خانه / اخبار کانون / گزارش سفر به قونیه
گزارش سفر به قونیه

گزارش سفر به قونیه

سفر به قونیه، در رکاب دوست

سفر به قونیه برای من سفری کاملا متفاوت بود، چرا که سالها سفری را با برنامه ریزی دیگران انجام نداده بودم و از طرف دیگر همسفرانم را دوستان و همکلاسی های دانشگاهی من تشکیل می دادند که همگی بدون حضور فرزندان و گاها همسرانشان در این سفر شرکت کرده بودند و این موضوع شکل متفاوتی به سفر داده بود و شاید بتوان گفت: سفری گم شده در گذر زمان بود. سفری که آن را به ناگاه در این زمان یافته بودیم و همگی با رعایت قوانین نانوشته ای سعی در اجرای بی کم و کاست آن می کردیم. در این سفر حس کردم که تمایل عجیبی وجود دارد تا خارج از چارچوب های سنی، به دوران جوانی برگردیم. موج منفی به سختی به کوهی از انرژی که توسط گروه ایجاد شده بود برخورد می کرد و حس کردن آن، گاها غیرممکن بود. این چنین بود که این سفر یگانه شد. از سوی دیگر بهانه سفر، شرکت در مراسم سالگرد بزرگداشت مولانا بود، مراسمی که هر ساله از ۱۰ تا ۱۷ دسامبر در شهر قونیه برگزار می شود و خیل دوستداران او را از اقصی نقاط جهان به قونیه می کشاند. این حضور خود بر ابهت و فضای معنوی شهر می افزاید. در این زمان، همه شهر با حداکثر امکانات خود در خدمت زائران است. بافت قدیمی شهر که مجموعه آرامگاهی مولانا نیز در آن قرار دارد در اطراف علاالدین تپه که تپه ای دست ساز است قرار گرفته است. شهر قونیه شهری بزرگ با بیش از ۲ میلیون نفر جمعیت است. فضای شهر کاملا مذهبی است و اکثر زنان شهر محجبه هستند.
قبل از شروع گزارش سفر بهتر است کمی با تاریخ قونیه آشنا شویم. طبق روال گزارش سفرهایی که می نویسم، این قسمت را عینا از منابع موجود در اینترنت کپی کرده ام.
“نام قونیه در منابع کهن به صورت ایکونیون (Iconıon)، ایکونیوم (Iconıum) و استانکونا (Stancona) آمده‌است. ایکونیون از کلمه ایکون (Icon) به معنی شمایل گرفته شده‌است. در اساطیر یونان آمده که بر این شهر اژدهایی چیره شده بود و گه‌گاه به شهر حمله می‌کرد و گروهی از زنان و دختران را می‌بلعید. پرسیوس (Perseus) پسر ژوپیتر این اژدها را کشت و مردم شهر را از بلای او رها کرد. مردم شهر به پاس این رشادت، تصویر پرسیوس را به یکی از دروازه‌های شهر آویختند. شهر را به مناسبت آن به زبان یونانی ایکونیون (شمایل) می‌گفتند. این وجه تسمیه وقتی که در حفاری از این شهر سکه‌هایی به دست آمد که بر روی آنها تصاویری از پرسیوس و اژدها دیده می‌شود، تأیید شد.
در دوره رومیان این شهر ایکونیوم خوانده شد. این کلمه در دوره سلجوقیان به اختصار قونیه خوانده شد. نام شهر در منابع فارسی و عربی به شکل قونیه و در مآخذ غربی به صورتConıa, Konıeh یا Konıa در ترکی امروز به شکل Konya به‌کار می‌رود.
قونیه نخست به فرمان هیتی‌ها بود. بعد در قلمرو فریگیه قرار گرفت و مدتی هم تحت حاکمیت لیدیه بود. در قرن ششم قبل از میلاد جزو ساتراپ‌های هخامنشی بود که تا حدی استقلال داشت. در آثار موجود در تخت جمشید و بر روی پله های کاخ آپادانا، نمایندگان آنها را در حالی که اسبهای قوی هیکل و لباس را برای پادشاه پیشکش آورده اند مشاهده می کنیم.
از آثار هیتی‌ها در قونیه سه اثر عمده باقی مانده‌است. یکی از آنها در نزدیکی بگشهری در ۶۵ کیلومتری جنوب غربی قونیه‌است که پیناریا چشمه افلاطون خوانده می‌شود و بر روی چشمه‌ای بنا شده‌است. معروف است که مزار افلاطون در قونیه‌است و یاقوت حموی در معجم البلدان این نکته را قید کرده‌است.
در ابتدای دعوت مسیح، پائولوس یکی از حواریان او در این شهر اقامت گزیده و اقامت او بر شهرت و اعتبار شهر افزوده‌است. در عهد ترازن (ترایانوس) امپراتور روم (۱۱۷ – ۹۸ میلادی) یهودیان و مسیحیان در آن شهر ساکن بودند. از دوره رومیان، در بگشهری در روستای یونس لر در محل شهر تیبریوپولیس آثاری بدست آمده که در موزه باستان‌شناسی قونیه نگهداری می‌شود.
اندکی پس از کوتاه شدن دست ساسانیان، قونیه به دست سپاه مسلمانان افتاد. در قرن اول هجری / هفتم میلادی سپاه معاویه بر قونیه مسلط شدند. اما در آن دیار زیاد دوام نیاوردند. کشاکش از قرن دوم هجری / هشتم میلادی که عباسیان به جای امویان نشستند، تا قرن چهارم / دهم میلادی ادامه داشت. قونیه که از جنوب به مرز نزدیک بود، مثل دیگر شهرهای آناتولی از کشمکش سخت آسیب دید.
در نیمه دوم قرن پنجم هجری / یازدهم میلادی، بعد از شکست رومانوس دیوجانوس از آلپ ارسلان سلجوقی در نبرد ملازگرد (منازکرت)، آسیای صغیر به دست مسلمانان افتاد و قونیه به سلیمان بن قتلمش از خاندان سلجوقی سپرده شد.
قونیه تا سال ۷۰۰ هجری / ۱۳۰۰ میلادی پایتخت سلجوقیان آسیای صغیر بود. از سال ۴۷۰ هجری/ ۱۰۷۷ میلادی تا ۷۰۰ هجری/ ۱۳۰۰ میلادی شانزده سلطان سلجوقی در قونیه سلطنت کردند. سلسله آنان به دست مغولان و ترکان عثمانی منقرض شد.
پس از سلجوقیان، مغولان بر شهر چیره شدند. در آغاز قرن ۸ هجری / ۱۴ میلادی یخشی بیگ از آل قرامان علیه مغولان قیام کرد و قونیه را به تصرف درآورد. اما به هر حال پایتخت آل قرامان شهر لارنده (قرامان) بود. با این همه قونیه اهمیت فرهنگی خود را حفظ کرده بود.
سهل انگاری سلجوقیان دربارهٔ مذاهب و فرقه‌های گوناگون، سبب شده بود که در قرن هفتم هجری / سیزدهم میلادی، تصوف در آناتولی، به‌ویژه در پایتخت آنان قونیه، پیشرفت وسیعی داشته باشد.
قونیه را «دارالمعرفه»، «دارالارشاد» و «دار الموحدین» می‌خواندند. در زمان سلطنت سلطان علاءالدین کیقباد اول قونیه مطاف عارفان و مجمع اهل معرفت بوده‌است. در این عهد سلطان‌العلما بهاءالدین ولد، مولانا جلال‌الدین بلخی، برهان‌الدین محقق ترمذی، اوحدالدین کرمانی، شمس‌الدین تبریزی، شیخ محی‌الدین ابن عربی، شیخ سعدالدین جندی، شیخ سراج‌الدین قیصری، فخرالدین عراقی، شیخ شهاب‌الدین سهروردی، شیخ سعدالدین حموی، شیخ بغوی، شیخ نجم‌الدین رازی از کسانی بودند که از اطراف و اکناف کشورها و شهرهای اسلامی (برخی از آنان بارها) رنج سفر به قونیه را تحمل کرده بودند.
در سال ۸۰۰ هجری / ۱۳۹۷ – ۱۳۹۸ میلادی سلطان ایلدیریم بایزید عثمانی به قونیه حمله کرد و علاءالدین علی بیگ را کشت و قونیه به تصرف عثمانیان درآمد. پس از این حکومت قونیه به شاهزادگان عثمانی واگذار شد. ابتدا جم سلطان، پس از وی عبدالله پسر بزرگ بایزید، پس از مرگ وی شهنشاه و پس از فوت وی شاهزاده محمد امارت قونیه را عهده‌دار بودند.
قونیه در دوره عثمانیان وجهه سیاسی اش را از دست داد اما حیات ادبی و عرفانی این شهر هنوز ادامه دارد.”

گزارش سفر:
دوشنبه ۱۰ دسامبر ۲۰۱۸، ۱۹ آذر ۱۳۹۷
سفر من از دبی شروع شد و چون پرواز مستقیم وجود نداشت اجبارا با توقفی ۱۰ ساعته از استانبول عازم قونیه شدم. هنگامی که به فرودگاه سابیها استانبول وارد شدم، دو خانم میانسال از من سوال کردند که آیا ایرانی هستم و با شنیدن جواب مثبت بسیار خوشحال شدند سپس از من خواستند کمکشان کنم تا بتوانند پرواز بعدی خود را پیدا کنند. متوجه شدم که از فرودگاه امام خمینی به استانبول وارد شده اند و قرار است که به قونیه بروند. ایشان به من گفتند که صبح امروز آژانس مسافرتی طرف قرارداد بلیط های استانبول به قونیه را برایشان فرستاده و تا شب قبل مشخص نبوده که چطور می بایست تا قونیه بروند و از این بابت از آژانس بسیار شاکی بودند. البته من برایشان توضیح دادم که چنین داستانی برای دوستان من که از ایران قرار بود با هواپیمایی قشم ایر به مقصد قونیه پرواز کنند هم اتفاق افتاده و دلیل آن نه کم کاری آژانس که مشکلاتی بوده که هواپیماهای خطوط هوایی ایران برای استفاده از فرودگاه قونیه داشتند. نهایتا آنها را تا دم گیت پرواز همراهی کردم و بعد از باز شدن گیت به سمت هواپیما راهنماییشان کردم. دعای خیر مزد من بود و هر سه خوشحال یکدیگر را به امید دیداری دیگر ترک کردیم. به راستی که زنان شجاعی بودند که علی رغم ندانستن زبان خارجی دل به دریا زده و با تکیه به یکدیگر راهی سفر شده بودند. چندین بار دیدم که با سایر مسافران خارجی شروع کرده بودند به فارسی صحبت کردن و البته برای اینکه منظورشان را بفهمانند فقط تون صدایشان را بالاتر می بردند!!
در ترمینال پروازهای داخلی چندین غرفه برای فروش سیمکارت وجود دارد که بعد از کمی جستجو دریافتم که Turk Telecom در ازای ۱۰۰ لیر ۹GB اینترنت می فروشد که برای استفاده یک هفته ای کاملا مناسب است. بعد از تهیه سیمکارت توانستم ارتباط خودم را با سایر دوستان برقرار کنم. متوجه شدم که نهایتا دوستانی که از ایران عازم قونیه بودند با کمک شرکت هواپیمایی ترکیش با پروازی مستقیم به قونیه خواهند رسید. سایر دوستان هم که از آمریکا و اروپا در راه بودند کمی قبل یا همزمان با بقیه به قونیه وارد می شوند. بالاخره حدود ساعت ۷ شب سوار هواپیما شدم و کمی قبل از ۸ شب به فرودگاه قونیه رسیدم. در فرودگاه چند تا از دوستان را که با پروازهای دیگر به قونیه وارد شده بودند را دیدم و جملگی از فرودگاه خارج شدیم. ابتدا طبق قرار قبلی با یکی از شرکتهای اجاره اتومبیل، اتومبیلی را که اجاره کرده بودم تحویل گرفتم و به کمک GPS موبایل به سمت شهر به راه افتادیم. قیمت اجاره اتومبیل در ترکیه بسیار مناسب است. من برای چهار روز اجاره یک اتومبیل هیوندایی i20 مبلغ ۶۰ یورو پرداختم. البته در ترکیه برخلاف بسیاری دیگر از کشورها اتومبیل را با باک خالی تحویل می دهند به امید اینکه در موقع تحویل گرفتن آن کمی بنزین بیشتری در باک آن باقی مانده باشد. من حدودا ۴۰ لیتر بنزین به باک خالی آن زدم! هر چند که در انتهای سفر ۳۷۰ کیلومتری من ، هنوز نیمی از باک اتومبیل پر باقی مانده بود (قیمت هر لیتر بنزین معمولی ۶ لیر).
اقامتگاه ما در هتل بایکارا و همراه با بیشتر اعضا گروه در نظر گرفته شده بود، سایرین نیز در هتلهایی اقامت کردند که همگی در محدوده بافت کهن شهر قرار داشتند.
به محض رسیدن به هتل و تحویل اتاقها، با سایر دوستان به سمت آرامگاه مولانا که در قونیه به موزه مولانا معروف است، حرکت کردیم.آرامگاه در محوطه ای قرار گرفته که یک سمت آن مسجد سلیمیه است. گنبد سبز مخروطی فیروزه ای که با نورپردازی شبانه نمود بیشتری پیدا کرده در میان این مجموعه قرار دارد. ورود به داخل مجموعه امکان پذیر نبود چون زمان بازدید عمومی از ساعت ۹ صبح تا ۵ عصر است.

خانه شماره پنج که یکی از خانقاههای معروف در قونیه است مقصد بعدی ما بود. خانه در نزدیکی آرامگاه مولانا قرار دارد و از قرار توسط عده ای خیر به دوستداران مولانا هدیه شده است. هنگامی که ما وارد شدیم در آشپزخانه قابلمه بزرگی از سوپ مهیا بود و عده ای مشغول تناول بودند. گفتند هر روز غذایی برای دوستان که به این خانه می آیند مهیا می شود و تقریبا همیشه چیزی برای خوردن وجود دارد. در بزرگترین اتاق خانه چند نفر مشغول ساز نوازی و خواندن اشعار مولانا بودند. حاضرین هم بر روی زمین نشسته و از شنیدن این اشعار لذت می بردند. بعد از دقایقی مرد میانسالی به وسط میدان آمد ابتدا دستانش را به شکل ضربدری بر روی شانه هایش قرار داد، جلو فردی که اشعار را می خواند تعظیم کرد و بدین گونه از او رخصت خواست و سپس شروع به چرخش کرد. بعد از دقایقی دستانش را باز کرد و با دستان باز چرخید. در هنگام چرخش کم کم سرش به یک سمت خم شد و یکی از دستانش به سمت آسمان و دست دیگر به سمت زمین متمایل شدند. تصور می کنم این چرخش که با خواندن اشعار و با موسیقی دف و سه تار و تنبک همراه بود حدود نیم ساعت طول کشید. به نظر می رسید که رقصنده در حالت خلسه فرو رفته ولی کاملا بر اطرافش اشراف داشت طوری که با وجود فضای محدود اطرافش، هرگز از میان میدان خارج نشد و یا به مانعی برخورد نکرد. سپس به تدریج سرعت چرخش کم شد، دستهایش دوباره بر روی شانه هایش قرار گرفت و پس از ایستادن روبروی بزرگ مجلس تعظیم کرد و از میان میدان خارج شد. بعد از او دو خانم که به نظر از اهالی اروپای شرقی بودند به سماع پرداختند و همان مراسم را تکرار کردند.

نیمه های شب بود که از خانقاه خارج شدیم و در هوای سرد زمستانی قونیه خودمان را به هتل رساندیم. برای آشنایی با قونیه توصیه می کنم ویدیو کوتاهی را در اینجا ببینید.

سه شنبه ۱۱ دسامبر ۲۰۱۸:
حدود ساعت ۹ صبح طبق قرار قبلی در کنار درب ورودی آرامگاه جمع شدیم و به اتفاق وارد مجموعه شدیم. ورود به مجموعه رایگان است ولی برای حفظ امنیت باید از گیت بازرسی عبور کنید. لذا توصیه می شود تا از آوردن وسایل غیرضروری و خصوصا کوله پشتی بزرگ اجتناب کنید. شبستانهای اطراف آرامگاه به موزه کوچکی که روایت کننده داستانهای تصوف و همچنین ابزار و ادواتی است که درویشان از آنها استفاده می کردن تبدیل شده است. برای ورود به داخل آرامگاه باید کفش خود را در بیاورید و یا روکفشی یپوشید که در جلو درب موجود است. تعدادی روسری و شال بلند نیز در کنار درب موجود است تا خانمهای کم حجاب! آنها را بپوشند و قسمتهای عریان بدن خود را مخفی کنند. در آرامگاه تعداد زیادی قبر وجود دارد که هر کدام مربوط به شخص مهمی هستند. متاسفانه در زمان بازدید ما اتاقی که قبر مولانا در آن قرار دارد برای مرمت بسته بود. نیم ساعتی را در آرامگاه سپری کردیم و به اتفاق دوستان از آنجا خارج شدیم.

بیراه نیست، در اینجا کمی بیشتر درباره کشکول درویشان که یکی از ابزار اصلی زندگیشان است، بگویم. این مطلب را آوردم چون در سفری که بلافاصله بعد از قونیه به جزایر سیشل در اقیانوس هند داشتم با آن مواجه شدم. کشکول را از پوست چوبی، میوه درخت نارگیل دریایی که نام اصلی آن Coco de mere است درست می کرده اند. این درخت که از خانواده نخل است به طور طبیعی فقط در یک جزیره دور افتاده در اقیانوس هند به نام جزیره Parslin که جزو مجمع الجزایر کشور سیشل است رشد می کند. میوه این درخت که وزن آن گاهی به ۴۰ کیلوگرم هم می رسد بسیار بزرگ است و مثل نارگیل معمولی دارای پوست سبز رنگی است که با کندن آن قسمت چوبی میوه پدیدار می شود. این میوه بزرگ شباهت زیادی به اندام جنسی خارجی جنس مونث دارد. برای درست کردن کشکول، این میوه را از قسمت طولی به دو نیم تقسیم می کنند که تبدیل به دو کشکول می شود. البته با توجه به سلیقه مالک کشکول، اکثرا کنده کاری هایی هم بر روی این قسمت چوبی برای شکیل تر شدن آن انجام می شود. درویشها از کشکول به عنوان ظرف غذا، کیف و همچنین کاسه ای برای جمع آوری صدقه استفاده می کرده اند. لازم به ذکر است که برخی از کشکول ها از جنس فلز است.

قبل از اینکه ادامه سفرنامه را بخوانید بهتر است کمی درباره مولانا و داستان زندگیش بدانیم:
“جلال‌الدین محمد بلخی در ۶ ربیع‌الاول (برابر با ۱۵ مهرماه) سال ۶۰۴ هجری قمری در بلخ زاده شد. پدر او مولانا محمد بن حسین خطیب معروف به بهاءالدین ولد و سلطان‌العلما، از بزرگان صوفیه و مردی عارف بود و نسبت خرقهٔ او به احمد غزالی می‌پیوست. وی در عرفان و سلوک سابقه‌ای دیرین داشت و چون اهل بحث و جدال نبود و دانش و معرفت حقیقی را در سلوک باطنی می‌دانست نه در مباحثات و مناقشات کلامی و لفظی؛ پرچم‌داران کلام و جدال با او مخالفت کردند. از جمله فخرالدین رازی که استاد سلطان محمد خوارزمشاه بود و بیش از دیگران شاه را علیه او برانگیخت. سلطان‌العلما احتمالاً در سال ۶۱۰ قمری، هم‌زمان با هجوم چنگیزخان از بلخ کوچ کرد و سوگند یاد کرد که تا محمد خوارزمشاه بر تخت نشسته، به شهر خویش بازنگردد. روایت شده‌است که در مسیر سفر با فریدالدین عطار نیشابوری نیز ملاقات داشت و عطار، مولانا را ستود و کتاب اسرارنامه خود را به او هدیه داد. وی به قصد حج، به بغداد و سپس مکه و پس از انجام مناسک حج به شام رفت. سپس با دعوت علاءالدین کیقباد سلجوقی به قونیه رهسپار شد و تا اواخر عمر همان‌جا ماندگار شد. مولانا در نوزده سالگی با گوهر خاتون ازدواج کرد. سلطان‌العلما در حدود سال ۶۲۸ قمری جان سپرد و در همان قونیه به خاک سپرده شد. در آن هنگام مولانا جلال‌الدین ۲۴ سال داشت که مریدان از او خواستند که جای پدرش را پر کند.
شمس تبریزی در حدود سال ۶۴۲ قمری به مولانا پیوست و چنان او را شیفته کرد، که درس و وعظ را کنار گذاشت و به شعر و ترانه و دف و سماع مشغول و از آن زمان طبعش در شعر و شاعری شکوفا شد و به سرودن اشعار پرشور عرفانی پرداخت. مریدان می‌دیدند که مولانا مرید ژنده‌پوشی گمنام شده و توجهی به آنان نمی‌کند، به فتنه‌جویی روی آوردند و به شمس تبریزی ناسزا می‌گفتند و تحقیرش می‌کردند. شمس تبریزی از گفتار و رفتار مریدان رنجید و در روز پنجشنبه ۲۱ شوال ۶۴۳ قمری، هنگامی‌که مولانا ۳۹ سال داشت، از قونیه به دمشق کوچ کرد. مولانا از غایب بودن شمس تبریزی ناآرام شد. مریدان که دیدند رفتن شمس تبریزی نیز مولانا را متوجه آنان نساخت با پشیمانی از مولانا پوزش‌ها خواستند. مولانا فرزند خود سلطان ولد را همراه جمعی به دمشق فرستاد تا شمس تبریزی را به قونیه بازگردانند. شمس تبریزی بازگشت و سلطان ولد به شکرانهٔ این موهبت یک ماه پیاده در رکاب شمس تبریزی راه پیمود تا آنکه به قونیه رسیدند و مولانا از گرداب غم و اندوه رها شد .پس از مدتی دوباره حسادت مریدان برانگیخته شد و آزار شمس تبریزی را از سر گرفتند. شمس تبریزی سرانجام بی‌خبر از قونیه رفت و ناپدید شد. تاریخ سفر او و چگونگی آن به درستی دانسته نیست. مولانا در دوری شمس تبریزی ناآرام شد و روز و شب به سماع پرداخت و حال آشفته‌اش در شهر بر سر زبان‌ها افتاد.مولانا به شام و دمشق رفت اما شمس را نیافت و به قونیه بازگشت. او هر چند شمس تبریزی را نیافت؛ ولی حقیقت شمس تبریزی را در خود یافت و دریافت آنچه که او در پی آنست در خودش حاضر و متحقق است. مولانا به قونیه بازگشت و رقص و سماع را از سر گرفت و جوان و خاص و عام مانند ذره‌ای در آفتاب پر انوار او می‌گشتند و چرخ می‌زدند. مولانا سماع را وسیله‌ای برای تمرین رهایی و گریز می‌دید. چیزی که به روح کمک می‌کرد تا در رهایی از آنچه او را مقید در عالم حس و ماده می‌دارد پله پله تا بام عالم قدس عروج نماید. چندین سال گذشت و باز حال و هوای شمس تبریزی در سرش افتاد و به دمشق رفت؛ اما باز هم شمس تبریزی را نیافت و به قونیه بازگشت. روزی مولانا از کنار زرکوبان می‌گذشت. از آواز ضرب او به چرخ درآمد و شیخ صلاح‌الدین زرکوب به الهام از دکان بیرون آمد و سر در قدم مولانا نهاد و از وقت نماز پیشین تا نماز دیگر با مولانا در سماع بود. بدین ترتیب مولانا شیفته صلاح‌الدین شد و شیخ صلاح‌الدین زرکوب جای خالی شمس تبریزی را تا حدودی پر کرد. صلاح‌الدین مردی عامی و درس نخوانده از مردم قونیه بود و پیشهٔ زرکوبی داشت. مولانا زرکوب را جانشین خود کرد و حتی سلطان ولد با همه دانشش از او اطاعت می‌کرد. هر چند سلطان ولد تسلیم سفارش پدرش بود ولی مقام خود را به‌ویژه در علوم و معارف برتر از زرکوب می‌دانست؛ اما سرانجام دریافت که دانش و معارف ظاهری چاره‌ساز مشکلات روحی و معنوی نیست. او با این باور مرید زرکوب شد. سلطان ولد در دوران حیات مولانا به خواست پدر با دختر صلاح الدین زرکوب به نام فاطمه خاتون ازدواج کرد. صلاح‌الدین زرکوب نیز همانند شمس مورد حسادت مریدان بود اما به هر حال مولانا تا ۱۰ سال با او انس داشت تا اینکه زرکوب بیمار شد و جان سپرد و در قونیه دفن شد. حسام‌الدین چلبی معروف به اخی ترک از عارفان بزرگ و مرید مولانا بود. مولانا با او نیز ۱۰ سال همنشین بود. مولانا به سفارش حسام‌الدین مثنوی معنوی را به رشتهٔ نگارش درآورد و گه گاه در مثنوی نام حسام‌الدین به چشم می‌خورد به همین سبب در ابتدای امر نام حسامی‌نامه را برای مثنوی معنوی برمی‌گزیند.
مولانا، پس از مدت‌ها بیماری در پی تبی سوزان در غروب یکشنبه ۵ جمادی الآخر ۶۷۲ قمری درگذشت.
در آن روز پرسوز، قونیه در یخ‌بندان بود. سیل پرخروش مردم، پیر و جوان، مسلمان و گبر، مسیحی و یهودی همگی در این ماتم شرکت داشتند.افلاکی می‌گوید: «بسی مستکبران و منکران که آن روز، زنّار بریدند و ایمان آوردند.» و ۴۰ شبانه روز این عزا و سوگ بر پا بود.
جایگاه مولانا در ترکیه بیش از یک شاعر است و به عنوان یک قدیس و مقرب شناخته می‌شود طریقت مولویه در ترکیه پیروان بسیاری دارد و البته طریقتی شهری، نخبه گرا و اشرافی به‌شمار می‌آید. در ترکیه طریقت‌های دیگر نیز برای مولوی جایگاهی والا قائل هستند، چنان‌که جامی، شاعر پیروی طریقت نقشبندی گفته‌است، مولوی با آنکه پیامبر نیست، اما صاحب کتاب است. مراسم پیروان مولویه روزهای جمعه در مولوی خانه به صورت سماع و رقص و خواندن اشعار مولانا انجام می‌شود. پیروان مولویه خود به دو دسته تقسیم می‌شوند که ولدی و شمسی خوانده می‌شوند. ولدیه را سلطان ولد پدید آورد که گرایش غالب مولویه است و در راستای تطبیق تعالیم مولانا با احکام اسلامی به وجود آمد. بنیانگذار دستهٔ دیگر عارف چلبی پسر سلطان ولد و نوهٔ مولانا بود که کوشید تا در دشمنی با اهل تشرع به فعالیت بپردازد و مولویه را به عنوان طریقتی عرفانی جدای از شریعت اسلامی سازمان بدهد. هرسال آذرماه در شهر قونیه، مراسم زیارت مولوی انجام می‌شود و مولویان معتقدند زیارت مقبرهٔ مولانا که «کعبه العشاق» نامیده می‌شود نیمی از ثواب حج را دارد.”

بعد از بازدید از آرامگاه مولانا به مقبره و مسجد شمس تبریزی رفتیم که البته این مقبره هم در حال مرمت است و فقط می شود قبر شمس را از میان پنجره کوچکی در کوچه دید. همانطور که همه می دانیم محل مرگ شمس مشخص نیست و برخی نیز اعتقاد دارند که شمس در شهر خوی دفن است.

سپس به سمت منطقه مرام که منطقه ییلاقی در حاشیه شهر قونیه است حرکت کردیم. این منطقه، تفریحگاهی است که اهالی شهر اوقات خود را در آنجا می گذرانند. مسجد و مقبره “طاووس بابا” در این محل قرار دارد. مسجد دارای ستون و تیرکهای چوبی است و مقبره به شکل اتاق چهارگوش کوچک و سنگی است. در اینکه طاووس بابا که بوده و چه کار کرده توافق نظر وجود ندارد ولی روایت است که او از مریدان مولانا و اهل هندوستان بود.

مقبره “آتشباز ولی” نیز در این منطقه قرار دارد. درباره این شخص که آشپز مولانا بوده، داستانهای متفاوتی وجود دارد ولی چیزی که واضح است این است که او در سال ۱۲۸۵ فوت کرده و او را در این محل دفن کرده اند. مقبره اش به شکل بناهای دوران سلجوقی یعنی سنگی و هشت گوش است .
نهار را در یکی از رستورانهای نزدیک به مرام صرف کردیم و برای کمی استراحت راهی هتل شدیم. قرار شد شب هنگام برای شرکت در مراسم بزرگداشت مولانا به “مرکز فرهنگی مولانا” برویم. این مرکز تقریبا در یک کیلومتری آرامگاه مولانا قرار دارد. هوا کاملا سرد و تاریک بود که خودمان را به این مرکز رساندیم. بلیط های ورودیه که بدون درج قیمت و توسط تور تهیه شده بود به ما داده شد. در محوطه داخلی این مجموعه، تعدادی غرفه برای فروش صنایع دستی وجود داشت که من بیشتر سوغاتی هایی که قرار بود بخرم را از آنجا تهیه کردم. مراسم با معرفی و اجرای موسیقی محلی ترکی توسط گروه وزارت فرهنگ و گردشگری ترکیه شروع شد.این قسمت برنامه، بخاطر ناآشنا بودن ما با این سبک از موسیقی به مذاقمان خوش نیامد. سپس برنامه سماع گروه فرهنگی قونیه آغاز شد. ۳۶ نفر خرقه پوش که از کهنسال تا خردسالان را شامل می شدند به میان میدان آمدند. ابتدا از شیخ رخصت خواستند و سپس سماع را شروع کردند. این مراسم که البته بیشتر حالت نمایشی داشت دو ساعت به طول انجامید. برای آشنا شدن با این مراسم اینجا را کلیک کنید. وقتی خواستیم سالن را ترک کنیم متوجه شدیم که باران مفصلی در حال بارش است و با توجه به کثرت افرادی که سالن را ترک می کردند، دریافتم که شانسی برای پیدا کردن وسیله نقلیه تا هتل وجود ندارد. لذا زیپ کاپشن را بالا کشیدم و پیاده عازم شدم. کم کم باران به برف تبدیل شد که البته مدت زیادی دوام نیاورد. به هتل که رسیدم تازه دوستان یک به یک، سر و کله اشان پیدا می شد و البته هر کس برای رسیدن به هتل داستان مخصوص خودش را داشت.

چهارشنبه ۱۲ دسامبر:
طبق برنامه دوستان صبح زود عازم منطقه کاپادوکیا شدند و من هم که قبلا آن منطقه را دیده بودم تصمیم گرفتم که سفری کوتاه به اطراف قونیه داشته باشم. حدود ساعت ۱۰ از هتل خارج شدم . مقصد اول را چشمه افلاطون تعیین کردم. با خارج شدن از شهر وارد اتوبانی شدم که به سمت آنتالیا می رفت که البته از نیمه های راه مسیر جدا شد و با کمک GPS به سمت چشمه افلاطون راهنمایی شدم. برف تازه باریده شده در بیشتر مناطق وجود داشت ولی خوشبختانه جاده کاملا پاک بود. جاده ای فرعی که روستاها را به هم مرتبط می کرد واز میان تپه ماهورها عبورمی کرد من را به چشمه افلاطون رساند. در نزدیک یکی از روستاها گرگ بزرگی را دیدم که برای پر کردن شکم گرسنه اش به اطراف روستا آمده بود و البته با دیدن من که هیجان زده شده بودم و دنبال دوربین عکاسی می گشتم، پا به فرار گذاشت. تا دوردستها با چشم دنبالش کردم و او هم هر از چند گاهی بر می گشت و به من نگاه می کرد.

از قونیه تا چشمه افلاطون ۸۷ کیلومتر است که من این مسیر را بسیار تفریحی و حدود یک ساعت و نیم طی کردم. مجموعه تاریخی چشمه افلاطون که متشکل از مجسمه هایی سنگی به شکل سر و نیم تنه سه گاو و همچنین تعدادی سنگ نگاره است در کنار آبگیر کوچکی که آب آن توسط چشمه تامین می شود، بنا شده است. قدمت این مجموعه به دوران هیتی ها که اقوام بومی آناتولی مرکزی در حدود ۱۸۰۰ سال قبل از میلاد بودند، نسبت داده شده است. در حال حاضر جز فنس فلزی که دور مجموعه کشیده شده است، محافظت فیزیکی از آن صورت نمی گیرد. تا آنجا که من متوجه شدم حتی نگهبان نیز ندارد. طبعا بازدید از آن رایگان است و نیم ساعت برای بازدید از آن کافی است.

از چشمه افلاطون تا Beysehir که شهر نسبتا کوچکی در کنار دریاچه ای به همین نام است حدودا ۲۲ کیلومتر است که در کمتر از نیم ساعت طی می شود. شاید مهمترین بنای این شهر مسجد، مدرسه و کاروانسرای” اشرف اقلو” است. این مسجد که قدمت آن به قرن ۱۳ میلادی و دوره سلجوقی بر می گردد دارای ستونها و سقف چوبی است. محراب آن با کاشی های آبی- فیروزه ای زیبایی تزیین شده است. ورودیه ان رایگان و بازدید از آن نیم ساعت زمان نیاز دارد.

از دریاچه Beysehir کانال آب به سمت شرق کشیده شده است. پلی با قدمت حدود ۱۰۰ سال، به طول ۴۴ متر وبا ۱۰ طاق بر این کانال احداث شده است.

مقصد بعدی روستای Fasillar در ۲۰ کیلومتری Beysehir قرار دارد البته بیشتر مسیر از جاده های بی تردد و پرت بین روستایی می گذرد. هنگامی که از جاده عبور می کردم ناخودآگاه این فکر به ذهنم رسید که اگر به هر دلیل اتومبیلم خراب شود چه باید بکنم!!! ولی بلافاصله افکار بد را از ذهنم پاک کردم و سعی کردم به زیبایی های طبیعت توجه کنم. بیشتر مسیر از کنار کانال آبی می گذرد که به دریاچه می رسد. با نزدیک شدن به روستای Fasillar تابلو راهنمای کوچکی مسیر بنا را به من نشان می دهد. از اینجا جاده خاکی است و در دامنه تپه ای پیچ می خورد و بالا میرود. شیب جاده نسبتا زیاد است و راه بخاطر برف و بارندگی شب گذشته به شدت لغزنده و گلی است. کمی بی دقتی سبب خواهد شد که اتومبیل از جاده بلغزد و به عمق دره پرتاب شود ولی چه باید کرد که هر که طاووس خواهد باید جور هندوستان کشد!!! در آخرین سربالایی تابلو اداره میراث فرهنگی ترکیه را می بینم و می ایستم. هوا کاملا سرد شده و صدای باد به همراه بارش پراکنده برف علاوه بر یادآوری خاطرات کوهنوردی، این تلنگر را به من می زند که قبل از بدتر شدن شرایط جوی باید از این منطقه خارج شوم. کمی بالاتر از جاده، مجسمه ای سنگی به طول ۸ متر و عرض ۲٫۷۵ مترو وزن تقریبی ۷۰ تن بر روی زمین افتاده است. این مجسمه که بیشتر شبیه به بناهای یادبودی است بر تخته سنگی یکپارچه کنده شده ولی اینکه واقعا این بنا چیست با توجه به طرز قرار گیری و زاویه نامناسب دید، کمی مشکل است. از روی تابلو راهنما درباره اش می خوانم و حالا برایم کاملا مفهوم می شود. این مجسمه مربوط به تمدن هیتی ها یعنی حداقل ۱۳ قرن قبل از میلاد است. نوشته شده که نماد خدایی است که دو شیر را در کنار خود دارد. یک پایش را بر روی یک شیر و پای دیگرش را بر روی خدای کوهستان قرار داده است در حالی که شیر دوم در کنار خدای کوهستان دیده می شود. درست در آنسوی دره و بریک دیواره سنگی، سنگ نگاره ای با نقش اسب در کنار طاق سنگی نمایان است که گفته می شود توسط یونانی ها ایجاد شده است.

بارش برف شدت بیشتری گرفته و درنگ بیشتر جایز نیست. با احتیاط به جاده اصلی برمی گردم و مسیر را در میان هوایی کاملا زمستانی و برفی به سمت قونیه ادامه می دهم. فاصله ۷۰ کیلومتری را در یکساعت و نیم طی کردم.

با توجه به فرصت باقی مانده تا تاریک شدن هوا به باغ پروانه ها و گیاهان استوایی رفتم. معماری بنا به شکل یک پروانه است. و این بنا در کنار پارک بزرگی واقع شده است که با توجه به سردی هوا تعداد اندکی را در داخل پارک دیدم. ورودیه این مجموعه ۸ لیر و بازدید از آن یک ساعت زمان نیاز دارد. این مجموعه با انواع گیاهان گرمسیری و همچنین گونه های مختلف پروانه ها، بسیار جالب مدیریت شده است. دما و رطوبت مجموعه به دقت کنترل می شود و امکان رشد و تکثیر گیاهان استوایی را فراهم کرده است. سالن های متعددی جهت برنامه های آموزشی وجود دارد. این مجموعه تا ساعت ۵ عصر باز است.

پارک Kyoto که پارکی با معماری و گیاهان ژاپنی است، قطعا یکی از دیدنی های شهر قونیه است. این پارک کوچک به زیبایی طراحی شده است. دریاچه ای کوچک با رستورانی که معماری و طراحی ژاپنی دارد شما را بیشتر به فضای کشور ژاپن می برد خصوصا اگر با گیاهان و درختان بومی ژاپنی آشنا باشید که از دیدنشان در این پارک به وجد خواهید آمد. توصیه من این است که حداقل ۴۵ دقیقه در این پارک بمانید.

هوا کاملا تاریک شده بود که پارک را به مقصد اولین رستوران ترک کردم. دیدنی های امروز به حدی بود که ناهار را کلا فراموش کرده بودم. حالا فرصت خوردن غذایی به سبک ترکی است. رستورانی محلی را پیدا کردم و از میان لیست بلند و بالای غذاها که عکسشان را هم کنار اسمشان انداخته بود، نهایتا Bicak Arasi را انتخاب کردم که نانی باریک با مقداری گوشت چرخ کرده و فلفل سبز است که در تنور پخته و با دوغ، سبزی خوردن و یا نوشابه سرو می شود. طعم بسیار خوبی دارد، هر چند طولش حدود یک متر است ولی بخاطر نازک بودن نان و البته لذیذ بودنش همه اش را خوردم. بعد هم نوبت چای مخصوص ترکی در استکانهای کمر باریک می شود. چای جزو سرویس رستوران است و هر چند تا که بخورید پولی بابتش دریافت نمی شود. قیمت یک پرس از این غذای خوشمزه فقط ۱۱ لیر بود.

وقتی به هتل رسیدم هنوز دوستان از کاپادوکیا برنگشته بودند!
شام را با دوستان در رستوران ترکی Sifa صرف کردیم. برنامه شب نشینی در هتل “هیچ” که یکی از هتلهای خوب قونیه است برگزار شد. تعریف خاطرات قدیمی به همراه شعر خوانی و نواختن سه تار به همراه نوشیدن چای و انواع و اقسام دمنوش ها، شبی فراموش نشدنی را برای ما رقم زد.

پنجشنبه ۱۳ دسامبر:
با تعدادی از دوستان علاقه مند و کنجکاو، راهی یکی قدیمی ترین سکونتگاه انسان که قدمتی ۹۰۰۰ ساله دارد شدیم. چاتال هویوک Catalhoyuk منطقه ای باستانی در ۴۰ کیلومتری جنوب شرقی قونیه است که برای رسیدن به آن ۴۵ دقیقه زمان نیاز است. از داخل شهر می توانید به مقصد چاتال هویوک تاکسی(رفت و برگشت) به قیمت ۲۵۰ لیر بگیرید. وقتی به درب ورودی رسیدیم بسیار تعجب کردیم چون حتی این مجموعه نگهبان هم نداشت و اگر هم داشت در زمانی که ما آنجا بودیم کسی را ندیدیم. با کمک راننده تاکسی که با ما به مجموعه آمده بود وارد شدیم و از دو سایت سرپوشیده که حفاری های باستانی در آنها انجام شده بازدید کردیم.

مدلی از خانه های شهر قدیمی با چند خانه بازسازی شده در مجاورت درب خروجی ساخته شده و آنطور که تصور می شود آن مردم زندگی می کرده اند دکوراسیون شده است که به فهم شیوه زندگی آنها کمک می کند. سپس وارد موزه کوچک همین مجموعه شدیم و بعد از تماشای ویدئوی کوتاه درباره این سایت مهم باستانی از آن خارج شدیم.

مجسمه ای سنگی در مجاورت موزه قرار دارد که نمونه بزرگ مجسمه ۱۷ سانتی متری است که اخیرا در این محوطه باستانی کشف شده است. این مجسمه که تصویر یک زن با شکم و سینه هایی بزرگ است به این جهت اهمیت یافته که اولا بسیار سالم مانده و ثانیا نمایی از اقتدار و نقش مهم یک زن در آن زمان بوده است.

این سایت در سال ۲۰۱۴ جزء میراث جهانی یونسکو به ثبت رسیده است. لطفا ویدیو کوتاهی را در اینجا ببینید. اما کمی درباره این سایت که از اینترنت کپی کرده ام:
“چاتال‌هویوک (به ترکی استانبولی: Çatalhöyük) از آثار مهم دوره نوسنگی در دشت قونیه آناتولی (ترکیه) است که تاریخ آن به ۶۵۰۰ تا ۵۷۰۰ پ. م برمی‌گردد و آن را می‌توان از نخستین تلاش‌های بشر برای پی‌ریزی زندگی شهری دانست. چتل‌هویک بزرگترین و پیچیده‌ترین مناطق باستانی بازمانده از دوران نوسنگی است که تاکنون توسط باستان‌شناسان کشف و حفاری شده.
شهر چاتال‌هویوک که حدود ده هزار نفر جمعیت داشته تجارت ابسیدین در منطقه را کنترل می‌کرده است. در آن زمان، ابسیدین یا شیشه آتشفشانی بهترین ماده برای ساخت ابزارهای نوک‌تیز بود و ازاین رو تجارت آن موجب ایجاد صنعتی پرسود گشت که این خود باعث ثروتمند شدن شهر چاتال‌هویوک گشت.
چاتال‌هویوک، برخلاف دیگر شهرهای نوسنگی مانند اریحا، حصار شهری و برخلاف شهرهایی مانند خیروکیتیا هیچ کوچه و خیابانی ندارد. مهم‌ترین ویژگی چاتال‌هویوک این است که خانه‌ها به همدیگر چسبیده‌اند و تنها راه ورود به آن‌ها از طریق پشت بام است. این ویژگی باعث می‌شود که استحکام آن‌ها از خانه‌های تک ایستاده بیشتر شود و هم‌چنین دفاع از شهر آسان شود. به‌طوری‌که اگر دشمن می‌توانست دیوار بیرونی شهر را بشکند به جای این‌که وارد شهر شود، داخل اتاق دیگری می‌شد که مدافعانش روی پشت بام آن قرار داشتند و این امر برای آن‌ها خطرآفرین بود.
تخمین زده شده که در هر خانه ۵ تا ۱۰ نفر زندگی می کردند.خانه ها دارای آشپزخانه، محل نگهداری و انبار مواد غذایی، اتاق خواب و اتاق غذاخوری بوده اند. اگر فردی فوت می کرده او را در کف همان خانه دفن می کردند.
نقاشی‌ای که بر روی یکی از معابد چاتال‌هویوک به دست آمده‌است نشان می‌دهد که این شهر بر اساس نقشهٔ قبلی ساخته شده‌است. اندازهٔ خانه‌های چاتال‌هویوک مختلف است ولی نقشهٔ یکسانی دارند. جنس دیوارهایش از خشت خام است و دیوارها و کف اتاق‌ها را رنگ‌آمیزی می‌کردند. نقشهٔ ساختمان‌های معابد با نقشهٔ خانه‌ها یکسان است، ولی دیوارها با نقاشی‌هایی مذهبی مربوط به الهه مادر تزئین شده‌اند.”
در بازگشت از چاتال هویوک عده ای برای خرید به مراکز خرید رفتند و ما هم برای دیدن بازار قدیمی شهر راهی بافت قدیمی و بازار قدیمی شهر شدیم. به نظر می رسد که تغییرات اساسی در ساختار بازار انجام شده است هرچند که هنوز آثاری از راسته بازارهای قدیمی را می توان مشاهده کرد. برای ناهار چندین رستوران را گشتیم تا بالاخره “اسکندر کباب” را در یک رستوران بسیار معمولی پیدا کردیم. غذاهای ترکی از نظر طعم و ادویه که در پخت آنها استفاده می شود خیلی به غذاهای ایرانی نزدیک هستند و به همین دلیل ترکیه مقصد مناسبی برای ایرانیانی است که در سایر کشورها و به خصوص کشورهای آسیای جنوب شرقی مشکل غذا دارند.
عصری با دوستان مجددا سری به آرامگاه مولانا زدیم. من در فرصت موجود از مسجد سلیمیه بازدید کردم که البته داخل آن برخلاف شکل زیبای معماری آن، جذابیتی نداشت. موزه و یادمان شهدا جنگ، درست در روبروی مزار مولانا قرار دارد. اسامی شهدا جنگهای استقلال ترکیه بر روی دیوار درج شده اند. در قسمتی هم ماکت هایی از برخی صحنه های جنگ و همچنین اقوام مختلفی که در ترکیه زندگی می کنند به نمایش گذاشته شده است.در صورت تمایل به بازدید از این محل نیم ساعت را به آن اختصاص دهید.

سپس با دوستان چای و شیرینی را در یکی از رستورانها خوردیم و با تاریک و سرد شدن هوا راهی یکی دیگر از خانقاهها شدیم. این خانه بر خلاف خانه شماره پنج، بسیار شلوغ بود عده ای مشغول نواختن سه تار و دف و عده ای هم در میان حلقه حاضرین در حال سماع بودند. در این محل تصویر برداری ممنوع بود و هر کس که اقدام به فیلمبرداری می کرد با واکنش شدید متولیان مواجه می شد. بعد از ترک آن محفل، ابتدا به قهوه خانه رفتیم و بعد از صرف آخرین چای و شیرینی، سوغاتی های جا مانده را از مغازه ای که نزدیک قهوه خانه بود، خریدیم. بازی پانتومیم آخرین قسمت برنامه بود که تا نیمه های شب ادامه یافت.
جمعه ۱۴ دسامبر:
روز بازگشت فرا رسید و عده ای از دوستان با اتوبوس تور عازم فرودگاه شدند و من هم با چند تا از دوستان دیگر به سمت فرودگاه به راه افتادیم. اتومبیل را تحویل دادم و برای سوار شدن به هواپیما راهی سالن پروازهای داخلی شدم تا به سمت استانبول پرواز کنم. بعد از یک توقف نسبتا طولانی در فرودگاه سابیها، عازم دبی شدم.

افشین ایران پور
کانون گردشگران جوان ایران
www.kanoonirangardan.ir
af6872@gmail.com

Share

نظر بدهید

آدرس ایمیلتان منتشر نمیشودگزینه های الزامی ستاره دار شده اند *

*

برو بالا !