خانه‌ای هستم
که در مسیر راه کمربندی
دور لاهیجان روزی مرد.
همین‌طور سیاه‌پوش آینه‌ای
که جیوه‌اش روزی ریخت
سیاهپوش قالیچه‌ای
که در مغازه سمساری است
بله آقا، آه، آقا
آقا شیخ زاهد گیلانی.

نگارنده: لیلا امینی
با همکاری عطیه امینی
کانون گردشگران جوان ایران Kanoonirangardan.ir
اردیبهشت 1399

  

منابع:

– کتاب پرنده نگری – پرویز بختیاری
– سایت دیده بان محیط زیست
– توضیحات راهنمایان گرامی
– ویکی پدیا

 

Share

نوشته گزارش سفر به لاهیجان، کیاشهر و پرنده نگری در پارک ملی بوجاق اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>
https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d9%84%d8%a7%d9%87%db%8c%d8%ac%d8%a7%d9%86%d8%8c-%da%a9%db%8c%d8%a7%d8%b4%d9%87%d8%b1-%d9%88-%d9%be%d8%b1%d9%86%d8%af%d9%87-%d9%86%da%af/feed/ 1
گزارش سفر پارک ملی گلستان : آق قمیش تا جهان نما https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d9%be%d8%a7%d8%b1%da%a9-%d9%85%d9%84%db%8c-%da%af%d9%84%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d9%82-%d9%82%d9%85%db%8c%d8%b4-%d8%aa%d8%a7-%d8%ac%d9%87%d8%a7/ https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d9%be%d8%a7%d8%b1%da%a9-%d9%85%d9%84%db%8c-%da%af%d9%84%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d9%82-%d9%82%d9%85%db%8c%d8%b4-%d8%aa%d8%a7-%d8%ac%d9%87%d8%a7/#comments Wed, 08 Apr 2020 19:40:40 +0000 https://kanoonirangardan.ir/?p=10998 گزارش سفر پارک ملی گلستان : آق قمیش تا جهان ...

نوشته گزارش سفر پارک ملی گلستان : آق قمیش تا جهان نما اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>
گزارش سفر پارک ملی گلستان : آق قمیش تا جهان نما

ورقی از گلستان

 زمان سفر: رفت سه ­شنبه 14 آبان ساعت 23 از ترمینال شرق
بازگشت به تهران 3 بامداد شنبه 18 آبان ترمینال بیهقی میدان آرژانتین
شماره سفر: برنامه سفر 9812
وسیله نقلیه: اتوبوس­VIP برای رفت و برگشت و میدل­ باس طی سفر
تعداد همسفران: 25 نفر به ­علاوه لاکوشی و گ´گ´ (عروسک­های شایان و باران)
اقامت: 4 شب و 3 روز؛ شب­ اول در اتوبوس، شب دوم در اقامتگاه بوم گردی آرتق در آق قمیش، شب سوم در کلبه مش ­صفر در جهان­ نما و شب آخر هم دوباره در اتوبوس
هزینه تمام شده: 4.690.000 ریال ناقابل پول رایج مملکتی

پیش از شروع جا دارد مراتب قدردانی از بیتای عزیزم که اطلاعات این سقر را در اختیارم گذاشت و در یادداشت برداری هنگام سفر یاریم نمود را به جای آورم.

مقدمه: 

طبیعت گردی یکی از انواع گردشگری است که مستقیماٌ با محیط ­طبیعی ارتباط دارد و اکوتوریسم یکی از زیرشاخه های آن محسوب می­ شود. اکوتوریسم به جنبه­ های فرهنگی مقصد و تأثیرات فرهنگی در محیط­ طبیعی نیز توجه دارد.

در کشور ما هنوز هم در بسیاری موارد واژه طبیعت گردی به جای اکوتوریسم به ­کار می ­رود. با اینکه هر دو نوع این گردشگری در طبیعت اتفاق می­ افتد، ولی تفاوت معنی­ داری میان این دو مفهوم وجود دارد. در این برهه زمانی، تأکید بر تفاوت این دو واژه و به­ کار نبردن یکی به جای دیگری بسیار اهمیت دارد. در یک نگاه کلی می­ توان گفت در طبیعت گردی طبیعت برای استفاده انسان آماده و تجهیز می ­شود، ولی در اکوتوریسم انسان خود را برای حضور صحیح و خردمندانه در طبیعت آماده می ­سازد. در چنین شرایطی، اکوتوریست که گردشگری مسئولیت پذیر است، خود را موظف به رعایت ملاحظات طبیعی و فرهنگی منطقه می­ داند و خواسته هایش را به نفع طبیعت محدود می­ کند و از محدودیت­ های معقول و منطقی استقبال می­ کند و آن را می­ پذیرد. طبیعت ­گردی آن دسته از فعالیت­ های گردشگری را شامل می­ شود که مستقیماً با منابع و جذابیت­ های طبیعی سر و کار دارند.

چهارشنبه 15 آبان مصادف با 8 ربیع الاول سال قمری که چندسالیست تعطیل اعلام شده از آن روزهاییست که سردرگم می­ شوم که باید خوشحال باشم یا ناراحت. ولی از آن جهت که سه روز تعطیل را موجب شده بود تصمیم گرفتم برای فرار از این ابهام  و سردرگمی با کانگورونز همراه گشته به دامان طبیعت رفته سفر اکوتوریستی 3-4 روزه خود را به استان گلستان تجربه نمایم.

استان زیبا و باصفای گلستان در شمال خاوری ایران واقع شده و محل سکونت یکی از بزرگ­ترین و باسابقه ­ترین عشایر منطقه شمال خاوری ایران (ایل ترکمن) است. این استان یکی از قطب­ های اقتصادی مهم کشور در زمینه کشاورزی، دامداری و صنایع وابسته به آن­ها بوده و از معادن و صنایع باارزشی نیز برخوردار است. جاذبه­ های طبیعی آن عبارت است از: پارک ملی گلستان، تالاب گُمیشان، آبشارلُوه، آبشار شیرآباد، آبشار باران­کوه، آبشار زیارت، آبشار کبودوال، پارک جنگلی دلند، پارک جنگلی قرق، جزیره آشوراده، منطقه جنگلی نهارخوران و منطقه حفاظت شده جهان ­نما.

پارک ملی گلستان که بزرگترین و باارزش ترین پارک ایران است، در محدوده این استان واقع شده و درحد فاصل استان‌های گلستان و خراسان شمالی در موقعیت جغرافیایی بین 37.31 الی 53.04 عرض­ شمالی و 55.43 الی 66.17 طول شرقی واقع شده و مساحت آن در حدود ۸۷۲۴۲ هکتار می‌باشد که به سبب اختلاف ارتفاع حدود 2000 متریش، از نظر طبقه‌بندی اقلیمی دارای 3 اقلیم متفاوت خشک، نیمه‌خشک و نیمه‌مرطوب است، به همین دلیل این پارک پوشش گیاهی متنوع از استپی خشک تا جنگل‌های انبوه دارد. گونه‌های گیاهی این پارک شاخص‌های گونه‌‌های هیرکانی، ایرانی – تورانی،‌ مدیترانه‌ای، اروپا – سیبری و… را توأمان دارد و آن قدر وسیع است که شامل گونه‌های باستانی، اندمیک (گونه‌هایی که فقط در مرز جغرافیایی ایران وجود دارند)، اقتصادی، زینتی، دارویی، حفاظتی، در معرض تهدید و… می‌شود.

از جمله این گیاهان می توان بلوط، بلندمازو، ممرز، انجیلی، پلت، شیردار، کرکو، آزاد، آوری، توسکای قشلاقی، کلهو، انجیر، توت، ملچ، داغداغان، ازگیل، ولیک، زالزالک، سیاه تلو، گوجه وحشی، شیر خشت، گردو، تمشک، انار وحشی، گلابی وحشی، زرشک، تاغ، گز، پرند، کاروانکش، کلاه میرحسن، گون، چوبک، درمنه، خارشتر و ارس را نام برد.

تنوع زیستی پارک ملی گلستان چنان است که آن را در چارچوب یک کشور و یا در گستره‌ای با حداقل 5 درجه عرض جغرافیایی می‌توان تصور کرد. اما آنچه همه خوبان دارند، پارک گلستان به تنهایی دارد و منطقه‌ای است که در آن یک هشتم گونه‌های گیاهی، یک سوم گونه‌های پرندگان و بیش از یک دوم پستانداران کشور را در خود جای داده است.

اینجا مکانی است که زیبایی شاخ‌های مارال بسان زیبایی شاخسارهای درختان پرشکوهی است که شاید در هیچ جای دنیا نتوان مثل آن را دید. کوچک ترین و ظریف‌ترین گوزن ایران، شوکای خجول و گریزپا در این پارک جایی برای خود دارد. همای پارک ملی گلستان همانند همای تخت جمشید، سنگی نیست؛ پرواز می‌کند و بچه می‌زاید. کل، بز، قوچ اوریال، خرس قهوه‌ای، پلنگ، گربه جنگلی، خوک وحشی، قشی از یک طرف و قرقی، عقاب طلایی، جغد، دارکوب و سینه‌سرخ از طرفی دیگر تنها تعدادی از شگفتی‌های این پارک به حساب می‌آیند.

پارک ملی گلستان از لحاظ منابع آبی هم بسیار غنی است و شامل رودخانه‌های دائمی،‌ نهرها و چشمه‌های فراوان می‌شود که چشم‌اندازهای متنوع پارک مدیون آنها هستند.در این پارک آبشارهای زیبایی وجود دارد که مسافران در کنار آبشارها و رودخانه‌های آن به استراحت می‌پردازند. علاوه بر آبشار زیبای آق سو، آبشار جنگل گلستان با ارتفاع 70 متر و آبدهی 30 لیتر در ثانیه در نزدیکی شهر گالیکش قرار دارد.

در این پارک رودخانه‌های متعددی جریان دارد که از مهمترین آنها می‌توان به رودخانه‌های مادرسو، زاو، قرتو، چشمه‌های گلشن، گلستان، جانو، سردارخانه، دوشان، آق سو و کرکولی اشاره کرد. این پارک تا قبل از سال ۱۳۳۶ شکارگاه محسوب می‌شد. در شهریور ۱۳۴۲ به پارک محمدرضاشاه تغییر نام داد و در سال ۱۳۵۳ به پارک ملی تبدیل شد. پس از پیروزی انقلاب اسلامی در سال ۱۳۵۷ با وسعت ۹۱۸۹۵ هکتار تحت حفاظت قرار گرفت.

شرح سفر:

توجه! : پیشاپیش از نیاوردن صفت خانم و آقا در کنار اسامی پوزش می ­طلبم.

ساعت 10:15 سه ­شنبه شب به مقصد ترمینال شرق تپسی گرفتم. راننده از مسیرهایی خلوت که waze نشان می­ داد رفت و به موقع رسید نزدیک در اصلی یعنی همانجایی که اتوبوس منتظر بود. اما از بخت بد نمی­ دانم چرا فکر کرد ترمینال، در پشتی دارد و من می­ خواهم آن جا پیاده شوم. پس پیچید پشت ترمینال و در پشتی که کلاً وجود نداشت. مجبور شدیم بیندازیم در مسیری که به شدت ترافیک بود و من دلشوره از به موقع نرسیدن و اینکه گروه بدون آمارگیر راهش را ادامه دهد (سرپرست مرا به عنوان آمارگیر انتخاب کرده بود).

پس از 20 دقیقه معطلی در ترافیک و پیام دادن و گفتگوی تلفنی بالاخره سرپرست رؤیت شد و من با کوله بار سفری که همانا وسایل ضروری سفر کانگورونز از جمله عینک، مایو و دمپایی درش بود بسوی اتوبوس راهنمایی شدم. پُژهان که داشت کوله­ ها را در قسمت بار جاساز می کرد به من در قرار دادن کوله کمک کرد و من بالاخره با تأخیر وارد اتوبوس شدم و از آنجا که فردی مسئول هستم بر آن شدم که وظیفه ­ام را به نحو أحسن انجام دهم؛  پس به سمت شاهین یورش برده لیستی که در دستش بود را قاپیده به سوی افراد نامبرده در لیست که آرام در جایشان نشسته بودند رفتم اما نمی­ دانم چرا از هرکس می خواستم آمارش را بدهد تنها نگاهی چپ چپ به من می­ انداخت و حاضر نبود اطلاعاتی از خود بروز دهد.

همین شد که به تیک زدن کنار اسامی بسنده کردم و در آخر 24 نفر از تعداد 25 نفره را حاضری زدم چون مریم از قافله جامانده بود. او -که محل قرار رفت را با برگشت اشتباه گرفته بود از ترمینال بیهقی سردرآورده بود و داشت به سرنوشت مینای سفر 9711 کرمان (که اعضای آن مدام آن سفر و خاطراتش را بر فرق ما می­ کوبند) دچار می­ شد-  چونان باد (با تلاش خواهر البته) خود را در تقاطع جاده قدیم و جدید بومهن به ما رسانید. من و بیتا کنار هم در صندلی هایمان نشسته بودیم. سرپرست به سمت بیتا که اطلاعات سفر را آماده کرده در اختیار گروه قرار داده بود آمد و از او خواست گزارش سفر را هم او بنویسد. بیتا که فردی همیشه متواضع است گفت: “من نویسنده خوبی نیستم؛ لطفاٌ مرا معذور بدارید” و من که به اندازه او متواضع نبوده از درس مرغابی و لاک پشت کلاس سوم دبستان عبرت نگرفته بودم دهان را بی موقع باز نموده گفتم: “اما من نویسنده خوبی هستم” و این شد که کار نوشتن گزارش به من سپرده شد.

القصه، ساعت 11:30 سفرمان را با اتوبوس PIV به سوی آق قمیش آغاز کردیم. چرا گفتم PIV ؟ چون برخلاف اسمش آن چنان که باید تمیز نبود، مانیتورهایش کار نمی کرد و از همه بدتر اعصاب راننده اش هم کمی ضعیف بود و همان ابتدای حرکت به ما خاطرنشان کرد که: “همین جا از سرویس بهداشتی استفاده کنید که تا ساعت 5.5 صبح توقف نداریم” و ما شانس آوردیم که کودکان خانواده پروانه (باران و شایان) از همان اوایل سفر تا صبح خوابیدند و از این داستان بویی نبردند.

به هرحال همین اولتیماتوم کافی بود که تقریباٌ همه، پایه صندلی­ ها را بالا آورده پشتی­ ها را به عقب بخوابانیم و از آنجا که ساعت به نیمه ­شب هم نزدیک می شد خواب را بر هرچیز دیگر ترجیح دهیم. تنها اندکی که گویی حرف­ های راننده را نشنیده ­اند خونسرد مشغول گفتمان و در پی آن خنده های ریز بودند. راننده آهنگی گذاشته بود که به نظر می رسید در آن از چکش به عنوان آلت موسیقی استفاده شده. می خواستیم به او پیشنهاد دهیم چند آهنگ ملایم­ تر بگذارد که از ترس خواب آلودگی او پشیمان شدیم.

بعدها متوجه شدم این اتوبوس و راننده اش که باخود چند نفری را همراه آورده بود (خود این موضوع ایراد دارد) به انواع تخلف مزین بوده اند از جمله حمل بار اضافه بر بار گروه و آوردن مسافرهای خارج از لیست. این را هم بگویم که راننده صبح فردای حرکت، شکسته شدن دسته یکی از صندلی ها را که معلوم نبود فشار دستان صندلی نشین سبب شده یا از قبل بوده به گردن ما انداخت و ادعای خسارت نمود و این، درس عبرتی شد برای سرپرست (به گفته خودش) که زین پس ابتدا و پیش از سوار شدن، همه سوراخ سنبه های وسیله سفر را کنترل کند. بماند که او نیز به سامانه راهداری مراجعه کرده شکایتی علیه راننده خاطی تنظیم نمود؛ شاید که او نیز از این سفر درس عبرت گیرد (اطلاعی از نتیجه آن در دست نیست).

 روز اول چهارشنبه 15 آبان 1398

7 صبح پس از حدود 7.5 ساعت و 471 کیلومتر طی طریق با عبور از شهرهای آمل و گرگان به آزادشهر رسیدیم.

 تهران – آزادشهر

آن جا بود که خداوند در حکمتش را بر ما بست و در رحمتش را گشود و به میدل­ باس زردرنگ 30 نفره ای نقل مکان نمودیم که راننده اش، آقای استیری، مردی آرام و موقر بود.

رخش خورشیدرنگ ما

 مهران شریفی (راهنمای محلی) و سپیده هم آن جا به جمعمان اضافه شدند. پس از اندکی توقف برای خرید تنقلات (نزدیک به نیم ساعت) مسیر مستقیم 108 کیلومتری که از مینودشت و آق قمیش می گذشت را پیمودیم و پس از 1.5 ساعت به آبشار زیبای لوه رسیدیم.

آزادشهر- آبشار لُوه

این آبشار که در 20 کیلومتری گالیکش و 5 کیلومتری جاده اصلی گلستان- مشهد در جنگلی با درختان پهن برگ واقع شده است مجموعه ای از آبشارهاست که هر طبقه­ اش مثل حوضچه ایست. ارتفاع بلندترین طبقه آبشار 15 متر و کل آبشار 70 متر است. وجه تسمیه آن مشخص نیست ولی شاید در گویش مازنی به معنای دیگ باشد.

 

آق قمیش تا جهان نما

آبشار زیبای لوه

سفره ­های رنگین در کنار آبشار گسترانیده شد و هرکس صبحانه ­ای را که از قبل آماده کرده بود با خود آورد. بعضی هم مثل عمو حسن و عمو پیمان بساط را همانجا علم کردند و املتی ساختند (چه املتی).

املت عموحسن و عمو پیمان هستند در آبشار لوه

حدود ساعت 11 بساطمان را جمع کردیم و بعد از گرفتن انواع عکس در طبیعت رخشمان را سوار شده یک کیلومتر جاده فرعی به اصلی را گذراندیم و از آنجا بعد از حدود 16 کیلومتر و صرف 20 دقیقه زمان (از آبشار تا تنگراه) به موزه حیات وحش رسیدیم که تا تفرجگاه گلشن 50 متر بیشتر فاصله نداشت. برای ورودیه پارکنیگ تفرجگاه 15000 تومان و برای هزینه بلیت موزه 40000 تومان پرداختیم (بهای بلیت برای هرنفر 2000 تومان است).

آبشار لُوِه- موزه حیات وحش

متأسفانه راهنمای موزه تسلط چندانی به اطلاعات حیوانات مجموعه نداشت و ما از اطلاعات دوستمان، امیرمسعود، بیشتر بهره بردیم. در موزه تعدادی جانور بومی و غیربومی تاکسی درمی شده از جمله خرس، پلنگ، مرال، پرندگانی همچون عقاب، شاهین، قوش، اردک و خزندگانی مثل سمندر، بزمجه و …  قرار گرفته بودند. عمو آرتق هم که از آبشار لُوه گروه را همراهی می کرد در موزه به ما ملحق شد.

آرتق آرتقی متولد 1325 از شکارچیان آق قمیش 5 سالی می­ شد که شکار را کنار گذاشته بود (گویا امیرحسین خالقی بر این تصمیم او تأثیر گذارده بود) که به گفته خودش از آن موقع برکت به سفره اش آمده بود و اکنون حدود دو سال است که همیار حافظان محیط زیست است و در زمان دیدارمان مدت 3 ماهی می شد که مشغول گرداندن اقامتگاه بوم گردیش بود. ساعت 12.5 گشتمان در موزه همراه با عمو آرتق به پایان رسید و برای صرف ناهار وارد تفرجگاه گلشن شدیم. پارک ملی گلستان از سوی سازمان­ های بین المللی به عنوان ذخیره گاه زیست کره* به ثبت رسیده و ورود به آن نیاز به مجوز اداره کل محیط زیست گلستان دارد.

از آنجایی که این پارک دارای ویژگی­ های مناطق زیست جنگلی و استپی، متشکل از همه گیاهان و حیوانات وحشی منحصر به فرد و تا حدی دست نخورده است و موقعیت خاص جغرافیایی، شرایط اقلیمی، چشم اندازها و مناظر طبیعی متنوع، جاذبه گردشگری و تفرجگاهی فوق العاده اش تعداد زیادی از مردم شهرها و روستاهای هم جوار و مسافرین از نقاط دوردست کشور و حتی خارج از کشور را مشتاقانه برای بازدید به سوی خود می کشاند طراحان فضای سبز بر آن شدند که تفرجگاهی با کمترین آسیب ممکن به طبیعت برای استفاده عموم فراهم کنند. تنها امکان بازدید از پنج درصد پارک ملی گلستان برای عموم آزاد است که تفرجگاه گلشن قسمتی از آن است.

رنگ پاییز در تفرجگاه گلشن

باری، ناهارهایی که داشتیم را در تفرجگاه زیبا، کنار آب و درختان جنگلی رنگارنگ میل نمودیم. در کنار جاده درختان زالزالک وحشی قرمزی بودند که آن­ها را از وجود خود مطلع ساخته بی بهره نگذاشتیم چون ما به اشتباه فکر می کردیم خرمالوی وحشی هستند که مزه چندانی هم نداشتند. بعدها پُژهان گفت که زالزالک وحشی قرمز از نوع خوراکی نبوده و آن را شغال ها میل می کنند. در واقع ما به غذای شغال ها دستبرد زده بودیم.

 

زالزالک وحشی قرمز

ساعت 1.45 بار و بنه سفرمان (که حالا دیگر سبک­ تر شده بود و به جایش خودمان سنگین تر) را جمع کردیم و به سمت خراسان شمالی و منطقه حفاظت شده میرزابایلو راه افتادیم. اما پیش از آن در جایی که عموآرتق آن را بُزُغان می نامید توقف کردیم؛ از رخش خورشیدگونمان پایین جستیم و من برای اولین بار تابلویی که قبلاً در کتاب قوانین راهنمایی و رانندگی دیده بودم و لزومش برایم نامفهوم بود را آن جا دیدم، تابلوی عبور حیوانات وحشی.

کنار جاده بُزُغان

 اطراف جاده با بلوک های سیمانی پوشانیده شده بود. جاده از وسط جنگل می­ گذشت و طبق گفته عمو آرتق این خود موجب سردرگمی حیوانات بی­ خبر از همه جا که قصد عبور به سمت پایین جنگل را دارند شده بلوک­ ها هم سد راهشان که در پی آن تصادف و از بین رفتنشان را سبب می شد. کاش بشر خود را تافته جدابافته از موجودات دیگر فرض نمی­ کرد و خود را جزئی از رشته جدایی ناپذیر طبیعت می­ دانست که این موجب تصمیم ­گیری­ های بهتر و دقیق ­تری در به وجود آوردن امکانات رفاهی و ساخت و سازهایش می­ شد. با رعایت احتیاط به آن سوی جاده رفتیم و به سمت بالای بُزُغان حرکت کردیم. در راه به افرادی محلی که برای درست کردن ترشی یا مربای ولیک مشغول شکستن شاخه ها بودند برخوردیم – ولیک (valik) آن نوع دیگر زالزالک وحشی است که سیاه است و خوراکی – یکی دوتا از بچه­ ها مشغول نهی از منکر شدند با این مضمون که شکستن شاخه درختان کار درستی نیست و آسیب به طبیعت است. در برگشت آن­ها را ندیدیم. نمی دانم توبه کردند یا ترجیح دادند بعد از رفتن ما کارشان را ادامه دهند. عمو آرتق با وجود زانودرد همچنان بالا می رفت و ما به دنبال او تا به چشمه ای رسیدیم که آبی گوارا داشت.

ولیک

آق قمیش تا جهان نما

 عمو آرتق در بُزُغان

دیگر چیزی به غروب نمانده بود؛ پس سریع خودمان را به رخش رساندیم و به سمت دشت میرزابایلو شتافتیم. وقتی به دشت رسیدیم از حیوانات خبر چندانی نبود، تنها چند رأس بزکوهی در دوردست ­ها روی بلندی ها دیده می شدند آن هم به یاری دوربین شکاری.

پارک ملی گلستان

جا دارد در اینجا در مورد چند­ گونه از جانوران این دشت توضیحاتی بنویسم:
مرال یکی از پستاندارانی است که در این منطقه زندگی می­ کند. مرال از خانواده گوزن­ ها در راسته زوج سمان است. جثه بزرگ و قوی، با دست و پای بلند دارد. نرها شاخ های بلندی دارند و این شاخ ها همه ساله در اسفند تا اوایل فروردین می افتند و در اواخر تابستان سفت و محکم می شود و پوشش مخملی آن از بین می رود. مرال­ ها در مناطق جنگلی زیستگاه هیرکانی در پارک ملی گلستان و منطقه حفاظت شده دودانگه در مازندران زیست می کنند. جانورانی شب گردند که زندگی اجتماعی دارند. حس شنوایی و بویایی قوی دارند برای همین مشاهده آن­ها در طبیعت کاری بس دشوار است. فصل جفت­ گیری آن ها معمولاً از اواسط شهریور تا اواسط مهرماه است. مرال های نر در این مقطع زمانی به منظور تعیین قلمرو و جفت­ گیری از خود صداهایی تولید می­ کنند که گاوبانگ نام دارد. در حال حاضر گاوبانگی در ابتدای پاییز در جنگل­های گلستان یکی از فعالیت های آشنای اکوتوریسم به شمار می آید.

پارک ملی گلستان

مرال

گوسفند وحشی که نر آن قوج و ماده اش میش نام دارد از دیگر پستانداران است. جنس نر جثه درشت تری نسبت به میش دارد و شاخ هایش تقریباً به شکل یک منحنی و چرخش کامل است. این منطقه از بهترین زیست­گاه ­های گوسفند وحشی اوریال، بزرگترین و قدیمی ترین زیرگونه گوسفند وحشی ایران است و یکی از خالص ترین جمعیت­ های قوچ و میش اوریال را در خود جای داده است.

قوچ

بز کوهی یکی دیگر از ساکنان حیات وحش این منطقه است. موهای بدن به طور کلی زبر و کوتاه و در نرها که به کَل معروف است پایین چانه دسته­ ای از موهای بلند ریش مانند روئیده است. ماده­ ها بدون ریش هستند و شاخ در آن­ها کوتاه است و طول آن معمولاٌ کمتر از 20 سانتیمتر است. نرها شاخ بلند و زیبایی دارند که مانند شمشیر خمیده و به طرف عقب متمایل شده ­اند. قاعده شاخ­ ها در روی جمجمه به هم نزدیک شده­ اند ولی بقیه شاخ­ ها به تدریج از هم دورشده و در نوک کاملاً از هم فاصله بیشتری پیدا می کنند.

پارک ملی گلستان

بز کوهی و کل

پس از چلاندن چشم هایمان برای دیدن بزهای روی کوه بر رخش نشستیم و راهمان را به سمت بیرون منطقه ادامه دادیم. همینطور که می ­رفتیم ناگهان مهران ماشین را نگه داشت و مانند کارآگاهان، رد خونی که بنا به گفته کارشناسان از جمله خودش همانا خون آهو بود را به ما نشان داد و ما با دیدن همین اثر کم احساس کردیم خود آهو را در منطقه رؤیت نموده ­ایم. غروب شد و ما راهی اقامتگاه عمو آرتق در آق قمیش.

آق قمیش روستایی است از توابع بخش گالیکش شهرستان مینودشت در استان گلستان که مردمان ترکمن در آن زندگی می­ کنند. ترکمن­ های امروزی ایران از بازماندگان مهاجمان زردپوست آسیای میانه معروف به ” اوغوز” یا “غوز” می­ باشند که در صحرای اطراف دریاچه آرال (ساحل شرقی سیردریا) زندگی کوچ نشینی داشته و در دور دوم حضور اقوام ترک­ تبار در ایران و پس از حمله مغول­­ ها (چنگیز) در قرن سیزدهم میلادی (قرن هفتم هجری قمری) به مرزهای ایران وارد شدند.

ترکمن ­ها در کشور ترکمنستان و همچنین ایران، افغانستان و ازبکستان حضور دارند. ترکمن­ های ایران در استان­ های گلستان، خراسان شمالی و رضوی یعنی در شرق دریای کاسپین در دو منطقه کوهستانی و جلگه ­ای از حوالی رود­ گرگان تا نوار مرزی ایران و ترکمنستان ساکن می باشند. طوایف ترکمن ایران شامل:

 یَموت (برگرفته از اسم یموت پسر آغوز) و گوکلان ( گوک به معنی سبز و لان به معنی جایگاه یعنی سرزمین سبز) دو طایفه بزرگ ترکمن می باشند. ترکمن­ های یموت در غرب استان گلستان، کرانه­ های شرقی دریای مازندران و بخش­ های غربی جلگه­ ای دشت گرگان و در شهرهایی همانند بندرترکمن، آق قلا تا گنبدکاووس ساکن هستند. گوگلان­ ها در مناطق کوهستانی شرقی استان گلستان همانند گنبدکاووس، کلاله، مراوه تپه و ارتفاعات غرب و شمال غربی بجنورد و جرگلان حضور دارند.

طوایف نخورلی و تکه در شمال بجنورد و حصارچه در مرز ایران و ترکمنستان در استان خراسان شمالی (بجنورد، راز و جرگلان، …) ساکن هستند. طایفه اولاد (قبایل مقدس) که شامل “شیخ”، “مختوم”، “آتا”، و “خوجه” از فرزندان خلفای راشدین هستند که به ترتیب خلفا نام برده شده­ اند. در مشهد، سرخس و … گروه های کوچکی از سایر طوایف همانند سالور، ساریق و … نیز حضور دارند.

ترکمانان، یکجانشینان کشاورز را “چمور: واژه ای ترکی  به معنای خانه گلی، مجازاً رعیت و زارع” و گروه­ها ی کوچ نشین رمه­ دار را “چاروا: کوتاه شده واژه فارسی چاروادار به معنی مال و حشم­ دار و کوچ رو” می نامند. ترکمن­ ها سایر یکجانشینان فارس­ زبان و ترک­ زبان منطقه را “ولایت” می­ خوانند که عمده فعالیت ولایت­ ها زراعت می­ باشد.

ترکمن­ های ایران مسلمان و پیرو مذهب حنفی بوده و پاییبند به آداب و سنن مذهبی می­ باشند. برخی فرقه­ های تصوفی همانند نقشبندیه نیز در میان برخی ترکمن­ ها دارای پیروانی می­ باشند. قربان بایرام (عیدقربان) مهمترین جشن مذهبی ترکمن­ هاست. هر خانواده ترکمن پیش از ظهر اولین روز عید قربان (دهم ذیحجه) گوسفند یا بز یا گاوی قربانی می­ کند و گوشتش را برای خانواده­ های دیگر می­ فرستد. در این روز تا هنگام قربانی­ کردن، روزه هستند و با گوشت قربانی روزه خود را باز می ­کنند. آراز بایرام (عیدفطر) دیگر عید ترکمن­ هاست که در آن لباس­ های تمیز و نو می پوشند و نماز عید را به جماعت در مسجد برگزار می­ کنند و سپس به دید و بازدید می­ پردازند.

جشن آق قویون (گوسفند سفید) یکی دیگر از رسوم است (آقاش = غذای سفید). در بین ترکمن ­ها مرسوم است که هریک از مردان (و زنان) ایل هنگامی که به سن 63 سالگی برسد به پاسداشت شصت و سه سال زندگی پیامبر جشنی برپا می­ دارد ( مرحله شیخوخیت). در این جشن افرادی که توانایی مالی بهتری دارند گوسفند یا بز سفید ذبح می ­کنند و مراسم کشتی و اسب­ سواری ترتیب می­ دهند و از این به بعد عمامه سفید می­ گذارند (آق سقل = ریش سفید).

ترکمن ­ها به زبان ترکمنی صحبت می­ کنند. زبان ترکمنی از زیرمجموعه­ های زبان ترکی و از شاخه اغوز شرقی بوده و دارای گویش­ های متفاوتی در میان طوایف مختلف می­ باشد.

شب، عایشه خانم ( همسر عمو آرتق) و دخترش دو نوع غذایی را که سرپرست پیش از سفر آمارش را از بچه ها گرفته بود (که قیمت هردو یکسان بود به مبلغ 50 هزار تومان) برایمان تدارک دیده بودند. به محض ورودمان سفره پهن شد و عدس ­پلوها و چکدرمه­ ها با مخلفات در سفره جای گرفت. من که چکدرمه سفارش داده بودم از انتخابم راضی بودم مخصوصاً که تقاضایم برای چکدرمه بیشتر با استقبال مهمان نوازانه عایشه خانم مواجه شد.
 گلستان آق قمیش تا جهان نما

چکدرمه

چکدرمه غذای محلی مخصوص ترکمن ­ها، برنجی است که لابلای آن گوشت گوسفندی تفت داده شده با رب گوجه فرنگی و پیاز همراه با ادویه­ هایی مثل فلفل و چاشنی نمک ریخته و دم می­ شود.

وقتی سفره شام جمع شد از ما برای رفتن به أوییِ آن سوی حیاط دعوت به عمل آمد. أُوی (OY) یا إِو، آلاچیق گرد و نمدپوش خانواده ترکمن است (چادر ترکمن در مناطق دشتی)-نمد سقف می تواند باز شود تا بتوانند آسمان را ببینند. (پیشانی باز)- سازه­ای داربستی از چوب بلوط و مدور (قطر حدود 7 متر)- درب أوی برخلاف جهت باد است- داخل أوی آتش روشن می کردند و چربی ناشی از آتش، چوب­ ها را نرم نگه داشته تا نشکند و همچنین پشم­ های نمدی را به صورت نیمه­ چرم درآورده و ضد آب می شود. درب أوی کوتاه است و باید با سر خم  وارد شوند. این امر به عنوان یک عامل تدافعی مورد استفاده قرار می­ گیرد و شخص مهاجم باید با سر پایین وارد شود تا افراد حاضر در إو فرصت دفاع کردن پیدا کنند. علاوه بر این با سر پایین وارد شدن کمک می­ کند تا دود ناشی از اجاق چشم را اذیت نکند. در تابستان نمد را بالا برده و با فاصله می بستند تا پایین باز بماند و حصیر نی (قامش) می­ بستند تا هوا عبور کرده، اما حشرات عبور نکنند.

 گلستان آق قمیش تا جهان نما

أُوی مورد نظر که وصفش شد

وارد إوی شدیم. برادر عمو آرتق همراه با دو باغشی دیگر برای اجرای موسیقی آمده بودند.

باغشی­ (باخشی) ها نوازندگان دوتار، آوازخوان، داستان­ گو، سراینده و سازنده دوتار هستند که آیدیم های هجران و شکوه و شکایت ترکمن را با ترنم آهنگ­ های خاصی بیان می­ دارند.

تنوع فرهنگی و اقلیمی میان کوچندگان، اقوام و عشایر ایران زمین، موجب تنوع موسیقی و موجد موسیقی مقامی یا موسیقی نواحی در ایران شده است. در زیر آلاچیق­ ها،” آیدیم ها” که همان سخنان موزون و منظوم ترکمنی حاوی عشق، قهرمانی، زیبایی­ های طبیعت و ستایش حیوانات به ویژه اسب است را از زبان تار باغشی ها و نوازنده ­های ترکمنی می­ شنویم.

بچه­ ها دورتادور إوی نشستند و باغشی­ ها اجرایشان را به خوانندگی مجید ربانی شروع کردند. یک قوری و کتری در وسط إوی روی اجاق روشن برای صرف چای گذاشته بودند که چون با بسته شدن در، فضا بسیار دودآلود می ­شد و دود چشم ­ها را می سوزاند با وجود سردی هوا ترجیح دادیم آتش خاموش شود.

 گلستان آق قمیش تا جهان نما

 گلستان آق قمیش تا جهان نما

اجرای موسیقی باغشی ها

همانگونه که بعد از هر انقلابی همه چیز دچار تغییر و دگرگونی می ­شود؛ موسیقی نیز از این جریان مصون نمانده و تمایل مردم به خصوص جوان ­ها از موسیقی سنتی  به رٍنگ شش و هشت بیش­تر شده است. شاید به همین دلیل بود که برخی گوش دادن موسیقی حزن­ آلود ترکمن به مدت طولانی برایشان سخت می­ نمود و در گوشه و کنار شیطنت­ هایی می کردند که دیدن بعضی از آن ها خالی از لطف هم نیست.
 گلستان آق قمیش تا جهان نما

در اواخر اجرا عایشه­ خانم رفت و با سه خلعتی آمد و هرکدام را به عنوان هدیه بر روی شانه باغشی­ ها گذاشت. وقتی اجرا تمام شد بچه­ ها درخواست موسیقی شاد دادند. برادر عمو آرتق با تعجب نگاه می کرد و متوجه این درخواست نمی­ شد. بنده خدا می ­گفت چون شعر و موسیقی شان بیان شکوه از ستم ها یا نرسیدن عاشق به معشوق و گونه ای تظلم خواهی ست اصولاٌ حزن انگیز است و او تا به حال موسیقی شاد ننواخته و بلد نیست.

با تمام شدن اجرا به سمت اتاق ­ها رفتیم که آماده خواب شویم. اتاق ها تقسیم شد. اتاق بزرگ برای آقایان که تعدادشان بیشتر بود. یک اتاق برای راننده و راهنما، یک اتاق هم به خانواده پروانه و دوستان تعلق گرفت، اتاق دارای سرویس حمام و دستشویی هم به ما بانوان محترم رسید.

روز دوم پنجشنبه 16 آبان

ساعت 6.5 بیدارباش داده شد و ساعت 7.5 صبحانه میل شده وسایل جمع شده آماده شدیم برای عزیمت به گرگان. از عایشه خانم درمورد کلاهی که سرش بود پرسیدیم. گفت نام کلاهش توپبی (Topbi) است.

بؤروک یا عرقچین: کلاه گرد و صاف (بدون برجستگی) است که دختران آن را با زینت آلات نقره ای از جمله پولکی و قبک­ ها می ­آرایند. در گذشته دختران غالباً بؤروک را بر سر گذاشته و از روسری استفاده نمی­ کردند و امروزه در ترکمنستان هنوز استفاده از آن رایج است. وقتی دختر ترکمن عروس می­ شود، به جای بؤروک یا کلاه دخترانه از کلاهی در زیر چارقد یا روسری استفاده می ­کند که نزد گوکلان ­ها توپبی، یموت­ ها آلین دانگی و هاساوا و … نامیده می­ شود.

چأشو: روسری ابریشمی نسبتاً ضخیم زنان ترکمن که به رنگ های قرمز و سبز با طرح های مربع شکل و خطوط افقی و عمودی در رنگ های متنوع می باشد. این سرپوش امروزه فقط در مراسم عروسی استفاده می شود و با آن سر و روی عروس را می پوشانند.

تلپک (Telpek): کلاه مردان می باشد که از پوستی با پشم های سفید گوسفند تهیه می شود و مناسب مناطق سرد است. نوع دیگری کلاه از پوست بره سیاه که مجعد و کم پشم است تهیه می شود. مردان مجرد از تلپک سیاه رنگ و مردان متأهل از تلپک سفید رنگ استفاده می کنند هرچند که این مسأله امری عمومی نیست.

 

 گلستان آق قمیش تا جهان نما

آق قمیش تا جهان نما

عمو آرتق یک شاخ کَل به ما نشان داد که از آن در قدیم برای گاوبانگی استفاده می­ کرده یعنی با آن صدا مرال های نر را فریب می داده که شکارشان کند و هنگام صحبت هایش هنوز برقی در چشمانش مشاهده می­ شد. بگذریم…

یک سری کندوهای عسل در محوطه بیرونی اقامتگاه بود که نظر همگان را به سوی خود جلب نمود برای سفارش عسل، اما باران و شایان را بیشتر برای ارضای کنجکاوی کودکانه. همانطور که سرگرم بررسی ظرف­ های عسل بودیم ناگهان صدای جیغ باران را شنیدیم. باران به حریم زنبورها زیادی نزدیک شده بود که آن ها نیز احساس خطر کرده یکی از زنبورهای غیورشان برای دفاع از قلمرو خویش گلادیاتوروار به سمت او یورش برده نیشش را چونان خنجر بر او نشانده بود. خوشبختانه پدر که در زمینه آلرژی متخصص بود و به نیش زنبور آگاه به موقع وارد عمل شد و باران را نجات داد و ما نفسی به راحتی کشیدیم. نیما (پدر باران و شایان) گفت به دلیل تحریم، داروهای ضد آلرژی که بیشترشان از آمریکا می ­آید دیگر وارد نمی شود و در حال حاضر یک سری از آلرژی ­ها از جمله برای خود زنبورداران به وسیله نیش زنبور درمان می شود و خوشبختانه تهدید، بازهم فرصتی دیگر آفرید.

برای خداحافظی و عکس یادگاری همه در بیرون اقامتگاه جمع شدیم و یادی کردیم از آن­هایی که زمانی برای حیات وحش این منطقه زحمت کشیده بودند و حالا در بند هستند (امیرحسین خالقی، هومن جوکار، طاهر قدیریان و سام رجبی).

 گلستان آق قمیش تا جهان نما  گلستان آق قمیش تا جهان نماپایان اقامت در آق قمیش

همگی سوار رخش شدیم و عازم گرگان.
 گلستان آق قمیش تا جهان نما

 آق قمیش به اکبر جوجه

ساعت 12.5 برای صرف ناهار در اکبر جوجه (شعبه اصلی که در کمربندی گرگان است) توقف کردیم.
 گلستان آق قمیش تا جهان نماو پس از یک ساعت و ربع به سمت شموشک رهسپار گشتیم و 20 دقیقه بعد آن جا بودیم.

اکبرجوجه به شموشک

ساعت 2:40 سوار آفرودهایی شدیم که برای رفتن به تخت میرزا تدارک دیده شده بود (هزینه اجاره هر آفرود 250 هزار تومان). 3 آفرود شدیم. ساراها (آیت و کاظمی)، بیتا، مهدی حیدری، حسام، محمدرضا و من در یک آفرود نشستیم و تمام مسیر را آواز خوان و شادان همچون کودکان طی نمودیم.

آق قمیش تا جهان نما

هیجان انگیز بود آفرودسواری در جهان نما. 3.5 به تخت میرزا رسیدیم که 4 پاریکال چشم قشنگ (منظوراز پاریکال الاغ می باشد) آن جا در انتظار حمل کوله­ های ما بودند ( کرایه هریک با قابلیت حداکثر 4 کوله سنگین و پرپیمون 200 هزار تومان رفت و برگشت).

آق قمیش تا جهان نما

پاریکال با کوله­ هایش

 آن­ هایی که قبلاً اسامیشان را داده بودند کوله­ هایشان را بر­گرده پاریکال­ ها نهادند و سپس پیاده روی به کلبه مش­ صفر آغاز شد. یکی از معدود قسمت هایی که شایان خوشحال می نمود این قسمت بود چون تجربه الاغ سواری بسی شیرین بود.

پیاده روی از تخت میرزا به کلبه مش صفر

هنگام پیاده ­روی در این منطقه بود که متوجه درک عمیق برخی از همسفران نسبت به توصیه سرپرست برای پوشیدن لباس همرنگ طبیعت شدم ( البته پیش از سفر من هم می خواستم چنین باشم و رنگ نارنجی همرنگ درختان پاییز جنگل را برگزیده بودم که متآسفانه با اقبال عمومی مواجه نشد). افراد مذکور چنان همرنگ طبیعت بودند که گاهی اوقات با خود طبیعت اشتباه گرفته می­ شدند و حتی موجودات جنگل هم متوجه حضور آن ها نمی ­شدند.

آق قمیش تا جهان نما

 پوشیدن لباس همرنگ طبیعت از دغدغه های وی بود.

در عوض یکی بود که طبیعت وجودش را به شدت احساس می­ کرد و او کسی نبود جز مهدی (همسفر نمونه یکی از سفرهای پیشین و برنده جایزه کپسول سفری البته بدون سری آن) که ما را با آوازش مهمان خود کرده بود. یک بار که گروه ایستاده بود تا عقب مانده­ ها برسند (که من نیز جزء آنان بودم) دیدم او ایستاده و آواز می­ خواند و بقیه هم فیض می ­برند. همانطور که می ­آمدم برگ زرد چنارکاسه مانند افتاده بر زمینی توجهم را به خود جلب نمود. آن را برداشته جلوی پایش گذاشتم و او همچنان می خواند که امیر دست و دل بازانه یک هزاری از جیبش درآورد و انداخت توی کاسه برگ. در این هنگام ناگهان مهدی چونان شیخ (که جامه می ­درید و سر به کوه و بیابان می ­نهاد) آواز را رها کرده فریادی کشید و به سوی قله شتافت. نمی­ دانم چرا آنقدر ناراحت شد، شاید امیر به اندازه کافی دست و دلباز نبوده و از مبلغ کم او ناراحت شده بود. به پیاده­ روی و سیر در مناظر زیبای جنگل با برگ های رنگارنگ درختانش ادامه دادیم.

منظره زیبایی در جهان نما

 برای چند دقیقه کوتاه بین دو گروه جلو رفته و عقب مانده قرار گرفتم. آن جا بود که سکوت به معنای واقعی را دریافتم. گویی زمان متوقف شده بود. تجربه ای جالب که فقط در چنین مکانی امکان پذیر است. صدای پرندگان تنها صدای شکستن این سکوت وهم انگیز بود. بعد کمی ترسیدم. احساس کردم گم شده ام. قدم هایم را تندتر کردم. رفتم و رفتم تا بالاخره چند نفری را دیدم و نفسی راحت کشیدم. بالاخره بعد از 2 ساعت پیاده روی ساعت 5.5 به کلبه مش صفر رسیدیم. دیگر غروب شده بود.

اندرونی کلبه مش­ صفر

پس از خوردن شام (میرزاقاسمی و کوکوسبزی) چون بیرون رفتن در تاریکی و جنگل ایمن نبود گرد هم آمدیم. مهدی که ناراحتی عصرگاهی را دیگر فراموش کرده بود باز هم با خواندن آواز حال و هوای خوبی به کلبه و دل های ما داد. بعد تصمیم گرفتیم بازی کنیم. بازی تداعی را برای شروع انتخاب کردیم. یکی از دوستان بیرون می­ رفت و با توافق افراد داخل اتاق یک نفر را انتخاب می کردیم. کسی که بیرون بود وارد گروه می ­شد و با پرسیدن سؤالاتی از قبیل این که اگر آن شخص، کشور، ماشین، رنگ، هنرپیشه و… بود شبیه که یا چه می شد و دیگران با شناختی که از آن فرد داشتند به او راهنمایی می کردند باید حدس می­ زد کدام یک از افراد گروه است. بازی بعدی اما که خیلی خنده دار بود (یعنی با کمک عمو حسن و عمو پیمان و مصطفی شد) پانتومیم بود. تصور کنید عمو حسن را در حالی که می خواهد کلمه ژاژخاییدن را به هم­گروهیان خویش تفهیم کند. از بازی که سیر شدیم شاهین خاطره اش از رفتن به فیل بند با دوستان را تعریف کرد. اینگونه بود که شبی خوش را گذراندیم. بعد از اینکه به اندازه کافی بلکه هم بیشتر از آن خندیدیم در کیسه خواب هایمان جای گرفتیم و در دو اتاق مانند ماهی­ های ساردین کنار هم قرار گرفتیم و خوابیدیم.

 شب آخر در کلبه مش صفر

چون کلبه در بالای جنگل بود هوا حدود 10 درجه سردتر از پایین جنگل و نزدیک به صفر بود. سرویس بهداشتی بیرون از کلبه بود و آبش یخ. اما در کل با داشتن بخاری آن هم از نوع هیزمی و وجود کیسه­ های خواب خوابیدن در آن هوای پاک بسیار مطلوب می­ نمود.

روز آخر: جمعه 17 آبان

هرچند تعداد اندکی بیدار شدن صبح زود را بر ماندن در جای گرم و نه چندان نرم ترجیح داده بودند تا از هوای پاک صبحگاهی و دیدن منظره طلوع آفتاب لذت ببرند همگی ساعت 7.5 بیدار شدیم و طبق معمول، ذکر خیر خوروپف بعضی ­ها پیش­ آمد و انکار آنان، چرا که خوابشان عمیق­ تر از آن بود که متوجه خوروپف خود شده باشند. صبحانه محلی را در فضایی دل­ انگیز میل نمودیم. نوه مش صفر (لازم است بدانید که مشهدی صفر امیرخانی چندسالیست که کلبه اش را برای فرزند ارشد به یادگار گذاشته و به دیار باقی رفته است و حالا آقای محمدحسین و پسرانش کلبه را اداره می کنند و من از آنجایی که شهرت او باعث رونق کار فرزندش شده است ایشان را به نام نیک پورِ مش صفر می خوانم ) گفت ما اولین گروهی بودیم که تخم ­مرغ­ های رسمیشان را تناول نمودیم و این را فهمیدیم که اگر بخواهیم تخم­ مرغ ­های خودشان را بخوریم باید حتماٌ اعلام کنیم وگرنه همان­ هایی نصیبمان خواهد شد که از فروشگاه دم خانه مان می ­خریم و باز هم فهمیدیم که می ­توانستیم تخم اردک هم سفارش دهیم که قیمتش با تخم­ مرغ یکی بود.

صرف صبحانه محلی کانگورونزها در فضایی دل انگیز

بعد از خوردن صبحانه لذیذ ساعت 9 آماده شدیم برای پیاده ­روی به تیغه جهان ­نما. 2 ساعت از عمرمان را صرف دیدن مناظر بدیع و زیبا کردیم که به عقیده برخی شبیه سوئیس بود و به عقیده برخی دیگر شبیه جایی در آمریکا که مسلماً جز خودش شبیه هیچ کجای دیگر نبود.

آق قمیش تا جهان نما

شاید هرکس در راه به این فکر می کرد که کاش جایی زندگی می کرد که چنین مناظری در اطرافش داشت. بچه ها در این مدت با سپیده حسابی جور شده بودند و سپیده هم مثل یک همسن با آن ها همراهی می کرد. هرچند شایان گاهی اوقات که مسافت طولانی خسته اش می کرد بیشتر بر دوش پدر بود و گاهی دیگرانی چون مهران در پیمودن مسیر طولانی یاریشان می کردند.

همراهی با کودکان از خصوصیات وی بود

 گلستان آق قمیش تا جهان نما

راهنمای کاربلد و باحالمون

11 بود که به تیغه جهان نما رسیدیم. لختی چند در آنجا آساییدیم و سعی کردیم برای لذت بردن از درک بیشتر طبیعت دقایقی کوتاه در سکوت مدیتیشن کنیم. در همین حین بود که دست تکنولوژی از آستین بهنام (باجناق شاهین) بیرون آمد و صدای پیام گوشیش به ما فهماند که طبیعت را از تکنولوژی گریزی نیست و با وجودش آرامش حقیقی دست نیافتنی.

 گلستان آق قمیش تا جهان نما

تیغه جهان نما

تِرک مسیر کلبه مش صفر به تیغه جهان نما با نرم افزار Relive، توسط امیرمسعود با موزیک زیبایی که رو آن گذاشت

 به سمت کلبه سرازیر شدیم در راه به یک گروه برخوردیم و پایین ­تر خانمی از گروه را دیدیم که بدحال شده بود و دوستانی در اطرافش که نمی­ دانم ارتفاع باعثش شده بود یا بیماری. ساعت 1:15 ظهر به کلبه رسیدیم. پورِ مش صفر برای ناهار ته چین مرغی به ما داد که هنوز هم با یادآوریش آب در دهانم جمع می ­شود. و من که الیورتویست درونم در سفر بیشتر از هرجای دیگر فعال می ­شود از این منش نیک پور مش صفر به وجد آمدم که او در سفره داری آدم سخاوتمندی بود و اعتقادش این که ظرف میهمانش را تا هر زمان که او سیر شود پُر کند (برکت سفره اش افزون باد!). هزینه اقامت در “کلبه مش صفر” همراه با سه وعده غذای خوشمزه اش شبی 100 هزار تومان بود.

دیگر به پایان سفر نزدیک می­ شدیم و باید کوله ­هایمان را می­ بستیم. ساعت 3 بعد از گرفتن عکس یادگاری با پورِ مش صفر به سمت پایین حرکت کردیم.

 گلستان آق قمیش تا جهان نما

 فرزند خلف مش صفر (آقای محمدحسین امیرخانی) و دوستان جلوی کلبه­اش در جهان­نما

 گلستان آق قمیش تا جهان نما

همان گونه که آمده بودیم و از همان مسیر برگشتیم. 4.45 به تخت میرزا­ رسیدیم.

 

 گلستان آق قمیش تا جهان نما

 گلستان آق قمیش تا جهان نما

 گلستان آق قمیش تا جهان نما

شرط می بندم تا حالا چنین عکسی ننداخته اید (عکس گروهی از پشت)

اینم از روبروش

با آفرودها به شموشک رفتیم و در کردکوی از سپیده، مهران، کاپیتان استیری و رخشش جدا شدیم و این بار اما خوشبختانه به یک اتوبوس VIP نقل مکان نمودیم.

  مسیر برگشت از کردکوی به تهران

مطابق همه سفرها در برگشت، نقد سفر داشتیم و شروع آن از سفر اولی ­ها. یک به یک اظهار نظر کردیم. مثلاً بنفشه به این موضوع اشاره کرد که هنوز برای استفاده نکردن از ظروف یک بار مصرف به موفقیت چندانی دست نیافته ­ایم و در کلبه مش­ صفر از لیوان­ های یک بار مصرف برای نوشابه و چای به وفور استفاده کردیم. عمو پیمان از دیدن جوان­ های رعنایی چون ما اظهار خرسندی نمود و نظرات دیگر که حتماً سرپرستمان در جایی ثبت کرده، اعمال خواهد نمود. شاهین نیز که مثل همیشه بسیار خوش سفر و طناز بود به عنوان همسفر نمونه انتخاب شد. برای شام در رستوران جیک جیک قائمشهر توقف کردیم. هر چند نفر با هم غذایی سفارش دادند. بیتا، مصطفی، حسام و من یک اردک شکم پر با طعم آلو سفارش دادیم که برای من و شاید دیگران اولین تجربه محسوب می ­شد. طعم اردک چندان به مذاقمان خوش نیامد مخصوصاً که مثل ماهی استخوان­ های ریز زیاد داشت. شاید آشپز آن را خوب نپخته بود یا کیفیت اردک خوب نبود (چون طعم اردک هم مانند جانوران خوردنی برمی­ گردد به تغذیه ای که دارد) یا ما زیاد سیر بودیم. دیدن تارا یکی از همسفران سابقمان که ساکن ساری است در رستوران یکی از سورپرایزهای برگشتمان شد. او که طی تماس تلفنی سرپرست باخبر شده بود از جلوی خانه اش که نه، کمی آنطرف تر، رد می شویم به دیدارمان آمده بود. غذا را خوردیم و سوار ماشین شدیم و به مسیرمان به سمت تهران ادامه دادیم. ساعت 3 بامداد شنبه به پایانه بیهقی رسیدیم. کوله ­هایمان را تحویل گرفتیم و چون امید داشتیم که باز هم در سفرهای بعد همدیگر را می­ بینیم به خداحافظی سرسری بسنده نموده سریع یک ماشین گرفتیم و با خاطرات به یاد ماندنی سفر به سوی خانه هایمان رهسپار شدیم.

مثلاً این خاطره

گلاب به روتون امیر هستند که در گنجه خانه عمو آرتق گیر کرده اند.

با این سفر خاطره انگیزمان به آق قمیش – جهان نما چند برگی از گلستانمان را ورق زدیم. امید است که همیشه خوش باشد.

در این جا اطلاعات تماس مورد نیاز این سفر را برای علاقمندان می گذارم شاید که روزی به کار آید.

آرتق آرتقی: 09118743416
عایشه خانم: 09119789587
کلبه مش صفر (امیرخانی): 09117504165، 09362715901
آقای هرندی (راننده یکی از 3 دستگاه تویوتا) برای طی مسیر شموشک به تخت میرزا: 09113770878
مهران شریفی (راهنمای محلی): 09360365557
علی استیری ( راننده میدل باس زردرنگ): 09152623503
آقای مقدم (هماهنگ کننده اتوبوس برگشت در تعاونی همسفر گرگان): 09113717440

منابع:

علی چراغی. شناخت اقوام ترکمن
احسانی، افسانه (1397). کتاب اکوتوریسم راهی برای گردشگری پایدار
عامریان، حمید (1396). کتاب شناخت فرهنگ اقوام ایران زمین
ویکی پدیا، دانشنامه آزاد
همشهری آنلاین

لینک ها:

پیمایش مسیر جهان نما – تخت میرزا به کلبه مش صفر:
https://www.wikiloc.com/hiking-trails/pymysh-msyr-jhn-nm-tkht-myrz-bh-khlbh-msh-sfr-jahannema-24625054
اقامتگاه بوم گردی مش صفر در جهان نما (گلستان):
https://makanchi.com/Boomgardi/187-MashSafarEcolodge

عکس ها: عمو پیمان، شاهین، یاسمن، ساسان، مهران، مهدی

 مریم اختیارزاده mrm255.ek@gmail.com
کانون گردشگران جوان ایران_ Kanoonirangardan.ir
فروردین ماه 1399

 

  • مناطق حفاظت‌شده طبیعی-زیستی بین‌المللی هستند که علاوه بر حفاظت، دستاوردهایی نظیر ارائه سایت های مطالعاتی کم‌نظیر به دانشمندان و تجربه مهارت انسان در پشتیبانی از توسعه پایدار را نمایان می‌سازند. اعلام ذخیره‌گاه‌های زیست کره برای جلوگیری از تغییرات برگشت ناپذیر و بهره‌برداری ناپایدار از منابع طبیعی، در عین نیاز به بهره‌برداری از طبیعت (باتوجه به رشد روزافزون جمعیت) شکل گرفته‌ است و به یکی از تقسیم بندی های مهم حفاظتی جهان بدل شده‌ است.

Share

نوشته گزارش سفر پارک ملی گلستان : آق قمیش تا جهان نما اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>
https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d9%be%d8%a7%d8%b1%da%a9-%d9%85%d9%84%db%8c-%da%af%d9%84%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%d8%a2%d9%82-%d9%82%d9%85%db%8c%d8%b4-%d8%aa%d8%a7-%d8%ac%d9%87%d8%a7/feed/ 1
گزارش سفر پرور و اوپرت https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%b1-%d9%88-%d8%a7%d9%88%d9%be%d8%b1%d8%aa%d8%8c-%d8%b4%d9%87%d8%b1%db%8c%d9%88%d8%b1-98/ https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%b1-%d9%88-%d8%a7%d9%88%d9%be%d8%b1%d8%aa%d8%8c-%d8%b4%d9%87%d8%b1%db%8c%d9%88%d8%b1-98/#comments Fri, 03 Apr 2020 13:09:17 +0000 https://kanoonirangardan.ir/?p=10839 گزارش سفر پرور و اوپرت شکفتن در مه زمان سفر ...

نوشته گزارش سفر پرور و اوپرت اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>
گزارش سفر پرور و اوپرت

شکفتن در مه

زمان سفر : 7-8 شهریور 98
شماره سفر : 9809
وسیله نقلیه : اتوبوس و مینی بوس محلی
هزینه تمام شده : 165 هزار تومان

بار دیگر پای به راه درنهادیم و دل به سفر دادیم سفرپ رور و اوپرت تا کرانه‌های تازه را، آسمان آبی و ابرها و کوه‌ها را در خاطرمان جان بخشیم برای ایام تلخ دلتنگی. حوالی هشت صبح بود که یاران اندک اندک پیوستند و سفر آغازید. صبحانه بین‌راهی می‌چسبد در اول صبح نیمه تابستان، توقفی کوتاه برای دیدار یاران نادیده و باز جاده‌ها و سبزها تا به شمال. حوالی چهار عصر شده و ما از شهمیرزاد گذشته‌ایم و در جاده ساری، به روستای “ملاده” رسیده‌ایم؛ روستایی باصفا و آرام که پیشتر با نام ایوک، جزوی از دودانگه ساری به شمار می‌آمد. گفته‌اند که چون مردمانی از طائفه “ملا” بدانجا رفته‌اند، “ملاده‌اش” نامیده‌اند. مازنی مردمانش از زمین نان می‌خورند و هنوز در گذر از کوچه‌ باغ‌هاشان، خانه‌های دیرسال چوبین، دیواره‌های گلی و شاخسار پر برگ و بار یله بر آن دلبری می‌کنند. ملاده تا تهران حدود 302 کیلومتر فاصله دارد.
گزارش سفر پرور و اوپرت، شهریور 98 مقصد، تاریخ بود در دل طبیعت: عمارت سالار افخم. ابراهیم خان، ملقب به سالار افخم، در عصر قجر حکمران دو دانگه بود و این عمارت اعیانی را به سال 1249 خورشیدی در میانه باغی وسیع پی افکند. جز عمارتِ سکونت‌گاه، به اندک فاصله‌ای در شرق، عمارت کوچک دیگری پیداست یادگار آن عهد کهن، موسوم به کلاه فرنگی یا قراول‌خانه. هر دو عمارت را در دو طبقه طرح انداخته‌اند با اتاق‌های بسیار و هر اتاق با آرایه‌های چشم‌نواز نقاشی و گچ‌بری و رنگ رنگ شیشه‌ها بر چوب ارسی رو به حیاط.
گزارش سفر پرور و اوپرت، شهریور 98نمای عمارت، گچ و آجر است با درها و پنجره‌های چوبی‌ که چه بسیار اشک‌ها و لبخندها به آنجا دیده‌اند. پس از مرگ ابراهیم خان، فرزندش، اسماعیل خان، در عمارت پدر نشست و چون کشته شد، عمارت نیز رها شد تا خاطره‌اش در یادها بماند؛ هرچند بر سر در ورودی عمارت غربی سال تعمیر را 1310 نگاشته‌اند.
در سال 62 عمارت سالار افخم، موسوم به شکارگاه، به شماره 1646 ثبت ملی شد و سالیانی بعد مرهم نهادن بر زخم‌هایش آغازید؛ گرچه هنوز راهی دراز تا آبادانی‌اش مانده و بازپیرایی و زدودن گرد روزگار ادامه دارد، اما اکنون عمارت پیر، توان پا برجا ماندن و به رخ کشیدن زیبایی‌اش را بازیافته است.
گزارش سفر پرور و اوپرت، شهریور 98

عصرگاه، ساعتی در مینی‌بوس‌ها ماندیم تا به ییلاق پشت لد رسیدیم. اندک نم باران آغازید و ما در پناه هر درخت، چادری برپا و زاد سفر گشودیم. زمین‌های این ییلاق در اختیار دامداران محلی است؛ پس بایسته است که علاوه بر حفظ پاکیزگی طبیعت (جمع آوری و بازگرداند زباله‌ها و…) برای اقامت از ساکنین محلی کسب اجازه شود. توصیه می‌کنیم که پیش از رسیدن به ملاده، ارزاق، بویژه آب آشامیدنی تهیه شود و دیگر این که در صورت نیاز با خودتان هیزم بیاورید؛ زیرا درختان و شاخه‌های خشک اندک‌اند و پراکنده. دسترسی به رودخانه‌ای فصلی در نواحی کوهستان میسر است با اندکی پیاده‌روی. وسیله نقلیه برای رسیدن به این ییلاق، خودرو آفرود و یا مینی‌بوس‌های محلی (با هماهنگی قبلی و با شماره تماس 09198822331_آقای هوشنگ یوسفی) تواند بود. کفش ‌مناسب برای پیاده روی فراموش نشود (نیازی به کفش کوهنوردی نیست). توجه داشته باشید که طبیعت‌گردی با توجه به فصلی که سفر می‌کنید ملزومات خودش را می‌طلبد؛ بنابر این پیش از سفر از اوضاع جاده و بویژه آب و هوا اطلاع داشته باشید. پیمودن تهران تا این ییلاق به حدود چهار ساعت زمان نیاز دارد.
گزارش سفر پرور و اوپرت، شهریور 98شب، آغاز گفت و شنید بود و خنده‌ها و شوخ طبعی‌ها. خیال کن، آتشی افروخته با چوب‌ها و کنده‌هایِ خشکِ پراکنده و جمعِ یارانِ یکدل که طرب می‌طلبیدند و شادیِ حال را، بی دغدغه فردایِ نیامده و گذشته رفته. زمان، خیال گذر نداشت در محفلِ شبانه‌ای که زیرِ سقفِ آسمان برپا بود و قلبش، آتشی مهربان.

روز دوم جمعه 8 شهریور

صبح آمد. خیر است. سلام امروز. صبحانه مهیا شد با همیاری یاران، و دوستان، میهمان دوستان شدند: شادی خورد بر جای نان/آن کس که شد مهمان تو. عقربه‌های پرشتاب بر ده قرار گرفتند که بار و بنه برگرفتیم، خاکسترِ طرب نشاندیم و هرآنچه به کار نیامد، گرد آوردیم، پاسداشتِ حریمِ حرمِ طبیعت و باز، بیقرار تماشایِ چشم‌اندازیِ نو رهسپار کوهسار اوپرت شدیم.
گزارش سفر پرور و اوپرت، شهریور 98

ساعتی راندیم و دقایقی پیاده پیمودیم تا به مرز رسیدیم؛ مرز مازندران و سمنان، که کوه‌های پرشکوه حائل، دو چشم‌انداز زرد و سبز ساخته‌اند. ییلاقات اپرت در شمالی‌‌ترین بخش سمنان کویری و جنوبی‌ترین بخش مازندران جنگلی نشسته و نامش را وامدار روستایی است در همان حوالی. ییلاق اوپرت، خط الرأس دیواره کوهسار اوپرت و ادامه خط الرأس شمال شرقی قله خرو نرو است که در دامنه دیواره شمالی آن، دو دانگه مازندران و روستای سنگده در جنگل‌های هیرکانی و در جنوب، دشت‌ها و مراتع وسیع کوهستانی جای دارند. ابرهای باران‌زا چون به دامنه‌های بلند می‌رسند، ناتوان از گذشتن و رفتن، بارشان را می‌بارند و آرام می‌گیرند؛ پس یک سو سبزی بیکران و دیگر سو سبز و زرد آمیخته به هم را می‌بینی.

گزارش سفر پرور و اوپرت، شهریور 98

خانه‌های روستایی در ییلاق و دام‌های پراکنده در دشت، جان می‌گیرند از چشمه‌های جوشان و بارش‌های گاه به گاه و همین‌هاست که رویش رستنی‌های شفابخش را افزون می‌کند: اورشمک، گوگ په، سیروک، زیره، اوک چو، قعلب، کولک، زولنگ، پاروک، مازش کو، الزی و اوجی.

گزارش سفر پرور و اوپرت، شهریور 98

بر فراز کوهسار، فرود دره‌ها، سرشار از ابرهای بی‌قرار پیداست، که به دست باد یله در دامنه‌ها به این سو و آن سو می‌روند سرخوشانه و گاه اوج می‌گیرند تا جانت را نوازش دهند و تو را ناپیدا کنند در سپیدی و پاکی و طراوت آسمانی‌شان. ساعتی ماندیم، تصاویری به یادگار، خلوتی با خود و سکوتی کوتاه به حرمت آفریدگار و آفرینش کوه و دشت و ابر و زندگی که: آفرینش، همه تنبیه خداوند دل است…پرور و اوپرت

خورشید، به نیمه روز می‌رسید و دل پای رفتن نداشت؛ اما چه می‌شود کرد که رفتن و رفتن ناگزیر سفر است.


بازگشتیم تا در اقامتگاه پی تی نک (شهرستان شهمیرزاد، روستای سراور)، بر خوان پرصفای روستایی قُوت جسم برگیریم؛ خانه‌ای کهنسال و آراسته به اسباب عتیق، هر یک یادگاری از حرفتی (شماره اقامتگاه پی تی نک: 09127316848). قوّت گرفتیم و باز آسودیم تا چهار و پنج ساعت دیگر که تهران در شب همچنان بیدار بود، مثل ما.

این سفر هم به سر رسید و ما چیزی آموختیم، جان سبک کردیم و امید تازه گرفتیم از مادر طبیعت. از سفر آمدیم، اما سفر در ما به جای ماند تا همیشه.

کانون گردشگران جوان ایران_kanoonirangardan.ir
تابستان 98

Share

نوشته گزارش سفر پرور و اوپرت اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>
https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%b1-%d9%88-%d8%a7%d9%88%d9%be%d8%b1%d8%aa%d8%8c-%d8%b4%d9%87%d8%b1%db%8c%d9%88%d8%b1-98/feed/ 5
گزارش سفر به رامسر و شهسوار، دشت دریاسر ،اردیبهشت 98 https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d8%b1%d8%a7%d9%85%d8%b3%d8%b1-%d9%88-%d8%b4%d9%87%d8%b3%d9%88%d8%a7%d8%b1%d8%8c-%d8%af%d8%b4%d8%aa-%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%b3%d8%b1/ https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d8%b1%d8%a7%d9%85%d8%b3%d8%b1-%d9%88-%d8%b4%d9%87%d8%b3%d9%88%d8%a7%d8%b1%d8%8c-%d8%af%d8%b4%d8%aa-%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%b3%d8%b1/#comments Mon, 09 Mar 2020 12:17:06 +0000 https://kanoonirangardan.ir/?p=10710 گزارش سفر به رامسر و شهسوار و دشت دریاسر دریاسر، ...

نوشته گزارش سفر به رامسر و شهسوار، دشت دریاسر ،اردیبهشت 98 اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>
گزارش سفر به رامسر و شهسوار و دشت دریاسر

دریاسر، دشتی بر فراز دریا

حرکت: چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۹۸ ساعت 00:30 از پارک نوشین به سمت جاده چالوس
بازگشت: شنبه ۱۳ اردیبهشت ۹۸ ساعت 4 بامداد به پارک نوشین
وسیله سفر:  میدل باس دربستی
تعداد همسفران:  22
هدف سفر : بازدید از طبیعت بهاری و بینظیر دشت دریاسر شهسوار و جاذبه های گردشگری رامسر
درجه بندی سفر : متوسط، پیاده روی در دشت و جنگل و شهرگردی
گزارش سفر به رامسر و شهسوارخلاصه سفر:

در گذشته وقتی به شمال کشور مسافرت می کردم یکی از شهرهایی که همیشه دوست داشتم رامسر بود نمی دونم چرا ولی به نظرم همیشه شهری پاکیزه و بی نظیر بود شاید به دلیل نزدیکی کوهستان و دریا و یا نوع پوشش گیاهی و فضای سبز شهر و مه کوهستانی و هوای دلپذیرش بوده باشه به هر حال قسمت براین بود که همراه همسفران کانون گردشگران جوان ایران در شبانگاه چهارشنبه مورخ 11 اردیبهشت 98 ساعت 23:30 از محل پارک نوشین واقع در قسمت جنوبی میدان صادقیه در ابتدای اتوبان جناح به سمت رامسر حرکت کنیم که به دلیل تأخیر راننده میدل باس و شرایط حاکم بر تردد و ساعت زنی ترمینال و تعاونی مربوطه زمان حرکت به ساعت 12.30 بامداد 5 شنبه تغییر و به شکر خدا با همکاری دوستان بلاخره سفر زیبای ما آغاز شد. حدود 7:30 صبح پنجشنبه با توقفهای بین راهی که داشتیم در جاده چالوس از شهرهای عباس آباد و تنکابن عبور کردیم و در حد فاصل تنکابن و رامسر جهت صرف صبحانه توقفی نیم ساعته نمودیم که در این زمان فرصتی پیش آمد تا از مناظر ساحل آرام دریای زیبای خزر عکس هایی به یادگار ثبت شود.
گزارش سفر به رامسر و شهسوار

ساحل دریا در منطقه ساحلی جاده تنکابن رامسر در مجاور محل صرف صبحانه

گزارش سفر به رامسر و شهسوار

مسافت و مسیر تهران تا رامسر و ابتدای جاده منتهی به قلعه مارکوه

گزارش سفر به رامسر و شهسوار

مسافت و مسیر جاده رامسرتنکابن و محل مزار حبیب محبیان منتهی به قلعه مارکوه

پس از صرف صبحانه دلپذیر به مسیر خود ادامه دادیم تا در بین راه آقای مهندس کاکویی و خواهرزاده شان هم که از راهنمایان حرفه ای گردشگری رامسر می باشند ما را همراهی نمایند و این همراهی منجر شد که پس از پلیس راه میانهاله در اولین دور برگردان به سمت تنکابن برگشت داشته و تغییر مسیر دهیم تا در جاده فرعی نیاسته Niasteh که از توابع کلایه بن Kalayeh Bon  می باشد بعد از طی 1.6 کیلومتر به مجاورت مسجد قدس به مزار آرامگاه استاد و هنرمند مردمی جناب حبیب محبیان (حبیب) برسیم که ترانه (مادر) و (من مرد تنهای شبم) نمونه ای از کارهای ماندگار ایشان خاطرات این هنرمند عزیز را برایمان یادآور نماید و حال که او در آغوش خاک وطن آرمیده است تنها نوای موسیقی او طنین انداز ذهن ما خواهد شد، روحش شاد و یادش گرامی.
گزارش سفر به رامسر و شهسوار

مزار هنرمند حبیب محبیان

پس از خواندن فاتحه برای این هنرمند عزیز به مسیر خود ادامه دادیم تا در حدود 3 کیلومتر مسیر باقیمانده تا قلعه مارکوه را طی نماییم و این مسیر در حدود 7 دقیقه زمان برد تا همسفران ما خودشان را مقابل اولین پله از 316 پله قلعه مارکوه دیدند.
گزارش سفر به رامسر و شهسوار

مسیر دسترسی قلعه با 316 پله

نمای ماهواره های موقعیت قلعه مارکوه

پس از طی کردن مسیر پله ها درنهایت در مجاورت دیوار سنگی قلعه مارکوه، دکل 35 متری آنتن های مخابراتی و تلویزیونی بود که در سال 1353 صدا و سیمای گیلان در آنجا احداث کرده بودند و پله های قلعه برای احداث و حمل دکل مربوط ساخته شده و در واقع مربوط به خود قلعه نمی باشد و شقایق های سرخ و نارنجی بیرون زده از سرتاسر دیوار مجاور قلعه نیز همانند تماشاچیان مسابقات دومیدانی منتظر همسفران ما بودند که به انتهای پله ها برسند…

گزارش سفر به رامسر و شهسوار

رویش شقایق ها در لابه لای سنگ های قلعه مارکوه

نمایی از قلعه مارکوه در مسیر پله های منتهی به آن

در بدو ورود به داخل قلعه شخصی از مردم محلی به نام ناجی و عنوان نگهبان قلعه که در یک اتاقک با صفا و پر از نوشته های پر از نصیحت و حکمت مستقر بود تاریخچه این قلعه زیبا را بازگو کردند که با تحقیقات تکمیلی چکیده مطالب به شرح زیر می باشد:

ویکی پدیای محلی زنده و گویا مستقر در قلعه مارکوه

قلعه مارکوه مربوط به دوران‌ های تاریخی پس از اسلام است و در شهرستان رامسر، شهر کتالم، مسیر جاده تلارسر واقع شده و این اثر در تاریخ ۲۵ اسفند ۱۳۷۹ با شماره ثبت ۳۴۸۴ به‌عنوان یکی از آثار ملی ایران به ثبت رسیده‌ است.
                      موقعیت قلعه مارکوه از نمای ماهواره ای گوگل مشخص شده با پیکان قرمز رنگ

نام این قلعه برگرفته از کوهی است که بر روی آن قرار دارد. در مورد نام این کوه نیز نظرهای گوناگونی وجود دارد. برای مثال عده‌ای وجود مارهای قرمز رنگ (آتشی یا سوجه ) در این کوه را علت نامگذاری این کوه می‌دانند که البته با توجه به اینکه در گویش محلی استفاده از کلمه فارسی «مار» رایج نبوده، احتمال این علت نامگذاری را بسیار کم می‌کند. اما تحقیقات دیگری هم به ریشه دیگری برای نام‌گذاری این کوه اشاره دارد: در نوشته‌ های تاریخی بیان شده‌ است چون این مناطق مکان زندگی اقوام مارد بوده ‌است به همین دلیل نام این کوه مارد کوه بوده است که گذر زمان آن را مارکوه کرده‌ است.
لینک آشنایی با مار آتشی
در ایتجا لینک چند نمونه از لغات با گویش فارسی و محلی وانگلیسی را برای شما قراردادم که به نظر جالب هستند.
لینک آشنایی با اقوام مارد

گزارش سفر به رامسر و شهسوار

منظره ای از مسیر ورودی قلعه مارکوه

در مورد زمان ساخت این بنا نیز تاریخ دقیقی وجود ندارد، اما با استناد به اشاره تاریخ نویسان به وجود این قلعه در قرن سوم و همچنین شباهت ساختاری و معماری این بنا با بناهای قرن سوم هجری قمری نظیر قلعه بابک می‌توان تاریخ آن را حدس زد. در کتاب زیده التواریخ از این قلعه سخن به میان آمده‌ است همچنین در کتاب جامع التواریخ خواجه رشید الدین فضل‌الله همدانی و از وقایعی که در سال ۵۳۶ هجری قمری در این قلعه اتفاق افتاده و قلعه به تسخیر اسماعیلیان درآمد سخن به میان آمده‌ است.

نمای پله های منتهی به برج دیدبانی در قسمت جنوب غربی قلعه مارکوه

میزرا حسن خان اعتماد السلطنه که این قلعه را از نزدیک دیده است می‌نویسد: “در تنکابن کوهی است موسوم به مارکوه و دخمه‌های متعدد و شب‌پره‌ های زیادی در این دخمه‌ ها هست که خود را به آدم و چراغ می‌زنند و مانع از دخول به دخمه‌ها می‌باشند. بالای آن کوه، جایی است مشهور به نقاره خانه، هرگاه سنگی بر آن موضع بزنند صدایی مثل طبل حادث می‌شود و تا نیم فرسخ آن صدا می‌رود.

منظره ای از نمای جنوبی قلعه مارکوه

مساحت قلعه مارکوه حدود ۶۰۰ متر مربع است و از این معماری عظیم تنها ۴ حصار جانبی و برج‌های پشتیبان آن باقی مانده‌ است. مصالح به کار رفته در قلعه مارکوه عمدتاً سنگ و ساروج و گچ است. وضع داخلی قلعه مارکوه از لحاظ وسعت به نحوی است که گنجایش صد سرباز را دارد و همگی به راحتی می‌توانند در آن سکنی گزینند. طول ضلع شرقی آن ۷۰/۱۷ متر و قعر آن ۳۰/۲ متر و ارتفاعش ۳۰/۶ متر و طول ضلع غربی آن ۹ متر تمام است. ضلع شمالی با سنگی که در امتداد آن قرار دارد به دو قسمت تقسیم می‌شود: قسمت غربی آن ۸۰/۱۴ متر و قسمت شرقی آن که از سر سنگ جدا می‌گردد ۱۵ متر است. محل قرارگیری بنا نیز طوری است که دیدی ۳۶۰ درجه را نسبت به اطراف خود دارد. از بالای این بنا به راحتی می‌توان از شمال تا دریا، از شرق تا تنکابن، از غرب تا رامسر و از جنوب نیز کوه‌های البرز را تحت نظر داشت.



نمایی از داخل قلعه مارکوه و دکل مخابرات و پلان قلعه

در تعاریف مردم محلی به تونلی درون این قلعه اشاره می‌شود که انتهای آن به روستای نیاسته که در پایین مارکوه قرار دارد ختم می‌شده و در گذشته سربازان برای خروج یا ورود اضطراری از آن استفاده می‌کردند که البته با تحقیقات انجام شده مشخص شده که این امر صحت نداشته و چاله موجود در قلعه به دلیل عدم دسترسی مستقیم قلعه به آب، کاربرد سرداب داشته و تونل نیست.

نمای برگشتی از پله های مارپیچی قله

پس از بازدید ما از قلعه مارکوه و مناظر زیبای اطراف، در مسیر برگشت نیز طبق روال همیشگی و به رسم داشتن سفرهای مسئولانه اقدام لازم در جهت جمع آوری زباله های محیط و مسیر حرکت توسط همسفران عزیزمان انجام شد تا اینکه مسیر قلعه پاکسازی شد و ما به قصد بازدید از آبشار زیبای سیاسرت Cascade Syasrt آنجا را  ترک نموده وحدود 50 دقیقه با وسیله نقلیه موجود و  مسافت 26.7 کیلومتر در جاده جنت رودبار به مسیر ادامه دادیم.

جاده «جنت رودبار» جاده فرعی زیبا و آسفالته‌ ای است که مابین شهرهای رامسر و تنکابن قرار گرفته و از دل جنگل‌های رویایی و چشم‌ نواز دالخانی می‌گذرد و در امتداد رودخانه خروشان «چالکرود» تا روستای زیبای «نمک دره» پیش می‌رود. این جاده حدوداً ۲۰۰۰ متر از سطح دریا ارتفاع دارد و به دلیل وجود جنگل دالخانی، جاده‌ایی فوق‌العاده تماشایی به شمار می‌رود. در مسیر این جاده  از کنار دریاچه میجران Mijran Lake که از ناشناخته ترین سدهای ایران می باشد عبور کردیم که در ۲۰ کیلومتری جنوب‌ شرقی رامسر بوده و بر روی رودخانه زیبا و خروشان «نسارود» قرار گرفته سد میجران سدی خاکی با هسته قیری است که در دل کوه، مابین «اربه کله» و «دالخانی» واقع شده و زیبایی خارق العاده‌ ای به منطقه هدیه داده است.
سد میجران در اسفند ماه سال ۱۳۸۲ به منظور تامین آب زراعی منطقه به میزان ۱۵۰۰ هکتار، توسعه و تقویت صنعت گردشگری و تأمین آب نوشیدنی شهرهای رامسر، کتالم و سادات شهر به میزان ۷ میلیون‌ متر مکعب ساخته شده است. البته به دلیل نبود زمان کافی متأسفانه امکان بازدید از سد میسر نشد ولی با توجه به جاذبه های زیبای این منطقه به دوستان توصیه می کنم در برنامه های بازدید در این محل حتماً اقامت داشته باشید.
برای رسیدن به آبشار سیاسرت پس از رسیدن به محل مناسب در جاده ای که به جنت رودبار منتهی می شد توقف کرده و با توجه به زمان بندی محدود در نهایت جنگل نوردی را شروع نمودیم. ….لازم به ذکر است که همراه بودن لیدر محلی و حرفه ای جهت پیدا کردن مسیر بسیار ضروری می باشد چرا که با وجود سیل های فصلی و تغییرات و فرسایش های ایجاد شده توسط عوامل آب و هوایی و محیطی پیدا نمودن مسیر مناسب و درست را مشکل می نماید.

محل صرف ناهار در نزدیکی آبشار

پس از ساعتی جنگل پیمایی و حرکت به سمت پایین در زمینی نسبتاً مسطح و زیبا در زیر سایه درختان و جوی آب مجاور دیوار سنگی قدیمی و با منظره کوهستانی جنگلی و گلهای زرد زیبا ناهار صرف نمودیم و پس از گرفتن عکسهای مناظر زیبا، مجدداً در مسیر آبشار سیاسرت حرکت کردیم…
پس از 15 دقیقه طی مسیر به منظره زیبای کلبه های سنگی روستایی قدیمی و متروک که در گذشته محل استراحت و صرف ناهار مردمی بوده که با اسب در حال ییلاق و قشلاق به ارتفاعات از کتالم و سادات محله به سمت جنت رودبار می رفتند، رسیدیم و با توجه به رشد علفهای بسیار و دیده شدن ماری که در آن خرابه ها زندگی می کرد مسیر مناسب تری انتخاب شد و در نهایت به آبشار سیاسرت رسیدیم که با توجه به گرمای هوا رفتن زیر آب آبشار عجب صفایی داشت …جای دوستان بسیار خالی.
این آبشار در محدوده رودخانه چالک رود به طول 40 کیلومتر از دامنه شرقی کوه سماموس سرچشمه گرفته وپس از گذشتن از کوه ها، دره ها و جنگل های بکر منطقه با رودخانه های ارمو، لاک تراشان و جالیسان مخلوط شده و سپس به دریای خزر می ریزد.

آبشار سیاسرت

جالب اینکه بنا به گفته لیدر محلی جناب مهندس کاکویی سیاسرت و نام گذاری این محل به لحاظ وجود پرنده ای به نام سرت یا سرد در این منظقه است که دارای 3 نوع: 1. سیا سرد یا سرد سیاه 2.کوسرد که در ارتفاعات بالا زندگی می کند و 3. گیشه سرد که به معنی سرد زیبا همانند عروس می باشد ( گیشه در گویش گیلکی به معنی عروس می باشد) و منطقه سیاسرت محل زیستگاه سردهای به رنگ سیاه می باشد و نام آبشار هم به همین ترتیب آبشار سیاسرت نامگذاری شده است و در تحقیق دیگری که انجام دادم (سرت) یا سرد در گویش گیلکی همان توکای سیاه می باشد که به هر حال جهت اطلاعات بیشتر در این جا عنوان کردم که امیدوارم مفید باشد.

پرندگان را با نام گیلکی سیاهکلی بشناسید

محل آبشار روی نقشه در نمایی تقریباً 3 بعدی

پس از بازدید و استراحت در کنار آبشار ما به سمت وسیله نقلیه که منتظر ما بود از همان مسیر پاکوب و خاکی و زیگزاگی که آمده بودیم به راه افتادیم، ولی در مسیری بصورت سر بالایی کوهستانی با شیب و با شرایط خستگی و هوایی شرجی و جنگلی و گرمای بی سابقه در آن فصل که در واقع طول مسیر برگشت را دشوار تر نموده بود و سر به سرگذاشتن مهندس کاکویی که خواهرزاده اش را تشویق می کرد سریعتر و جلوتر از همه پیش برود و بعد مسیر طی شده اش را به مسیر دیگر تغییر می داد و او نیز با اشتیاق برمی گشت وخنده های مهندس… و بلاخره با تمام این احوال ما با دل جنگل خداحافظی کردیم و در بالای جاده که ایستادیم یکی یکی دوستان رسیدند و پس از سوار شدن در وسیله نقلیه در انتظار به سمت رامسر جهت بازدید از کاخ رامسر و موزه های آن حرکت کردیم.

قبل از شرح ادامه گزارش سفر تصمیم داشتم برای علاقمندان رامسر، اطلاعات تاریخی و حدود و زبان و جاذبه های گردشگری و … را درج کنم که با توجه به بازدیدهای دیگر در این سفر و طولانی بودن شرح زیبایی های آن و در دسترس بودن این قبیل مطالب در اینترنت ترجیح دادم با ارایه لینک های لازم و مربوط از توضیحات بیشتر پرهیز کنم و بیشتر به شرح سفر بپردازم که امیدوارم مفید واقع شده باشد.

مسیر سیاسرت به رامسر

شهرستان رامسر در انتهای غربی استان مازندران در دامنه جنگلی و زیبای البرز و سواحل رؤیایی دریای خزر واقع و با برخورداری از جاذبه‌های گردشگری و امکانات اقامتی، پذیرایی و تفریحی و کوتاهترین فاصله بین کوه و دریا با لقب عروس شهرهای ایران به عنوان قطب مهم گردشگری در منطقه شمال ایران  مطرح می باشد.

لینک نقشه گردشگری:


این شهر که پیش از این سخت سر نام داشت، آخرین شهر غرب مازندران است . رامسر از سمت شرق به شیرود از غرب به شهر چابکسر دهستان اوشیان گیلان، از جنوب به کوه‌های البرز و از سمت شمال به دریای کاسپین محدود است آب‌وهوای رامسر در تابستان گرم و مرطوب و در زمستان معتدل است. نزدیکی جنگل و دریا در این شهر زیبایی ویژه‌ ای به این شهر داده‌است و این امر موجب جذب گردشگران در همه فصل‌های سال می‌شود. رامسر دارای نیز فرودگاه می باشد.
مناطق ییلاقی رامسر مانند جواهرده که تغییر یافته «جؤر ده» به معنای دهِ بالا بسیار زیبا و خوش آب‌ و هوا است. این شهر سابقاً جزئی از شهرستان تنکابن بوده که در سال ۱۳۶۴ طبق تقسیمات جدید کشوری از این شهرستان جدا شده‌ است. مردم رامسر گیلک هستند و به زبان گیلکی سخن می‌گویند.
لینک اطلاعات بیشتر جهت علاقمندان به شهر رامسر

در سال ۱۳۴۷ خورشیدی، نخستین نهال کیوی در شهر رامسر کاشته ‌شد. امروزه میوه کیوی از محصولات کشاورزی صادراتی ایران محسوب می‌شود.
و در ادامه سفر، بعد از طی مسیر حدود 41 کیلومتر به شهر زیبای رامسر وارد و در مجاورت کاخ موزه- تماشاگه خزر پیاده شده و پس از تهیه بلیط ورودی به سمت شمال باغ و حیاط کاخ حرکت نمودیم تا به جلوی عمارت و پله های آن قرار گرفتیم.
این موزه در محل کاخ سلطنتی رامسر و در مجاورت غرب هتل بزرگ قرار دارد و ساخت بنای کاخ موزه رامسر از سال ۱۳۱۲ شروع و در سال ۱۳۱۶ به اتمام رسید و در آن مدت که این کاخ در اختیار پهلوی اول بود و کاربرد تفریحی داشت و از زمان پهلوی دوم قرقگاه حکومتی شد، بر اساس اسناد موجود تصمیمات مهمی در این کاخ گرفته شده از جمله نخست وزیری جمشید آموزگار در این مکان به او واگذار شده است. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی تا مدتی این کاخ بسته بود و در سال ۱۳۷۹ عملیات احیا انجام و تبدیل به موزه کاخ رامسر شد. در موزه کاخ رامسر ۲۵۰ اثر از تابلوهای نقاشی، مبلمان، تندیس ها، آثار برنزی و فرش ها به نمایش گذاشته شده و ساختمان کاخ نیز که شبیه عمارت است دیدنی است. این بنا در اواخر دوران پهلوی اول در میان باغی بزرگ با شیوه معماری اروپایی ساخته شده‌ است، سنگهای مرمر سفیدرنگ در تزئینات خارج بنا و ستون ها و مجسمه حیوانات بکار رفته به این کاخ جلوه‌ ای ویژه بخشیده‌ است.

نمای پشتین کاخ موزه

در جلوی ورودی کاخ حوضی قرار داشت که در آن ماهیان خاویاری شکل به رنگ مشکی و خاکستری در نهایت آرامش به شنا مشغول بودند و برای من جای سوال بود که محل زندگی این گونه ماهی در آب های شور دریا می باشد و یا در آب های شیرین که پس از تحقیقی که انجام دادم هر دو گزینه صحیح بود چون در سواحل شور دریا زندگی و برای تخم ریزی به دهانه رودخانه های شیرین همانند سفیدرود مراجعه می کند و صیادان هم در همان جا منتظر شکارشان هستند که نهایتا در سالهای اخیر به لحاظ صید بیش از حد و غیر مجاز منجر به انقراض بسیار زود آنها خواهیم بود که زنگ خظر آن نیز به صدا در آمده است.

لینکهای مفید اطلاعات ماهی استروژن :
1
2
3
در ابتدای ورودی در ساختمان کاخ روکشهای پلاستیکی جهت کاور کردن کفش ها به بازدید کنندگان تحویل گردید و در داخل موزه  منظری که دیده می شد نقوش و معماری سقف و دیوارها و وسایل بسیار دیدنی و آثاری از هنرمندان مشهور ایران و جهان شامل مجسمه‌ های برنزی و سنگی، تابلوهای نقاشی و فرش و غیره بود که در معرض دید عموم قرار داشت که با توضیحات مسئولین داخل هر قسمت جذابیت بازدید بیشتر شده بود و خستگی پیاده روی آبشار کمتر.

سالن ورودی موزه

 پس از خروج از کاخ به دلیل اتمام ساعت کاری موزه نیاز به تعجیل بیشتر برای بازدید قسمتهای دیگر یعنی موزه حمام و مردم شناسی و موزه عاج بود که شما در نظر بگیرید که نیاز به سرویس بهداشتی… هم اضافه بر برنامه فشرده پیش رو و ….. که خوب این امر مهم موجب شد که برای استفاده از این مورد مهم در آن زمان کم، سریعاً اقدام بشود و در نهایت به سرویس بهداشتی موزه در محوطه بیرونی مراجعه و چون موبایل و تجهیزات قرضی پاور بانک یکی از دوستان رو نمی تونستم با خودم ببرم داخل تصمیم گرفتم از طاقچه کنار پنجره بالای سرویس بهداشتی هم نهایت استفاده رو بنمایم که منجر شد با توجه به عجله تمام شدن وقت خلاصه برداشتن آنها به دست فراموشی سپرده شد و تا اینجای داستان رو به خاطر بسپارید و یادتون نرود تا ما به ساختمان موزه حمام برویم که زیاد جالب هم نبوده و توضیح این که در محوطه کاخ و‌ پشت عمارت اصلی قرار داشت و  این حمام تماماً به سبک حمام های قدیمی بود و به دستور رضاشاه برای استفاده از آبگرم معدنی ساخته شده و شامل دو بخش با دو حوضچه آبگرم معمولی و معدنی می باشد و در حال حاضر هم به صورت نمادین در حال نمایش است، وسایل به کار رفته در این حمام همگی از آلمان تهیه شده بود. (بنا به توضیح فرد داخل حمام) این حمام با این سبک در دوره پهلوی اول مورد استفاده بوده و در زمان پهلوی دوم تغییر پیدا کرده است. آب حوضچه های این حمام از آب گرم طبیعی رامسر تأمین می شده است ( آبگرم رامسر درمانی و بسیار هم معروف می باشد که در ادامه سفر عرض می نمایم). آدمک‌هایی هم به صورت نمادین با سبیل های مردونه در داخل حمام و در حال انجام ماساژ و …. می باشند.

بدون شرح !

پس از بازدید موزه حمام  نوبت به موزه عاج بود که در واقع  بنای آن مربوط به تاج الملوک که همسر پهلوی اول بود و تبدیل به موزه عاج ایران شده و ۳۰۰ اثر ارزشمند از عاج فیل با ارزش 500 میلیارد تومان یا بیشتر در این موزه به نمایش گذاشته شده است. دراین موزه  متأسفانه جان بسیاری از جانداران هستی توسط انسان هایی از نقاط مختلف جهان گرفته شده تا منیت انسان به بهانه خلق اثر هنری باز هم به رخ کشیده شود ولی غافل از این که اکوسیستم بسیار سریع تر از هر زمان که فکرش را بکنید بر علیه بشریت طغیان نموده و بشر بهای سنگینی بابت آنچه خود کرده است خواهد پرداخت و چه سخت که همه ما شاهد آن هستیم.

نقشه زیستگاه فیلها در جهان

پای فیل و کرگدن و شاخ و عاج آنها و گوزن ها بصورت لوسترو…

در پایان بازدید به اصطلاح گنجینه های عاج و مجسمه ها و زیبایی کار دست هنرمندان و اسناد جنایات شکارچیان نه چندان محترم دیگه از خستگی من که عاج شده بودم و توان راه رفتن نداشتم و به ناچار در بیرون محوطه یکجا نشستم تا دوستان همگی برسند و اینجا بود که نیاز به تلفن همراه باعث شد که نبودنش مشخص بشود. بله تازه یاد سرویس بهداشتی و طاقچه و شارژر و موبایل و دوان دوان برگشتن به آنجا و جا تر و بچه ….بله به محبت احسان جان یکی از دوستان عزیز… تماس گرفتیم با شماره خط گوشی مفقودی بنده و بعد از تلاش بسیار و دیر شدن جهت رفتن به حوضچه های آبگرم رامسر و …در نهایت  دوست یابنده گوشی پاسخ تماس ما رو دادند که بله من گوشی شما را پیدا کردم و با خودم به انتهای یا در واقع ابتدای رامسر برده ام در این هنگام دوست لیدر ما آقای کاکویی لطف کردن و با گویش زیبای گیلکی با یابنده قرار محل دریافت گوشی رو گذاشتن که می شد میدان همافران روبروی فرودگاه رامسر و به ناچار بنده و احسان و مهندس کاکویی رفتیم که یک ساعتی منظره خیابان و میدان همافران رامسر را خیره کنان در انتظار بنشینیم تا عزیز یابنده از مهمانی و بازدید فامیل و صله رحم و دوش و  …. و بلاخره بیایند و گوشی را بدهند.

میدان هما فران رامسر

 در این فاصله خواهرزاده لیدر عزیزمان رفتند منزل و با خودروی شخصی به دنبال ما آمدند و بلاخره ما توانستیم گوشی را تحویل بگیریم  و … القصه برگشتیم به سمت آبگرم و در ابتدا قبل از رسیدن به آنجا به مجاورت هتل قدیم رامسر رفتیم که در نزدیکی محل آبگرم معروف رامسر قرارداشت و چون جناب مهندس کاکویی منتظر تماس کسی بودند ما هم از فرصت استفاده کردیم و چند عکس از این هتل قدیمی که با معماری بسیار زیبا در مرکز شهر در دامنه کوه‌های جنگلی و فضای سبز با محوطه‌ سازی چشم‌نواز جای داشت گرفتیم و توضیح اینکه: هتل در سال ۱۳۱۷ خورشیدی در دوره رضاشاه پهلوی مورد بهره‌ برداری قرار گرفته  و دارای زیربنای در حدود پنج هزار متر مربع در سه طبقه می باشد و به لحاظ نوع معماری، زیبایی، موقعیت مکانی و تجهیزات در گذشته یکی از مشهورترین هتل‌های خاورمیانه به‌شمار می رفته است و دارای 2 قسمت می باشد، یک قسمت قدیمی غیر قابل دسترس و قسمت جدیدتر که قابل دسترس می باشد.
لینک اطلاعات هتل قدیم رامسر
                                                  نمای هتل رامسر در شب

خیابان معلم یا بلوارکازینو -روبروی هتل رامسر منتهی به دریا

پس از بازدید کوتاه از هتل دوست عزیزمان احسان برای گرفتن عکس های بیشتر از ما جدا شد تا به بلوار معلم منتهی به دریای روبروی هتل برود و من به همراه لیدر عزیز و همراهشان به سمت پارکینگ آبگرم رامسر حرکت نمودیم و پس از سر به سر گذاشتن لیدر شوخ طبع ما با کودک مسئول ورودی پارکینگ بلاخره به دوستان بیرون آمده از حوضچه های آبگرم رسیدیم، که در حال خوش و بش بودند و سوال کردم پس آقایون کجا هستند و همه گفتند منتظر شما، سر و صدا ها رو بگیر برو جلو حوضچه دربستی آخر پیداشون می کنی و همینظور هم شد با در زدن من مصطفی یکی از دوستان با صفا و با سیبیل مردونه درو باز کرد و گفت بابا کجایی بیا که دوستان همه داخل آبگرم هستند و صدای آوازی هم شنیده می شد… من سریعاً درو بستم و گفتم جقدر سر و صدا می کنید داستان از چه قراره و دیدم بعد این همه خستگی راه و کوه پیمایی و جنگل نوردی و موزه بینی و … دوستان در داخل آب گرم نه بهتره بگم داغ و گوگردی که نفس بالا نمیاد داخل حوضچه دایره وار داخل آب در حال راه رفتن هستند و بدون توجه به شرایط گرما و خستگی و کوفتگی …مشغول خواندن تصنیفهای سنتی هستند و خرامان خرامان راه می روند و من با صدای بلند گفتم آقایون امروز کم راه رفتین تو آب گرم دارین راه می روید تلفات ندیم خدا بخیر کنه……صحنه دیدنی و جالبی بود  و جاتون بسیار خالی …داخل آب داغ بود و نور محیط بسیار کم با لامپهای کم مصرف و مهتابی رنگ و بوی شدید گوگرد که الآن که سفر تموم شده هنوز بوی گوگرد میاد تجربه جالبی بود ولی ای کاش رسیدگی بهتری به محیط و ساختمان فعلی این سرمایه طبیعی می شد.

نکته لازم به ذکر اینکه لباس های تحت تماس با بدن خودتون رو پس از آب تنی در آبگرم بصورت جداگانه نگهداری و شستشو نمایید چرا که در صورت عدم این کار کلیه لباسهای دیگر شما همواره تا مدتها بوی گوگرد خواهد داد و اگر با این موضوع مشکلی ندارید که این نکته را نادیده بگیرید.

عکس داخل آبگرم بدون دوستان –گوگردی نشین هنوز ما بوی گوگرد می دیم….

آشنایی با گوگرد

بعد مدت زمان نسبتاً طولانی با نوشیدن آب سرد و نوشابه های خنک که یکی از همسفران تهیه کرده بودند و دوش گرفتن دوستان و شستشو برای از بین بردن بوی گوگرد… بیرون از حوضچه ها مشغول راه رفتن و خنک شدن شدیم و در آنجا بود که با خداحافظی از اقای مهندس کاکویی و خواهرزاده ایشون که واقعا در نهایت صبر و حوصله و دقت همراه ما بودند و جای تشکر ویژه از ایشون رو دارد به سمت شهسوار (نام قدیمی تنکابن) محل استقرار شب اول حرکت نمودیم.

یکی از حوضچه های خصوصی آبگرم

از زمان حرکت از آبگرم رامسر ساعت 9.30 شب 5 شنبه 12 اردیبهشت ماه 98 به سمت شهر شهسوار و اِسِل ESEL محله حدود 56.4 کیلومتر مسافت طی شد که در حدود 1 ساعت و 20 دقیقه زمان لازم بود و ابتدا ما از مسیر جاده کمر بندی شهسوار به سمت بلوار مجتهد تنکابنی حرکت نمودیم و پس از آن وارد جاده ZanGisha Mohalle زنگیشا محله به مسیر ادامه و بعد از ورود به میدان عزیزپور به سمت چپ میدان به سمت جاده دو هزار حرکت کردیم و در مقابل به سه راهی امامزاده قاسم رسیدیم که راه به سه مسیر سمت راست امامزاده و مسیر مستقیم جاده دو هزار و مسیر راه سمت چپ به سمت اسل محله راه داشت و شایان ذکر است که اِسِل محله در منطقه Beles Kuh Protected Area منطقه حفاظت شده بلس کوه واقع شده است.
مسیر آبگرم به اسل محله

ما در حدود ساعت 23:45 شب و پس از تهیه برگ سبز و گلدانی به رسم هدیه گروهی به محل استقرار یعنی منزل ییلاقی آقای استاد احسانی رسیدیم و ایشان و خانواده محترم شان منتظر ما بودند و با تهیه شام لذیذ محلی که تدارک دیده شده بود دوستان در اوج خستگی و گرسنگی بعد از آبگرم و با عطر گوگرد به نوای ساز دلنشین استاد و صدای گرمشون که محفل با صفایی رو رقم زد گوش جان سپاردند. جناب استاد کیانوش احسانی خواننده و متولد بهمن ­ماه ۱۳۵۶ شهسوار از اساتید به نام کشورمون هستند که فعالیت‌های هنری در اجرای کنسرت‌های متعدد با گروه‌های هزاردستان، مهرآیین، افتتاح، بسنا، همدلان نوا و مهر آوا در کشورهای ایران، اتریش، یوگسلاوی، آلمان، مجارستان، یونان، مالزی و کره جنوبی داشته اند و شروع آواز حرفه‌ای ایشون از سال ۱۳۷۴ به ترتیب نزد استادان گران‌قدر استاد تاجدار، استاد علی رستمیان، استاد حسام‌الدین سراج، استاد محمدرضا شجریان، استاد حمیدرضا نوربخش و استاد علی‌اصغر شاهزیدی (دوره­ ی عالی آواز و تلفیق شعر و موسیقی و فراگیری آواز مکتب اصفهان )… و چون 2 تن از شاگردان ایشون از همسفران ما بودند و به دعوت استاد و هماهنگی با این 2 عزیز سفر شهسوار و رامسر شکل گرفت و برنامه ریزی شد. ما آن شب را در منزل ییلاقی ایشون سپری کردیم و خواب از چشممان بیرون نمی رفت که نمی رفت و همه چیز آروم بود و پیدا کردن و نکردن یک لقمه جا اساساً مهم نبود…

شاید جالب باشد که بدانیم معنای ‌واژه‌ اِسِل محله (عسل محله) طبق بررسی انجامی در گویش محلی، برخلاف تلفظ و نوشتار نادرست امروزی عسل محله، آن را اِسِل محله می خوانند. و در کتاب «از آستارا تا استارباد»، در بخش راه‌های قدیمی منطقه‌ دوهزار تنکابن از واژه «اسل محله» (به کسر الف و سین)، به معنای استخر استفاده شده است. هم‌چنین در کتاب «نگاهی همه‌سویه به تنکابن» این مسأله تأیید می‌شود و دشت دریاسر نیز نام دشتی در جنوب شهر تنکابن می باشد که در ارتفاع 2000 متری از سطح دریا و در میان 4 کوه بلند جای گرفته است. بلندترین کوهی که این دشت را محاصره کرده کوه الموت است که در سمت جنوب غربی آن قرار دارد. این دشت از غرب به گردنه سیالان، قله های خشچال و کندیگان و از شرق به طالقان محدود شده است. دشت دریاسر علاوه بر زیبایی های خود، برای این قسمت از طبیعت مازندران حکم یک مرز را دارد که پوشش سبز و جنگلی را از پوشش برفی و یخچالی کوه الموت جدا کرده و به عنوان یک نقطه اتصال میان این دو عمل می کند.

نگاه با صفا و پر عشق خانواده احسانی

ما پس از استراحت شبانگاهی در منزل خواهر جناب احسانی و لطف و محبت خانواده ایشان در ارائه صبحانه ….روز بعد یعنی جمعه صبح به سمت دشت دریاسر به راه افتادیم و در ابتدای حرکت به سمت دشت به راه کوهستانی و جنگلی منتهی به دریاسر از میان محله اسل به سمت بالا حرکت نمودیم و جالب اینکه نام کوچه های این محله با شمارگان (عسل1 الی 2 و …) نامگذاری شده بود و پس از اتمام منازل محلی وارد راه کوهستانی و جنگلی شدیم که لازم به ذکر است که در طول مسیر به کفش کوه مناسب و باتوم  کوهنوردی نیاز خواهید داشت. برای انتخاب باتوم مناسب در سفرهایتان اینجا کلیک کنید.

نمایی از موقعیت اسل محله تا دشت دریاسر لینک مسیر حرکت در کوهستان

نمایی از ابتدای مسیر به سمت بالا- کوهستان اسل محله

نمایی از اسل محله از میان جنگل کوهستانی

مسیر کوهستانی و جنگل به سمت دشت دریاسر

آسمان آبی و زمین پاک واقعی

منظره ای از کوهستان و آبشاری که در دل کوه بر اثر آب شدن برفها ایجاد شده بود

گزارش سفر به رامسر و شهسوار گزارش سفر به رامسر و شهسوار

منظره ورودی به دشت دریاسر

حدود 3 ساعت پیاده روی و استراحت میان راه در دل جنگل و کوه و مناظر زیبا و بی مانند و وجود 2 چشمه آب گوارا در طول مسیر (هم در مسیر رفت و هم برگشت) در نهایت به دشتی مسطح و پر آب و زیبا منتهی شد. کوهستان های بلند در واقع با دستان گره کرده، دشت زیبای سبز قبا رو به آغوش کشیده بودند.

گزارش سفر به رامسر و شهسوار گزارش سفر به رامسر و شهسوار گزارش سفر به رامسر و شهسوار

دیگ غذا و چای زغالی و عطر هیزم

گزارش سفر به رامسر و شهسوار گزارش سفر به رامسر و شهسوار گزارش سفر به رامسر و شهسوار

لحظه دیدنی از شکر و خواب و حیرت از شاهکار آفریدگار هستی

گزارش سفر به رامسر و شهسوار

نمایی از دشت دریاسر

در دشت دریاسر به دلیل جاری بودن آب برف های کوهستان اطراف دشت مملو از گلهای زرد رنگ و سفید رنگ زیبا بود و آب و هوای تمیز و نسیم بهاری خنک و بوی علفهای تازه و رقص پروانه های شاد و…. واقعاً کم نظیر و زیبا بود و باز هم جای دوستان دیگر واقعا خالی. و نکته اینکه برای راه رفتن در دشت با آب های جاری شاید همراه داشتن چکمه پلاستیکی و یا کفش ضد آب ضروری به نظر برسد و جهت چادر زدن هم نیاز به زیر انداز ضد آب می باشد چرا که آب در سطح مرغزار جاری و غیر قابل ردیابی از نظر وسعت پخش شدگی می باشد.

پروانه های ایران
گزارش سفر به رامسر و شهسوارفهرست پروانه های ایران


گزارش سفر به رامسر و شهسوار

منظره کوه های مرتفع برفی

در محل دشت زیبای ما 2 سرویس بهداشتی البته غیر بهداشتی هم وچود داشت که نه تنها تمیز نبود بلکه فاقد در و پیکر مناسب و چوبی بود که برای کار سرپایی شاید تحمل زشتی سرویس ها قابل تحمل باشد وگرنه کاملا نامناسب و به نظرم غیر قابل استفاده هستند و روشهای صحرایی پاسخگو تر برای اینکه آب در دسترس هست و فقط نیاز به پیدا کردن محیط دنج تر یک مقدار تلاش نیاز دارد. به همراه همسفران مدت زمانی رو در دشت سپری کردیم و واقعاً اگر فرصتی بود حتما نسبت به زدن چادر و کمپ اقدام می کردیم چون ارزش شب ماندن رو داراست صد در صد.
گزارش سفر به رامسر و شهسوار

منظره واید از دشت دریاسر

گزارش سفر به رامسر و شهسوار گزارش سفر به رامسر و شهسوار

مارمولک
ﺳﻮﺳﻤﺎر ﺳﺒﺰ ﺧﺰری Lacerta strigata
مطالب بیشتر در مورد سوسمار سبز خزری
گزارش سفر به رامسر و شهسوار

پوشش مخملی گلهای زرد رنگ در بستری سبز و زیبا

گزارش سفر به رامسر و شهسوار گزارش سفر به رامسر و شهسوارپس از مدتی اقامت در دشت دریاسر بلاخره نوبت برگشت و دل کندن از این همه زیبایی رسید و همسفران در مسیر برگشت قرار گرفتند و در طول مسیر بازگشت همسفران علاقمند به طبیعت و محیط زیست اقدام به جمع آوری زباله های به جا مانده در دل این همه زیبایی کردند و در انتهای مسیر در داخل سطل های زباله قرار دادند و به محل اقامتگاه منزل آقای احسانی که رسیدند باز هم جناب احسانی و خانواده مهربان ایشون با سرو ناهار گروه را خجالت زده کردند و هر چه از مهمان نوازی ایشان بگوییم باز هم کم است.
گزارش سفر به رامسر و شهسوارخوب در انتهای سفر و سپری شدن لحظه های خوش و دلپذیر و مناظر زیبای که در طول سفر به یادگار در تصاویر باقی ماند با دلی سرشار از آرزوی دیدار دوباره گلهای دشت دریاسر همسفران ما با خانواده استاد احسانی خداحافظی نمودند و به سمت تهران حرکت و در طول مسیر برگشت از منطقه ای در کنار جاده که به آن منظره بام شهسوار (تنکابن) می گفتند نیز بازدید نمودیم که به دلیل ترافیک برگشت مدت زمان حضور در آن نقطه کم بود و در نهایت ساعت مقرر با اندکی ترافیک و تأخیر به مقصد رسیدیم و این حکایت همچتان باقیست…
گزارش سفر به رامسر و شهسوار
از جور تو در سفر بیفشردم پای دل را به تو و تو را سپردم به خدای
خاقانی
گزارش سفر به رامسر و شهسوار


تهیه وتنظیم :شاهین ایروانی 1398

shahinairavani@gmail.com
کانون گردشگران جوان ایران kanoonirangardan.ir

Share

نوشته گزارش سفر به رامسر و شهسوار، دشت دریاسر ،اردیبهشت 98 اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>
https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d8%b1%d8%a7%d9%85%d8%b3%d8%b1-%d9%88-%d8%b4%d9%87%d8%b3%d9%88%d8%a7%d8%b1%d8%8c-%d8%af%d8%b4%d8%aa-%d8%af%d8%b1%db%8c%d8%a7%d8%b3%d8%b1/feed/ 5
گزارش سفر به کاشان، ابوزیدآباد و نیاسر https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%da%a9%d8%a7%d8%b4%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%b2%db%8c%d8%af%d8%a2%d8%a8%d8%a7%d8%af-%d9%88-%d9%86%db%8c%d8%a7/ https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%da%a9%d8%a7%d8%b4%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%b2%db%8c%d8%af%d8%a2%d8%a8%d8%a7%d8%af-%d9%88-%d9%86%db%8c%d8%a7/#comments Fri, 21 Feb 2020 10:25:57 +0000 https://kanoonirangardan.ir/?p=10384 “سفری به کاشان، شهر گلاب و آسمان پر ستاره”  زمان ...

نوشته گزارش سفر به کاشان، ابوزیدآباد و نیاسر اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>
سفری به کاشان، شهر گلاب و آسمان پر ستاره”

 زمان سفر : 12 و 13 دی ماه 1398
شماره سفر : 9815
وسیله نقلیه : مینی باس
تعداد همسفران : 17
اقامت : اقامتگاه شبهای کاغذی در ابوزیدآباد
هزینه تمام شده : 295 هزار تومان

مقدمه :
کاشان یکی از شهرهای پرافتخار تاریخ ایران است. شهری با تاریخی کهن و مردمانی مهربان و مهمان نواز. کاشان به دلایل متعددی از دیرباز معروف بوده و امروزه یکی از بهترین مراکز توریسم و گردشگری کشورمان، ایران است. داشتن جاذبه هایی از جمله: خوراکی های لذیذ و مقوی (خشکبار، باقلوای کاشان، کنجد، سوهان، کلوچه)، گلاب و عرقیجات، داشتن آثار تاریخی متعدد از دوره های مختلف (قبل و بعد از اسلام)، دارا بودن آسمانی صاف و پرستاره و مناسب جهت نجوم و ستاره شناسی و…
از طرف دیگر، این شهر (و نواحی اطراف آن) در گذشته زادگاه مردان بزرگی بوده که هر یک از آنها باعث افتخار فرهنگ و تاریخ ایران بودند. بزرگمردانی مانند: کمال الملک (نقاش و هنرمند معروف اواخر دوره قاجار و اوایل دوره پهلوی)، سهراب سپهری (شاعر معروف)، غیاث الدین جمشید کاشانی (ستاره شناس و ریاضی دان بزرگ)، علامه قطب راوندی (از فقهای معروف شیعه، پیش از صفویه) و…
البته در عصر حاضر همچنان تعداد مشاهیر این شهر کم نیست و تعداد قابل توجهی از هنرمندان، ورزشکاران و نویسندگان کشورمان از این خطه هستند.
این شهر در شمال استان اصفهان و جنوب استان قم قرار دارد و به دلیل جاذبه های طبیعی و تاریخی فراوان، امروزه تبدیل به یکی از قطب های گردشگری ایران شده و حتی مورد توجه گردشگران خارجی نیز قرار دارد.

شرح سفر :

روز اول: پنجشنبه 11 دی
صبح با کمی تاخیر، حدود ساعت 5:25 دقیقه، از پارک نوشین به سمت کاشان حرکت کردیم. ساعت 7:24 دقیقه از عوارضی قم عبور کردیم. جاده نسبتا خلوت بود.
طلوع زیبای خورشید و درخشش دشت های اطراف جاده قم – کاشان بسیار زیبا و دل انگیز بود. هرچه به کاشان نزدیک تر می شدیم بیشتر به یاد اشعار سهراب سپهری می افتادم. مخصوصا این شعر زیبا:
اهل کاشانم.
روزگارم بد نیست…
حدود ساعت 8:25 دقیقه بالاخره به حومه کاشان رسیدیم و چند دقیقه بعد به باغ فین کاشان. این باغ روبروی پارک سرسبز و زیبایی به نام “بوستان فیروز” قرار دارد. البته در ابتدا، ما برای صبحانه به سفره خونه “سروی سرا” که در فاصله چندمتری از باغ فین قرار داشت، رفتیم. محیط این سفره خونه سنتی، بسیار جالب بود. داخل سالن اصلی پذیرایی رفتیم و روی تخت نشستیم.
برای صبحانه یکی از سه گزینه املت، نیمرو و یا نان و پنیر و خیار و گوجه رو می تونستیم انتخاب کنیم. پذیرایی بسیار خوب صورت گرفت و در دو نوبت چای خوردیم. در چنین محیط هایی در سفرها، واقعا یک صبحانه لذیذ حال آدم رو جا میاره. بعد از صبحانه با آقای “زیدی” راهنمای محلی آشنا شدیم. از محل رستوران فین، به سمت باغ فین که چند متر بیشتر فاصله نداشت، حرکت کردیم و بعد از تهیه بلیط ورودی به این مجموعه وارد شدیم.
باغ فین کاشان یکی از زیباترین باغ های ایرانی هست که قدمتش به دوران صفویه بر می گرده و در واقع محل تفریح پادشاهان بوده. بطوری که در اون دوران، در این باغ چوگان هم بازی می کردند. البته بعدها در دوره قاجاریه هم به این باغ توجه شده و بناهای هر دو دوره صفویه و قاجار رو می تونستید در این باغ زیبا و بزرگ، از نزدیک ببینید.
یادم می آمد که در کتاب های تاریخ دوران مدرسه در مورد این باغ و نحوه کشته شدن امیر کبیر، نوشته بودند و به همین خاطر دیدن این باغ برای من و دوستانی که برای اولین بار از این مکان دیدن می کردند، جالب بود.
راهنمای محلی برای ما در مورد معماری جالب این باغ و سیستم آبرسانی توضیح داد و اینکه آب های جاری در نهرهای زیبای باغ فین کاشان در واقع از چشمه “فین” (یا سلیمانیه) با قدمت بیش از 7500 سال تأمین می شه که یک سوم آب این چشمه وارد این باغ شده و در خود این باغ هم مقدار آب ورودی به سه قسمت تقسیم می شه که هر کدوم از طریق مسیرهای زیرزمینی وارد حوضچه هایی می شدند و جالب اینجاست که به دهانه ورودی آب به هر یک از این حوضچه های باغ، “شترگلو” می گفتند. در ضمن، در این باغ 160 حفره آب وجود داشت که نحوه طراحی و ساخت اونها هم در زمان خودش، بی نظیر بوده. جوی های آب باغ فین کاشان ناخودآگاه منو یاد این بیت از اشعار حافظ شیرازی انداخت:
“بنشین بر لب جوی و گذر عمر ببین     کاین اشارت زجهان گذران ما را بس”
نحوه لوله کشی، کانال کشی و حتی ایجاد فواره های کوچک، معماری باغ و بناهای آن، بسیار جالب و دیدنی بود. یکی از زیباترین بناهای باغ فین کاشان، “کوشک صفوی” نام داشت. البته در دوره قاجار هم بناهای زیبایی به این باغ افزوده شده و حمام فین هم در این باغ احداث شده و در اون دوران مورد استفاده پادشاهان و شاهزاده های قاجاری بود. بر روی سقف کوشک، نقاشی هایی با مضمون داستان های نظامی گنجوی بود که دیدنی بودند.
آقای زیدی در مورد داستان غم انگیز میرزاتقی خان امیرکبیر و نحوه کشته شدنش به دست توطئه چینان دربار قاجار برای ما گفتند و حتی محل کشته شدن این مرد بزرگ رو در حمام فین کاشان به ما نشان دادند. امیرکبیر شوهر خواهر ناصرالدین شاه قاجار بود اما با توطئه مهدعلیا (مادر شاه) و درباریان از سمت صدراعظمی برکنار، به باغ فین کاشان تبعید و بعد کشته شد.
امیر کبیر به همراه مادر، همسر و فرزندانش به باغ فین تبعید شدند. توطئه چینان دربار، یک شب که ناصرالدین شاه مست بوده، فرمانی مبنی بر حکم قتل امیر کبیر رو به امضای شاه می رسانند. برای اجرای حکم، فردی به نام حاجب الدوله مراغه ای را برای قتل امیر کبیر در نظر می گیرند و خانواده این فرد رو گروگان گرفته و تهدید به مرگ می کنند. لذا حاجب الدوله علیرغم میل باطنی مجبور به اطاعت شده و حکم قتل امیر کبیر رو اجرا می کنه. در واقع حمام تنهایی جایی در محدوده باغ بود که می توانستد امیر کبیر رو از همسرش جدا کنند و بدون دردسر به قتل برسونند. پیش از اجرای حکم، امیرکبیر سه درخواست داشت:
1) نوع مرگش رو خودش انتخاب کند.
2) دو رکعت نماز صبح بخواند.
3) دیدن همسرش (عزت الدوله)
اما تنها با درخواست اول موافقت شد و به درخواست امیر کبیر، دلاک رگ دستهای این مرد بزرگ رو قطع می کند اما به دلیل طولانی شدن، دستور داده می شود که امیرکبیر توسط میرغضب در نهایت خفه شود و به این ترتیب ایران از وجود مردی بزرگ و خدمتگذار، برای همیشه محروم شد.
ساعت 11:10 دقیقه از این باغ زیبا به سمت شهر زیرزمینی نوش آباد (اویی) حرکت کردیم و ساعت 12:05 دقیقه به وقت محلی، رسیدیم. این مجموعه شگفت انگیز در واقع مجموعه ای از دالان ها و پناهگاه های زیرزمینی بوده که احتمالا در زمان سقوط ساسانیان توسط مردم محلی، برای در امان ماندن از مهاجمان ساخته شده. بعضی از راهروها کمی تنگ و کم ارتفاع بودند ولی بسیار دیدنی و جالب هستند. در این مجموعه حتی تله هایی هم بطور ابتکاری و با امکانات آن زمان، تعبیه شده بود تا چناچه مهاجمان توانستند به بخشی از این شهر زیرزمینی نفوذ کنند، نتوانند وارد بخش های دیگر و طبقات پایین این شهر زیرزمینی بشوند. طراحی راهروها و این مجموعه طوری بوده که به گفته راهنمای ما، حتی در آن زمان تا 2 ماه هم مردم می توانستند در این شهر زیرزمینی چند طبقه، پنهان بشوند، حتی از آذوقه استفاده کنند و غذا بپزند. این شهر چنان محکم و مقاوم ساخته شده که در طول 1400 سال گذشته، بیشتر راهروها و دیوارها، تقریبا سالم باقی مانده.
شهر زیرزمینی نوش آباد کاشان، بسیار جذاب و تماشایی هست و نکته جالب دیگر اینکه مسیر ورودی این مجموعه با مسیر خروجی متفاوت هست و به فاصله چند متر قبل از درب خروجی، یک کافه شاپ قرار داره که ما قبل از خروج از آن دیدن کردیم و برای نخستین بار طعم قهوه انوشه یا قهوه سنتی کاشان را چشیدیم. قهوه ای تیره رنگ اما با طعم شیرین که چشیدنش برای ما لذت بخش بود.
بعد از خروج از این زیرزمین شگفت انگیز، به سمت مینی بوس حرکت کردیم. چند مغازه و نانوایی درست روبروی درب ورودی قرار دارند که اگر قصد خرید سوغاتی های خوشمزه کاشان (مثل: کلوچه، باقلوا و…) رو دارید، می تونید از همونجا تهیه کنید. (فراموش نکنید که کاشان علاوه بر آثار تاریخی، شهر خوراکی ها و خوردنی های خوشمزه هم هست)
ساعت 13:20 دقیقه سوار شدیم و به سمت “رستوران درویشی” راه افتادیم. رستورانی با حیاط دلباز و فضایی سنتی و غذاهای لذیذ. این رستوران یکی از بهترین مکان هایی در کاشان هست که می توانید در آنجا طعم غذاهای محلی کاشان رو امتحان کنید. برای ما چند میز در زیرزمین رستوران رزرو کرده بودند که البته زیرزمین بسیار باصفایی با تزئینات مناسب و زیبایی بود. از منوی رستوران من “شفته نخودچی با رب انار” سفارش داده بودم که بسیار خوشمزه بود و طعمی شبیه خورشت فسنجان (با کوفته قلقلی) داشت. توصیه می کنم که در سفرها، سعی کنید غذاها، خوراکی ها و نوشیدنی های سنتی همون منطقه رو امتحان کنید.
بعد از صرف نهار به سمت “خانه بروجردی” حرکت کردیم و یه ربع بعد به این خانه زیبا رسیدیم. خانه ای تاریخی که متعلق به فردی به همین نام بوده و داماد یکی از بزرگان دوره قاجار به نام طباطبایی بوده. راهنمای ما آقای زیدی، در مورد داستان ساخته شدن این خانه برای ما گفت که آقای بروجردی قصد داشت با دختر آقای طباطبایی وصلت کنه اما آقای طباطبایی که در آن زمان از مردان ثروتمند و با نفوذ کاشان بوده یک شرط تعیین می کنه و آن هم اینکه آقای بروجردی خانه ای بزرگ و زیبا در شان دختر آقای طباطبایی بسازه.
آقای بروجردی هم قبول می کنه و خانه ای با حیاطی بزرگ و زیبا در مدت 15 سال می سازه. این خانه دو بخش زمستانی و تابستانی داره که سقف و دیوارهای بخش تابستانی دارای نقاشی ها و طرح های بسیار زیبایی از شاهزاده های قاجار و بعضی از داستان های ایران قدیم، مندرج در اشعار نظامی گنجوی (از جمله خسرو و شیرین) بود. ناگفته نماند که گفته می شد بام خانه بروجردی، از بام تمام خانه های کاشان بلندتر بوده. وسط حیاط خانه بروجردی یک حوض بزرگ مستطیل شکل بود که جلوه خاصی به حیاط می داد و منو یاد اصفهان می انداخت.
بعد از پایان بازدید از این خانه، ساعت 16 پیاده به دیدن “حمام سلطان امیراحمد” رفتیم که به فاصله کمی از خانه بروجردی قرار داره. این حمام در دوره صفویه ساخته شده و حمام عمومی بوده که در آن مردم علاوه بر استحمام، به گفتگو و معاشرت می پرداختند و حتی مراسم و سنت های مختلفی از جمله: حنابندان، ختنه سوران، دیدن عروس (توسط زنانی از خانواده داماد) و … در حمام انجام می شده. این حمام سیستم گرمایش بسیار جالبی داشت و دارای یک ورودی (هشتی)، خزینه، سربینه، گلخن (یا تون که بدترین جای شهر/حمام و زباله دان آن است، این واژه مقابل گلشن در ادبیات نیز هست)  و گلجام هم بود.
کاشی کاری های حمام سلطان امیراحمد بسیار زیبا بودند و فضای جالب و آرامش بخش این حمام بسیار مناسب شعر و آواز بود. به همین جهت ما هم در یکی از اتاق های این حمام روی سکوها نشستیم و مهدی، یکی از دوستان هنرمند و اهل ذوق، با صدای زیبای خودش برای ما آوازی (با کلام احمد شاملو) خوند و لذت بازدید از این حمام تاریخی رو دوچندان کرد.
روی سقف این حمام طاق های به شکل نیم کره بودند که بر روی اونها پنجره های شیشه ای کوچکی به نام “گلجام” قرار داشت و برای عبور نور آفتاب و تهویه هوا، تعبیه شده بود و البته از این شیشه ها فضای درون حمام دیده نمی شد. سقف حمام هم در نوع خودش دیدنی و جالب بود.
بالاخره از حمام به سمت خانه طباطبایی راه افتادیم و در بین راه هم از یک تکیه عبور کردیم. این خانه متعلق به “سید جعفر طباطبایی” از مردان بزرگ دوره قاجار بوده و امروزه خانه ایشان تبدیل به یکی از آثار تاریخی شهر کاشان شده. از آنجایی که شغل اصلی ایشان فرش فروشی بوده، به رسم اون زمان، روی سقف یکی از ایوان های خانه، شکل فرش رو ایجاد کرده بودند.
این خانه لوکیشن فیلم “بانوی عمارت” بوده. قرینه سازی ها و معماری این خانه هم بسیار جالب توجه بود. یکی از اتاق های اصلی این خانه “شاه نشین” نام داشت. تعداد اتاق های خانه طباطبایی آنقدر زیاد و بزرگ بود که عده زیادی خانواده می توانستند در آن سکونت کنند. جالب اینجاست که مطابق با سنت های قدیم بجا مانده از ایران باستان، تعداد درهای اتاق ها، معمولا فرد بود (سه، پنج و در بسیاری موارد هفت درب).
بخش های مختلف خانه واقعا دیدنی و بی نظیر بودند، از جمله اصطبل (که برای دیدن آن باید از پله ها بالا می رفتیم)، حوضچه های ظرفشویی، آشپزخانه بزرگ خانه، اتاق های آیینه (یا اتاق های تابستانی که در امتداد هم قرار داشتند و شما با ایستادن در چهارچوب یکی از درب ها می تونستید تا انتهای اتاق ها رو ببینید و عکس های یادگاری جالبی بندازید)، دوک های پارچه بافی در حیاط پشتی خانه، موال (مستراح)، زیرزمین پیرنشین، اتاق پنج درب (مخصوص خود صاحبخانه که مشرف به حیاط اصلی خانه بود) و…
نکته بامزه اینجا بود که در اون زمان چون موال ها (سرویس بهداشتی) در نداشتند، بخاطر همین برای اینکه قبل از ورود مطمئن بشن که کسی در دستشویی نیست، فردی که بیرون بود با صدای بلند می گفت: “اِهِم” و اگر شخصی  در دستشویی بود جواب می داد: “اوهوم”. در غیر اینصورت متوجه می شدند که کسی داخل نیست و وارد مستراح می شدند.
برای بازدید از این خانه، حداقل یک ساعت زمان نیاز هست و با تاریک شدن هوا، ما هم روانه بازار شدیم. در یکی از کوچه های پشت خانه طباطبایی، جوان خوش ذوقی یکجور کافی شاپ سیار درست کرده بود و انواع قهوه ها رو سرو می کرد و ما هم از فرصت استفاده کردیم و بیشتر دوستان هات چاکلت سفارش دادند که طعم عالی داشت.
به سمت بازار کاشان راه افتادیم و بعد از یک ربع رسیدیم. بازاری قدیمی و سنتی که بسیار شبیه به بازار بزرگ تهران بود. این بازار در دوره صفویه ساخته شده اما در اوایل دوره قاجار، بخش های زیادی از آن، از بین رفته و در زمان حکومت فتحعلی شاه قاجار، بسیاری از بناهای جدید بر روی بناهای قدیمی ساخته شده و در واقع بیشتر بخش های این بازار از دوره قاجار بجا مانده.
به “تیمچه امین الدوله” رفتیم که در میانه بازار و محل تلاقی سوقهاست، این تیمچه درسال ۱۲۸۰ قمری دوره قاجار در سه طبقه ساخته شده و معمار آن استاد علی مریم بوده، زیرزمین برای انبار استفاده می شده، قسمت وسط هم به بارانداز معروف هست (محل قرار دادن اجناس یا باری که برای فروش می آوردند) وسمت بالا هم به عنوان دفتر کار استفاده می شده. تیمچه بخش کوچکتر از کاروانسرا هست و برای مبادلات تجاری اجناس قیمتی ساخته می شده مثل همین تیمچه امین الدوله که تا الان هم مرکز فروش فرش دستباف است.
نقل قول هست که معمار وقتی پایه های تیمچه رو می سازد ۱۲ یا ۱۳ سال بعد سقفش را می زند بدلیل اینکه اگر قرار است نشست یا لرزشی بوده باشد روی سقف تاثیر نداشته باشد به همین دلیل سقف آنجا بعد از این همه سال هیچ ترک و خرابی ندارد، سقف تیمچه یزدی بندی هست که از اسم یزدان گرفته شده که تمام به صورت مثلث های کوچک از پایین شروع شده و دور تا دور سقف را می گیرد، اگر مثلث ها رو دنبال کنید تمام در مرکز سقف به یک نقطه واحد می رسند که اشاره به وحدانیت خداوند دارد.
انواع اجناس و سوغاتی ها رو می تونستید با قیمت های مناسب در این بازار تهیه کرد. همانجا چای خوردیم و خستگی مون تا حدی در رفت. من هم از فرصت استفاده کردم و باقلوا، کلوچه و سوهان کاشان رو خریدم. (راستشو بخوایید، در زمان تهیه این گزارش همچنان از این سوغاتی های خوشمزه می خورم و لذت می برم)
حدود ساعت 19:20 دقیقه از بازار راه افتادیم و با توجه به اینکه فردا، فرد دیگری راهنمای ما بود، راهنمای خوبمون آقای زیدی رو تشویق کردیم و در میدان کمال الملک (که یکی از میدان های اصلی و معروف کاشان هست) خداحافظی کردیم. پس از طی حدودا 45 کیلومتر در مدت 40 دقیقه از طریق کمربندی کاشان، به منطقه ابوزیدآباد و بعد از آن به روستای کاغذی در (در جنوب شرقی کاشان) رسیدیم. اقامتگاه ما “شبهای کاغذی” نام داشت که یک اقامتگاه بومگردی بسیار مناسب با میزبانی مهمان نواز و مهربان.
بعد از گذاشتن وسایل در اقامتگاه، به حیاط رفتیم و از چای و آتش حسابی لذت بردیم. هوا کمی سرد بود اما آتش ما رو گرم کرد و برای ما شلغم داغ داغ آوردند که خوردنش کنار آتش، واقعا لذت بخش بود. حدود ساعت 9 شب برگشتیم داخل اقامتگاه و کم کم سفره انداختیم و وسایل شام رو آماده کردیم. من جزو کسانی بودم که از قبل “کالاجوش” برای شام پنجشنبه درخواست کرده بودم و واقعا هم غذای خوشمزه ای بود.
حدود ساعت ده و ربع شب، دو جوان با استعداد از اقوام میزبان، محبت کردند و با سنتور و تمبک برای اجرای موسیقی سنتی به اقامتگاه اومدند. چند آهنگ سنتی بسیار زیبا نواخته شد و یکی از دوستان ما هم همراه با اونها، شروع به خواندن کرد. مجلس ما حسابی گرم شده بود و کل خستگی سفر از تن ما در رفت. اون شب، یک شب به یاد ماندنی شد.
برنامه موسیقی قبل از 11 شب تمام شد و مدتی بعد، ما هم تا قبل از ساعت 12 شب خوابیدیم.

روز دوم: جمعه 12 دی
صبح حوالی ساعت 6 بود که یهو در اقامتگاه باز شد و راننده ما به محمدرضا گفت: “کلیدو بده”. برام جالب بود که آخه چرا اون موقع صبح؟ از شانس من هم اتفاقا محمدرضا نزدیک من جا انداخته بود و دراز کشیده بود! (البته دلیلش هم این بود که شب قبل راننده خسته بوده و می خواسته بخوابه و سوئیچ رو به محمدرضا داد تا موقعی که بیداره، استارت به ماشین بزنه که گازوئیل داخل باک ماشین یخ نزنه) بعد دوباره خواستم بخوابم که تا چشمام رو روی هم گذاشتم دیدم محمدرضا داره صدامون می کنه که دوستان پاشید! ساعت حدود 6:40 دقیقه صبح بود. البته حق هم داشت چون برنامه هامون فشرده بود و وقت زیادی نداشتیم.

سفره رو چیدیم و صبحانه مفصلی نوش جان کردیم. قرار بود روز دوم از کویر و چند جای دیدنی کاشان و نیاسر، دیدن کنیم. ساعت 8:20 از اقامتگاه مون در روستای کاغذی به سمت ابوزیدآباد و بعد کویر “سیازگه” حرکت کردیم و حدودا 8:47 دقیقه به نگهبانی منطقه رسیدیم. این مسیر حدوداً 5 کیلومتر جاده خاکی داشت. چند دقیقه بعد به محل توقف خودروها رسیدیم. غیر از ما تعداد زیادی از مردم که اکثرا مثل ما گردشگر بودند، اومده بودند. صندل هامون رو پوشیدیم و به راه افتادیم.
روی رمل های شنی راه می رفتیم و از سکوت کویر لذت می بردیم. آسمان آبی و زیبای کویر سیازگه، واقعا تماشایی بود. ما دو ساعت وقت داشتیم ولی به اندازه ساعتها از کویر و عکس های زیبایی که انداختیم، لذت بردیم.
در راه برگشت همگی سعی کردیم تا جایی که می تونیم آشغال های پلاستیکی رو پاکسازی کنیم و با خودمون ببریم. کار گروهی بسیار خوبی که به حفظ محیط زیست می تونه کمک کنه. در کویر سیازگه گیاهان بیابانی مختلفی از جمله “تاغ” و “گز” رو دیدیم که نقش مهمی در اکوسیستم چنین مناطقی دارند و با ریشه های عمیق خودشون، آب رو پیدا می کنند و تا حد زیادی از گسترش بیابان ها، جلوگیری می کنند.
در مسیر برگشتن از “کاروانسرای شاه عباسی ابروز ابوزیدآباد” نیز دیدن کردیم که چهارضلعی مربعی و دارای شاه نشین، حجره و شترخان و مانند همان 999 کاروانسرایی که شاه عباسی ساخته بود. می گویند شاه عباس 1000 کاروانسرا بنا کرده و به گفته شیخ بهایی یکی از آنها رو تخریب می کند تا عدد آن دهان پر کن تر و قابل توجه باشد. البته صحت این داستان اثبات نشده و اگر کسی آستین همت بالا بزنه و تعداد دقیق این کاروانسراها رو معلوم کند تکلیف ما را با این داستان معلوم می کند.
وقتی به اقامتگاه برگشتیم به تعدادی از بچه های دوست داشتنی ابوزیدآباد، کیف و لوازم تحریر هدیه کردیم و عکس های یادگاری باهاشون گرفتیم. بچه هایی معصوم و با محبت که خوشحالی رو می شد توی چهره هاشون دید. پیش از سفر، در تهران برنامه ریزی شده بود که تعدادی وسایل و لوازم تحریر برای دانش آموزان این منطقه (ابوزید آباد) خریداری کنیم.
حدود ساعت 12:30 سفره رو انداختیم و نهار خوردیم. نهار روز دوم، خورشت قیمه و خورشت قورمه سبزی بود که بسیار خوشمزه بود و همسفران ما هر کدوم، یکی از این دو غذا رو انتخاب کرده بودند. بعد از نهار، وسایل مون رو جمع کردیم و راه افتادیم. اون روز دوستان کلی شوخی می کردند و می خندیدیم. جمع بسیار گرم و صمیمی داشتیم. (یادش بخیر، یکی از شوخی های شاهین این بود که هر نیم ساعت یکبار بهمون یادآوری می کرد که روز جمعه است!)
از خانواده میزبان تشکر کردیم و عکس های یادگاری انداختیم و خداحافظی کردیم. انقدر به ما محبت داشتند که حتی به بدرقه ما آمدند و پشت سر ما آب می ریختند. به سمت کاشان برگشتیم. راهنمای محلی ما در روز دوم آقای “کاشانی” بود که خیلی زود به ما ملحق شد. ایشان هم سورپرایزی برای ما داشت که دیدار از “مسجد آقابزرگ” بود که در نزدیکی میدان کمال الملک و خیابان “فاضل نراقی” قرار داشت.
ایشان در مورد تاریخچه این مسجد هم برای ما توضیح داد که در زمان قاجار، یکی از پادشاهان از “محمدمهدی نراقی” (از فیلسوفان و روحانیون بنام کاشان در آن زمان) خواسته بود که آرزویی کند. نراقی که در آن زمان نزد مردم به “آقا کوچیکه” معروف بود، درخواست کرد که قناتی در شهر احداث شود تا مردم محلی جهت تأمین آب شرب خود دچار زحمت نشوند. پادشاه قاجار چنین تحت تأثیر قرار گرفت که بلافاصله دستور داد که قناتی (که بعدا به قنات “باغ شاه” معروف شد) حفر شود و از آنجایی که نراقی آرزویی برای خود نکرده بود، پادشاه به او لقب “آقا بزرگ” را داد و شهرت و محبوبیت این روحانی در آن زمان آنقدر زیاد شد که بعداً پدر همسرش به افتخار او در مدت 16 سال مسجد “آقا بزرگ” را ساخت. این مسجد هزینه ورودی نداره و بیشتر مواقع سال بروی عموم باز هست و البته هنگام ورود خانمها، باید چادر بپوشن.
این مسجد دارای یک کتابخانه عمومی بزرگ و 12 حجره جهت تحصیل طلاب دینی (به تعداد امامان شیعه)، 114 پله (به تعداد سوره های قرآن) و 6236 میخ فلزی بر روی درب ورودی (به تعداد آیات قرآن) هست. این درب از جنس گردو ساخته شده و قدمتی 200 ساله داره. میخ های این درب، بعد از چند سال، بر اثر زنگ زدگی و تلخی که ایجاد می کنه، درب را ضدموریانه می کند.
مسجد آقابزرگ بلندترین بنا در کاشان است. معمار این بنای مذهبی و تاریخی “شعبان علی پشت مشهد کاشانی” بوده. (پشت مشهد، از محلات معروف کاشان است که محل سکونت و بعدها وفات برادر امام رضا بوده و امروزه همچنان جزو معروف ترین محلات کاشان است)
پس از پایان بازدید از این مسجد زیبا، در ساعت 15:26 دقیقه به سمت نیاسر راه افتادیم. اما قبل از آن از “امامزاده حبیب ابن موسی” (در خیابان امام خمینی و به فاصله کمی از مسجد آقا بزرگ) دیدن کردیم. وقتی وارد شدیم، راهنما کنار تابوتی ایستاده بود و از ما خواست که حدس بزنیم که اون تابوت متعلق به چه کسیه. هیجکدام نتونستیم حدس بزنیم و بعد ایشان خودش از کنار نوشته درج شده روی شیشه محافظ تابوت کنار رفت و با دیدن نام شاه عباس صفوی، تعجب کردیم!
آقای کاشانی برای ما تعریف کرد که پس از فوت شاه عباس صفوی، چند تابوت را برای خاکسپاری، روانه شهرهای مختلفی کردند که یکی از آنها همین نقطه بوده و جالب اینجاست که تا مدتها کسی نمی دونسته که در کدام یک واقعاً بدن شاه عباس قرار داشته. اما از آنجایی که گفته شده این امامزاده از اجداد این پادشاه بوده و از طرف دیگر شاه عباس وصیت کرده بود که پس از مرگ در جوار همین امامزاده دفن بشه، به احتمال زیاد و طبق بیشتر اسناد تاریخی این مقبره، آرامگاه واقعی شاه عباس بوده.


پس از دیدن این مکان تاریخی و زیارتی، به سمت نیاسر راه افتادیم و بالاخره در ساعت 16:35 رسیدیم. نیاسر، منطقه ای کوهپایه ای در حدود 30 کیلومتری کاشان و سمت غرب آن است و دارای چند اثر تاریخی (مثل: حمام، آتشکده و آسیاب) و یک آبشار زیبا است.
ابتدا به یکی از مراکز گلاب گیری نیاسر که از قبل هماهنگ شده بود و با چای از ما پذیرایی کردند، رفتیم یکی از جاذبه ها و دلایل شهرت جهانی کاشان و مناطق اطرافش، گلاب هست. سیستم گلاب گیری رو به ما نشان دادند که در عین سادگی بسیار جالب بود و از دیگ های مسی، لوله های مخصوص و حوضچه آب سرد تشکیل شده بود. بطوری که در ابتدا با استفاده از آب جوش درون دیگ های مسی و گل های قرار داده شده، بخار حاصل از دیگ ها از طریق لوله ها (که به آنها “نی چه” می گویند) به حوضچه های آب سرد که به آنها “پارچ” گفته می شود، منتقل و پس از چند ساعت در نهایت گلاب بدست می آید. در صورتی که همون گلاب رو دوباره داخل دیگ بریزند و همین مراحل رو از نو تکرار کنند، “گلاب دو آتیشه” بدست می آید.
جالب بود که پیرمردی مسئول اون مغازه عرقیجات فروشی بود که ادعا می کرد براحتی می تونه مزاج افراد رو تشخیص بده و بهمون بگه چی بخوریم و چی نخوریم! (بعداً از ایشان پرسیدیم که شما چطور مزاج افراد رو تشخیص می دید و ایشان هم در جواب گفته بود از حالت چشم، رنگ پوست، جنس مو، ریش، چاقی و یا لاغری و…) در موارد متعددی هم ایشون اشتباهاتی داشت از جمله به یکی از همسفرهای ما می گفت که شما مشکل نفخ داری و کبدت هم مشکل داره و همسفر ما هم مرتب مخالفت می کرد! (صحنه واقعا بامزه ای بود)
بعد از خرید گلاب، عرقیجات و سوغاتی های دیگر (از جمله زردچوبه، آویشن و …) به سمت آبشار راه افتادیم. آبشار نیاسر زیبایی خیره کننده ای داشت و محل مناسبی بود برای عکس های یادگاری. با خلاقیت راهنمامون، یک عکس دوطرفه گرفتیم که برای ما جدید و جالب بود.
بعد از گرفتن عکس و با تاریک شدن هوا راه افتادیم به سمت چشمه اسکندریه (که در واقع ورودی آب آبشار نیاسر هست) و آتشکده نیاسر. آقای کاشانی برای ما تعریف می کرد که فردی به نام اسکندر، قرنها پیش ادعا می کرد که علم غیب داره و به مردم این منطقه گفته بود که اگر فلان نقطه کوه را بکنند، از آنجا چشمه آب بیرون میاد. مردم هم این کار رو انجام داده بودند و ظاهرا به چشمه رسیده بودن! به همین خاطر اسم اون چشمه “چشمه اسکندریه” گذاشته شده.
در نزدیکی این محل، چهارطاقی یا آتشکده ای از زمان ساسانیان قرار داشت که البته بعضی از مردم اعتقاد دارند که رصدخانه بوده و به شکل زیبایی با استفاده سنگ ساخته شده و نمای زیبایی برای دیدن آسمان و حتی مناظر اطراف در نیاسر داشت.در نزدیکی این چهارطاقی ساسانی، یک مرکز ستاره شناسی هم دایر شده اما قرار هست که در آینده نزدیک بزرگترین رصدخانه ایران در پشت کوههای “کرکس” که مشرف به نیاسر هستند، ساخته و افتتاح بشه.
ساعت 6 عصر از آتشکده راه افتادیم و پس از تشکر و قدردانی از زحمات راهنمای گروه آقای کاشانی و خاطراتی که برای ما ساختن، از ایشان خداحافظی کردیم و به سمت تهران حرکت کردیم. ساعت 7:55 دقیقه شب به “مجتمع مهر و ماه”، 5 کیلومتر بعد از عوارضی قم (به سمت تهران) رسیدیم و شام رو همونجا خوردیم. مجتمع مهر و ماه مثل همیشه پر از مسافر بود (از جمله چند مسافر خارجی) و سرویس دهی هم عالی بود. حدودا 40 دقیقه برای شام فرصت داشتیم و بعد راهمون رو ادامه دادیم و حدود 10:30 شب به مقصد رسیدیم.
با اینکه سفر ما به پایان رسید، اما نگاه های معصوم بچه های ابوزید آباد کاشان و آسمان زیبای کویر سیازگه همچنان جلوی چشمان من است.
در پایان از زحمات محمدرضای عزیز (سرپرست گروه)، شاهین (که در طول سفر عکس های بسیار زیبایی انداخت)، همسفران خوبمون، راهنماهای محلی (آقایان زیدی و کاشانی)، میزبان ما (خانواده محترم اسماعیل پور) و بالاخره اهالی محترم و مردم مهان نواز کاشان، ابوزید آباد، روستای کاغذی و نیاسر کمال سپاس و تشکر رو دارم.

“به پایان آمد این دفتر، حکایت همچنان باقی است”

آرش حیدری
Skywalker2010ca@Gmail.com
کانون گردشگران جوان ایران-Kanoonirangardan.ir
دی ماه 1398

Share

نوشته گزارش سفر به کاشان، ابوزیدآباد و نیاسر اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>
https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%da%a9%d8%a7%d8%b4%d8%a7%d9%86%d8%8c-%d8%a7%d8%a8%d9%88%d8%b2%db%8c%d8%af%d8%a2%d8%a8%d8%a7%d8%af-%d9%88-%d9%86%db%8c%d8%a7/feed/ 4
سفرنامه استان چهار محال و بختیاری مرداد ماه سال 1398 https://kanoonirangardan.ir/%d8%b3%d9%81%d8%b1%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d9%85%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d9%88-%d8%a8%d8%ae%d8%aa%db%8c%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%85%d8%b1%d8%af%d8%a7/ https://kanoonirangardan.ir/%d8%b3%d9%81%d8%b1%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d9%85%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d9%88-%d8%a8%d8%ae%d8%aa%db%8c%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%85%d8%b1%d8%af%d8%a7/#comments Mon, 17 Feb 2020 10:07:08 +0000 https://kanoonirangardan.ir/?p=10337  سفرنامه استان چهار محال و بختیاری مرداد ماه سال 1398 ...

نوشته سفرنامه استان چهار محال و بختیاری مرداد ماه سال 1398 اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>
 سفرنامه استان چهار محال و بختیاری
مرداد ماه سال 1398

در همه عالم تو را خواهیم یافت
گر همه عالم سفر خواهیم کرد
شماره سفر:  9808
زمان و مکان رفت :دوشنبه 28 مرداد ساعت 23:15 – تهران، ترمینال بیهقی سکوی شماره 2
زمان و مکان بازگشت : پنجشنبه 31 مرداد ساعت 23 –شهرکرد، از پایانه ترمینال شهرکرد
وسیله نقلیه: اتوبوس وی آی پی در ترمینال مبدا و مقصد – مینی بوس دربستی در طول مسیر سفر
تعداد همسفران: 14 نفر
مدت اقامت : 3 روز و 4 شب
محل اقامت : خانه محلی آقای اسفندیار دادور در روستای سرآقا سید – اِکو کَمپ عشایری کوهرنگ در شهرستان کوهرنگ
هدف سفر: آشنایی با بافت و معماری روستای سرآقا سید- معاشرت با عشایر ایل بختیاری در سیاه چادر و بازدید از طبیعت بی نظیر منطقه کوهرنگ
شهرهای بازدید شده: شهرستان کوهرنگ – روستای سرآقا سید و شهرستان فارسان
هزینه تمام شده به ازای هر نفر: 417 هزار تومان

مقدمه ای بر استان چهار محال و بختیاری
شهرستان های شهرکرد و کوهرنگ
چهار محال و بختیاری، استانی است که با گستره‌ای برابر با ۱۶.421 کیلومتر مربع  و یک درصد از کل وسعت ایران، بیست و دومین استان از نظر پهناوری محسوب میشود. این استان از جمله بخش‌های کوهستانی فلات مرکزی ایران است که از شمال و مشرق به استان اصفهان، از مغرب به استان خوزستان، از جنوب به استان کهگیلویه و بویر احمد و از سوی شمال غربی به استان لرستان، محدود می شود. این استان، مشتمل بر 10 شهرستان میباشد و زبان‌های لُری بختیاری، فارسی و اقلیتی ترکی در میان ساکنان این استان رایج است. جالب است بدانید وجه تسمیه نام استان، اشاره به دو بخش منطقه چهارمحال و منطقه بختیاری دارد.
چهارمحال، بخشی روستا نشین میان اصفهان و منطقه ایل‌نشین بختیاری بوده است. محال جمع مکسر واژه محل به معنی جا و مکان است و چهار محال یعنی چهار ناحیه که عبارت بودند از: لار، کیار، میزدج و گندمان. در بخش‌بندی کنونی استان، لار در شهرستان شهرکرد، شهرستان سامان و شهرستان بِن، میزدج در شهرستان فارسان، کیار در شهرستان کیار و گندمان در شهرستان بروجن قرار می‌گیرند. منطقه بختیاری نیز که از دیر باز کوچ گاه ایل بزرگ بختیاری بوده و هست، هم‌اکنون دربردارنده شهرستان‌های کوهرنگ، اردل و لردگان و بخش ناغان شهرستان کیار می‌باشد.

شَهرکُرد یکی از شهرهای مرکزی ایران و مرکز شهرستان شهرکرد و استان چهارمحال و بختیاری است. این شهر در ۹۷ کیلومتری جنوب غرب اصفهان قرار دارد. نام پیشین آن «دِهْکُرد» بوده‌ است که پس از تبدیل به شهر (در شهریور ۱۳۱۴ خورشیدی)، به شهرکرد تغییر نام داده شده‌ است. براساس آمار سال ۱۳۹۵ خورشیدی، جمعیت شهرکرد برابر با 190.441 نفر است .شهرکرد مرتفع‌ترین مرکز استان در ایران است و به همین دلیل به بام ایران شهرت دارد.
کوهرنگ یکی از شهرستان‌های استان چهارمحال و بختیاری است که مرکز آن، شهر چِلگرد میباشد.کوهرنگ را باید شهر چشمه های سرد و خروشان نامید و البته این منطقه را بهشت سفید ایران نیز می‌دانند چون زمستان های پر برفی دارد و ۱۰درصد کل آبهای ایران از این ناحیه تامین می‌شود. به دلیل داشتن جاذبه‌های طبیعی فراوان و چشمه‌های جوشان، یک شهرستان توریستی- سیاحتی، شمرده می‌شود. ماه اردیبهشت یکی از بهترین زمان‌ها جهت سفر به این منطقه می‌باشد. اگر بهار به کوهرنگ سفر کنید، دشت لاله های واژگون را در آنجا می‌بینید.
قله‌های زردکوه بختیاری که سرچشمه‌ زاینده‌رود، کارون و دِز هستند، در همین ناحیه قرار دارند. این منطقه، جای خیلی شلوغی نیست و جمعیت آن در سال ۱۳۹۰ حدود ۳۶ هزار نفر ثبت شده است. مردمش از ایل هفت ‌لنگ هستند و به زبان لری بختیاری حرف می‌زنند. در بیشتر جاهایش هم، عشایر بختیاری در گوشه و کنار، سیاه ‌چادرهایشان را برپا کرده‌اند.
از جاهای دیدنی شهرستان کوهرنگ، میتوان به غار یخی چَما، چشمه های کوهرنگ و دیمه ، آبشار شیخ علیخان، روستای سر آقا سید، کمپ عشایری کوهرنگ و … نام برد که پیرامون هر کدام، به تفصیل در گزارش سفر، توضیح داده می شود.
مقدمه ای بر قوم لُر بختیاری
قویترین تقسیم بندی قوم لر را حمداله مستوفی عنوان کرده است که دراین تقسیم بندی، لر ها به دو دسته لر کوچک و لر بزرگ تقسیم می شوند. لر کوچک شامل لرهای استان لرستان ،ایلام ،استان همدان و یا حتی کرمانشاه و قزوین می باشند و شمال خوزستان، کهگیلویه و بویر احمد، چهار محال و بختیاری و بخش هایی از استان فارس و بوشهر را بعنوان لر بزرگ می شناسند که البته خیلی اوقات وقتی از لر بزرگ نام می برند منظورشان فقط ایل بختیاری است. یکی از دلایل آن هم این است که در دوران معاصر، بزرگترین ایل کوچنده ایران، ایل بختیاری بوده و تا همین امروز هم که همه عشایر دیگر، تمام کوچنده نیستند، اما بزرگترین ایل نیمه کوچنده هم ایل بختیاری می باشد .خود ایل بختیاری به دو گروه یا شاخه اصلی هفت لنگ و چهارلنگ تقسیم می شود. لرهای ایران، مسلمان و شیعه مذهب می باشند. زبان بختیاری ها لری است و گویش جداگانه ای از زبان لری مرسوم خرم آبادی دارند. بخش عمده منطقه حضور بختیاری ها، شمال خوزستان و استان چهار محال و بختیاری است. قشلاق یا زمستان گاه ایل بختیاری، شمال خوزستان است که بطور خاص مسجد سلیمان و سپس ایذه در کنار آن، از مهم ترین شهرها محسوب می شوند و در استان چهار محال و بختیاری هم، در چلگرد تا پایین در فارسان و ناوان گروه های مختلفی از بختیاری ها حضور دارند.
مهم ترین کوچ در ایران کوچ بختیاری هاست که چند ایل راه دارند. شمالی ترین ایل راه بختیاری را تاراز می گویند که نام کوهی در همین منطقه شناخته شده است که تاراز از شمال خوزستان شروع می شود.- جالب است بدانید که مستندی با همین نام به کارگردانی فرهاد وَرَهرام، ساخته شده، که در شبکه مستند سیما به نمایش درآمده است و همچنین از طریق سایت مستند سیما که آدرس آن در پایان همین گزارش، قرار داده شده، قابل دانلود و تماشا می باشد- دِزپارت هم جنوبی ترین ایل راه بختیاری است که از شمال خوزستان شروع می شود و وارد استان چهار محال و بختیاری شده و دوباره درآنجا، پخش می شود.
بختیاری ها به چند روش کوچ می کنند: اولین و قدیمی ترین آن، کوچ سنتی است. یعنی به هنگام کوچ، خانواده ها بهمراه همه وسایل ، پیاده و با حیوانات باربر جابجا می شوند که بین سه هفته تا یک ماه به طول می انجامد. روش دوم، کوچ مکانیزه است که هم وسایل و هم دامها و خانواده ها با ماشین جابجا می شوند و معمولا چون سریع است یک روزه از خوزستان حرکت می کنند و شب وارد استان چهار محال و بختیاری می شوند و یا بالعکس. ولی یک روش سوم هم وجود دارد به نام کوچ ترکیبی که خانواده ها و وسایل با ماشین حرکت می کنند ولی گله ها پیاده می روند و از چراگاه های بین راهی هم استفاده می کنند که متداولترین روش کوچ کردن همین روش ترکیبی است. کوچ بطور کلی در نیمه اول بهار انجام می شود که همان کوچ تابستانه می باشد و از قشلاق به ییلاق است و نیمه اول پاییز مثلا مهرماه هم کوچ زمستانه می باشد که برعکس از ییلاق به سمت قشلاق می باشد که البته بسته به وضعیت هوا این زمان می تواند متغیر باشد.
چند روز قبل از سفر…
در ابتدا که برنامه روی سایت اعلام شد، قرار بود 18 نفر باشیم . بخاطر همین موضوع، یک هولی به جان همه افتاده بود که تا ظرفیت تکمیل نشده، برای ثبت نام اقدام کنند. من هم که از مدتی قبل بی صبرانه منتظر این سفر بودم با چند نفر ازدوستانم، هماهنگ کردیم که تا ظرفیت تکمیل نشده، زودتر ثبت نام کنیم . همه با شوق زیاد ثبت نام کردیم و طبق روال هر سفر، یک گروه در تلگرام توسط کاپیتان برنامه – محمدرضا آیت اله زاده – به نام “کوهرنگ و سر آقا سید 9808” تشکیل شد و یکی یکی بچه ها اضافه می شدند و همین امر، اشتیاق آدم را چند برابر می کرد.
اما چند روزی که گذشت، متاسفانه تعدادی از بچه ها به دلیل برنامه های پیش بینی نشده و یا مشکلاتی که برایشان پیش آمده بود، مجبور شدند انصراف دهند. همسفرانمان کم میشدند ولی نمیدانم چرا شوق سفر در ما کم نمیشد؛ شاید هم به قول شاعر، حیرت دیدار سامانِ سفر داشتیم ما…!
کم کم داشتم نگران میشدم که مبادا برنامه، به دلیل نرسیدن به حد نصاب، کنسل شود که باز هم این حرف های دلگرم کننده کاپیتان بود که خیال مرا در مورد قطعیت این سفر آسوده کرد.
و در آخر قرار شد با همین 14 نفر باقیمانده به نیت 14 معصوم،  سفر خود را آغاز کنیم.

دوشنبه 28 مرداد، شب حرکت از تهران
سرانجام، روز که نه، شب موعود، فرار رسید و من، بار و بُنه بسته، عزم رفتن کرده بودم و باز هم این مادر بود که پایبند به سنت دیرینه بدرقه، صدقه سفر را دور سرم چرخاند، از زیر قرآن ردم کرد، کاسه ای آب پشت سرم ریخت و زیر لب دعایی خواند تا خدا سفر کرده اش را که قرار بود صد قافله دل، همراهیش کنند، به سلامت نگه دارد!
قرار شد به سفارش سرپرست جان، راس ساعت 10:58 شب، همگی در ترمینال بیهقی سکوی شماره 2 دم اتوبوس های شهرکرد جمع شویم تا حرکت کنیم و این چنین هم شد؛ البته من – بنا به عادت شتابزدگی همیشگی– و همچنین دو نفر دیگر از همسفرانم، زودتر از این ساعت رسیدیم و بقیه هم پی در پی میرسیدند و آغوش های گشاده و دیده بوسی هایی که بعد مدتها دوری، در تازه کردن دیدار ها رد و بدل می شدند، واقعا تماشایی بود. بالاخره حدود ساعت 11:15 شب، سوار اتوبوس شدیم و تهران را به مقصد شهرکرد ترک کردیم. تا این بار هم به صد شوق، سفری را که برایمان رقم خورده بود آغاز کنیم. مگر نه اینکه سعدی گفته است: “بسیار سفر باید تا پخته شود خامی / صوفی نشود صافی تا درنَکِشد جامی”.
فاصله شهرکرد از تهران 545 کیلومتر میباشد که البته از سه مسیر مختلف میتوان به آنجا رسید. با انتخاب هر کدام از مسیرهای زمینی ، طول زمان هم فرق خواهد کرد ولی حدودا بین 5 ساعت و نیم تا 6 ساعت زمان لازم است تا با اتوبوس و یا وسیله نقیله شخصی به شهرکرد رسید.
اتوبوس‌های تهران به شهرکرد از دو پایانه‌ی غرب و بیهقی حرکت می‌کنند و مسافران را به پایانه‌ اتوبوس های شهرکرد به فسا می‌رسانند.
سفر با هواپیما گزینه‌ بعدی پیش روی مسافر است که مدت آن حدود 1 ساعت و 5 دقیقه میباشد. در ضمن جهت اطلاع تا جایی که بنده جستجو کردم مسیر ریلی از تهران به شهرکرد، وجود ندارد.
ما از جاده قم -مسیر آبی رنگ در نقشه زیر- و از شهرهای قم، کاشان، نطنز، نجف آباد ،فولادشهر، زرین شهر و فرح شهر گذر کردیم تا به شهرکرد رسیدیم. مسیر دوم – به رنگ خاکستری در نقشه- آزاد راه تهران ساوه می باشد.

      مسیر زمینی تهران تا شهرکرد

سه شنبه 29 مرداد، روز آغازین سفر
بقول طبیب اصفهانی که گفته:” خوشا کاروانی که شب راه طی کرد، دم صبح اول به منزل نشیند …”
سرانجام ما هم ، پس از حدود 6 ساعت طی کردن مسیر در شب، ساعت 6:30 بامداد به ترمینال شهرکرد رسیدیم. پیاده که شدیم، آقای مهدوی –راننده و راهنمای محلی سفرمان- با مینی بوس نوستالژیک بِژ رنگش منتظرمان بود. ما هم بدون درنگ، وسایل ضروری بین راه را از کوله ها برداشتیم و مابقی را با یاری آقا مهدی حیدری ، بر باربند مینی بوس بستیم و برای صرف صبحانه راهی چلگرد شدیم.
چِلگرد، شهری در استان چهار محال و بختیاری و مرکز شهرستان کوهرنگ است. این شهر 85 کیلومتر با شهرکرد فاصله دارد. ساکنان آن از ایل بختیاری هستند و به گویش لری بختیاری صحبت میکنند. ما برای رفتن به چلگرد از بزرگراه شهرکرد-فارسان (مسیر آبی رنگ مطابق نقشه زیر) عبور کرده و سپس وارد جاده فارسان-چلگرد شدیم. تا اینجا تمام مسیر جاده، آسفالت بود.
                                               مسیر شهرکرد به چلگرد
حدود ساعت 8:30 صبح، به پیشنهاد آقای مهدوی در یکی از رستوران های  بین راهی در چلگرد به نام تاتزا توقف کردیم و برای صبحانه، نان داغ با کره و عسل و املت و پیاز سفارش دادیم. خوردن املت و پیاز، در یک صبح دل انگیز با هوای مَلَس تابستانی، آن هم در طبقه بالای رستوران با چشم انداز بی نظیری از طبیعت زیبا، لطف دیگری داشت و باید می بودید و خودتان حظش را می بردید که به قول معروف: شنیدن کی بود مانند دیدن …!
تا صبحانه خوردیم و چند تایی عکس گرفتیم ساعت 10 شد و ما مطابق برنامه، باید به سمت غار یخی چَما حرکت میکردیم بنابراین دوباره خود را به مینی بوس آقای مهدوی سپردیم و راهی شدیم .در بین راه نظاره گر شکوه زردکوه استوار و سیاه چادرهای پراکنده عشایر بودیم و دلمان را هر قافله به دل طبیعت زیبای کوهرنگ، گره میزدیم. در همین بین، توجه مان به مجسمه های پراکنده ای جلب شد که به شیر سنگی یا بَرد شیر معروفند. شیر سنگی بختیاری نمادی است که بر روی مقبره بزرگان، خَوانین و کسانی که در جنگ کشته شده باشند میگذارند که نشانه ای از مردانگی و جنگ آوری و رزم میباشد. این برد شیرها در مناطق بختیاری نشین در شمال خوزستان، سمت چلگرد و استان چهار محال و بختیاری و جنوب لرستان دیده میشوند. روی این مجسمه ها تصویر شمشیر، بز و خودِ سوارکار دیده میشود و تقریبا میشود گفت که هیچ قبرستانی را در روستاهای قبیله لر بختیاری نمیتوان پیدا کرد که در آن بَردشیر نباشد.
از چلگرد تا چما حدود نیم ساعت راه است که ما در جاده به سمت آبشار شیخ علیخان و سپس به سمت غار یخی چما، حرکت کردیم که جاده ای آسفالت شده می باشد اما نزدیکی های چما –حدود 10 تا 12 کیلومتری آن- جاده خاکی می شد.
                                                 مسیر چلگرد به غار یخی چما
و اما غار یخی چَما، در مجاورت روستای شیخ علیخان در فاصله 25 کیلومتری چلگرد از توابع بخش مرکزی شهرستان کوهرنگ قرار دارد. غار یخی چما در مقابل دشت چما واقع شده و شبیه تنگه‌ای بزرگ و یک انباری پربرف است که ارتفاع برف‌های آن تا 50 متر نیز می‌رسد. جالب است بدانید این غار یخی، بزرگترین منبع تامین آب شیرین در ایران و سردترین نقطه خاورمیانه در تابستان محسوب میشود. نامگذاری این غار یخی به «چما» یا «چی ما» از گویش بختیاری عشایر منطقه گرفته شده است.لازم به ذکر است که لایه‌های یخی این غار در فصول گرم و کم ‌بارش، دارای ضخامت کمی بوده و بسیار نازک و سست می‌باشند و باید از عبور بر روی آنها و داخل غار اجتناب نمود.
به جاده فرعی منطقه چما که رسیدیم، سیاه چادرهای عشایری، نقطه به نقطه به چشم میخوردند. مینی بوس ما هم پای یکی از این چادرها که به نوعی به منظور استراحتگاه مسافران بر پا شده بود، توقف کرد و چون قرار بود برای رسیدن به غار، از داخل رودخانه منتهی به غار، رد شویم، وسایل لازم مثل صندل و قمقمه آب و کلاه را از داخل مینی بوس برداشته و به سمت غار راهی شدیم. بعد از طی مسافت کوتاهی، زمان آن فرا رسیده بود که پاها را در آب سرد و خروشان رودخانه منتهی به غار فرو ببریم و از مسیر وحشی و خروشان رودخانه به غار برسیم. یعنی پا فروبردن در آب همانا و درد جانکاه استخوانهایمان که آه از نهادمان بلند می کرد، همانا..!
خلاصه هر چه جلوتر می رفتیم، عمق رودخانه و فشار آب بیشتر میشد و واقعا سرمای آب، پاهایمان را ناتوان کرده بود و ادامه مسیر به این شکل، رفته رفته سخت تر میشد. به همین دلیل، کاپیتان که جلوی گروه حرکت می کرد از همان ابتدای مسیر، مصلحت دید که برگردیم. ما هم که به نوعی درخودمان توان پیشروی نمی دیدیم از خدا خواسته، پایکوبان و دست افشان، برگشتیم و در راه برگشت، در میان سیاه چادر های خالی از سکنه و همراه گله های عشایر چند عکس یادگاری گرفتیم.
                   مسیر پایین رسیدن به چشمه که بعلت سردی آب، سخت و تقریباً نشدنی بود
به پیشنهاد کاپیتان، دو دسته شدیم و قرار شد عده ای همراه ایشان،برای تماشای بقایای باقیمانده برف در شیارهای تنگه که بصورت خطوط سفیدی از دور، چشم را خیره میکرد، دامنه کوه را بالا روند و گروهی هم، ترجیح دادند همان پایین بمانند و در منطقه وسیع دشت چما به پرسه زدن میان سیاه چادرها و معاشرت با عشایر خونگرم بپردازند.
در واقع هنوز هم این سیاه چادرهای ساده و باصفا اصلی ترین مسکن عشایر کوچ نشین به حساب می آیند؛ بختیاری ها و مَمَسنی ها به آن  بُهون میگویند؛ جنس این سیاه چادر ها عمدتا از موی بز است و به صورت لَت بافته می شوند که لَت ها نوارهایی با عرض 70 یا 80 سانتی متر و در طول 10 یا 12متر میباشند که آنها را کنار هم گذاشته و به هم می دوزند و بعد پارچه بزرگتری تشکیل میشود که خود سیاه چادر را تشکیل میدهد. معمولا حصیری هم دور سیاه چادر قرار می دهند که در گرمسیر، اجازه عبور هوا را می دهد و به آن چیت میگویند. برای برپایی سیاه چادر، از ستون و تیرک چوبی استفاده می کنند و با طناب و میخ آهنی آن را روی زمین از چند نقطه، متصل می نمایند.

خلاصه همه چیز در آنجا سبز وسرزنده بود و هر یک، به کاری مشغول بودند؛ این طرف، بانویی عشایری در زیر سایه خنک چادر نشسته و با چرخ دستی، پشم گوسفندان را می ریسید و آن طرف تر بانوی هنرمند دیگری، برای جشن عروسی خواهرش، لباس محلی می دوخت. بساط آش رشته هم گُله به گُله به راه بود و در برخی چادرها، محصولات غذایی مثل عسل و صنایع دستی هم برای فروش بچشم می خورد.
ظهر که شد –ساعت یک و نیم – همه در چادر استراحتگاه جمع شدیم تا ناهار بخوریم. موقع صرف غذا که میشود، بچه ها سفره های مهربانی خود را پهن می کنند و هر آنچه از آذوقه سفر با خود همراه آورده اند را با بقیه سهیم می شوند. راستش از سر سفره دوستی ما هیچ کس بی نصیب کنار نمی رود. آن روز هم همه چیز داشتیم از حلیم بادمجان و کوکو سبزی گرفته تا پیراشکی گوشت و پاستا و فلافل و …
 ناهار را که خوردیم پس از کمی استراحت، سوار مینی بوس شدیم تا خود را به مقصد روستای سرآقاسید برسانیم اما به پیشنهاد آقای مهدوی که دیگر حسابی با همه ما رفیق شده بود، اول به سمت چشمه سرتوف حرکت کردیم. ساعت 4 بعد ازظهر بود که به محل چشمه رسیدیم.
ما برای رسیدن به چشمه سرتوف که در منطقه نیاکان واقع شده است، از منطقه چما به سمت روستای سرآقا سید در جاده حرکت کردیم و پس از 20 دقیقه به چشمه رسیدیم. البته از شهرکرد هم به دو طریق می توان به سمت این چشمه حرکت نمود مسیر اول از شهرکرد به سمت سودجان حرکت می کنیم تا به دو راهی میان رودان برسیم آنگاه روستا های مهدی آباد، فانی آباد و محمد آباد را پشت سر می گذاریم تا به روستای نیاکان که در ۱۰۲ کیلومتری مرکز استان است می رسیم و یا از مسیر شهرکرد- چلگرد، به سمت چلگرد حرکت می کنیم تا به روستای نیاکان برسیم که مسافت ۱۱۰ کیلومتر از مرکز استان است.
در آن محل زیبا هر چیزی می چسبید؛ از فرو بردن پاها در آب سرد کم عمق و نوشیدن آب گوارای چشمه گرفته تا گردش و عکس های دسته جمعی و یا حتی چند دقیقه سکوت بر روی تخته سنگی در آن دشت خلوت، که مونا به آن پناه برده بود؛ اما از همه چیز دلچسب تر قاچ های آبدار خربزه هایی بود که خوردیم و پای لرزش هم نشستیم!!!
پس از حدود نیم ساعت توقف و تفریح در محل این چشمه زیبا، آنجا را به مقصد بعدی یعنی روستای سر آقا سید، ترک کردیم. دیگر این ما بودیم و جاده ای خاکی و پر پیچ و خم که میگویند بدلیل دسترسی سخت، شیب بالا و باریک بودن مسیر، تا بحال هیچ پیمانکاری حاضر نشده آنجا را آسفالت کند. هر چه بالاتر می رفتیم عمق دره مجاور مسیر، متغیر میشد. در جاده تقریبا تردد چندانی به چشم نمی خورد و تنها ماشین هایی که گهگاه دیده می شدند یا از همین مینی بوس های مدل قدیمی آقای مهدوی بودند و یا نیسان های آبی با راننده های محلی. البته با وجود آقای مهدوی که بلدِ راه بود و جاده را مثل کف دستش میشناخت، هراسی از راه ناهموار و ناشناخته پیش رو به دل راه ندادیم.
در بین راه تنها به دلیل پیچ زیاد جاده و شاید هم ارتفاع زدگی، چند نفری دچار سرگیجگی شدند که با لیمو ترش های سرپرست جان با تدبیرمان، مشکل آنها هم خیلی زود رفع شد.
                                            مسیر سرتوف به روستای سر آقا سید
مسیر آبی –به سمت روستای سر آقا سید – که در نقشه مشاهده می شود، مسیر ما به سمت روستا بود. از نظر زمانی فاصله ما از مبدا تا روستا، زیاد نبود ولی بدلیل ناهمواری جاده و خاکی بودن آن، حدود یک ساعت در راه بودیم. چه نیکو گفته اند که: در طبل‌گاه دل، چو موج و حباب/ منزل و جاده هر دو در سفر است…
تا به روستا رسیدیم ساعت 5 عصر شده بود. مینی بوس تا جایی که امکان داشت در نزدیکی محل اقامت ما در روستا، پیش رفت. در نزدیکی اقامتگاه ما که در واقع طبقه بالای خانه ای در روستا بود، صاحبِ خانه، آقای اسفندیار دادور به همراه پسرانشان از کوچک و بزرگ، استقبال گرمی از ما کردند و در جابجا کردن کوله هایمان تا خانه که اتفاقا در محل شیبداری هم قرار داشت، به ما یاری دادند. در روستای سر آقا سید، اقامتگاه بومگردی، مسافرخانه و یا هتلی وجود ندارد و پذیرش توریست تنها در خانه های محلی که خودشان هم در آن سکونت دارند، انجام می گیرد. خانه آقای دادور هم دو طبقه داشت که در طبقه پایین، خانواده ایشان زندگی می کردند و طبقه بالا را که تازه ساز هم بود در اختیار ما قرار داده بودند. طبقه بالای خانه ایشان، یک اتاق کوچک و یک تراس بزرگ داشت که همه ما کوله ها و وسایل را در اتاق گذاشتیم وخودمان در همان تراس که برای همه مان جا داشت، ماندیم. تراس خانه، مشرف به کل روستا بود و از دور که نگاه می کردی زندگی چندین خانوار را در خانه های پلکانی شان در یک قاب با هم می دیدی که هر یک مشغول کاری بودند یکی خرمن پارینه را باد می داد و آن دیگری از نردبان خانه بالا می رفت و آن طرف تر رخت های آویزان رنگی بر روی طناب، تاب می خوردند.

                                                 میزبان ما آقای اسفندیار دادور
خلاصه هر یک به کاری مشغول بودند و گویی قابی از زندگی، پیش رویمان باز شده بود.
سرآقاسید، روستایی با معماری کوهپایه‌ای و پلکانی است که به ماسوله‌ زاگرس شهرت دارد و در ارتفاع 2500 متر از سطح دریا و در یکی از دامنه‌های قله «هفت تنان» در بخش مرکزی شهرستان کوهرنگ و در فاصله حدود 130 کیلومتری شهرکرد در استان چهارمحال و بختیاری واقع شده است، خانه‌هایش همه خشتی اند و پنجره‌ها و درهای تمام خانه‌ها رو به طبعیت سبز و البته امام‌زاده «آقاسید» باز می‌شود. البته بیشتر خانه‌های سرآقاسید بدون پنجره هستند و درها تنها منفذ خانه‌ها به شمار می‌آید.
روستا در گذشته یکی از اُتراق گاه‌های ییلاقی عشایر بختیاری بوده است. مردم روستای سر آقا سید، با گویش بختیاری سخن می‌گویند. قدمت روستا را چند صد سال تخمین زده‌اند ولی با وجود این قدمت، از بین همه امکانات رفاهی فقط برق دارد، نه از مدرسه، نه از درمانگاه مجهز و نه حتی جاده خبری است و به همین خاطر، با وجود طبیعت بکر و زیبایش، پای کمتر گردشگری به آنجا باز شده است. آقای دادور میگفت در فصل سرما و با شروع بارش برف، راه روستا با همه جا بطور کامل قطع میشود و تمام این مدت را، ساکنین در خانه هایشان میمانند. ولی با وجود کمبود امکانات روستا، مردم آن بسیار سخت کوش هستند و هر گوشه ای را که نگاه کنید، یک کسی را مشغول به کاری می بینید. شغل بیشتر مردم روستا علاوه ‌بر کشاورزی و دامداری، استحصال نمک از چشمه‌های نزدیک روستا است و مهم‌ترین سوغات این روستا محصولات لبنی مانند شیر، دوغ، کشک، ماست، کره، قارا و سبزیجات کوهی مثل کرفس و تره می باشد. زنان روستا نیز علاوه ‌بر کار در خانه و حوضچه‌های نمک، صنایع دستی چون قالی، جاجیم، سیاه چادر و گلیم تولید می‌کنند. وجه تسمیه نام روستای سرآقاسید را اهالی این روستا در دو روایت خلاصه می‌کنند: یک روایت این است که چون امامزاده آقا سید عیسی که تنها امامزاده روستا است، در پایین خانه‌های روستا قرار داشته و خانه‌ها بر بالای امامزاده ساخته شده‌اند، نام این روستا سرآقا سید نامیده شده است؛ یعنی روستا بالای سر امامزاده است؛ و روایت دیگر این است که چون بسیاری برای زیارت امامزاده به این مکان می‌رفته‌اند و می‌گفتند می‌رویم سر مزار آقاسید عیسی، این مکان به نام سرآقا سید یعنی زیارتگاه آقاسید نام‌گذاری شده است.
بعد از کمی استراحت و خوردن چای کرفس که بسیار هم خوش طعم بود، قرار شد دسته جمعی به سمت چشمه نمک، در جنگل و کوه پیاده روی کنیم. ساعت 6 عصر راهپیمایی مان را شروع کردیم. از همان ابتدا مسیرمان با فراز و نشیب هایی همراه بود. هر چه ما با احتیاط و آهسته راه می رفتیم، آقای دادور و دو پسرش که بعنوان راهنما همراهی مان می کردند ،فِرز و چابک، قدم برمی داشتند؛ آن هم نه با کفش کوه، بلکه با دمپایی ای که به پا داشتند؛ محمد 10 ساله، پسر کوچک دادورها با بچه های گروه که عقب تر از بقیه بودند، مانده بود و کمی در مورد زندگی در روستا و اینکه مجبور است برای مدرسه به اصفهان برود، در طول مسیر برایمان حرف زد.

                                             محمد دادور، راهنمای نوجوان ما
برای رفتن به چشمه باید از دل روستا رد می شدیم و انصافا چقدر سوژه ناب عکاسی از معماری روستا گرفته تا مردم در حال کار و کودکان متحیر از حضور غریبه ها،  وجود داشت؛ رفتیم و رفتیم تا به باغهای پر از درخت روستا رسیدیم. نمیدانم از کجایش بگویم که دلتان نرود، از درختان پر شاخ و برگ گردو که بخشی از شاخه هایشان از حصار باغ بیرون زده بودند، بگویم یا از سپیدارهای افراشته که نسیم خنک ملایم ،برگهایشان را تکان می داد؛ از دشت های سرسبز فراخی که میزبان چرای گوسفندان شده بود بگویم و یا حتی دره های عمیقی که ناگهان، در طول مسیر ظاهر می شدند وهراس لغزیدن و سقوط، یک هو دلت را خالی میکرد! باید اعتراف کنم که معنای واقعی این جمله که در پیمایش سفر زندگی نباید به مقصد اندیشید تا لذت آنچه در میانه راه است از دست نرود را، اینجا درک کردم.
یکی از مناظری که در پیمایش مسیرمان به سمت چشمه، شاهدش بودیم و هم تحسین برانگیز بود و هم شاید کمی غصه دارمان کرد، تماشای پیرزنان زحمتکشی بود که در مسیر برگشت از چشمه، کیسه های نمک را به سختی بر شانه های سالخورده ولی با غیرتشان به پایین، حمل می کردند و شاید با این نمایش می خواستند رسم دیرین نمک خوردن و نمکدان نشکستن را بِهِمان یادآوری کنند.
به هر سختی ای که بود خود را به بالا و محل چشمه نمک رساندیم.
چشمه نمک،در چند کیلومتری روستای سرآقاسید قرار دارد و شامل حوضچه‌هایی است که با کار طاقت فرسای زنان روستا که جوانی‌شان را با نمک پیر کرده‌اند، از آنها نمک تهیه می شود. مصرف نمک برای خوراک، دام و فروش است و در ضمن، نمک‌ می‌تواند سوغاتی سفر به سرآقاسید هم باشد.
به چشمه که رسیدیم دَم دَمای غروب بود، و هوا رو به تاریکی می رفت و شاید هیچ چیزی در آن فضای مملو از سکوت و حیرت، دلپذیرتر از یک مراقبه جانانه دسته جمعی نبود. سکوتی که گاهی وِز وِز حشرات و صدای زنگوله های دام های از چرا برگشته، آنرا به نرمی می شکست. پس از کمی درنگ و مراقبه و عکاسی، زمان برگشت به روستا فرا رسیده بود. هوا حسابی داشت تاریک می شد و باید تمام مسیر رفته را باز می گشتیم.
اینجا بود که توصیه های لیدر عزیز در مورد همراه داشتن هدلایت و باتوم بسیار موثر بود و من و چند نفری که این تجهیزات را همراه نداشتیم، پیاده روی، کمی برایمان سخت شده بود و حسابی خسته شده بودیم. باید اقرار کنم اگر کمک همسفران عزیزم نبود واقعا برگشت برای من یکی که بسیار سخت می شد. به روستا که برگشتیم هوا کاملا تاریک شده بود و وقت آن رسیده بود که همگی برای استراحت و صرف شام، دور هم جمع بشویم. میزبان عزیز برای شام نوعی خوراک به نام آب قارچ، برایمان در نظر گرفته بود. سفره ای پهن شد و همه از هر آنچه از برکت در سفره بود، نوش جان کردیم و شکر خدا گفتیم. آن شب همه در تراس خانه خوابیدیم و تن های خسته مان را به آواز ملایم باد و بانگ پر طنین اذان صبحگاهی سپردیم. .
 در اینجا لازم می دانم مواردی را در سفر به سرآقاسید یادآوری کنم:
از آنجایی که به دلیل نبود نور کافی آفتاب در منطقه، بخصوص اینکه 6 ماه از سال کل روستا به زیر برف می رود و همچنین مشکلاتی که برای دام ها و بیماری ها پیش می آید، ممکن است اقامت دراین منطقه برای کسانی که به بهداشت و پاکیزگی محیط، حساس هستند، کمی مشکل به نظر آید.
1- برای در امان ماندن از گزش حشرات – که اتفاقا به وفور هم در آنجا یافت می شوند- بهتر است حداقل از 3 شب قبل از شروع  سفر، قرص ویتامین ب 12 مصرف گردد تا بواسطه بویی که بدن می گیرد، حشرات از آن دوری کنند و همچنین حتما پماد دپی – قبل و بعد از گزش- و یا اسپری ضد گزش ویژه حشرات مرداب، به همراه آورد.
2- عدم توجه و همکاری با کودکانی که در ابتدا به استقبال شما می آیند و از شما طلب پول و … می کنند.
3- وضعیت بهداشتی روستا در سطح مناسبی نیست و فاضلاب خانه ها به رودخانه پایین روستا می ریزد، و در مسیر روستا، فاضلاب به صورت جوی کتابی جاری است که باید مراقب تماس آن با سطح بدن بود.
4- احترام به آداب و اعتقادات افراد محلی و در حد امکان خرید از آنها که به توسعه گردشگری پایدار کمک می کند.
5- کنار گذاشتن همه پیش داوری ها، ذهنیت ها و عدم توجه به صحبت های عامیانه طوری که انعکاس واقعیت بر مبنای مشاهده عینی باشد.

چهارشنبه 30 مرداد، روز دوم سفر
صبح که شد پس از بیدار باش صبحگاهی کاپیتان، از خواب بیدار شدیم و بعد از جمع کردن کیسه خوابها، همه منتظر شدیم ببینیم صاحبخانه برای صبحانه چه برایمان تدارک دیده است. به نظر من جذاب ترین وعده غذایی در سفر به جاهای جدید، همین صبحانه است. خلاصه، سفره صبحانه پهن شد و در کنار نان محلی و عسل و پنیر و باقی چیزها، یک نوع خاگینه با چاشنی معطر تره کوهی، نظر همه را به خود جلب کرد. این طعام ساده با ترکیب سبزی معطر کوهی عجب طعم و مزه دلپذیری داشت!طبق برنامه ریزی قبلی، برای امروز برنامه آبشار گذاشته بودیم ولی چون شنیده بودیم که در منطقه چما، قرار است آن روز، مراسم عروسی برپا شود و از آنجایی که همه ما اشتیاق زیادی برای تماشای مراسم عروسی بختیاری ها داشتیم، یک کادوی گروهی برای عروسی تهیه کردیم و کوله ها را به کمک آقای دادور با معرفت و پسران عزیزش، که انصافا در حد بضاعتشان میزبانی را در حقمان تمام کرده بودند، به سمت مینی بوس برده و با کمک دوستان، بر باربند بستیم و پس از یک عکس دسته جمعی با صفا در کنار میزبان عزیز و فرزندانشان، حدود ساعت یک ربع به 10 صبح، دوباره راهی غار چما شدیم و خدا می داند، شاید برای همیشه با روستای سرآقاسید و مردمانش، خداحافظی می کردیم.

برای رسیدن به غار چما از همان مسیری که به روستا رفته بودیم، برگشتیم و باز هم ما بودیم و جاده ای که این بار ما را در سرازیری کوه همراهی می کرد. ما بودیم و جاده و تکان هایش، ما بودیم و آوازهای دسته جمعی و دست افشانی های ساده و خودمانی مان. همان که به دشت چما رسیدیم، خود را به مراسم عروسی رساندیم؛ ظاهراً عروسی در آنجا از همان ساعات اولیه صبح شروع می شود و تا بعد از ظهر هم بیشتر ادامه ندارد. منظره زیبایی از حلقه ای بزرگ از زنانی که با لباس های محلی رنگی خود، شانه به شانه هم می رقصیدند، چشم را خیره میکرد. عروس و داماد هم در میانه این حلقه بزرگ، بهمراه میهمانان رقص می کردند. رقص لرها نسبت به کردها تحرک کمتری دارد و در بین بختیاری ها یا لُر بزرگ، رقص دستمال یا دستمال بازی مرسوم است. ما هم مشتاقانه  نظاره گر این مراسم با شکوه بودیم،گروهی هم مشغول فیلمبرداری و عکاسی شدند و اما چند نفری از دوستان هم، با جای گیری در این حلقه بزرگ ،دِین خود را به این دو نو گل شکفته ادا کردند و همراه بقیه دست و پایی تکان دادند. همه چیز در آنجا ساده و اصیل و باشکوه بود ،ساده مثل ماشین سفیدی که تزییناتش کار دست خودشان بود.

اصیل مثل زن ها و مردهایی که با لباس محلی قوم خود و با ساز سنتی خود و متحد با هم رقص محلی خودشان را به نمایش گذاشته بودند و با شکوه مثل دشت سبز و فراخی که تا چشم کار می کرد انتهایی برایش وجود نداشت.

در اینجا قصد دارم کمی هم از آداب و رسوم بختیاری ها برایتان بگویم:
یکی از رسومات بختیاری ها در عروسی، چوب بازی یا تَرکه بازی است که البته  بازی جوانتر ها و یا میانسال ها بحساب می آید. به این صورت که باید یک نفر با یک چوب بزرگ از خودش دفاع کند و نفر دوم باید بتواند با یک ترکه ساق پای او را مورد هدف قرار داده و بزند. وقتی هم نوای ساز، تغییر می کند دوباره جایشان را عوض می کنند و نفرات بعدی به میدان می آیند. معمولا در این بازی یک نوع کَل کَل وجود دارد که الزاما مقابله طایفه عروس و داماد با هم نیست و این کل کل، می تواند بین دو نفر از یک طایفه هم باشد.

در مورد سازهای موسیقی بختیاری هم  باید بگویم که در بین آنها، ساز دو بخش دارد یک ساز راست که برای شادی نواخته می شود و یک ساز چپ که برای عزاداری است. و همچنین دو گروه نوازنده دارند، بختیاری ها، یک گروه را توشمال می نامند و یک گروه هم کولی ها هستند که به آنها لولی یا لوتی می گویند. می توان گفت هیچ جشن عروسی و هیچ مراسم ختمی و هیچ عیدی بدون حضور توشمال ها برگزار نمی شود. در موسیقی لرها ساز و دهل مثل همه جای ایران رایج است. و در بین بختیاری ها کَرنا و دُهُل و یا ناقاره بسیار ساز مهمی است که حتی در گذشته برای اعلام کوچ هم از ساز و دهل یا کرنا استفاده می کردند. در ضمن، دوزَله هم سازی معتبر در بین بختیاری هاست.

از رسومات ازدواج بین عشایر بختیاری میتوان گفت ازدواج در مناطق عشایری و روستایی بصورت درون گروهی و همخون انجام می شود. مثلا ازدواج دختر عمو و پسر عمو یک رسم بسیار متدوالی است ولی با این حال، ممنوعیتی برای ازدواج برون گروهی وجود ندارد. یک رسم دیگری به نام خون بس هم وجود دارد که البته امروزه دیگر غیر قانونی است. به این صورت که وقتی قتلی صورت میگیرد ،برای جلوگیری از تسلسل این اتفاق، ریش سفیدها دور هم جمع میشوند و یک چیزی به عنوان خون بها، مثل دام و گوسفند برای خانواده مقتول در نظر میگیرند؛ در ضمن یک دختر از خانواده قاتل بعنوان خون بس به خانواده مقتول داده می شود که به این روش ازدواج هم، خون بس می گویند.
در بین لرها مهم ترین عید، همان نوروز است و دید و بازدید بین آنها مرسوم می باشد. عصر یک روز پیش از شب عید را “الفه” می گویند که در این شب، اهل فامیل بر سر مزار عزیزان خود رفته و با قرائت فاتحه و گذاشتن سبزه عید بر مزار اموات، یاد آنان را گرامی می دارند و برای آمرزش اموات خود به دعا و نیایش می پردازند.
در ضمن، شاهنامه بین لرها و بختیاری ها اهمیت زیادی دارد وشاهنامه خوانی در شب چِله بسیار مرسوم است حتی در عزاداری و تکه کلام ها و مثال زدن های خود از ابیات شاهنامه استفاده می کنند.
مراسم ختم و سوگ هم در بین لرها خیلی پر رنگ و با گریه و زاری زیادی برگزار می شود. در بعضی از مناطق، هنوز هم رسمی بنام پُرسانه دادن برقرار است یعنی کسانی که برای عرض تسلیت می آیند یک چیزی – مثل گوسفند یا بز در گذشته و پول در حال حاضر- به خانواده متوفی پیشکش می کنند تا فشاری بابت هزینه های کفن و دفن به آنها وارد نشود.( واژه پُرسه از زرتشتی ها گرفته شده است).

و اما ادامه گزارش…
بعد از تماشای مراسم عروسی و معاشرت با عشایر خونگرم و باصفای منطقه، ظهر که شد تصمیم گرفتیم تا به همراه سرپرست و گروهی از بچه ها  به سمت غار یخی چما حرکت کنیم. البته گروهی هم ترجیح دادند همان پایین بمانند و به گشت و گذار توی دشت بپردازند. ولی این بار مسیر دیروز که باید از آب رد می شدیم را انتخاب نکردیم، بلکه قرار شد مختصری کوه پیمایی سبکی انجام دهیم و از بالا به دهانه غار برسیم. از پای کوه ده دقیقه ای که راه رفتیم در بالا به مسیر صخره ای رسیدیم که باید آنرا به سمت پایین حرکت می کردیم. البته که مسیر کوتاه بود ولی چون شیب تندی داشت باید محتاطانه قدم برمیداشتیم. در پایین مسیر سنگی، با کمال تعجب به برف های کوبیده شده ای رسیدیم که چندان سفید نبودند ولی حسابی میشد روی آنها سُرسُره بازی کرد. تماشای برف آن هم در مرداد ماه همه مان را شگفت زده کرده بود. سر انجام در 50  قدمی مان به دهانه با شکوه غار رسیدیم. نیم ساعتی همانجا توقف کردیم و کلی عکس های زیبا و به یادماندنی گرفتیم. آنقدر منظره غار یخی برایم جذاب و دیدنی بود که همانجا سماجت خود را در اینکه حتی با وجود خستگی و زانو درد، در طی مسیر به سمت غار، کوتاهی نکرده بودم، تحسین کردم. سفر یعنی من و گستاخی من/ همیشه رفتن و هرگز نماندن …!
بالاخره پس از اینکه توانستیم از زیبایی های غار یخی چما دل بِکَنیم، پایین آمدیم و کمی در چادرهای عشایری، خستگی گرفتیم و چای نوشیدیم.
ساعت دو و نیم بود که دلمان از گرسنگی ضعف رفته بود و تقریبا همه، دسته جمعی، تصمیم گرفتیم برای ناهار کباب بره بختیاری بخوریم. جای شما خالی که عجب کبابی به بدن زدیم و حالش را بردیم! البته باید حواستان باشد کبابی را که سفارش میدهید گوشت بچه بز به جای گوشت بره گوسفندی نباشد.
بعد از صرف ناهار قرار بر این شد، به سمت منطقه شیخ علیخان حرکت کنیم، بنابراین وسایل را جمع کرده و راهی شدیم. مسیر خیلی طولانی نبود. البته چون قرار بود فردای آن روز به آبشار شیخ علیخان برویم، پس از یک توقف کوتاه و خرید هندوانه، آنجا را به سمت مقصد بعدی خود، ترک کردیم.
در ادامه برنامه روز دوم، قرار شد که از چشمه خروشان کوهرنگ دیدن کنیم. بنابراین مطابق نقشه زیر در مسیر جاده آبشار شیخ علیخان به سمت چلگرد، حرکت کرده و سپس وارد جاده فرعی کارکنان شدیم که در ابتدای مسیر، جاده ای آسفالته بود ولی در نزدیکی چشمه، خاکی می شد.
                                     مسیر شیخ علیخان به سمت چشمه کوهرنگ
چشمه کوهرنگ، از ارتفاعات زردکوه سرچشمه گرفته و به رود کارون می‌ریزد. رود کوهرنگ که در گویش محلی به آن آب کوهرنگ می‌گویند، بخش بالایی رود کارون است و از دامنه جنوبی رشته کوه کوهرنگ واقع در۹۰ کیلومتری غرب شهرکرد در شهرستان کوهرنگ سرچشمه می‌گیرد و از تونل کوهرنگ بیرون می‌ریزد و پس از طی 5/1 کیلومتر و پیوستن به آب دیگری به نام «شیخ علی‌خان» به سوی جنوب شرقی جریان می‌یابد و به «دوآب صمصامی » محلق شده، پس از طی مسیری در نزدیکی منطقه بهشت آباد با آب کیار درهم می آمیزد و کارون کوچک شکل می گیرد. دستیابی به این نقطه که بیشتر در فصول بهار و تابستان برای بازدید توصیه می‌شود به راحتی با هر نوع خودرو امکان پذیر است. باید اعتراف کنم یکی از زیباترین چشمه هایی که تا بحال دیده بودم همین چشمه بود، چشمه ای که از دل کوه میجوشید و با ساختن یک آبشار با ارتفاع کم ولی با فشار زیاد، به رودخانه سرازیر می گشت.
بچه ها برای عکاسی، تا نزدیکی چشمه رفته بودند و بر روی صخره بزرگی که در مجاورت آب بود، ایستادند و در حالیکه آب پودر شده بر سر و صورتشان میپاشید و حسابی لباس هایشان خیس شده بود، با ثبت تصاویر به یادماندنی، کلی خاطره سازی کردند. لذت تماشای این همه زیبایی، با خوردن هندوانه قاچ شده سرخ و شیرین، چندین برابر شده بود. هندوانه را داخل یک کیسه پلاستیکی گذاشته بودیم و بعد، در آب چشمه انداختیم و برای اینکه آب، آن را نبرد، با مشقت و از بالا نگهش داشتیم تا خنک شود؛ الحق هم که بعد از 5 دقیقه پوستش یخ شده بود ولی تا سرما به داخلش برسد طول کشید. موقع برگشت از چشمه و همان پای مینی بوس بود، که هندوانه را خوردیم.

سپس به پیشنهاد آقای مهدوی، برای خرید و بازدید از بازار محلی، راهی چلگرد شدیم.ساعت از 5 بعد ازظهر رد شده بود. برای رفتن به سمت شهر چلگرد از محل چشمه کوهرنگ، می توان از جاده کارکنان حرکت کرده و پس از عبور از  جاده اصلی آبشار شیخ علی خان، به شهر رسید.

                                            مسیر چشمه کوهرنگ به چلگرد
از محل چشمه کوهرنگ تا شهر چلگرد حدود 20 دقیقه، راه است. پس از طی این مسافت به بازار محلی چلگرد رسیدیم. درآنجا گُله گُله شاهد مغازه هایی بودیم که هر کدام در کنار فروش مایحتاج خوراکی مردم، انواع و اقسام گیاهان خشک شده کوهی را در گونی هایی جلوی مغازه شان بفروش می رساندند .البته رویش این همه تنوع گیاهی در آن هوای کوهستانی و آب فراوان منطقه، اصلا بعید به نظر نمی رسد. هر کدام از این گیاهان، خواص دارویی و غذایی خاص خود را دارند. ما هم با راهنمایی فروشنده و آقای مهدوی، مقداری از یکی دو نوع از آن، را خرید کردیم. من خودم کرفس و تره کوهی خریدم. انصافا تره کوهی، سبزی بسیار معطری است که هنوز هم وقتی مادرم در پخت آش گوجه مخصوص خود از آن استفاده می کند کلی از مزه خوبش تعریف می کند. از دمکرده کرفس کوهی هم که می شود به عنوان چای عصرانه استفاده کرد و از طعم دلچسب آن، لذت برد. در ضمن عسل و انواع لبنیات ،کشک و قارا هم از محصولات این منطقه بحساب می آید.
از آنجایی که سفر ما مصادف شده بود با تعطیلات عید غدیر ، طبق رسم عیدی دادن سادات در این روز میمون، سادات گروه ما که 3 نفری هم میشدند دسته جمعی همه گروه را بستنی قیفی مهمان کردند که جایتان خالی، حسابی هم بهمان چسبید. در ادامه گشت و گذار خود در بازار، از مغازه هایی که صنایع دستی بختیاری ها را برای فروش گذاشته بودند هم دیدن کردیم. خوب است بدانید که دو منطقه مهم در مناطق لر نشنین در فرش بافی یکی بختیاری است و یکی هم ملایر؛ که بختیاری ها، همچنان فرشبافی با طراحی سنتی خودشان را دارند و جالب است بدانید یکی از پر طرفدارترین فرش ها برای توریست های خارجی، فرش عشایری است. پایِ دار قالی یا فرش، یک یا دو نفر و گاها برای بافتن فرشهای بزرگتر، 6 نفر می نشینند و همزمان و بدون نقشه طرح و فقط با اتکا به ذهن خود، فرش می بافند. دار فرشبافی کوچ نشین ها افقی است چون باید با کوچ کردن دارشان را هم جمع کنند و با خود ببرند.
همانجا کاپیتان که اغلب، حامی صنایع دستی و گردشگری اقوام ایرانی است و تقریبا به هر جایی که سفر می کند، تحفه ای از آن منطقه به یادگار می برد، یک دست کامل لباس محلی بختیاری شامل چوقا، دَبیت، گیوه و کلاه خسروی خریداری کرد.”چوقا” در واقع یکی دیگر از صنایع دستی بختیاری ها محسوب میشود و شاید هم اشارتی به چغازنبیل داشته باشد. چوقا یکی از مهم ترین بخش های لباس مردانه بختیاری است که در واقع یک بالاپوش مردانه است که از پشم گوسفند بافته شده و زیر آن هم پیراهن مردانه پوشیده میشود. امروزه چوقای کیارسی ( یعنی کیان ارسی) که از طوایف چهار لنگ بختیاری است، معروف میباشد. این لباس محلی، به دلیل دستبافت بودن آن بسیار ارزشمند است و شاید نتوان ارزش آن را با لباس های امروزی فرنگی، مقایسه کرد. طرح خطوط روی آن، به شکل کلیدهای سفید و سیاه پیانو میباشد که این طرح، شاخصه ایل بختیاری است. در ضمن قطار فِشنگ و تفنگ بِرنو هم، بخشی از لباس بختیاری محسوب میشود و اگر نباشد، با شال، کمر را میبندند و داخل پَر شالشان هم چُپُق و تنباکو و چاقو میگذارند. شلوار آقایان بختیاری را دَبیت میگویند که یک شلوار مشکی پارچه ای راسته گشاد است. در واقع، دَبیت اسم یک پارچه است که از انگلستان می آمده و در شهر شوشتر که شاهراه بین انگلستان و هند بوده ، وارد ایران می شده  و همین شاید روی لباس بختیاری ها تأثیر گذاشته است. این شلوار، پشت و جلو ندارد و از هر طرفی که پوشیده شود فرقی نمی کند؛ تک جیب است و معمولاً جیب را سمت چپ آن، می اندازند. روی کمر آن معمولا یک لیفه پهنی دارد که برای بستن کمربند چرمی روی کمر شلوار بکار میرود؛ پاچه خیلی گشاد شلوار، در گرما مثل یک عایق حرارتی خوب عمل میکند. کفش آنها اما، همان گیوه است و به آن گیوه مَلِکی می گویند که البته شکل آن با گیوه کردستان کمی متفاوت است و سر آن به سمت بالا برگشته است؛ گیوه هم سمت چپ و راست ندارد، به این معنی که هر کدام از گیوه ها را می توان به هر دو پا، پوشاند. کلاه آقایان را کلاه خسروی گویند که در قدیم، رنگ آن برای مردم عادی مشکی و برای خوانین سفید بوده ولی امروزه دیگر این جداسازی رنگ برای کلاه مطرح نیست.
ساعت 7 و نیم عصر بود که از چلگرد به سمت اِکو کمپ عشایری کوهرنگ که قرار بود آن شب را آنجا سپری کنیم، حرکت کردیم. تا اینجا با مینی بوس آقای مهدوی همراه بودیم ولی قرار شد، فردا با راننده جدید و ماشین دیگری که البته شبیه همان مینی بوس اولی بود، مسیرمان را ادامه دهیم.

اکو کمپ عشایری کوهرنگ، اولین کمپینگ اقامتی و گردشگری عشایری ایران است که درسال ۱۳۹۱ در همجواری عشایر بختیاری دراستان چهارمحال و بختیاری و شهرستان کوهرنگ تأسیس و راه اندازی گردید و هرسال میزبان گردشگران خارجی و داخلی می باشد.این کمپ در زمینی به مساحت 2 هکتار، دارای 30 عدد چادر با ظرفیت هر چادر ۴ نفر است. و امکانات این کمپ شامل سیاه چادرهای بزرگ، چادرهای سفید برزنتی جهت اقامت، چمن طبیعی، چشمه های آب معدنی و حمام و سرویس بهداشتی می باشد. در ضمن در هر چادر به تعداد 4 نفر، رختخواب و پتو موجود بود و همه چادرها مجهز به سیستم روشنایی بودند.

فاصله تقریبی آن از چلگرد 9 کیلومتر است که حدودا یک ربع طول می کشد تا این مسیر را طی کرد. ما مطابق نقشه زیر، از چلگرد در جاده آبشار شیخ علیخان، به سمت کمپ حرکت کردیم.

                                       مسیر چلگرد به اکو کمپ عشایری کوهرنگ
ما با توجه به تعداد افراد گروه، 4 تا از این چادرهای کنار هم را برای اسکان، انتخاب کردیم. در اطراف چادرهای اقامتی، به فاصله کمی دو سیاه چادر بزرگ، به منظور صرف وعده های غذایی و چای، وجود داشت و همچنین در فاصله کمتر از 100 قدمی کمپ، آن طرف رودخانه باریکی، سیاه چادرهای عشایری هم بچشم می خوردند.
هر چه به غروب نزدیکتر می شدیم، هوا سرد و سردتر می شد و همه مجبور شدیم لباس های گرممان را بپوشیم. بعد از کمی استراحت برای صرف شام به محل سیاه چادری که برای همین منظور در نظر گرفته شده بود رفتیم. آن شب، برای شام، آبگوشت محلی بختیاری به نام آب بِریز بهمراه پلو، در کنار مخلفاتی چون ترشی، ماست و سالاد، به بدن زدیم. بِریز به زبان بختیاری یعنی سرخ کردن؛ آب بِریز یعنی گوشتی که سرخ شود و با آب خودش بپزد. این غذای محلی بختیاری بیشتر با دل و جگر گوسفند درست می شود ولی با مخلوط جگر و گوشت گوسفند هم، تهیه می شود. پس از صرف شام هم، برای استراحت به چادرهایمان رفتیم تا خستگیمان را در پناه سپیدِ چادرهایمان، به رویایی عمیق بسپاریم.

پنجشنبه 31 مرداد، روز سوم سفر
بعد از بیدارباش کاپیتان برای صرف صبحانه، به همان سیاه چادر دیشبی رفتیم. برایمان سفره ای گسترده بودند و همه چیز از نان و پنیر و مربا و عسل و تخم مرغ آب پز و چای مهیا بود و ما هم نوش جان کردیم.

و بعد از آن تصمیم گرفتیم گردش کوچکی همان اطراف در نزدیکی سیاه چادرهای عشایری داشته باشیم .اتفاقا در یکی از این چادرها بانویی عشایری که عمه جان، خطابش می کردند، برای عکاسی، لباس محلی کرایه می داد. ما هم فرصت را غنیمت شمردیم و لباس را فقط با 10 هزار تومان کرایه کردیم و برایتان نگویم که چه عکس هایی گرفتیم.
لباس های زنانه محلی با رنگ های قرمز و زرد و آبی و بنفش همراه با شال های رنگی و سفید، آنقدر زیبا و تماشایی بر سر و تن تک تکمان نشسته بودند که دلمان نمی آمد دَرَشان بیاوریم. ترکیب رنگ های زیبای لباسها با سبزی چمن هایی که تازه آب خورده بودند، گله های بز و گوسفند که برای چرا میرفتند، چوپانی که با هِی کردن و تکان دادن چوب، گله اش را هدایت می کرد و یا حتی دار چوبی که مَشک دوغ به آن آویخته بود و اتفاقا دکور زیبایی هم برای سوژه عکس هایمان شده بود، همه و همه دل های ما را عجیب به طبیعت بکر پیش رویمان، گره زده بود. البته که آقایان هم چوقای بختیاری کرایه کردند و چند تایی عکس انفرادی و گروهی گرفتند.
از چوقای بختیاری که جامه رایج مردان عشایری است حسابی حرف زدیم و حالا نوبتی هم که باشد بد نیست کمی هم از لباس محلی بانوان عشایری بدانیم.به لباس خانم های عشایری، جومه می گویند که پیراهن بلندی است که دامن پر چینی دارد و از کمر به پایین از روی کمر، دو تا چاک دارد. معمولا خانم ها یک جلیقه که روی آن تزئینات زیادی دارد هم به تن میکنند. پوشش سر خانم ها را هم، اصطلاحا لَچَک و مِینا می گویند که در واقع لچک یک چیز کلاهچه مانندی است که معمولا خانم ها تهِ سر می گذارند و روی آن منجوق دوزی یا تزئینات دارد. ولی مِینای روستایی یک توری بلند است که به این لچک بسته میشود و زیر گردن، آن را میبندند. خانم ها از یک سری تزئینات هم در لباس خود استفاده میکنندکه یک نمونه آن گردنبند مَهلو است که ازگیاهان خشک درست میکنند که هم بسیار خوشبو و هم بسیار رنگی و قشنگ هستند.
تا ساعت 11 و نیم در محوطه کمپ بودیم که تا جمع کنیم و بارها را از چادرها به مینی بوس منتقل کنیم، ساعت از 12 هم رد شده بود.


اولین برنامه گردشی آن روز، رفتن به آبشار شیخ علیخان بود که اتفاقا در فاصله 700 متری از کمپ قرار داشت. مسیر آبی در نقشه زیر، به طرف آبشار شیخ علیخان، مسیری بود که ما طی کردیم.
                             مسیر اکو کمپ عشایری کوهرنگ به سمت آبشار شیخ علیخان
آبشار شیخ علیخان، در 12 کیلومتری شهر چلگرد و 100 کیلومتری شهرکرد در دامنه های پرآب کوهرنگ و در ورودی روستای شیخ علیخان، میان تنگه های پر شیب، واقع شده است. آب این آبشار از ارتفاعات اطراف روستا، سرچشمه می گیرد. این آبشار، یک جاذبه صد در صد طبیعی است و هیچ گونه دستکاری توسط انسان، در آن صورت نگرفته است.
به علت شلوغی و ازدحام مردم، خیلی آنجا نماندیم و تنها، به گرفتن چند عکس و نوشیدن چای و قهوه، دمِ دکه های ورودی آبشار، بسنده کردیم. متاسفانه این منطقه زیبا که هر ساله گردشگران زیادی را بخصوص در فصل گرما به سمت خود، جذب می کند، دارای امکانات رفاهی نیست و تنها در نزدیکی آبشار،سکوهایی از سنگ و سیمان برای نشستن گردشگران، ساخته شده است که البته فاقد سایه بان می باشند. از آنجا به سمت آبشار تونل کوهرنگ حرکت کردیم.از آبشارشیخعلی خان کمتر از یک ربع زمان، لازم داشتیم تا به آبشارتونل کوهرنگ برسیم و مسیر آبی رنگ در نقشه، فاصله طی شده را نشان می دهد.
                                   مسیر آبشار شیخ علیخان به سمت تونل کوهرنگ
تونل کوهرنگ،تونلی است که برای انتقال آب رود ماربر( آب کوهرنگ) به زاینده رود در نزدیک شهر چلگرد، در ایران ساخته شده است.که یکی دیگر از جاذبه های طبیعی و توریستی زیبای منطقه کوهرنگ به حساب می آید. نخستین تونل کوهرنگ در سال 1332 و دومین تونل، در سال 1364 به بهره برداری رسید. در سال 1377 عملیات ساخت سومین تونل کوهرنگ آغاز شد که تاکنون نیز ادامه دارد. لازم به ذکر است که آب چشمه کوهرنگ و آبشار شیخ علی خان از طربق این تونل بهم می پیوندند و از آنجا به اصفهان و چهار محال و بختیاری می رود و آب اصفهان را هم تأمین می کند.
                   تونل چشمه کوهرنگ که همچون عروسی سفید پوش در چلگرد خودنمایی می کند
تا یک ربع به 2 بعد از ظهر، در اطراف آبشار تونل کوهرنگ بودیم و روی پل آهنی که از روی آن، رد شده بود چند تایی عکس یادگاری گرفتیم. همچنین می توانید مسیر بازدید را ابتدا از بالای تونل شروع و سپس در پایین سوار ماشین بشوید. بعد از آن، برای صرف ناهار، راهی چلگرد شدیم تا دوباره در رستوران تاتزا –همان رستورانی که روز اول، در بدو ورود به چلگرد برای صرف صبحانه رفته بودیم- ناهار روز سوم سفر خود را صرف کنیم. فاصله تونل کوهرنگ تا چلگرد 5 کیلومتر بیشتر نیست و می توان در کمتر از 5 دقیقه به آنجا رسید.
                                                   منو رستوران تاتزا در مرداد 98
برای ناهار، کباب بره و کباب بختیاری، خورشت قیمه و ماهی سفارش دادیم و پس از صرف ناهار، ساعت 3 و نیم و اینبار از جاده بالایی یعنی جاده چلگرد-دیمه، به سمت گردشگاه بعدی که چشمه دیمه بود حرکت کردیم.
                                        مسیر چلگرد به دیمه از جاده چلگرد-دیمه
ساعت هنوز 4 نشده بود که به چشمه رسیدیم. در واقع آنجا را بصورت یک مجتمع تفریحی و گردشی به نام دیمه، درآورده اند و برای داخل شدن به مجموعه و استفاده از فضای محوطه می بایست ورودی پرداخت شود.
چشمه دیمه، در منطقه کوهرنگ در مجاورت روستایی به همین نام قرار دارد. این چشمه سر چشمه اصلی زاینده رود قبل ازایجاد تونل های کوهرنگ و در 12 کیلومتری چلگرد در مجاورت روستای دیمه واقع شده و تا مرکز استان 85 کیلومتر فاصله دارد. آب این چشمه از گوارا ترین آبهای جهان است و خواص درمانی نیز دارد از جمله میتوان به جلوگیری از پوسیدگی دندان و درمان سنگ کلیه اشاره کرد.
در کنار چشمه، جمعیت همینطور موج می زد و عده ای از مردم، داخل آب چشمه آب تنی می کردند. علت شلوغی منطقه بی دلیل نیست چون  بخاطر دارا بودن فضای سرسبز و خرم ، راه دسترسی آسفالته ، سرویس بهداشتی و سکوی نشیمن در اطراف خود ،میتواند به عنوان یکی از تجمع گاه های ایلات و عشایر بختیاری و گردشگران محسوب شود. ما هم کمی در اطراف، تفرج کردیم و عکس گرفتیم و از غرفه های فروش محصولات محلی دیدن کردیم.

در نزدیکی گردشگاه، توجه گروه به یک مزرعه زیبای آقتابگردان جلب شد و این شد که دقایقی را هم در کنار مزرعه به تماشا گذراندیم و البته که دوستان عکاس و هنرمندم اینجا هم از شکار سوژه های ناب عکاسی، دست برنداشتند.
تا حدود ساعت 5 عصر در منطقه دیمه بودیم و پس از آن قرار شد بسوی روستای ده چشمه و مجموعه پیر غار، حرکت کنیم. مسیر ما برای رسیدن به منطقه پیر غار از محل چشمه دیمه، جاده چادگان –چلگرد بود که به رنگ آبی در نقشه زیر مشخص شده است.
                              مسیر چشمه دیمه به روستای ده چشمه و منطقه پیر غار
پس از سوار شدن به مینی بوس چون تا مقصد بعدی، بیش از یک ساعت راه در پیش داشتیم ، برای عوض شدن حال و هوایمان، گروه، اولین بازی همگانی خود را اجرا کرد. نام بازی را نمیدانم ،فقط می دانم پیشنهاد سرپرست بود و القابی مثل مبصر،آرتیست،دوربین،چوقای سفید،نارنجی،باربند فلزی،بَگی و… و در نهایت شماره 11 که برنده گروه شد و شیرینی نداد، رازی شد بین ما 14 نفر؛که بماند …!
سرانجام ساعت 6:20 عصر به مجموعه تفریحی پیر غار وارد شدیم. اول از کتیبه تاریخی معروف آن و همچنین غار کوچکی که در محل کتیبه بود دیدن کردیم و سپس به گشت و گذار و استراحت و نوشیدن چای دورهمی پرداختیم.

منطقه پیر غارِ شهرکرد : مکانی تفریحی و تاریخی در فارسان و 45 کیلومتری شهرکرد است که در روستای ده چشمه واقع می باشد. این روستا از توابع شهرستان فارسان است. یکی از مهمترین و ارزشمندترین جاذبه هایی که سبب شده نام آن بسیار بر سر زبان ها باشد کتیبه ای است که از دوران مشروطیت در این منطقه باقی مانده که بر روی قسمتی از کوه پایه رشته کوه زاگرس و به زبان فارسی حکاکی شده است. این کتیبه مربوط به دوران قاجاریه و عصر مظفری می باشد. نوع خط کتیبه‌ نستعلیق است که گاه با شکسته آمیخته شده است. کتیبه پیرغار در سال  ۱۳۷۷ در فهرست آثار ملی ایران به ثبت رسیده است. بر روی این کتیبه، از زبان دو شخصیت و رهبر تاثیر گذار در دوران مشروطیت نوشته شده است که نام های آنان سردار اسعد و سردار ظفر بوده است.


حالا که صحبت از کتیبه دوران مشروطیت به میان آمد بگذارید کمی هم در مورد نقش پر رنگ بختیاری ها در تاریخ مشروطیت صحبت کنیم. خیلی از مشروطه چی ها در زمان محمد علی شاه قاجار که مخالف مشروطیت بود، فرار کردند و به منطقه بختیاری ها پناه بردند. علیقلی خان بختیاری یا همان سردار اسعد ،یکی از خوانین بختیاری بود که در دوران مشروطیت خارج از ایران تحصیل می کرد و با شنیدن شرایط بد مشروطیت در ایران از طریق عثمانی به ایران برمی گردد و فرماندهی نیروهای بختیاری را به عهده می گیرد و سرانجام موفق می شود به یاری سواران بختیاری خود و با همان تفنگ های ساده، وارد تهران شده و تهران را فتح کند. در واقع، این آخرین نقطه ای است که یک ایل در تاریخ سیاسی ایران تاثیر می گذارد.
پس از اتمام گشت  و گذارمان در منطقه پیرغار، که در واقع آخرین نقطه بازدید ما در این سفر هم محسوب می شد، ساعت 8 شب، سوار مینی بوس شدیم تا کم کم با خاطراتی فراموش نشدنی که کوهرنگ زیبا در مدت این 3 روز، برایمان رقم زده بود، خداحافظی کنیم. مقصد بعدی و در واقع آخرین نقطه توقف ما در استان چهار محال وبختیاری، ترمینال شهرکرد بود که برای رسیدن به آنجا، حدود یک ساعت زمان نیاز داشتیم.
یادم می آید وقتی به ترمینال رسیدیم، کوله هایمان را درگوشه ای از سالن داخلی ترمینال گذاشتیم و خودمان برای صرف شام به پیشنهاد پرسنل ترمینال، به رستوران تاراز واقع در خیابان مجاور ترمینال رفتیم. شام را که خوردیم دیگر ساعت داشت به 11 نزدیک می شد. بنابراین کوله ها را در بخش بار اتوبوس گذاشتیم و شهرکرد را به مقصد تهران ترک کردیم. اتوبوس برگشت هم وی آی پی و با ظرفیت 25 نفر بود، و از همان مسیری که آمده بودیم به سمت تهران حرکت کردیم. بعد از گذشت 7 ساعت راه، حدود ساعت 6 صبح به ترمینال بیهقی رسیدیم و سرانجام سخت ترین بخش سفر که همانا خداحافظی با دوستان و همراهان جان بود فرارسید. به اعتقاد من در پایان هر سفر، دو چیز برای آدم به یادگار می ماند؛ یکی توشه تجربه هایی که در هر بار سفر، سنگین تر می شوند و دیگری دلتنگی برای همسفرانت که تا چند روز، گریبانت را می گیرد.(به قول دوستان The Dep After Trip )
در پایان جا دارد از سرپرست محترم برنامه و دوست عزیزم مرجانه پور حسین که در تکمیل این گزارش، به بنده،کمک شایانی کردند، سپاسگزاری کنم.
همچنین از همه دوستانی که در این سفر هیجان انگیز، در تک تک لحظات، مرا همراهی کردند و در واقع این سفرنامه نتیجه اتفاقات و خاطراتی بود که آنها رقم زدند، قدردانی می نمایم.

کولی‌ها چمدان سفر ندارند
کوچی‌ها سقفی بر سر ندارند
پرستوها مرزها را نمی‌شناسند
اما کولی‌ها و کوچی‌ها و پرستوها در سفر، همراه دارند
پایان

گردآورنده: سمیه نوری الموتی
nouri1979@gmail.com
کانون گردشگران جوان ایران
kanoonirangardan.ir
مرداد 98

منابع مورد استفاده: سایت های ویکی پدیا، گوگل و گوگل مپ– فایل صوتی اقوام شناسی از دوره های استاد علی چراغی

لینک های مرتبط:
1- مستند علف :
http://www.doctv.ir/programs/888906-%DA%AF%D9%86%D8%AC%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%B9%D9%84%D9%81
2-مستند تاراز :
http://www.doctv.ir/programs/8377-%DA%AF%D9%86%D8%AC%DB%8C%D9%86%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%B2

Share

نوشته سفرنامه استان چهار محال و بختیاری مرداد ماه سال 1398 اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>
https://kanoonirangardan.ir/%d8%b3%d9%81%d8%b1%d9%86%d8%a7%d9%85%d9%87-%d8%a7%d8%b3%d8%aa%d8%a7%d9%86-%da%86%d9%87%d8%a7%d8%b1-%d9%85%d8%ad%d8%a7%d9%84-%d9%88-%d8%a8%d8%ae%d8%aa%db%8c%d8%a7%d8%b1%db%8c-%d9%85%d8%b1%d8%af%d8%a7/feed/ 3
گزارش سفر به سیبان دره ( دره پروانه ها) https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%db%8c%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%b1%d9%87-%d8%af%d8%b1%d9%87-%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7/ https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%db%8c%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%b1%d9%87-%d8%af%d8%b1%d9%87-%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7/#comments Sat, 25 Jan 2020 08:03:37 +0000 https://kanoonirangardan.ir/?p=10341    گزارش سفر به سیبان دره ( دره پروانه ها) ...

نوشته گزارش سفر به سیبان دره ( دره پروانه ها) اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>
   گزارش سفر به سیبان دره ( دره پروانه ها)
آب بود و خنکای تابستان

زمان سفر : 17-18 مرداد 98
شماره سفر : 9808
وسیله نقلیه : میدل باس
تعداد همسفران : 22
هزینه تمام شده : 100 هزار تومان

مقدمه :

تازه دو روز از نیمه تابستان گذشته و بدن ها با گرما سازگار شده ولی این دلیل نمی شود که با دوستان جانی که از جان طمع بریدن آسونه ولی از اونا مشکل توان بریدن ! پا در مسیر پرآب رودخانه هزاربند که از چشمه های متعددی از منطقه بن رود در ارتفاع 2500 تا 3000 متر شکل می گیرد و با شدت و حدت هر چه بیشتر مسیر 22 کیلومتری را طی می کند تا به زمین ها و باغ های کردان برسد، نگذاری حالا بماند که در این میانه ی راه لوله های قطور نیز شریان این رود را به سمت باغ های سیبان دره می گیرند تا درخت های میوه سرسبز و سیراب باقی بمانند. این یک اشاره کوتاه از آنچه دیدیم و شنیدیم و حس کردیم، بود مگرنه وصف این زیبایی و جریان همیشگی آب که گویی به جریان زندگی می ماند در این چند پاره نمی گنجد…
عطار وصف عشقت چون در عبارت آرد                      زیرا که وصف عشقت اندر بیان نگنجد

شرح سفر :

روز اول پنجشنبه 17 مرداد

سفرمان را ساعت 8 صبح از میعادگاه سنتی کانون، پارک نوشین با یک دستگاه میدل باس و یک سواری شروع می کنیم تا به اتوبان کرج برسیم. حوالی پل فردیس کمی ترافیک ولی روان است. خروجی کردان را در پیش می گیریم. بعد از توقفی که در کردان برای خرید آذوقه و مایحتاج داشتیم در ادامه مسیر -جنب یک پارک کوچک یک مستراح عمومی بود که ساعت 9 صبح بسته بود! – از راه کردان به جاده بَرَغان ( که به گوجه سبزهایش معروف است) می رویم و پس از آن جاده پر پیچ و خم و کوهستانی برغان-سیبان دره که تا ارتفاع 1900 متر اوج می گیرد ما را به مقصد می رساند. با احتساب توقف ها حدود ساعت 10:30 به سیبان دره می رسیم و از گیت نگهبانی که بسته به نوع وسیله از شما مبلغی را بابت پارکینگ و نه ورودی گردشگر می گیرد عبور می کنیم. این وجه دریافتی تنها درآمدی است که جنبه عمومی دارد و قرار است کل ساکنین روستا از آن منتفع شوند. پس از طی 500 متر با وسیله نقلیه پیاده می شویم و بلافاصله پیاده روی را با رعایت کدهای رفتاری سفرهای مسئولانه و به آرامی و با کمترین سر و صدای منتشر شده شروع می کنیم. کوچه شکوفه را طی کرده تا به ابتدای مسیر بازدید از آبشار برسیم. سرویس بهداشتی موجود در ابتدای روستای سیبان دره هم وضعیت مطلوبی نداشت و به ناچار از آن گذر کردیم. همچنین راهی برای کوهنوردان موجود است که با تابلویی تحت عنوان ” مسیر شماره 2 مخصوص کوهنوردی” مشخص شده است.

 از همان نگاه اول و دیدن بستر رودخانه و حضور گردشگران علت محبوبیت سیبان دره برای مقاصد گردشگری را می شود متوجه شد. ار فرصت استفاده می کنم و با پیرمرد محلی که نشسته و عصایش را زیر چانه زده گپی می زنم. طرز نگاه و صورتش این را می فهماند که از گردشگر دل خوشی ندارد. “وارد باغ ها می شوند و حوضچه های خاکی و حصارها را خراب می کنند و من باید هر هفته دوباره درستش کنم” مرد کناری دستی اش نیز سفره دلش را باز می کند “متأسفانه گردشگران رعایت بعضی مسائل رو نمی کنند و از اول مسیر با آستین کوتاه و بدون روسری با انواع و اقسام خال کوبی روی دست و پا و بازو و صورت وارد می شن و حرمت نگه نمی دارن، به هر حال خوش آمدید و اوقات خوبی داشته باشید و خوش بگذره بهتون”. لحظه خداحافظی چیزی برای گفتن به او جز تأسف ندارم و اینکه گروه ما سعی می کند کمترین تأثیر منفی و تخریب را داشته باشد و همچنین رعایت حال افراد محلی و حفظ احترام به آنها برایمان مهم است.
بعد از گذشتن از بافت مسکونی روستا و خانه های محلی از طریق کوچه حسینیه و مسیر شماره 1 پای در آب می گذاریم و پشت به پشت حرکت می کنیم.
بستر رودخانه که در دل دره واقع شده و درخت ها چتر سایه پر لطفشان را بر سر رهگذاران باز کرده اند مأمن خوبی برای مانور پروانه های رنگین شده بود. در ابتدا آب بسیار خنک و تا حدی سرد می زند طوری که در تصورت می گویی قرار نیست این درجه آب همینطور بماند و به مرور و پس از هم دما شدن بدن با شرایط، دمای آب مطلوب و معتدل می شود. زلالی آب هم که مثل اشک چشم شفاف و بیرنگ بود ( اصولاً نمی دانم چرا اشک باید زلال باشد مگرنه اینکه قرار است غم دل را بشورد و از دیده سرازیر شود؟ رنجی حسرتی، غصه ای، فقدانی و شاید شوقی را همراه خود دارد)
آب زلال من تویی بی تو به سر نمی شود
حال اگر سر پایین بندازی و زلالی آب را ببینی باعث می شود زیبایی مسیر پیش رو و اطراف از یادت غافل شود، پس باید گاهی فراموش کرد که زیر پایت چیست و به روبرو نگریست.
پس از طی 45 دقیقه در کافه ی باصفایی برای صرف صبحانه که از قبل هماهنگ شده بود توقف می کنیم. تمام مولفه های یک توقفگاه طبیعت گردی در این کافه یافت می شد از قبیل چای آتیشی، زیراندازهای بزرگ مخصوص گروه ها، تابی که با طناب بلند به شاخه درختی محکم و تنومند وصل شده بود، آب چشمه قابل شرب، سرویس بهداشتی و … همچین املتی حاوی سیر و پیاز و زرد چوبه که در کاسه سرو می شد و در نوع خود جالب بود. صاحب کافه خانم هوشمند نیز با خوشرویی و مهمان نوازی پذیرای ما بود و باعث شد ماندن ما به اوقاتی خوش و ماندگار تبدیل بشود.
همچنین در این کافه امکان اسکان شبانه نیز وجود دارد که نیاز به هماهنگی دارد. پس از استراحت دلچسب دوباره دل رو به رودخانه زدیم تا مسیر 45 دقیقه ای تا آبشار را قدم زنان طی کنیم. هر چه جلو می رویم عمق آب بیشتر می شود و گاهی تا بالای زانو می رسید که برای عبور از پله ها نیاز به همیاری و همکاری دسته جمعی است.
 کم کم شوخی های دو به دو و آب بازی با خیس کردن همدیگر به صورت قطره ای شروع می شود… ناگهان و پس از رسیدن به حوضچه ای کودک های درون فعال می شود و هوس آب تنی به سرمان می زند و این میل که در اوایل خواسته معدودی بود به بقیه هم سرایت می کند و خواسته یا ناخواسته هیچ سر و صورت و لباس خشکی باقی نمی گذاریم و هرکس را حداقل یکبار از تیغ آب و خیس شدن می گذاریم. این یکی از بهترین و به یادماندنی ترین بازی های دسته جمعی در سفرهایمان بود طوری که برای دقایقی تمام هویت و پیشینه ات فراموش می شد و هر چه بودی و هستی خود را در وسط جمعیت و در میان جریان آب که حالا دیگر دلچسب تر از هر موقعی شده بود می دیدی.
خوشبختانه با خلوتی این قسمت از مسیر که انگاری محوطه اختصاصی برایمان شده بود هم توانستیم استفاده مطلوب را از این فضای اهدایی طبیعت ببریم و هم چند دقیقه ای سکوت کنیم احترام بگذاریم به آنچه کائنات سخاوتمندانه در اختیارمان گذاشته تا فقط صدای روان و سیال آب باشد و بس. پس از کسب اطمینان از اینکه همگی خیس شده باشند ادامه مسیر دادیم. گرمای هوای تابستانی هم کمک می کرد تا بدن ها و لباس ها زودتر از حد معمول خشک بشوند. پس از یک ربع به آبشار رسیدیم. در نگاه اول عظمت و خروش و صدای کر کننده آن به نحو چشمگیری جلب توجه می کرد. با توجه به حضور گروه دیگری در زیر آبشار ترجیح دادیم ابتدا محوطه استقرار و شب مانی را که در بالای آبشار و کنار رودخانه و در زمین نسبتاً مسطح که در برخی نقاط توأم با قلوه سنگ های بزرگی همراه بود، بنا کنیم.
پس از صرف نهار، ساندویچ اولویه ای که خانم هوشمند برایمان تهیه کرده بود و دلیوری آن رو خود به شخصه به عهده گرفت! استراحتی کوتاه و آفتاب گیری با چاشنی ویتامین D، قید لباس ها و تن خشک رو زدیم و مجدداً به زیر آبشار رفتیم. من برای همدما و همفاز شدن با محل سقوط آبشار ابتدا یکبار به طور کامل تن را زیر آب کردم تا راحت تر بتوانم این تجربه بینظیر را پشت سر بگذارم. آرام آرام و با همکاری دوستان خودم را به این نقطه هیجان انگیز رساندم. بر خلاف ارتفاع حدوداً 6 متری آبشار، شدت آب و ضربه ای که وارد می کرد به قدری بود که اجازه ایستادن زیر نقطه فرود را نمی داد و به جلو پرتت می کرد طوری که آبشارهای به مراتب بلندتر این حالت را ایجاد نمی کردند و این احتمالاً به حجم آبی که از بالادست سرازیر می شد و بسیار زیاد بود ربط پیدا می کرد. همچنین در صورت توان گذر از فشار آب و عبور از کناره های حوضچه به پناهگاهی یک یا دو نفره می رسید که در کمال تعجب و به فاصله 5 سانتی متری دمای آب ناگهان بسیار خنک می شد و می توانستید آبشار را از پشت نیز نگاه کنید. برای این منظور باید نفس تان را حسابی چاق کنید تا در میان راه کم نیاورید و همچنین مراقب سنگ های تیز بیرون زده در دیوار مسیر باشید. چند دقیقه ای می ایستم و از دور نگاه می کنم، این نشانه ها قطعاً پیامی برای انسان دارند و این دو قانون کاربردی در ذهنم تداعی می شود:
1. در هنگام سقوط مثل آبشار می توان زیبا بود. 2. عدم ایستایی و سکون، حرکت به سوی رشد
خورشید هنوز در آسمان نورافشانی می کند و این به خشک شدن ما سرعت می بخشد ولی رفته رفته با توجه به اینکه در دره ها خورشید زودتر کنار می رود، با آنکه ساعت 6 عصر را نشان می داد اثری از آن پیدا نبود.
ملخ ها و انواع حشرات مزاحم (شاید هم مراحم) هم به سراغمان می آمدند که با یک اسپری دفع کننده حشرات به نام Off تا حدودی از آسیب شان در امان ماندیم. هوای دره هم بسیار مطبوع و معتدل بود. ( نه گرم نه سرد) با تاریک شدن هوا و طلوع ماه در آسمان که دقیقاٌ به شکل نیم دایره بود، ماهتاب بسیار پرنور و روشن در پیش رویمان قرار داشت. شب را با هم به گپ و گفت و اختلاط گذراندیم. کم کم ناقوس شکم های گرسنه و تن های خسته به صدا درآمد تا پس از صرف شام و خاموش کردن هدلایت ها، در چادرهای رنگی به خواب عمیق برویم.

جمعه 18 مرداد

روز بعد بلافصله پس از صرف صبحانه مسیر برگشت را در پیش گرفتیم.
بر خلاف دیروز گروه های بسیاری با انواع و اقسام وسایل غیرمتعارف مثل باند، اسپیکر، منقل، هندوانه، سیخ و … هجوم آورده بودند. در میانه راه و در همان کافه روز قبل استراحت کوتاهی به صرف چای داشتیم و در نهایت ساعت 11:15 به انتهای مسیر پیاده روی رسیدیم و پارکینگ مملو از خودرو وجه دیگری از گردشگری انبوه (Mass Tourism) و مضرات آن را نشان می داد. دهیار سیباندره نیز در کنار گیت پارکینگ حضور داشت و پس از گپی دوستانه با ایشان متوجه شدم که یکی از دغدعه هایشان این است که سیبان دره بکر و ناشناخته باقی بماند تا مثل تنگه واشی اتفاق های ناخوشایندی که هم برای گردشگر هم برای جامعه میزبان افتاده رخ ندهد. پیشنهاد دادم با کمک کارشناسان و متخصصین کدهای رفتاری گردشگران تدوین و قبل از گیت ورودی و در ابتدای مسیر روی تابلوهای بزرگ نصب شود همچنین ظرفیت برد منطقه محدود و کنترل شده باشد تا آسیب های منفی ورود گردشگر کم و کمتر شود.
ساعت 12 حرکت کردیم و رأس ساعت 2 ظهر جمعه به تهران رسیدیم. به پایان آمد این سفر، هیجان همچنان باقی است.

چند نکته برای بهتر برگزار کردن برنامه در راستای سفرهای مسئولانه :

1) روزهای تعطیل و جمعه به علت شلوغی بیش ازحد به هیچ وجه انتخاب مناسبی نیست و به جای آن می توان از 5 شنبه یا ایام وسط هفته استفاده کرد.
2) کمپ زدن و اقامت شبانه در سیبان دره به جز در باغ ها و زمین های مشخص محصور شده ممنوع می باشد و برای اقامت شبانه حتماً باید با دهیاری هماهنگ باشید.
3) در صورت اقامت شبانه حتماً به فکر دفع فضولات انسانی و آسیبی که به منطقه می زند باشید و راهکاری مناسب برای آن داشته باشید.
4) ورود گروه ها و تورها حتماً باید با مجوز کتبی قبلی باشد و راهنما نیز کارت راهنمای گردشگری داشته باشد.
5) در صورت تولید زباله حتماً کیسه های خود حمل کرده و هنگام خروج همراه خود به بیرون از روستا ببرید.
6) خرید از افراد محلی در قبال ارائه محصولات و خدمات به توانمند شدن آنها کمک می کند.
7) با رعایت سکوت و برهم نزدن آرامش ساکنین، پوشش مناسب و در خورِ یک گردشگر مسئول، همچنین احترام به آداب و رسوم و عقاید افراد محلی و خراب نکردن وجهه گردشگر نزد آنها به توسعه گردشگری پایدار پاییند باشید.

ای جویبار جاری زین سایه برگ مگریز          کاین گونه فرصت از کف دادند بی شماران
گفتی به روزگاری مهری نشسته گفتم        بیرون نمی توان کرد حتی به روزگاران
(محمدرضا شفیعی کدکنی)

سید محمدرضا آیت اله زادهmohamadrezaayat@gmail.com
کانون گردشگران جوان ایران – Kanoonirangardan.ir
مرداد 98

 

 

Share

نوشته گزارش سفر به سیبان دره ( دره پروانه ها) اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>
https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d8%b3%db%8c%d8%a8%d8%a7%d9%86-%d8%af%d8%b1%d9%87-%d8%af%d8%b1%d9%87-%d9%be%d8%b1%d9%88%d8%a7%d9%86%d9%87-%d9%87%d8%a7/feed/ 3
گزارش سفر به آذربایجان غربی خرداد 98 https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d8%a2%d8%b0%d8%b1%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%ac%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d8%a8%db%8c-%d8%ae%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%af-98/ https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d8%a2%d8%b0%d8%b1%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%ac%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d8%a8%db%8c-%d8%ae%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%af-98/#comments Mon, 07 Oct 2019 11:54:11 +0000 https://kanoonirangardan.ir/?p=9817 سرزمین کلیساها  زمان سفر : 13 -17 خرداد 98 شماره ...

نوشته گزارش سفر به آذربایجان غربی خرداد 98 اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>

سرزمین کلیساها

 زمان سفر : 13 -17 خرداد 98

شماره سفر : 9804

وسیله نقلیه : قطار و اتوبوس

تعداد همسفران : 42

اقامت : مهمانسرای سپید خوی، اقامتگاه بومگردی سهرابی در ماکو، منزل شخصی در کوکیا

هزینه تمام شده : 390 هزارتومان

به نام نامی دوست

مقدمه :

استان آذربایجان غربی از شمال و شمال شرق با کشورهای جمهوری آذربایجان و ارمنستان، از شرق با استان های آذربایجان شرقی و زنجان، از جنوب با استان کردستان و از غرب با کشور ترکیه و اقلیم کردستان عراق هم مرز است. این استان با احتساب دریاچه ارومیه در حدود 43660 کیلومتر مربع وسعت دارد و 2.25 درصد از مساحت کل کشور را تشکیل می دهد. استان آذربایجان غربی 135 کیلومتر مرز آبی رودخانه ارس با کشورهای آذربایجان (نخجوان) و ارمنستان، 200 کیلومتر مرز خاکی با کشور عراق و 488 کیلومتر مرز خاکی با کشور ترکیه دارد و از این نظر دارای موقعیت  جغرافیایی خاصی است.

شرح سفر :

روز اول دوشنبه 13 خرداد 98

سلام به عزیزانی که سفر رو دوست دارن و لابه لای روزمرگی هایی که اغلب گرفتارش هستیم چند روزی رو به آغوش طبیعت می رن تا کمی از آرامش، بخشندگی، زیبایی و سرسبزی هاش با خودشون به ارمغان بیارن. اینبار لیدرهای کانون تصمیم گرفته بودن ما رو به شمال غرب ایران ببرن.

قرارمون عصر دوشنبه روز 13خرداد ساعت 19 تو ایستگاه راه آهن بود سمت چپ سالن ورودی ایستگاه بود.  بچه ها روی صندلی ها نشسته بودن و کوله پشتی های رنگارنگ و سنگینشون که فکر کنم کلی خوراکی خوشمزه توش داشتن ، اطرافشون بود .وقتی همه 42 نفر اومدن کوله پشتی ها رو برداشتیم و به سمت قطار حرکت کردیم و اینقده شاد و شنگول و پر انرژی بودیم که توجه بقیه مسافرها رو به خودمون جلب کرده بودیم ( ما اینطور کانونی هستیم ). خلاصه سوار شدیم و توی کوپه هایی که محمدرضا قبلا مشخص کرده بود نشستیم و هنوز قطار راه نیافتاده خاله بازی ها از این کوپه به اون کوپه شروع شد. نگم براتون که تا صبح چقدر بهمون خوش گذشت. تو یه کوپه بچه ها مشغول بازی مافیا بودن مدیون هستین اگر فکر کنید 6 نفر تو یه کوپه بودیم 10 نفر نشسته رو تخت های ردیف اول، 4 نفر روی تخت های ردیف بالا با گردن های کج ( به خاطر سقف کوپه) ، 3 نفر هم ایستاده دم در. کوپه بغلی شطرنج، اون یکی کوپه بچه ها گرم صحبت و…فکر کنم تا صبح 2 یا 3 ساعتی خوابیدیم و با صدای مأمور قطار که می گفت ملافه ها رو تحویل بدین از خواب پا شدیم.

روز دوم: سه شنبه 14 خرداد 98

بعد از ایستادن تو صف دستشویی صبحونه هامون رو خوردیم و کوله پشتی به دوش حرکت کردیم .ساعت 8 صبح رسیدیم به ایستگاه تبریز. با هماهنگی دقیق لیدرهای عزیز و دوست داشتی اتوبوسی مقابل ایستگاه منتظر ما بود. سوار اتوبوس که شدیم با دیدن محمد شهداد کلی ذوق کردیم، بچه های کانون می دونن که سفر با محمد چقدر خوش میگذره. محمد تو تبریز زندگی می کنه و برای دیدن ما به ایستگاه اومده بود ولی متاسفانه نتونست با ما همراه باشه. خلاصه تو اتوبوس نشستیم وساعت 8:45 از تبریز به سمت شهر خوی که به فاصله 160 کیلومتری تبریز هست حرکت کردیم.

تو مسیر از شهر صوفیان (شبستر ) رد شدیم و کارخانه سرم سازی رو تو راه دیدیم. در ادامه راه از شهر زیبای مرند  گذشتیم. شهر بعدی کشکسرای بود. مسیر بسیار سرسبز و زیبا بود و صدای آواز چند تا از بچه ها مسیر رو برامون دل انگیزتر می کرد. قسمت دل انگیزترش اونجا بود که محمدرضا سوال کرد بچه ها کی سفرنامه این سفر رو می نویسه؟ موقع شنیدن این جمله سکوت بسیار دلنشینی بر اتوبوس حاکم شد و  ناگهان این سعادت رو به بنده و خواهر داده شد. خلاصه ساعت 11 صبح بود که به دوراهی خوی رسیدیم و از اتوبوس پیاده شدیم . تو پیاده رو گُله به گُله سفره گل محمدی پهن بود و بوی گلها حسابی مستمون کرده بود. بعد از عکس گرفتن کنار سفره های زیبای گل محمدی راهی دیدن مکان های تاریخی خوی شدیم.

از بخت خوب ما یکی از دوستانی که در سفر همراه ما بود یه دایره المعارف گویا، یک تاریخ دان واقعی و به قول امروزی ها لعنتی همه جور آمار و اطلاعات بناهای تاریخی رو داره، این بخش خیلی خوب بود ولی بخشی که به اقبال ما برمی گشت این بود که همه صحبت های این عزیز رو باید ضبط و پیاده کنیم…

اولین مکانی که در خوی بازدید کردیم دروازه سنگی خوی بود . این دروازه که در واقع ورودی قدیمی شهر خوی بوده و محدوده شهر را مشخص می کرده. این بنا در جنوب شرقی شهر خوی هست که از دوره ایلخانیان باقی مانده هم به خاطر سبک معماریش هم به خاطر نقش اون دو شیری که نماد حکومت ایلخانیان بوده. ایلخانیان جانشین مغول بودن. در قرن هشتم و نهم نیز مشهورترین بنای این دوره بنای گنبد سلطانیه در زنجان (سلطان محمد خدابنده) هست. دروازه سنگی بعدها مرمت شده و دیوار اضافه شده و گسترش پیدا کرده. در دوره پهلوی دروازه ها به خاطر گسترش شهرها از بین رفتن. تو این بنا هم فقط تیکه ای که از سنگ های عظیم خاکستری تشکیل شده و حالت جناقی داره باقی مونده و بعدها این 4 طاقی ها رو بهش اضافه کردن. این بنا به شماره 808 به ثبت ملی رسیده و جزء آثاری هست که نماد شهر محسوب میشه.

اطراف این بنا تعدادی کاروانسرا به نام های کاروانسرای خان، کاروانسرای میرزا هاشم بود. در حال حاضر این بنا در ابتدای ورودی بازار خوی هست. ساخت این بازار به دوره شاه طهماسب صفوی برمی گرده که بعدها در دوره قاجار توسط عباس میرزا که نایب فتحعلی شاه بوده با همکاری حاکم خوی بازسازی شده و دارای چهارسوها و راسته های متعددی هست از قبیل راسته فرش فروشان، خرازی، طلافروشان، خشکبار و لبنیات، لباس و راسته مسگران و صنایع دستی و …

مساجد شهر خوی از قبیل مسجد مطلب خان، مسجد ملا حسن و مسجد جامع که اساس اون از دوره ایلخانی بوده و در دوره قاجار بازسازی شده  از مهمترین مکان های مذهبی این شهر هستن.

سوغاتی و تولیدات شهر خوی

تخمه آفتابگردان:

خوی مرکز اصلی تولید تخمه آفتابگردان و کدو در کشوره. بیشتر زمین های حاصلخیزش به کشت این دو محصول پرمصرف اختصاص یافته. یکی از مهمترین مراکز تخمه در منطقه، بازار خشکبار خوی هست که در واقع به اون بزرگترین بازار خاورمیانه هم میگن.  بازاری بزرگ که در گویش محلیش (توخوم میدانی) میگن که نبض اقتصادی شهر و منطقه هم به حساب میاد و به عبارتی بورس تخمه کل کشوره.

فرش ماهی خوی:

یکی دیگه از مهمترین و معروفترین تولیدات شهر خوی فرش ماهی خوی هست. طرح و تنوع تولید این فرش به همراه کیفیت بالای آن شهره جهانی داره و طی دهه گذشته به ثبت جهانی رسیده. یکی از مهمترین راسته های بازار تاریخی خوی به نام بازار فرش یا سراچه فرش اختصاص داره و این راسته ویژگیهای منحصر بفرد فرش خوی رو میشه از نزدیک دید.

عسل خوی:

باتوجه به طبیعت بکر و بی نظیر شهر خوی تولید عسل طبیعی توی این شهر رواج داره و در مجموع بیش از 20 درصد عسل کل کشور در شهر خوی تولید میشه که از شهرت ویژه ای برخورداره. عسل خوی در بازارهای مختلف کشور عرضه میشه و یکی از محصولات صادراتی ایران هم هست.

گل سرخ یا گل محمدی:

از دیرباز در کتب تاریخی شهر خوی به دارالصفا شهره داشته و بخشی از این شهرت افتخار آمیز در کنار مردم با صفا، به طبیعت آن برمی گرده. درواقع در میان باغ های پر محصول و زیبای این شهر تولید گل محمدی رواج بسیاری داره و بر همین اساس تولید گلاب و مربای ویژه گل قند در خوی رواج داره.

مقبره منسوب به شمس محل بعدی بود که در شهر خوی و در بخش شمال غربی آن بازدید کردیم. این محوطه تاریخی از دو جنبه اهمیت داره : یکی به خاطر آرامگاه منسوب به شمس تبریزی و دیگری به خاطر بنا در دوره شاه اسماعیل صفوی، این شاه در این مکان یک کاخ می سازه اما در حمله عثمانیان این کاخ از بین میره. این بنا 3 تا منار داشته که یکی در دوره صفوی و دیگری در اواخر دوره قاجار از بین میره و تنها این منار رو داریم که ارتفاع اصلیش 17 متر بوده و با شاخ های قوچ پوشیده شده. یک روایت هست که شاه اسماعیل صفوی طی 40 روز اقامتش در شکارهایی که داشته این شاخ ها رو جدا کرده و اینجا گذاشته. نمونه این بناها در افغانستان و پاکستان خیلی زیاد داریم و به خاطر احترام به شخصی است که در اون مکان مدفون هست.

در مورد شمس تبریزی هم که به هیچ نظری نمیشه گفت این جا مقبره شمس هست چون در واقع اصل این بنا در قرن ششم بوده که قبل از شمس تبریزی هست . قدیمی ترین منبعی که گفته اینجا آرامگاه شمسه از قرن نهم کتابی به نام مجمل فصیحی هست. در همان قرن 9 و اوایل قرن 10 مورخین عثمانی می گن وقتی سلطان سلیمان قانونی آماده و اینجا رو فتح کرده که به خاطر شمس تبریزی اومده. این مطلب رو فریدون بک در کتاب مشاعات سلطنتی میگه.

در قونیه هم یک آرامگاه شمس تبریزی داریم که اون هم باز مستند و بر سر این مطلب اختلاف هست. در سال 89 یک کنگره بین المللی در این مکان برگزار شد که می کوشید این مکان رو به عنوان آرامگاه شمس تبریزی ثبت کنه.  نمی دونم کتاب ملت عشق رو خوندین یا نه ولی به محض شنیدن اسم شمس تبریزی یاد این کتاب و شخصیت شمس افتادم. سعی می کردم چهره شمس رو با اونچه که تو کتاب گفته شده بود رو برای خودم بر سر مزارش تجسم کنم، اما بهم نخندین ها حس میکردم اینجا آرامگاه واقعی شمس نیست.

یکی دیگر بناهای مهم شهر خوی ، مقبره منسوب به پوریای ولی هست که البته این محوطه تا همین اواخر به قبرستان پیرولی مشهور بود. پوریای ولی در تذکره ها و منابع تاریخی به پهلوان محمود خوارزمی مشهوره. (خوارزم از شهرها و مناطق باستانی ایران بوده که امروزه جز جمهوری ازبکستان هست) پوریای ولی از شخصیت های (عارف و شاعر) برجسته قرن 7 و اوایل قرن 8 هست. مثنوی به نام کنزالحقایق منسوب به ایشون هست و تخلص قتالی خوارزمی را داشتن. مشهورترین ماجرایی که از زندگی ایشان هست، شکست عمدی به پهلوانی دیگری هست زمانیکه نیاز مادر حریف رو می بینه که برای فرزندش دعا می کنه. درواقع همین واقعه نقطه اتصال ورزش باستانی و فتوت و جوانمردی هست. امروزه نیز وقتی ورزشکاران وارد گود می شن خاک گود را میبوسن که اشاره داره به قدم بوسی پهلوان پوریای ولی. آرامگاه باشکوهی هم در خیوه خوارزم موجود هست که بنا بر قولی در اون منطقه از دنیا رفته و مدفون شده.

بعد از بازدید از این اماکن حدود ساعت 1:30 ظهر برای استراحت و صرف نهار با گذشت حدود 10 کیلومتر به منطقه ییلاقی فیرورق و پارک داغلار باغی (باغی که میان کوه هاست ) در غرب خوی رسیدیم.

 اما بخش خوشمزه تر سفر: از اتوبوس پیاده شدیم و کوله پشتی هایی که قبلا خدمتتون عرض کرده بودم پر از خوراکی بود رو با خودمون پیاده کردیم و تو آلاچیق هایی که تو پارک بود مستقر شدیم. کوکوسبزی، کباب های مامان پز حسام، گوجه خیار، ژامبون مرغ ، خیار شور و نوشابه … و خیلی چیزای دیگه که بقیه اش رو نمی گم که یه وقت دلتون نخواد … خوردیم و گفتیم و خندیدیم و کلی خوش گذشت توی این باغ. این پله هایی که تو عکس مشاهده می کنید رو پیموده و به بالاترین نقطه رسیدیم که کل شهر دیده می شد.

حدود ساعت 4 بعد از ظهر به سمت پل قُطور حرکت کردیم. پس از 20 کیلومتر به پل قطور در جاده ای که به مرز رازی با ترکیه منتهی می شه رسیدیم. این پل با ارتفاع 225 متر طول و 124 متر ارتفاع مرتفع ترین پل ریلی خاورمیانه هست.  این پل راه ارتباطی بین ایران و اروپاست که در سال 1346 تا 1348با همکاری ایران و آلمان و آمریکا ساخته شده. رنگ این پل قرمز بوده که در پدافند غیر عامل برای اینکه در حملات هوایی دیده نشه به رنگ خاکی درآوردن. در طول جنگ تحمیلی بیش از 15 بار مورد حمله قرار گرفته تا تنها راه ارتباط ایران به اروپا قطع شه. در یکی از حمله ها آسیب جدی به قوس و پایه های بتونی خورد و 3 نفر شهید شدن. برای مدتی این پل بلااستفاده مونده ولی با کمک متخصصین داخلی تا سال 74 ترمیم کامل شده.

بعد از دیدن پل قطور به سمت پل تاریخی خاتون به راه افتادیم. در 2 کیلومتری جاده خوی، سلماس این پل بر روی رودخانه قطور ساخته شده و دارای 7 دهانه بزرگ آبرو، و در بین دهانه های بزرگ بر روی سنگی هفت دهانه کوچک یا دهلیزهایی منظم ساخته شده.  این پل بنای با طول 60 متر وعرض 7.8 و ارتفاع آن از سطح آب رودخانه 5.6 متر هست.

این پل منسوب به خاتون دختر طغرل سلجوقی و همسر اتابک ازبک هست. او بعدها  به عقد سلطان جلال الدین خوارزم شاه دراومد که مدت ها تو ناحیه خوی و سلماس حکمرانی می کرد.

بعد از دیدن پل خاتون سوار اتوبوس شدیم و دوباره به خوی برگشتیم تا شب رو اونجا سپری کنیم. روبروی مهمان پذیر سعادت از اتوبوس پیاده شدیم و بعد از اینکه همه تو اتاق ها در 2 طبقه جاگیر شدیم و یه کم استراحت کردیم دوباره راه افتادیم تا ساختمان شهرداری خوی که تو عکس مشاهده می کنین و مربوط به اواخر قاجار و اوایل پهلوی هست رو ببینیم.  این ساختمون 2 طبقه بود و تو اون از گچبری های برجسته زیبا و نقاشی های جالب استفاده شده. تاریخ احداث ساختمون 1312 هجری شمسی هست که به گمان مردم معمار آن شخصی به نام توانا بوده.

ساختمون قدیمی شهرداری رو خیلی دوست داشتم . چند تا از همزبان های نازنینمون اونجا بودن و درخت های توت رو برامون تکون دادن و تا تونستیم توت خوردیم. من خودم به شخصه حداقل نیم کیلو خوردم. بعد هم از در پشتی شهرداری خارج شدیم و افتادیم تو خیابون اصلی، شروع کردیم به قدم زدن تو شهر، بستنی خوردیم و برگشتیم مسافرخونه. اتاق ما تو مسافرخونه خیلی با صفا بود. یه پنجره بزرگ داشت که به خیابون اصلی باز می شد. البته شب یکمی از صفاش کم  شد و اونم به این خاطر بود که سر و صدای خیابون نمیذاشت بخوابیم ولی به کوری دشمنان اسلام و مسلمین ما شب رو به راحتی خوابیدیم.

روز سوم: چهارشنبه 15 خرداد 98

صبح ساعت 6 اعلام بیدار باش دادن و بعد از اینکه صبحونه محلی مفصلی ( عسل و سرشیر که اسم محلی آن قیماق هست) رو که لیدرهای عزیز برامون تهیه کرده بودن، نوش جان کردیم بارو بندیل ها رو جمع کردیم و ساعت 8:30 سوار بر اتوبوس به سمت چالدران حرکت کردیم. چالدران تقریبا در 90 کیلومتری شمال غرب خوی قرار داره.

ساعت 10:30 صبح به دشت چالدران محل وقوع یکی از مهمترین جنگ های ایران (دوره صفوی) و عثمانی رسیدیم.  جنگ های ایران و عثمانی دلایل متفاوتی داشته. دو دلیل مهم اون اختلافات مرزی و اختلافات اعتقادی بوده. جنگ چالدران در سال 920 هجری در زمان شاه اسماعیل اول بنیانگذار این سلسله با سلطان سلیم عثمانی که طی نامه ای به شاه اسماعیل، برخی از زمین های منطقه را متعلق به عثمانی دانسته و تهدید به جنگ کرده بود، شاه اسماعیل این مسئله رو نپذیرفت و این جنگ با ارتش 200 هزارنفری عثمانی که مجهز به سلاح گرم و 300 ارابه توپ بودن شروع شد در حالی که سپاه ایران تنها 30 هزار نفر بودن و این جنگ 3 روز بوده که یکی از سنگین ترین شکست های ایران به شمار میره.  بعد از این جنگ ابهت شاه اسماعیل و غرورش شکسته میشه و در جوانی و در حدود 35 سالگی فوت میکنه .

تو مسیر تابلویی دیدیم که روش نوشته بود ” 27 هزار اصله درخت برای 27 هزار کشته جنگ چالدران ” تو این جنگ حتی یک نفر ایرانی تسلیم یا اسیر نمیشه در حالیکه 1934 عثمانی اسیر سپاه ایران میشن. در بخش غربی شهرستان چالدران مقبره صدرالدین صفوی خضری( سید شریف صدر الصدور)، وزیر اعظم شاه اسماعیل صفوی قرار داره که به عنوان نمادی از دلاوران جنگ چالدران محسوب میشه.

بعد از بازدید از این مقبره و عکس گرفتن کنار مجسمه صدرالدین برای دیدن قره کلیسا سوار اتوبوس شده و راهی شدیم. کلیسای جامع تادئوس مقدس (قره کلیسا) در شمال دشت چالدران، در 35 کیلومتری جنوب غربی شهرستان شوط، تحت نظارت شورای خلیفه گری ارامنه آذربایجان در تبریز واقع شده. قره کلیسا که وجه تسمیه آن به روایتی به خاطر بخش اولیه بنای اون که در قرن 3 میلادی از سنگ های سیاه (قره در زبان آذری به معنای سیاه) استفاده شده. در روایت دیگر در زبان ارمنی “کاره کلیسا” یا کلیسای عظیم یاد می شه. قره کلیسا نهمین اثر ثبت شده میراث جهانی ایرانه که در سال 2008 توسط یونسکو ثبت شده.

در سال 1329 میلادی آبکار(شاه ارمنستان) از حضرت مسیح می خواد که بعضی از حواریون رو برای ارشاد بفرسته ، یکی از حواریون به نام تادئوس به نواحی شرقی میاد. در خلال جنگ های سال 1827 ایران و روسیه جمعیت کثیری از ارامنه آذربایجان پس از سال ها سکونت در ایران، با گذشتن از مرز ارس به کشورهای دیگه مهاجرت کردن. جمعیت اندکی هم که در روستاهای همجوار کلیسای تادئوس مقدس باقی مونده بودن، در اواخر جنگ جهانی اول و پس از حمله سربازان عثمانی اونجا رو برای همیشه ترک کردن. از این رو روستاهای اطراف کلیسا در اندک زمانی متروکه شدن و کلیسا به عنوان تنها بازمونده و نمونه ای از معماری باستانی ارامنه در کنار روستای کوچک کندی در دشت چالدران باقی مونده.

قره کلیسا از دو کلیسا تشکیل شده که هر یک دارای تاریخچه ای جذاب هست. این کلیسا که نام دیگر آن تادئوس مقدس هست محل دفن تادئوس یکی از حواریون حضرت مسیح هست که در سال 66 به دستور پادشاه فلات ارمنستان کشته شده. ساختمان اصلی و سیاه رنگ آن در قرن سوم بنا شده که شامل ساختمان اصلی و حیاط شرقی و غربی و 47 اتاق که به راهبان، طلبه ها و محققان و نویسندگان، نگهبانان کلیسا و کتابخانه آن تعلق داشته. علاوه بر آن زیرزمین کوچکی نیز در زیر اتاق ها قرار داره و فضاهای کوچکی نظیر ناهارخوری، آشپزخانه، آسیاب، عصارخانه، دخمه ای برای نگهداری غذا و فضاهای دیگری در حیاط جانبی غربی وجود داره.

بر مبنای یافته های تاریخی پیش از ظهور مسیحیت، عقیده میتراییسم وجود داشته. بسیاری از کلیساهای قدیمی ارامنه به صورت شرقی غربی ساخته شدن تا نمای اونها به طلوع خورشید از شرق باشه. تابش اولین اشعه های خورشید، از پنجره های صلیبی شکل کلیسای جامع تادئوس مقدس جلوه ای ویژه می بخشه.

این بنا در قرن 14 میلادی به دلیل زلزله دچار آسیب جدی شد که اسقف آن نیز در این حادثه کشته و محل دفن او نیز در حیاط کلیسا هست. بنای موجود توسط اسقف زاکاریا در دوره زمانی 10 ساله تعمیر و بازسازی شده ودر سال 1329 بار دیگر درهای کلیسا به روی زائرین گشوده شده. ساختمان جدیدتر کلیسا در دوران قاجار و به فرمان عباس میرزا به بخش قدیمی تر الحاق میشه. کلیسای جدید با سنگ های سفید حجاری های بینظیر، الهام گرفته از کلیسای اچمیادزین ارمنستان که مهمترین و اولین کلیسای ارامنه هست، تزئین شده (هر چند با توجه به نیت عباس میرزا بنای کامل کلیسا به علت مرگ او ناتمام مونده)

نمای کلیسای جدید از سنگ آهک هست که مجسمه های گوناگونی بر روی آن حجاری شده. این تزئینات شامل نیم ستون، خطوط برجسته و گنجینه ای از تزئینات ارزشمندی با نماد پیامبرانی که در انجیل آورده شده، دوازده حواریون، حضرت مسیح و سایر قدیسین کلیسا هستن. با توجه به ویژگی های معماری در این بنای تاریخی، وجود دیوارهای دفاعی پیرامون کلیسا و ورودی اصلی اون، این بنا حکم قلعه را داره. در چهار جهت قلعه، پنج برج دیده بانی به شکل قوس قرار گرفته. هر ساله در اواسط مرداد ماه، هزاران زائر ارمنی از ایران و سایر کشورها در مراسم ویژه ای در جوار این کلیسا به دور هم جمع میشن. این مکان به عنوان اولین کلیسای جامع جهان مسیحیت شناخته شده. همچنین مقبره ساندوخت شاهزاده ارمنی و دختر پادشاه سانادروک، که به سبب عقیده اش به مسیحیت به شهادت رسیده، بربالای تپه ای در مجاورت کلیسا قرار داره. برای بیشتر دانستن مراسم زیارت قره کلیسا، مستند لبئوس به نام تادئوس ساخته سال 1967 را می تونین ببینین.

خوب بسته خیلی اطلاعات تاریخی تون زیاد شد.  بعد از بازدید از قره کلیسا و بهره مندی از کافه کنار کلیسا سوار اتوبوس شده و به سمت آبشار شرشر راهی شدیم. در امتداد جاده خوی به ماکو به منطقه عرب دیزج می رسیم که با یک جاده انحرافی 7 کیلومتری به آبشار شرشر میرسه. آبشار با صفایی در این منطقه وجود داشت که تعداد زیادی گردشگر برای بازدید اون اومده بودن. ما هم یه کوچولو آب بازی کردیم، عکاسی از طبیعت و بعد هم دوباره سوار اتوبوس شدیم و راه افتادیم.

در ادامه مسیر و در 25 کیلومتری ماکو به منشورهای بازالتی ماکو می رسیم که یکی از نمونه های کم نظیر جهان هست که حاصل انجماد گدازه های دوره سوم زمین شناسیه. انقباض ناشی از انجماد گدازه و نیروی کششی در سه جهت موازی با سطح گدازه و با فاصله زاویه ای 120 درجه از یکدیگر اثر می کنن. در نتیجه تاثیر این نیروها، توده آذرین در جهت قائم به ستون های شش گوش مستقیم تبدیل می گرده.

باور نمی کنید اینم عکسش موجوده:

سپس به منطقه ییلاقی باغچه جوق در یک کیلومتری ماکو می رسیم. نهار رو تو این مکان صرف کردیم ولی متاسفانه به علت تعمیرات نتونستیم از خانه سردار بازدید کنیم. این کاخ به وسعت 2500 متر در میان باغی 11 هکتاری، سال 1313 هجری قمری، توسط تیمور تیموری معروف به اقبال السلطنه ماکویی که یکی از حکام مقتدر منطقه و از سرداران مظفرالدین شاه قاجار بود احداث شده. فضای آرام بخش و محیط دلپذیری داشت که باعث شد یکم خستگیمون به در بشه.

مسیر را به سمت قره خاچ و منطقه مزرعه ادامه می دهیم. ساعت 6:45 دقیقه عصر به رود زنگبار در منطقه بارون رسیدیم که به سد بارون منتهی می شود. یکی از جاذبه های این منطقه کلیسای مریم مقدس یا زورزور هست که در قرن 14 توسط اسقف زاکاریا که کار مرمت قره کلیسا را نیز انجام داده بود به منظور تبلیغ، ترویج و کتابت انجیل، ساخته شد. این کلیسا در 12 کیلومتری شمال غرب قره کلیساست و در 20 کیلومتری ماکو یکی دیگر از آثار ثبت شده ایران در یونسکو هست .

 بنای اصلی این کلیسا در محدوده دریاچه سد کنونی بوده که در سال 1367 به منظور حفظ اون از آبگیری سد و بازسازی اون تو 25 روز به 600 متر بالا منتقل شده. وجه تسمیه این کلیسا بخاطر اسقف مقیم آن “زورزورتسی” بدین نام، نامگذاری شده. این کلیسا با طبیعت اطرافش ، اکثر بچه ها رو به وجد آورده بود. یکی عکس می گرفت، یکی قدم می زد، یکی خیره به رود مونده بود و از این همه زیبایی حیران. خلاصه لیدر از فرصت استفاده کرد و گفت دو دقیقه سکوت و تمرکز کنیم و با اینکار عیشمون تکمیل شد.

منطقه آزاد ماکو

منطقه آزاد تجاری صنعتی ماکو یکی از هفت منطقه آزاد کشور و مهمترین مسیر ترانزیت و گذرگاه بین ایران و کشورهای اروپایی می باشد. این منطقه که شامل سه شهرستان ماکو، شوط و پلدشت می باشد، در شمال غرب کشور واقع شده و از موقعیت استثنایی در حمل و نقل و ترانزیت کالا به واسطه اتصال به بازارهای اروپا و آسیای میانه برخوردار است. منطقه آزاد ماکو با مساحتی بالغ بر 500 هزار هکتار به عنوان بزرگترین منطقه آزاد کشور مطرح است. این منطقه از شمال به جمهوری ترکیه، از شرق با مرز آبی ارس به جمهوری خودمختار نخجوان محدود شده و همجوار با ارمنستان و منطقه قفقاز بوده و گلوگاه کریدور زمینی شمال و جنوب و نقطه اتصال آسیا و اروپا است. مردم این منطقه، به زبان های ترکی و کردی تکلم می کنند. اسلام دین غالب منطقه و اکثریت مردم شیعه هستند. عمده صنایع دستی این منطقه شامل قالی بافی، ریسندگی الیاف، جاجیم ، گلیم بافی و … می باشد که اکثرا توسط عشایر کوچنده و روستاییان تولید می گردد.

در شب سوم سفر برای اقامت شهرستان شوط با فاصله 30 کیلومتری از ماکو در روستای گردشگری خوک انتخاب و شب را مهمان اقامتگاه بوم گردی آقای سهرابی بودیم. روستای کوچکی که اهالی آن همگی با غذای محلی و خونه هایی با در باز میزبان گردشگران هستند. جانم براتون بگه که وارد خونه باصفای شدیم. میزبانان ترک زبان ما، دیگ های غذا را برامون بار گذاشته بودن. تو حیاطی که اون را آب و جارو و فرش و موکت کرده بودن. به محض ورود با یک لیوان شربت خنک که شامل نعنا و گیاهان سنتی بود از ما پذیرایی شد. چون نهار رو خیلی مختصر خورده بودیم، همگی گرسنه و مست بوی غذاها شده بودیم. بعد از اینکه آبی به دست و صورت زدیم، سفره ها در حیاط پهن شد و به چشم زدنی آش ماست، ارشته پلو و املت بادمجان به همراه دوغ و سبزی محلی برامون مهیا شد. جای شما خالی خیلی خوشمزه بود و در فضای باز حیاط که روبروی باغچه بود حسابی مزه داد. بعد از این شام خوشمزه هم چایی با طعم مرزه نوش جان کردیم. یه چیزی بگم؟ بچه هایی که با کانون سفر می کنند می دونن که سعی بر این هست که با کمترین هزینه و بهترین کیفیت سفر برگزار بشه برای همین هم بچه ها خیلی تو قید و بند خوردن غذاهای آنچنانی نیستن و با لقمه و غذاهایی که از خونه میارن معمولاً سر می کنن ولی تو سفرهای بیشتر از یک یا دو روز دیگه نمیشه و بعد از 2 روز تقریباً یه پوست و استخون ازمون میمونه … برای همین با شام مفصل آقای سهرابی همگی حال کردیم.

روز چهارم : پنج شنبه 16 خرداد

صبح روز سوم از ساعت 6 صبح بیدار باش داده شد و وقتی اومدیم بیرون باز هم ذوق زده شدیم. صبحانه پنیر، شیر و تخم مرغ و نون محلی و مربا … خوردیم.

 پس از ترک خونه بوم گردی، قبل از اینکه سوار اتوبوس بشیم به یه دسته بوقلمون (همون غیر قبل قبول) رسیدیم که بچه ها باهاشون هم صدایی می کردند. تعدادی حاجی لک لک هم روی تیرهای چراغ برق لونه کرده بودن. بنا به یه روایتی این لک لک ها هنگام مهاجرت از روی مکه عبور می کنن و به همین خاطر به حاجی لک لک معروف شدن.

 ساعت 9 صبح برای بازدید شهر ماکو حرکت کردیم و پس از نیم ساعت به قلعه ماکو رسیدیم .

این قلعه که در شمال شهر واقع شده پس از طی کردن پله های زیادی قابل دسترسی هست و یکی از دیدنی ترین جاذبه های ماکو به حساب میاد و کوه قیه به صورت چتری آن را در میان گرفته.  به اواسط پله ها که رسیدیم مقدار زیادی خفاش که حسابی سر و صدا راه انداخته بودند، دیدیم.

قلعه های تاریخی و باستانی که تو ایران هستن مهمترین کارکردشون نظامی و دفاعی بوده و اغلب زمانی که شهر مورد محاصره قرار میگرفته به قدری گنجایش داشتن که اغلب مردم بتونن برای مدتی تو اونها ساکن بشن. ولی در دوره های قاجار و پهلوی این قلعه ها با گسترش شهرها به حالت زندان درآمدن. این بنا که در مرتفع ترین نقطه شهر ماکو و زیر تیغه صخره نوردی ماکوست،  از زمان اورارتوها و تا زمان شاه اسماعیل صفوی غیر قابل نفوذ بوده. شاه عباس دوم این قلعه را تصرف و تخریب می کنه و یک کتیبه هم از خودش به یادگار میگذاره که ثبت ملی شده با این مضمون: اینجا که قلعه قبان بود   ضرب المثل جهان بود.

 این قلعه که به دلیل غیر قابل نفوذ بودنش “قلعه قابان ” نیز نامیده می شه تا 100 سال پیش بلااستفاده بوده تا اینکه بخشی از آن به عنوان زندان استفاده شده و سید محمد علی باب بنیانگذار بابیه هم در آن زندانی بوده، به همین دلیل هم در میان بهایت دارای جایگاه ویژه هست. در زمان پهلوی بخشی از قلعه تبدیل به مسجد جامع شهر شده . مهمترین کارکرد حال حاضر اون برای صخره نوردیه که هر کی تا هر جایی بتونه بره پرچم میزنه.  البته این محل مشهور به صخره چتری هم هست چون از دور مثل چتره و طول اون از ابتدا تا انتها 7 کیلومتره و بین 150 تا 600 متر ارتفاع داره .

بنای بعدی که در ماکو دیدیمعمارت کلاه فرنگی بود که با حدود یک ربع پیاده روی از قلعه به اون رسیدیم. عمارت کلاه فرنگی ماکو در قسمت شرقی خیابان امام قرار داره و بخشی از مجموعه بزرگی متعلق به علی قلی خان بیات ماکویه و قدمت آن به اواخر قاجار برمی گرده. این بنا در 2 طبقه با پوشش شیروانی و طرح هشت ضلعی بنا شده که هر طبقه دارای 20 ستون و داخل اون با آیینه کاری و گچکاری های بی بدیل و شیشه ها و پنجره های رنگی ارسی تزئین شده.

در بخش دیگری از این مجموعه می توان از ساختمان شهربانی بازدید کرد. بعد از بازدید از این مکان یکم پیاده روی کردیم و بستنی محلی که واقعا طعم شیر می داد هم نوش جان نمودیم و سوار اتوبوس شده و با تشویق لیدر از او خواستیم که ما رو به یکی از مراکز خرید ماکو ببره. لیدر مهربان هم پذیرفت. به بازارچه بزرگ محلی منطقه آزاد ماکو رفتیم که یکی دیگه از جاذبه های این منطقه هست و سالانه تعداد قابل توجهی از مسافران و گردشگران را به خودش  جذب می کنه. لیدر جان گفتن که یک ساعت و نیم وقت دارین برای خرید و سعی کنید سر ساعت تو اتوبوس باشین. ماهم خوشحال و خندان راهی مغازه های مختلف شدیم. اما راستش رو بخواین بر خلاف تصورمون که فکر می کردیم اجناس اصل با قیمت مناسب خواهیم خرید، اینطور نشد و دست از پا درازتر برگشتیم . البته بنده هیچ وقت از خرید دست خالی برنمی گردم و یه دامن سبز خوشگل خریدم ولی انتظارم بیش از این بود.

در ادامه برنامه به سمت ارومیه به راه افتادیم. در میان راه و پس از 200 کیلومتر از جنوب شرقی ماکو و به فاصله حدود 80 کیلومتری از ارومیه به سنگ نگاره خان تختی درحوالی سلماس، می رسیم.  این سنگ نگاره کنار جاده اصلی ماکو به ارومیه هست که مربوط به دوره ساسانیان میشه و بر روی کوه پیر چاووش حک شده و در ابعاد 5 در 2.8 متر و در ارتفاع 30 متری هست.

سلماس کنونی در دوران اشکانی منطقه ای بین ایران و امپراطوری روم بوده که پس از آن به محل درگیری آن دو ابر قدرت تبدیل می شه. سنگ نگاره خان تختی یادگار یکی از پیروزی های ایران بر روم را به تصویر کشیده. در این تصویر دو تن از حاکمان ارمنی هدایایی را به اردشیر بابکان و ولیعهدش شاپور یکم تقدیم می کنن. این بنا در سال 238 میلادی یعنی حدود 1800 سال پیش جز اولین هجاری های دوره ساسانی به شمار میره. بعد از بازدید از این مکان به مسیرمون به سمت ارومیه ادامه دادیم.  محمدرضا و حسین دلشون به حالمون سوخت و جلوی بازار تاناکورا ارومیه که اجناسش اکثراً دست دو و بنجل بودن نگه داشتن. در صورت آشنایی از قبل و سرفرصت و با حوصله، تک و توک شاید جنس خوب و نو گیرت بیاد که اونا هم اتیکت دارن. آخه میدونید خرید یه بخش خوب از سفره چون هر وقت آدم اون شی رو میبینه خاطرات سفر براش زنده میشه. اما با این وقتی که لیدر جان ها به ما دادن نمیشد اصلا خرید کرد. فقط کم مونده بود که ما آخرین نفر باشیم که سوار اتوبوس میشه و به بقیه بستنی بدیم.

برای اقامت شب آخر به روستای کوکیا در جنوب جاده ارومیه اشنویه رفتیم و شب رو مهمان خانواده آقای اکبری بودیم. ایشان آشنای یکی از همسفران بودن و از قبل هماهنگی لازم شده بود. به محض ورود به خانه آقای اکبری با استقبال بی نظیر خانواده ایشان روبرو شدیم. نه اینکه خودم چون ترک زبان هستم اینو می گم، اما مهمان نوازی آذری زبان ها زبانزد هست .

راستی یادم رفت بهتون بگم بعد از وارد شدن به حیاط لبخند ملیحی بر لبان همگی نشست. حیاط با صندلی هایی پر شده و میز میوه و شیرینی هم چیده شده و آماده بود. بوی قرمه سبزی تو هوا پیچیده و شعف عجیبی به همه دست داده بود. گذشته از شوخی پذیرایی این میزبان محترم و خانوادشون یه طرف، روی گشاده و مهربان آنان هم یه طرف.

به سرعت کوله ها رو جابه جا کردیم و به حیاط برگشتیم. همگی مثل بچه های خوب روی صندلی ها نشستیم و آماده خوردن غذا شدیم. عجب قورمه سبزی و آش ماست محیا شده بود. خیلی خوشمزه بود. بعد از غذا بچه ها  با اصرار فراوان از آقای اکبری خواستند که اجازه بدن بچه ها در شستن ظرف ها کمک کنن که به زور بلاخره ایشان رو راضی کردیم.

ظاهراً سورپرایز دیگه ای هم محمدرضا برامون تدارک دیده بود و از یه گروه اصیل آذری دعوت کرده بود. قبل از شروع برنامه جناب عاشیق ( کسی که می خواند و می نوازد و داستان سرایی می کند) و همراهشان با لباس های محلی و سنتی آذری به روی سِن ( بخوانید تراس) حاضر شدن. شغلش کشاورزیه و روی تراکتور کار می کنه و از این که صداش رو اونجور که دوست داره نمی تونه در بیاره چون گرد و خاک رفته توش، عذرخواهی می کنه، که صد البته نشان از افتادگی و خاکی بودنشه مگرنه صداش عالی بود.

سازها از راست به چپ : چُگور (قُپوز)، بالابان، ضرب

عاشیق و گروهش شروع به نواختن ساز کردن و آوازهای فولکوریک رو یکی یکی سر دادن، خیلی از همسفران زبان ترکی متوجه نمی شدن ولی زبان هنر، زبان مشترک انسان هاست و در قلب ها نفوذ کرده و به دل می شینه. یکی از این آوازها به ساری گلین معروفه. دختری با موهای طلایی رنگ و داستان عاشقانه غم انگیزش. البته از آنجاییکه غم و شادی مکمل همدیگه هستن ( یاد آواز شهرام ناظری افتادم که می خواند : غم و شادی برِ عارف چه تفاوت دارد ؟) زمانی که آهنگ شاد می شد حال و هوای ما هم عوض می شد. فکر کنم نزدیکی های ساعت 2 نیمه شب بود که برنامه تموم شد و برای خواب روانه شدیم. البته تو اتاق ما بیخوابی زده بود به سرمون و همش می خندیدیم که مورد تذکر واقع شدیم به خاطر اینکه قبلش ساعت خاموشی زده شده بود.

روز آخر جمعه 17 خرداد 98

صبح از خواب بلند شدیم و شروع کردیم به جمع و جور کردن وسایل و مرتب کردن خانه میزبان مهربانمان. از عادت های خوبی که بچه ها دارند اینه که چه مهمان باشن و چه در محلی استیجاری شب رو سپری کنن، قبل از ترک محل به مرتب کردن پرداخته و سعی می کنن خونه رو مثل روز اول تحویل بدن. همچین مسافران خوبی هستیم ما. همسر و دختر خانم آقای اکبری بساط مفصلی برامون آماده کرده بودن که صبحونه رو تو فضای باز میل کنیم. به همراه خانواده ایشان و پسر بچه 2 ساله شیرینشون آقا فرهان، برای بازدید از دریاچه ارومیه عازم شدیم.

 با توجه به بارش های بی سابقه بهار امسال دریاچه ارومیه در بهترین وضع خود در 10 سال اخیر قرار داشت. به نحوی که تراز این دریاچه در ارتفاع 1271.92 متری از سطح دریا و حجم آب  5.32 میلیارد مکعب بوده . در این فصل دریاچه ارومیه به رنگ سرخ در میاد که به دلیل وجود آرتیما، ریز جانداران موجود در آب دریاچه هست.

یادم رفت بگم قبل از ترک شهر زیبای ارومیه هم آقای اکبری ما رو راهنمایی کردن و از یه مغازه خوب شهر، نقل و سوغات ارومیه خریدیم.

 پس از خداحافظی با این میزبان بی همتا که تمام داشته های خود را در اختیارمان قرار داد تا پذیرای گروه 42 نفره کانون گردشگران جوان ایران باشند به ایستگاه راه آهن رفتیم و ساعت 13:35 دقیقه به سمت تهران راه افتادیم.

حوالی ساعت 5  که به مراغه رسیدیم، قطار توقف یکساعته داره و مسافرا می تونن پیاده بشن، ما هم رگ کانگرونزی مون گل کرد و رفتیم نزدیک ترین بنا به ایستگاه قطار یعنی گنبد سرخ.

گنبد سرخ از ارزشمندترین بناهای دوره سلجوقی در سال 542 و از نامدارترین بناها محسوب می شه که مبین شیوه معماری آن دوره هست. این بنا به دستور عبدالعزیز بن محمود بن سعد یدیم رئیس آذربایجان در دوره سلجوقیان و به وسیله بنی یکر محمد بن بندان بن محسن معمار ساخته شده. تلفیق آجر با کاشی لعابدار برای اولین بار در معماری این بنا دلیلی هست که می توان اونرو به عنوان آغازگر شیوه آذری در معماری اسلامی ایران دونست. این بنا دارای گنبدی دو پوش بوده که پوشش هرمی شکل بیرونی اون فرو ریخته و تنها گنبد داخلی اون باقی مانده. این بنا روی سردابه ساخته شده  که با هفت پله می توان واردش شد.

  حضور انور شما عرض کنم که موقع برگشت هم با اجازتون، قطار فن خنک کننده نداشت. پس از پرس و جو فهمیدیم که در قطار دو نوع کوپه 4 و 6 نفری موجوده و فقط کوپه های 4 نفره مجهز به سیستم سرمایش هستن، ولی یکی از اعجازهای کانون اینکه بچه ها اینقدر با صفا و با محبت هستند و اینقدر هوای همو دارن که کمبود امکانات اصلاً به چشم نمیاد. سفر خیلی خوبی بود. بهتون پیشنهاد می کنم برگشت از ارومیه رو با قطار داشته باشین چون درسته که قطارش قدیمه ولی هم راهروی عریضی داره و هم پنجره هاش کامل باز میشن و می تونین با با مناظر زیبا و چشم نوازی مثل رود قزل اوزن مواجه بشین. این سفر هم با همه خاطرات زیبا و شنیدنیش تموم شد و ما به لطف و حول و قوه الهی بعد از 16 ساعت، صبح حوالی ساعت 5 رسیدیم به تهران.

توصیه می کنم با ما به سفر بیاین ، خیلی خوش میگذره…

به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر سفر نکنی،

اگر کتاب نخوانی،

اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،

اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن میکنی

زمانی که خود باوری را در خودت بکشی،

وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر برده عادات خود شوی،

اگر همیشه از یک راه تکراری بروی،

اگر روزمرگی را تغییر ندهی،

اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی،

یا اگر با افرادناشناس صحبت نکنی،

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر از شور و حرارت،

از احساسات سرکش،

و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند،

و ضربان قلبت را تندتر میکنند،

دوری کنی.

تو به آرامی آغاز به مردن میکنی

اگر هنگامی که با شغلت یا عشقت شاد نیستی،

آن را عوض نکنی،

اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،

اگر ورای رویاها نروی،

که حداقل یک بار در تمام زندگیت ورای مصلحت اندیشی بروی.

امروز زندگی را آغاز کن!

امروز مخاطره کن!

امروز کاری کن!

نگذار که به آرامی بمیری!

شادی را فراموش نکن!

پابلو نرودا

 

نعیمه سادات ارفعی- Patrolic@yahoo.com

سیده زهرا ارفعی- Zahra.arfaei@gmail.com

کانون گردشگران جوان ایران  Kanoonirangardan.ir

خرداد سال 98

Share

نوشته گزارش سفر به آذربایجان غربی خرداد 98 اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>
https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%a8%d9%87-%d8%a2%d8%b0%d8%b1%d8%a8%d8%a7%db%8c%d8%ac%d8%a7%d9%86-%d8%ba%d8%b1%d8%a8%db%8c-%d8%ae%d8%b1%d8%af%d8%a7%d8%af-98/feed/ 1
گزارش سفر دیدار گنبد سلطانیه و غار کتله خور https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%da%af%d9%86%d8%a8%d8%af-%d8%b3%d9%84%d8%b7%d8%a7%d9%86%db%8c%d9%87-%d9%88-%d8%ba%d8%a7%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d9%84%d9%87/ https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%da%af%d9%86%d8%a8%d8%af-%d8%b3%d9%84%d8%b7%d8%a7%d9%86%db%8c%d9%87-%d9%88-%d8%ba%d8%a7%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d9%84%d9%87/#comments Sat, 17 Aug 2019 07:49:31 +0000 https://kanoonirangardan.ir/?p=9690 برنامه شماره ۹۸۰۶ کانون گردشگران جوان تاریخ : جمعه ۴ ...

نوشته گزارش سفر دیدار گنبد سلطانیه و غار کتله خور اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>
برنامه شماره ۹۸۰۶ کانون گردشگران جوان

تاریخ : جمعه ۴ مرداد ۹۸
تعداد نفرات: ۲۱ نفر
لیدر: سید محمدرضا آیت اله زاده
وسیله نقلیه: میدل باس
هزینه سفر: ۹۰ هزار تومان
ساعت حرکت: ۵ صبح
ساعت بازگشت: ۲بامداد
محل آغاز و پایان برنامه: پارک نوشین

۲۱ ساعت سفر ناب به همراه ۲۱ همسفر تاپ
قرار بود ساعت ۵ صبح همه پارک نوشین باشیم که از اونجا حرکت کنیم. این بار بچه های خوش قول با ما همسفر بودن و راس ساعت ۵ همدیگرو دیدیم و سوار میدل باس شدیم.
ساعت ۵:۱۰ حرکت از پارک نوشین آریاشهر آغاز شد. در مسیر گفتیم، خندیدیم و با هم آشنا شدیم و سرپرست گروه(محمدرضا) اطلاعات خوب و مختصری راجع به مکان هایی که قرار بود بازدید کنیم به ما داد. این مکان ها شامل گنبد سلطانیه( که یکی از آثار ثبت شده در سازمان جهانی یونسکو می باشد)، چلبی اوغلی، مقبره قیدار نبی و غار کتله خور بودند. بعد از گذراندن ۴ساعت از اتوبان زنجان به سمت سلطانیه خارج شدیم و از همان پیچ اول رخ زیبای فیروزه ‌ای رنگ گنبد، دلربایی خودشو شروع کرد.
با هماهنگی هایی که سرپرست گروه قبلا انجام داده بود از سازمان میراث فرهنگی یک لیدر محلی (آقای رحمانی) به استقبال ما آمد و ما را به داخل محوطه گنبد راهنمایی کرد. خیلی شیک درب ورودی را برایمان باز کردند و وارد محوطه شدیم، اتراق کردیم و بساط صبحانه را آماده کردیم.
گنبد سلطانیه محوطه دارای بسیار زیبا، پوشیده از چمن، درختان سرسبز می باشد و امکاناتی چون سرویس بهداشتی، کیوسک نگهبانی، و گیشه بلیط فروشی برای بازدید کنندگان مهیا است.

صبحانه ساعت ۹:۱۵ شروع شد و طبق برنامه قرار شد که تا ۱۰ آماده بازدید از گنبد زیبا سلطانیه بشیم. بعد از خرید بلیط که نفری ۳۰۰۰ تومان بود ساعت ۱۰ بازدیدمان آغاز شد.
وارد گنبد شدیم و در ابتدا اقای رحمانی توضیحاتی اجمالی ارائه دادند. بعد از آن، خودمان هم گشتی در محل زدیم و از دیدن این مکان زیبا لذت بردیم. بعد از گشت زنی مجدداً آقای رحمانی توضیحاتی از تزئینات بنا اعم از کاشی کاری و گچ کاری های خاص، نحوه خواندن اسم های کار شده در دیوار و سوره های نوشته شده در سقف به ما ارائه دادند. از بخت خوش ما یکی از همسفران مطلع و آگاه توضیحات تکمیلی و پرباری از مکانهایی که بازدید کردیم اعم از گنبد سلطانیه، خانقاه و آرامگاه چلبی اوغلی و زیارتگاه قیدار نبی به ما ارائه دادند.اجازه بدهید در ابتدا تاریخچه‌ی شهر سلطانیه را برای شما بازگو کنیم:

سلطانیه

شهر سلطانیه یکی از مراکز مهم دوره ایلخانی بود. از آنجا که ایلخانان امتداد چنگیزخان و هولاکوخان مغول بودند منطقه سرسبز سلطانیه فعلی محلی جذاب برای این ایل مغول تبار که همواره همزیستی با اسب داشته اند بود. ارغون خان که جانشین هولاکوخان بود این مکان را به عنوان ییلاق خود برگزید و دستور ساخت این شهر را که محل پیشین شهر ویاژ یا ویاز را داشت صادر کرد.


در کاوش های باستان شناسی که در تپه تاریخی یوسف آباد انجام شده، آثاری از هزاره‌ی دوم قبل از میلاد به دست آمده است. همچنین ۶ تپه تاریخی در اطراف شهر شرویاژ اعم از تپه های تاریخیِ یوسف آباد، سنبل اباد، قلعه تپه و … نشان از قدمت دیرینه‌ی این منطقه دارد. ویرانه های قصر فتحعلی شاه در قلعه تپه که در لایه های زیرین، آثار عصر ایلخانی و هزاره ی دوم پیش از میلاد به دست آمده است.
همچنین در قلعه تپه، قصری منتسب به فتحعلی شاه یافته اند که در لایه اول کاوش ها،آثاری از هزاره دوم، دوره دوم ایلخانی و دوره سوم قاجاری به دست آمده.

عوامل موثری که باعث انتخاب این مکان از جانب ارغون خان قرار گرفته بود این بود که شهر شرویاژ در مسیر جاده ابریشم قرار داشت و ساکنین این شهر معروف به رسامان ماهر، مهندسان شاهر و استادان معمار حاذق بودند. همچنین موقعیت سوق الجیشی فوق العاده‌‌ی آن که دسترسی آن را از شمال به گیلان، از غرب به تبریز، از جنوب به همدان، کرمانشاه و بغداد میسر می کرد. وجود کوه های اطراف شهر، بادهای جنوب غربی و شمال شرقی و دو رودخانه پر آب ابهررود و زنجان‌رود و چمنزارهای همیشه سبز از جاذبه های دیگر آن منطقه بود.

در زمان ساخت شهر سلطانیه ارغون خان فوت کرد(ارغون خان ۲ پسر داشت، پسر بزرگتر غازان خان و پسر کوچکتر اولجایتو (به زبان ترکی – مغولی به معنی مبارک). اولجایتو کار ناتمام پدر را پیش گرفت. اوج شکوفایی شهر در زمان اولجایتو بود. وی از سال ۷۰۲ ه.ق کار ساخت شهر را از آغاز کرد و برای انجام این کار بسیاری از هنرمندان، صنعت‌گران و بازرگانان دیگر را به این شهر کوچاند و این محل از آن پس سلطانیه (محل شاه‌نشین) نامیده‌شد.
اولجایتو دستور ساخت شهر، ارگ و ابواب البر را صادر کرد و تولیت و ساخت بنا را به خواجه رشید الدین فضل الله همدانی سپرد. وزیر باکفایت خواجه رشید الدین فضل الله همدانی محلی با نام رشیدی با هزار خانه احداث کرد و محل زندگی صد هزار نفر محیا شد.
این شهر و ارگ آن شامل ۱۶ برج و بارو به طول سی هزار گام (۱۴ هکتار) بود و دیوار های بیرونی شهر از حصاری سنگی و با عظمت (همچون دیوار چین) ساخته شده بود، به طوری که امکان عبور چهار سوار همزمان کنار هم بر روی دیوارها وجود داشت.
همچنین اولجیاتو امر کرد تا آرامگاه با عظمتی درون این ارگ برایش ساخته ‌شود. بدین ‌ترتیب بنای باشکوهی ساخته شد که امروزه گنبد سلطانیه نامیده می‌شود.
طبق تحقیقات باستان شناسی این شهر و ارگ آن احتمالا توسط خندق عمیقی محاط شده بود و دسترسی آن از طریق پل شناور امکان پذیر بوده است.

این ارگ دارای دو درب شمالی و جنوبی بود که درب شمالی درب اصلی ارگ محسوب می شد.
نکته جالب اینکه هنگام ورود از درب شمالی (اصلی) امکان دیدن مستقیم کاخ نبود. به این صورت که افراد ابتدا باید از دهلیزی عبور می کردند.

ابواب البر چیست؟
ابواب البر، در دوره ایلخانی یکی از عناصر اصلی شهر بود چنانکه در همدان و تبریز هم وجود داشته. مغز اصلی شهر(البواب البر) از روی شهر تبریز ساخته شده است.
البواب البر مجموعه‌ای با طرح و نقشه مهندسی شده شامل کاخ سلطانی، بیت القانون، دار الشفا، مدرسه، دار الکتاب، برج بارو، مسجد سلطانی، بازار و خانقاه می باشد.

و اما اولجایتو که بود؟!
اولجایتو پسر دوم ارغون خان بود و مادر وی مسیحی بود و نام نیکولا را برایش انتخاب کرده بود. وی در ۲۳ سالگی بعد از برادرش غازان خان که در تبریز در گذشت بر تخت نشست.
اولجایتو پس از مرگ مادرش با زنی حنفی ازدواج کرد اما با تبلیغات خواجه رشید الدین فضل الله همدانی، شافعی شد و سپس در نجف اشرف هنگام دیدار با علامه حلی، شیعه شد و علامه ۲ کتاب (نهج الحق و منهاج الکرامه) به او پیشکش کرد.
او پس از گرویدن به دین اسلام لقب خود را به سلطان محمد خدابنده تغییر داد. وی حکومت خود را از شهر سلطانیه کنترل می کرد و در شب عید فطر ۷۱۶ فوت کرد و در بقعه سلطانیه دفع شد.
اما جالب اینکه در کاوش های دقیقی که از سردابه و محل قبر اولجایتو انجام شده بود هیچ گونه اثری از او یافت نشد و خاک سردابه بکر بود.
گمان می رود اولجایتو شمنیزم بوده (در آیین شمنی اجساد در اماکن کوهستانی دفن می شده). وی تنها در جهت تقویت پایه های حکومتی و تحکیم موقعیت در جامعه مسلمین به اسلام تظاهر می کرد.

و حالا بنای شگفت انگیز گنبد سلطانیه:
گنبد سطلانیه بزرگترین گنبد آجری در جهان و سومین گنبد بزرگ بعد کلیسای بزرگ سانتا ماریا در فلورانس و ایاصوفیه در ترکیه می باشد.
همانطور که گفته شد گنبد سلطانیه به منظور مقبره سلطنتی بنا گردید.
در نفایس الفنون آورده اند که این بنا در سال ۷۰۴ (دوره ایلخانی) به مدت ۱۰ سال با به کار گیری ۳۰۰۰ نفر ساخته شده است.
گنبد به شیوه‌ی طاق ضربی ساخته شده و طرح قرینه ای دارد و کتیبه های داخل آن به خط ثلث نوشته شده است.
طبق تحقیقات وزن گنبد ۱۶۰۰ تن تخمین زده شده که بر روی ستون های هشت گانه ای به قاعده هر کدام ۵۰ متر، بروی پی نیم متری سنگی ساخته شده و دور تا دور این بنا دارای دیواره های عظیمی به قطر ۷ متر می باشد.


ستون ها در ارتفاعات مختلف توسط قوس های متعدد به هم می پیوندند و فشار بارها را بر روی نقاط ثابت و جدا از هم تقسیم می کنند که این شیوه معماری دوره ساسانی هم دیده می شود.
آمار دقیقی از تعداد زلزله های به وقوع پیوسته در شهر سلطنیه از ابتدای ساخت این بنا تا سال ۱۲۸۰ وجود ندارد بین سال ۱۲۸۰ تا ۱۳۶۵ یعنی در فاصله ۸۵ سال ۳۰ زلزله در مکان ثبت شده است که ۵ بار از آن شدتی بالای ۴.۴ ریشتر داشته اما خوشبختانه آسیب چندانی به بنا وارد نشده است.
گنبد سلطانیه اولین گنبدیست که از تکنیک معماری دو پوش یا دو جداره برای ساخت آن استفاده شده است. فضای خالی بین ۲ گنبد که به جهت عایق حرارتی، مقاومت بنا در مقابل زلزله، استحکام بخشی به جزییات داخلی و… حدود ۶۰ سانتی متر می باشد.

این بنا دارای سرداب (محل دفن شاهان)، محراب، تربت خانه، ۸ ایوان و ۸ مناره است که هنگام اذان ۸ موذن بانگ اذان را به ۴ سوی اصلی شهر از این طریق می رساندند.
بنای بیرونی گنبد با کاشی های فیروزه ای تزئین شده است و در ۴ دوره ایلخانی، صفوی، پهلوی اول و جمهوری اسلامی (سال ۱۳۸۴) مرمت گردیده است.
ارتفاع این گنبد زیبا ۴۸.۵ متر و قطر آن ۲۵.۵ متر میباشد. این بنا ۱۱۰ پله دارد که این پله ها شامل ۳۶ پله تا طبقه اول( دهلیز) و ۳۲ پله تا طبقه دوم (ایوان های هشت گانه) و ۴۲ پله تا بالای مناره ها می باشد. (در حروف ابجد ۱۱۰ نشان امام علی است و در کل بنا اسم علی و محمد به خط کوفی به وفور دیده می شود)

تا طبقه اول تزیینات داخلی توسط کاشی و آجر انجام شده است. در این تزیینات کاشی کاری ، کلمات سلطان ظل الله، خان الجایتو خلد الله ملکه و سبحان الله به شکل رمزی دیده می شود.

در طبقه دوم نرده های چوبی زیبایی به چشم می خورد که از دوره ایلخانی باقی مانده است. این چوبها را از هندوستان آورده و با آب و آهک در برابر فرسایش مقاوم سازی کرده اند.

تزیینات طبقه دوم، تا سقف گنبد، گچی است و نقوش اسلامی و آیات قرآنی و اسامی خلفا بر آن نقش بسته است. در قسمت هایی از قوس های گچی، آیاتی از ۵ سوره ی قرآن دیده می شود.

در حال حاظر داخل بنا داربست های فلزی به چشم می خورد که در سال ۱۳۴۶ توسط تیم مرمت ایتالیای نصب شده و تا تاریخ ۱۳۵۳ به مرمت بنا می پرداختند. پس از آن کار مرمت تا سال ۱۳۷۳ متوقف و مجدداً تا به امروز(۱۳۹۸/۰۵/۰۴) ادامه دارد.

گنبد سلطانیه همچنان از ۳۰ کیلومتری شهر دیده می شود.
ضمناً بقایای مسجد جامعی کنار گنبد سلطانیه به جای مانده که گفته می شود بلندترین بنای شهر بوده و در سال ۱۲۹۰ هجری در اثر زلزله ویران شده است. همچنین این مسجد بعد از گنبد سلطانیه بلندترین بنای شهر بوده است.

بازدید ما از بنای گنبد حدود ۲ ساعت به طول انجامید که بعد از آن همراه تیم راهی بازدید از جاذبه بعدی چلبی اوغلی (خانقاه مولانا) شدیم.
(خانقاه به محل زندگی، آموزش، و گردهم‌آیی و فعالیت درویشان و صوفیان گفته می‌شود. مرکز اصلی خانقاه ها در قونیه و بعد در قره حصار، مغنیسا، حلب و … است)
خانقاه مولانا ۵۰۰ متری جنوب غربی ارگ سطلانیه به شماره ثبت ۱۶۷ مقبره‌ی براق بابا و جلال الدین اولو عارف چلبی می باشد.

مشخصات خانقاه براغ بابا (و آرامگاه منصوب به نوه مولانا – اولو عارف چلبی – پیشوای طریقت مولویه):
برای مقبره‌ ی امیر عارف چلبی گنبدی بر روی برجی ۸ گوش بنا شده است. قرینه سازی در کل بنا دیده می شود.
شرح فضای خانقاه اینگونه است:
بخش نخست دارای حجره‌ های انفرادی برای اسکان میهمانان و فقرا و سپس حیاط(محل سماع صوفیان) که در طرفین آن چله خانه ‌ها برای چله نشینی عرفا بنا شده است. پس از آن ایوان، که در طرفین آن جمع خانه و در نهایت بنای گنبد دیده می شود.
از کتیبه های بدست آمده در سال ۷۳۳ هجری قمری، بانی بنا محمد جوینی و معمار بنا شخصی به نام خانلرلو عبدی استخراج شده است.
زیر و طرفین محراب کتیبه های گچی وجود دارد که به خط ثلث شکسته نوشته شده اند.
و اما جلال الدین چلبی اوغلو عارف که بود؟اوغلو چلبی نوه ی مولانا در واقع پسر سلطان ولد و نوه دختری شیخ صلاح الدین زرکوب بود و در سال ۶۷۰ زاده شد.
جلال الدین محمد فریدون نامی بود که مولانا بر این کودک گذاشت.
چلبی بزرگ، شیخ طریقت قونیه بود که مردم امیر عارف چلبی را عموماً اوغلو عارف می خواندند.
اسم جلال الدین اوغلو عارف چلبی از دو لقب (چلبی به معنی آقا) و (اوغلو معادل ترکی امیر) تشکیل شده است. گفته می شود مولانا علاقه ویژه‌ ای به نوه خود (جلال الدین محمد فریدون) داشت چنانکه به او در رباعیات و غزلیات خویش اشاراتی کرده است. اوغلو عارف چلبی دو بار به سلطانیه آمد. بار اول مقارن با جلوس غازان در ۶۴۹(همسر غازان خان در این دیدار مرید او شد) و بار دیگر در ۷۱۶ مقارن با اواخر سلطنت اولجایتو (سلطان محمد خدابنده) بود که از او در این زمان به عنوان رهبر مولویه استقبال شد.
(در دوران ایلخانی ادیان، آزادی نسبی‌ای داشتند)
هنگامی که چلبی اوغلو به سلطانیه آمد خلیفه ‌ی غازان خان یعنی حیران امیر جی(خلیفه و جانشین براغ بابا) از او استقبال کرد و چلبی را به خانقاه براق بابا برد. در سال ۷۱۹ عارف در گذشت. وی ۲سال بیشتر آنجا سکونت نداشت و پس از فوت مقبره کنونی را برای او ساختند.
اولو عارف چلبی در ۲۴ ذی حجه ۷۱۹ در ۴۹ سالگی فوت شده و بنا بر قولی در سمت چپ قسمت فوقانی مقبره مولانا در بالای صوفه مدفون شده است.

براق بابا که بود؟!
براق بابا یکی از سفرای ایلخانان بود. به روایتی او در سال ۷۰۶ یا ۷۰۷ در گیلان کشته شد و مریدانش پیکر وی را به سلطانیه آوردند و بنایی بر قبر او ساختند. شاید هم چلبی مجموعه ای در جوار آرامگاه براق بابا برای خود ساخته بود.

بازدید ما از خانقاه حدوداً نیم ساعت زمان برد. پس از آن راهی بازدید از مقبره ی قیدار نبی شدیم. حدودا ۴۵ دقیقه بعد به مقبره ی قیدار نبی در خدابنده رسیدیم.
قیدار نبی نیز مکانی مقدس دارای گنبد، حیاط، ضریح، تزیینات و گچبری های دوره قاجاری بود.
این مکان مربوط به سده های هفت و هشت هجری قمری در زمان بلغار خاتون همسر غازان خان تخریب می شود و مجدداً در همان زمان(سال ۷۱۹ هجری) بنا می شود و بعد در سال ۱۳۱۹ هجری قمری توسط امیر افشار جهان شاه مرمت می شود.
قیدار نبی جد سی ام پیامبر اسلام، بزرگ ترین پسر حضرت اسماعیل و همچنین جانشین او بوده است . این بقعه در ۲۱ آبان سال ۱۳۱۷ خورشیدی به شماره ۳۲۱ ثبت ملی شده است.


بازدید ما از قیدار نبی زمان چندانی طول نکشید سپس راهی غار کتله خور شدیم…
حدودا ساعت ۳:۳۰ به محوطه پارکینگ غار کتله خور رسیدیم. از آنجایی که گشنگی بر تیم غلبه کرده بود تصمیم بر این شد بعد از صرف نهار به دیدن این جاذبه طبیعی شگفت انگیز بپردازیم.
در محوطه غار کتله خور امکاناتی از قبیل پارکینگ، فضای سبز، آلاچیق هایی برای استراحت، رستوران، سرویس بهداشتی، فروشگاه صنایع دستی، سوپر مارکت، اسب و درشکه تفریحی وجود دارد.


همچنین در نزدیکی این محوطه، دریاچه ای کوچک و خوش منظره ای با دشت های طلائی رنگ به چشم می خورد. آب این دریاچه از طریق بارش های فصلی تأمین می شود و متناسب با شدت باران کم و زیاد می شود.


پس از صرف نهار و کمی استراحت آماده بازدید از غار شدیم.
به صورت شگفت انگیزی در هوای گرم ۴۰ درجه تابستانی از دهانه غار نسیم بسیار خنکی به بیرون می وزید.
پس از تهیه بلیط (هر نفر ۱۵۰۰۰ تومان) توسط سرپرست گروه و هماهنگی های لازم با آقای یوزباشی مسئول غار رأس ساعت ۵ تیم ما وارد غار شد.

غار کتله‌خور
در منطقه مستطیل شکلی حدوداً به ابعاد ۲۰۰۰×۱۵۰۰ متر به‌وجود آمده‌ است. دهانه غار در ارتفاع ۱۷۰۰ متری از سطح دریا قرار دارد. کتله خور غاری است خشکی – آبی که در استان زنجان، شهرستان خدابنده و در ۸۰ کیلومتری جنوب قیدار و ۱۷۳ کیلومتری شمال همدان و ۴۱۰ کیلومتری تهران و ۵ کیلومتری شهر گرماب واقع است.
در بعضی مناطق غربی ایران به کوه کم ارتفاع “کَتَله” می‌گویند و احتمالاً وجه تسمیه این غار نیز همین است که در یکی از این کوه ‌ها قرار گرفته‌ است و خورشید از پشت آن طلوع می‌کند و به جای کتله خورشید به آن کتله خور می‌گویند.
در حال حاضر این غار به سه بخش فرهنگی، تفریحی و ورزشی تقسیم شده ‌است. بخش ورزشی آن که تنها مورد استفاده غارنوردان و صخره‌نوردان قرار می‌گیرد، حدود ۴ کیلومتر است که البته هنوز انتهای آن کشف نشده‌ است. بخش تفریحی غار نیز که جهت بازدید عموم مورد استفاده قرار می‌گیرد.
غار دارای ۲ دهانه قابل دسترسی می باشد، حدود ۷۰۰ متر اولیه غار قطری حدود ۷۰ سانتیمتر داشته‌ است به‌طوری که رهنوردان اولیه(اعضای باشگاه کوهنوردی “نیرو راستی”) غار این مسیر ۷۰۰ متری را سینه‌خیز طی کرده و مسیر خود را با علامت گذاری مشخص کرده‌اند. این دالان ها هیچگونه راه خروجی به بیرون نداشته و راه خروجی آن به صورت مصنوعی کنده شده است.
دهانه ی سمت چپ(جنوبی) به سالنی بزرگ راه دارد و بدون تهیه بلیط میتوان از آن دیدن کرد و از هوای خنک داخل آن لذت برد. در واقع از این سالن برای مقاصد فرهنگی استفاده می شود و امروزه از آن به عنوان سالن انتظار استفاده می شود.


و اما دهانه ی سمت راست(شمالی)، ورودی اصلی(تفریحی) برای بازدید کنندگان می باشد. برای بازدید از غار نیاز به هماهنگی است چنانکه بازدید هر یک ساعت یکبار به صورت دسته جمعی و با راهنمای ویژه انجام می شود.
داخل غار ۷۰ تا ۹۰ درصد رطوبت دارد که دمایی بین ۱۹ الی ۲۴ درجه ایجاد می کند.
۱۳ کیلومتر از غار نقشه برداری شده اما امکان بازدید برای عموم تنها یک و نیم کیلومتر است. داخل غار نور پردازی شده و پیمایش مسیر برای عموم راحت و لذت بخش است. در طول مسیر شاهد تشکیل قندیل های زیبا((استلاکتیک و استلاگمیت) = (چکنده و چکیده)) بودیم.
این غار دارای بخش‌هایی است که به ترتیب می‌توان میدان شیر خوابیده، میدان بیستون، میدان چهل‌ستون، سه‌راهی کوهی، میدان پنج‌شیر، تالار عروس، تونل قندیلی، اتاق عقد، پای فیل، شتر با جهاز، عروس و داماد، میدان شمع، دو جادوگر، نخل سوخته، میدان مریم مقدس و… را نام برد.
طبق گفته های راهنما تشکیل هر یک سانتی متر از این قندیل ها حدودا ۷۰ سال زمان می برد.
اکسیژن داخل غار به صورت طبیعی تامین می شود. ارتفاع بلندترین قله غار ۴۰۰ متر می باشد. تنها موجود زنده داخل غار خفاش است.
شناسایی این غار ۱۰۰ سال پیش توسط بومیان انجام شده اما به صورت حرفه ای نخستین بار در بهار سال ۱۳۳۱ خورشیدی گروهی از سرشناس ‌ترین کوهنوردان ایران از اعضای باشگاه “نیرو راستی” اقدام به کشف و بازدید غار کتله خور کردند. یکی از اعضای زنجانی گروه نامبرده به نام سید اسدالله جمالی اقدام به ثبت رسمی غار کرد. از آن پس غار کتله خور به عنوان پدیده شگرف طبیعی مورد توجه علاقه‌مندان غارنوردی قرار گرفته ‌است.

۱۰۰ متر ابتدای غار محل زندگی انسان ‌های نخستین بوده ‌است که این موضوع را اسکلت ۸۰ انسان و سفال هایی که در این محل پیدا شده تأیید می‌کند.(عمر سفال ها را ۴۰۰۰ سال تخمین زده اند)

ساعت ۶:۳۰ بازدید تیم ما از غار به اتمام رسید و رأس ساعت ۷ راهی تهران شدیم. متاسفانه از آنجایی که در پلیس راه اول مامور راهنمایی رانندگی به اشتباه مهر باطل شد را بر روی دفترچه، برای راننده ما ثبت کرده بود امکان بازگشت از جاده اصلی برایمان مقدور نبود و این امر باعث طولی تر شدن مسیر شد.
در بازگشت طبق معمول سفرهای کانون جلسه پایان سفر برگزار شد و ما ساعت ۲ صبح شنبه، صحیح و سالم با کلی تجربه به تهران رسیدیم.
جا داره اینجا از تمام همسفران عزیز و به خصوص سرپرست برنامه، راننده های محترم آقای عسگری و آقای خدابنده تشکر ویژه ای کنیم.
به امید سفر های دیگر. بدرود.

کانون گردشگران جوان ایران kanoonirangardan.ir

                                                           نوید آمری-yek.navid@gmail.com                                                      

        امید صاحب اختیاری-Oumood@gmail.com

Share

نوشته گزارش سفر دیدار گنبد سلطانیه و غار کتله خور اولین بار در کانون گردشگران جوان ایران پدیدار شد.

]]>
https://kanoonirangardan.ir/%da%af%d8%b2%d8%a7%d8%b1%d8%b4-%d8%b3%d9%81%d8%b1-%d8%af%db%8c%d8%af%d8%a7%d8%b1-%da%af%d9%86%d8%a8%d8%af-%d8%b3%d9%84%d8%b7%d8%a7%d9%86%db%8c%d9%87-%d9%88-%d8%ba%d8%a7%d8%b1-%da%a9%d8%aa%d9%84%d9%87/feed/ 1